شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

منتظرم اتّفاقی چیزی برام بیفته...

La fille sur le pont

  

   مدرسه رو ول کردم؛ ولی دلم نمی‌خواس کار کنم. اوّل بی‌خیالِ مدرسه شدم و بعدش هم از خونه هم فرار کردم. دوس داشتم با کسی غیرِ خونواده‌م زندگی کنم. این جوری بود که چنگ زدم به اوّلین فرصتی که پیش اومد...

   من که نمی‌دونم آزادی چیه، ولی دلم می‌خواس پیشِ کسی باشم که دوسش داشتم. بچّه که بودم فکر می‌کردم تا وقتی کارات مثِ کارای آدم‌بزرگا نباشه، نفهمیده‌ی زندگی چیه و قبلش اصلاً هیچ‌چی نبوده‌ی. فرار کردم که زندگی‌م شروع شه. ولی مشکل این‌جاس که شروعِ خوبی نبود. برای من که اصلاً خوب نبود؛ از بد هم بدتر بود. هیچ‌وقت آدمِ خوش‌بختی نبوده‌م...

   این کاغذای چسبناکِ مگس‌کُش رو دیده‌ین؟ من درست عینِ اون کاغذام. همه‌ی آشغالای دوروبرم می‌چسبن به من. عینِ جاروبرقی‌م؛ هرچی آشغال می‌مونه رو زمین جمع‌ می‌کنم. خوش‌بختی هیچ‌‌وقت درِ خونه‌م رو نزده. دست به هر کاری‌ام که می‌زنم اشتباه از آب درمی‌آد. دست به هرچی می‌زنم می‌شه خاکستر. بخت و اقبالِ بد رو که نمی‌شه وصف کرد. می‌دونی؛ مثِ استعدادِ موسیقی می‌مونه. یا استعدادش رو داری، یا نداری...

   من از این آدمام که ‌زودی احساساتی می‌شن، اصلاً به هیچ‌چی فکر نمی‌کنم. اگه اون یارو سوارم نمی‌کرد شاید پریده بودم جلو یه کامیون. یارو روان‌پزشک بود؛ معاینه‌م که کرد گفت افسرده‌م. انگار کارِ آسونی‌یه که آدم تظاهر کنه عاشق شده. می‌گفت من یه بخشی از وجودشم. شاید از اون بخشِ وجودش این‌قد خسته شده بود که پا شد رفت تلفن بزنه. هیچ‌وقت هم نفهمیدم رفت به کی تلفن بزنه؛ چون دیگه برنگشت. اون رستوران یه درِ پُشتی هم داشت؛ ولی من که خبر نداشتم. برای همین تا کرکره‌ی رستوران رو بکشن پایین همون‌جا منتظرش نشسته بودم... بعد تو همون رستوران شدم پیش‌خدمت...

   یه قاضی بهم گفت افسرده‌ترین آدمای روی زمین همین‌جا تو فرانسه زندگی می‌کنن. لابد می‌خواس من رو دلداری بده، ولی خودش هم یه‌پا افسرده بود. تا دید دارم گریه می‌کنم، دسمالش رو بهم داد و رفت...

   نمی‌دونم، شایدم لیاقتم بیش‌تر از اینا نبوده. بهش چی می‌گن؟ قانونِ طبیعت؟ بعضی آدما به دنیا می‌آن که خوب و خوش‌حال باشن، عوضش من تو همه‌ی روزای زندگی‌م داشتم گولِ این و اون رو می‌خوردم. هرکی بهم هر قولی می‌داد،‌ حرفش رو باور می‌کردم، ولی آخرش هیچ‌چی برام نموند. هیچ‌وقت هیچ‌کی پیشِ خودش فکر نکرد که شاید از منَم یه کاری بربیاد، برا هیچ‌کی آدمِ باارزشی نبودم. هیچ‌وقتِ خدا از این آدمای الکی‌خوش نبودم، حتّا هیچ‌وقت از این آدمای بی‌خودی‌غصّه‌دار هم نبودم. قبلاً فکر می‌کردم وقتی چیزی رو از دست بدی، غصّه‌ات می‌شه، ولی من هیچ‌وقت هیچ‌چی غیرِ بدبختی نصیبم نشده...

   اون‌وقتا که کوچیک بودم دلم می‌خواس زودی بزرگ بشم، ولی الآن اصلاً نمی‌فهمم آدم چرا باید بزرگ بشه. حالا که خودم بزرگ‌تر شده‌م فکر می‌کنم آینده‌م مثِ اینه که آدم بی‌خودی تو اتاقِ انتظار بشینه. یا تو یه ایستگاهِ بزرگِ قطار که پُرِ تابلو و صندلی‌یه. یه‌عالمه آدم تُندوتُند از کنارم رد می‌شن، ولی انگاری من رو نمی‌بینن. همه‌شون هم عجله دارن که زودی سوارِ قطار بشن. لابد یه جایی دارن که می‌خوان برن، یا یه کسی رو دارن که می‌خوان ببیننش، ولی من چی؟ اون‌جا مُنتظر نشسته‌م؛ منتظرم اتّفاقی چیزی برام بیفته...

   دخترِ روی پُل، ساخته‌ی پاتریس لوکُنت

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩


این روزها که می‌گذرد...

 

یکُم: تماشای دوباره‌ی «سوپراستار» [فیلم تازه‌ی تهمینه میلانی] اشتباهِ محض بود؛ تقصیر خودم بود که فکر کردم بزرگ‌ترهای ما لابُد چیزی در این فیلم دیده‌اند که از آن تعریف می‌کنند. (نگاه کنید به شماره‌ی اوایل اسفند ماهنامه‌ی فیلم) این بود که ظهرِ چارشنبه، با پایِ خودم رفتم دم گیشه‌ی سینما فرهنگ و یک عدد بلیت خریدم و دوباره دیدمش. خب، نظرم درباره‌ی فیلم همان است که بود؛ «بد» به‌معنای حقیقی کلمه. حقیقتش نمی‌فهمم آدم بی‌ربط و بددهنی مثل «کوروش زند» [شهاب حُسینی] که کاری جُز تحقیر دیگران بلد نیست، چرا باید این‌قدر «محبوب» باشد؟ قیافه‌اش که به «سوپراستار»ها نمی‌خورد؛ فقط زندگی‌اش، احتمالاً، مثل آن‌هاست و بازیگر «خوب»ی هم به‌نظر نمی‌رسد. پس این علاقه‌ی عمومی، این اقبالِ بی‌حدّ و تحمّل‌کردنِ همه‌ی دری‌وری‌ها و بددهنی‌هایش نشانه‌ی چیست؟ راستش، نیم‌ساعتی مانده بود به پایانِ فیلم که حوصله‌ام واقعاً سر رفت. تحمّلش را نداشتم که ببینم این سوپراستارِ «جعلی» به‌خاطر آن دخترکِ لوس و حوصله‌سَربَری که فقط بلد است «مرا ببوس» را با ویولونش بزند (چرا این آهنگ؟) دچار «تحوّل»ی می‌شود که خدا می‌داند آخر و عاقبتش چیست. این «اغراق»ی که در زندگی آقای «سوپراستار» می‌بینیم، بدترین آفتِ فیلم است و به‌نظرم کارگردان (که اساساً اقبالِ عُمومی به فیلم‌های پُرفروشش مدیونِ همین «سوپراستار»هاست) آن‌قدر در این «اغراقِ» خودخواسته غرق شده که دیگر کاری به کارِ داستان و شخصیت‌پردازی و باورپذیری و این‌چیزها نداشته و آن «تحوّل» را طوری از آب درآورده که باورکردنش، دست‌کم برای من، مُمکن نیست. شاید توی یک یادداشتِ دیگر، درباره‌ی شباهت‌ها و تفاوت‌های فیلمِ «میلانی» به دو فیلم ایرانی دیگر بنویسم. آن دو فیلم؟ بماند برای بعد...

 

دوم: «شَُوالیه‌ی سیاه» را هم دوباره دیدم؛ این‌بار نُسخه‌ی فوقِ خوبش را و البته چیزی از «خوب»بودنش کم نشده بود. این‌بار وقتی رسیدم به جایی‌که «هاروی دنت» سکّه‌ای بالا انداخت و درباره‌ی «شیر» یا «خط» آوردن و بخت و اقبال در زندگی حرف زد، فکر کردم که «نولانِ» کارگردان، چه سخاوت‌مندانه کلیدهای درکِ فیلمش را پیشِ روی ما گذاشته است؛ «بتمن» و «جوکر»ی که «نولان» ساخته، دو رویِ سکّه‌ی «زندگی» هستند. «بتمن» [بروس وِین] یتیمی‌ست «مالکِ تنهاییِ خود» و «جوکر»، بااین‌که پدری داشته است، امّا لطف و مهربانیِ پدرش را می‌شود در دهانِ بُریده‌اش دید که او را به‌شکلِ دلقکی همیشه‌خندان درآورده است. خانواده‌ای که در کار نیست و یکی [بتمن] برای حفاظت از خانواده‌ای بزرگ‌تر در مقامِ نجات‌دهنده ظاهر می‌شود و دیگری [جوکر] انتقامِ داشتنِ پدری خشن [وحشی؟] را از باقیِ جامعه می‌گیرد. راستش، نمی‌فهمم چرا بعضی‌ها این فیلم را «جدّی» نمی‌گیرند. دلیلِ خاصّی دارند برای این کار؟

 

سوم: ... و این «فرانسوا تروفو»ی اسطوره‌ای‌ست که روزهای کسل‌کُننده را، حقیقتاً، قابلِ تحمّل می‌کند؛ فیلم‌هایش (نشستم به‌تماشای چندباره‌ی «۴٠٠ ضربه» و «ژول و جیم» و هردو هنوز حیرت‌انگیز بودند) و بعد از تماشای فیلم‌ها، همه‌ی آن‌چیزهایی که درباره‌اش نوشته‌اند. «مارسل اُفولس»، پسرِ «ماکس اُفولسِ» کبیر، نوشته:

 «آخرین‌بار، در جنوب فرانسه دیدمش؛ بعد از اوّلین عمل جرّاحی مغزش، با زن و دو دخترش کنار هم جمع شده بودند... از اتاق‌خواب بیرون آمد. زنش قبلاً هشدار داده بود، امّا باز دیدارش تکانم داد. حالش خیلی به‌نظر بد می‌رسید. صورتش، در نتیجه‌ی مصرف کورتیزون، ورم کرده بود، امّا صحبت را که شروع کرد، نگرانی‌هایم از بین رفت. همان‌طور تیز و هوشیار و در گوش‌کردن دقیق بود. فرانسوا و همسرش برایم تعریف کردند که اوّلین‌بار کجا آشنا شده بودند؛ در ردیف اوّلِ سینمایی در جشنواره‌ی ونیز، نزدیک‌ترین ردیف به پرده ـ چون هردو نزدیک‌بین بودند. امّا سال‌های سال به فرزندان‌شان گفته بودند آشنایی‌شان به این ترتیب صورت گرفته که قایق‌هایشان در یکی از کانال‌های ونیز با هم تصادف کرده بود. پرسیدم: پس دخترهایتان کِی از واقعیت قضیه برخورد شما خبر شدند؟ زنِ فرانسوا گفت: همین حالا!» [به‌یادِ فرانسوا تروفو، ترجمه‌ی پروین دوامی (پرویز دوائی؟)، در کتابِ فرانسوا تروفو؛ زندگی و آثار، تألیفِ حمید هُدی‌نیا، انتشاراتِ فیلم، ١٣۶۵]

 

چهارم: روزهایِ آخر سالِ پیش بود و داشتیم از آن کافه‌ای که پولِ خونِ پدرِ مُحترمش را می‌گیرد از هرکسی که وارد می‌شود برمی‌گشتیم که تویِ سواری، یادِ «هزارتویِ پَن» افتادیم. اوّل او گفت که چه‌قدر از دیدنش مَسرور شده است و بعد، من آن دیالوگِ فیلم را که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم برایش گفتم؛ جایی‌که «فان» تکّه‌گچِ جادویی را می‌داد به «اوفیلیا» و می‌گفت «از این گچ استفاده کن و هرجای اتاقت که خواستی یه در بکش. بعد اون در رو باز کن.» خوب که فکر کنیم، می‌بینیم «گچِ» معرکه‌ای باید باشد؛ نه؟ و خدا می‌داند که این دیالوگِ عالی چه مُعجزه‌ای‌ست برای من...

 

پنجم: بعضی فیلم‌ها هم هستند که آدم را بی‌خواب می‌کنند؛ دیوانه می‌کنند و فکر به هر صحنه‌شان، به هر دیالوگی که گفته شده، آدم را بی‌هوش‌وحواس می‌کند. و «دختری روی پُل» [ساخته‌ی پاتریس لوکُنت] یکی از این فیلم‌هاست برای من: «وقتی کوچیک بودم، تنها چیزی که دلم می‌خواست، این بود که بزرگ بشم؛ اون هم خیلی زود. ولی الآن، اصلاً، دلیلش رو نمی‌فهمم. حالا که بزرگ‌تر شدم، فکر می‌کنم آینده‌ام مثل اینه که آدم تو اتاقِ انتظار بشینه. تو یه ایستگاهِ بزرگِ قطار که پُر از تابلو و صندلی‌یه. آدم‌هایِ زیادی از کنارم رد می‌شن، بدونِ این‌که من رو ببینن. همه‌شون هم عجله دارن که سوارِ قطار بشن. اون‌ها جایی دارن که برن، یا کسی رو دارن که ببینن، ولی من اون‌جا فقط مُنتظر نشستم؛ منتظرِ یه اتّفاق که برام بیفته...»

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸


تهِ خط؟ کدوم خط؟ هنوز خطِ تو شروع نشده...

 

یکم: ... خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز قشنگِ بارانی که رفته بودیم به آن خوراک‌خانه‌یِ دنجی که فقط پنج‌تا میز داشت و یکی از میزهایش مالِ ما بود که می‌نشستیم کنارِ پنجره و همان‌طور که خوراک‌های خوش‌مزّه را می‌خوردیم، به فکر آینده‌ای بودیم که دستِ ما نبود، که راهِ خودش را می‌رفت و خیالش نبود که ما هم آدمی هستیم و آرزوهایی داریم. خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز قشنگِ بارانی که داشتیم تویِ خیابان قدم می‌زدیم و کفِ زمین خیسِ خیس بود و آدم‌ها چترهایشان را گرفته بودند رویِ سرشان که خیس نشوند و ما همان‌طور که در خیابان راه می‌رفتیم و باران رویِ سرمان می‌نشست، به فکر آینده‌ای بودیم که دستِ ما نبود، که راهِ خودش را می‌رفت و خیالش نبود که ما هم آدمی هستیم و آرزوهایی داریم. خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز قشنگِ بارانی که یک‌دفعه زشت شد و آینده‌ای که دستِ ما نبود، که راهِ خودش را می‌رفت و خیالش نبود که ما هم آدمی هستیم و آرزوهایی داریم، درشت‌تر از قطره‌هایِ دل‌نوازِ باران رویِ سر ما بارید و خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز بارانی که اصلاً قشنگ نبود... 

دوم: زاینده‌رود وسوسه‌انگیز است؛ تهِ جذّابیت است، آرامشِ محض است تماشایِ زاینده‌رود حتّا وقتی‌که تویِ سواری نشسته‌ایم و در اوجِ بی‌حوصلگی، اوجِ بی‌خوابی، چشم‌مان به جمالِ بی‌مثالش روشن می‌شود. و تویِ سواری نشسته‌ بودیم که چشمم به دو آدمی افتاد که نشسته بودند کنارِ آب، لبه‌یِ پُل و خیال‌شان هم نبود که آفتاب دارد عمود می‌تابد و تویِ این گرما، هر کلّه‌ای به‌هرحال، داغ می‌شود و سوت می‌کشد و دود می‌کند و خدا می‌داند چه عاقبتی دارد. و نمی‌دانم چرا همین‌طور بی‌دلیل، یادِ «دختری رویِ پُل» [پاتریس لوکُنت] افتادم که هنوز لذّتِ دیدنش زیرِ دندانم مانده است و یادِ آن‌جایی افتادم که «آدل» [ونسا پارادی] رویِ پُل ایستاده و ناامیدی در چشم‌هایش موج می‌زند. شب است و نورِ چراغ‌ها، آبِ را برّاق‌تر کرده. «آدل» سرش را کمی خم می‌کند و آب را می‌بیند و بعد به بالا نگاه می‌کند. پاهایش را گذاشته لبه‌یِ پُل و هِی این‌پا و آن‌پا می‌شود. می‌خواهد بپرد. آرام‌‌آرام پیش می‌رود؛ هم می‌خواهد خودش را بیندازد پایین، هم از این‌کار می‌ترسد. حتّا در تاریکیِ شب هم معلوم است که می‌ترسد. دست‌هایش را از لبه‌یِ پُل جدا می‌کند که می‌بینیم مردی سیگار به لب [دانیل اوتوی] دارد او را می‌پاید. حالا، این مرد به حرف می‌آید «تو شبیه دختری هستی که نزدیکه دست به یه کارِ اشتباه بزنه... تو خیلی ناامیدی.» ظاهراً که درست به هدف زده‌ است، چون «آدل» در جوابِ  او سئوال می‌کند «شما این‌طوری فکر می‌کنید؟» حالا، ‌مردِ ناشناس، جوابِ این سئوال را هم با سئوالی دیگر می‌دهد. «می‌خوایِ کدوم آدم رو تحتِ تأثیر قرار بدی؟» و این «آدل» است که کوتاه می‌آید. «هیچ آدمی رو. من تا حالا هیچ آدمی رو تحتِ تأثیر قرار ندادم؛ الآن هم نمی‌خوام این‌کار رو بکنم.» مرد، همه‌یِ سعی‌اش را می‌کند که بازی را ادامه بدهد؛ یک‌دقیقه دیر پریدن و بیش‌تر زندگی‌کردن هم غنیمتی‌ست واقعاً. «برایِ این‌که این‌قدر ناراحت و غمگین باشی، هنوز خیلی جوونی. نکنه یه مریضی داری که درمون نمی‌شه؟ کُلیه نداری؟ کبد نداری؟ شاید هم پا نداری؟» و ظاهراً که «آدل» به سیمِ آخر زده و همه‌یِ حرف‌هایی را که می‌خواهد، به‌زبان می‌آورد. «نه، تنها چیزی که ندارم، یه‌کم دل و جرأته. آب سرده و من می‌ترسم.» جوابِ این صراحت را باید با شوخی داد. «خُب معلومه که سرده؛ فکر می‌کنی گرمش می‌کنن؟ به چیزهایِ خوب فکر تا شاد بشی. اون‌ها بهت دل و جُرأت می‌دن.» ولی این «آدل»یک‌همچو آدمی نیست. «کارِ آسونی نیست. من بلد نیستم به چیزهایِ خوب فکر کنم و شاد بشم. برایِ همین هم هست که این‌جام؛ می‌فهمید؟» مُشکل، پیش از هر چیز، تفاوتِ نگاهِ آن‌هاست. «گابور»، مردی که رویِ پُل ایستاده، می‌گوید «می‌دونی من چی فهمیدم؟ فهمیدم که داره اسراف می‌شه و از اسراف بدم می‌آد.» امّا «آدل» که حرفِ او را نمی‌فهمد. «چی داره اسراف می‌شه؟» پس مجبور است توضیح بدهد. «تو؛ هیچ‌کسی یه لامپِ سالم رو نمی‌ندازه دور.» برایِ «آدل»، این یک کورسویِ اُمید است؛ ولی ترجیح می‌دهد آن‌را هم نادیده بگیرد. «ولی این‌یکی، خیلی‌وقته که سوخته.» این جوابی نیست که «گابور» انتظارش را می‌کشد، بنابراین، به تهاجم روی می‌آورد. «داری من رو افسرده می‌کنی.» و طبیعی‌ست که «آدل» شکننده، در این شبِ تاریک و رویِ این پُلی که قرار است آخرین جایِ زمین باشد که او رویش ایستاده، شکنندگی‌اش را به‌نمایش بگذارد. «این‌قدر به من گیر ندین. من رسیدم تهِ خط؛ می‌فهمین؟» پس این‌طور. «گابور» باید بازی را ادامه بدهد. «کدوم خط؟ یه نگاه به خودت بنداز؛ هنوز خطِ تو شروع نشده. این فقط یه وصله‌یِ ناجوره.»

سه: ... و کشتی، قاعدتاً، به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد؛ نمی‌دهد؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧


ولی من اون‌جا فقط مُنتظر نشستم؛ منتظرِ یه اتّفاق که برام بیفته...

  آخرین‌باری که «دختری رویِ پُل» [La Fille sur le pont] ساخته‌یِ «پاتریس لوکُنت» را دیدم، همین چندماهِ پیش بود و یک‌چیزی هم درباره‌اش در «دنیایِ تصویر» نوشتم. «وَنِسا پارادی»‌اش، در نقشِ دختری به‌نامِ «آدِل» معرکه است مثلِ همیشه... دیشب، بینِ همه‌یِ کارهایِ مانده و هزار چیزِ دیگر، هوسِ این فیلم را کرده بودم و هرچه گشتم، پیدا نشد. لعنت به بی‌نظمی...

تویِ همان دنیایِ تصویر» نوشته بودم «فرقی نمی‌کند که «پاتریس لوکُنتِ» فرانسوی را می‌شناسیم یا نه؛ مُهم این است که «دختری رویِ پُل»‌اش [محصولِ 1999] یکی از بهترین فیلم‌هایِ این‌سال‌هاست. یکی از آن «سیاه‌وسفید»هایی که اگر رنگی می‌شد، شاید این‌قدر دیدنی از آب درنمی‌آمد. ساختنِ فیلمی درباره‌یِ دل‌دادگی، درباره‌یِ مسیرِ پُرمُخاطره‌یِ دل‌دادگی و جاده‌یِ ناهموارِ زندگی، سخت‌تر از آن است که خیال می‌کنیم. داستان‌هایِ خوب، همه، تکراری‌اند و حکایتِ دل‌دادگی را آن‌قدر در سینما روایت کرده‌اند که، ظاهراً، فُرصت و مجالی برایِ دیگران نمانده است. امّا آدم با آدم فرق می‌کند و همین است رمزِ تفاوتِ دل‌دادگی‌ها، رمزِ حلاوت و شیرینیِ رابطه‌ای که شکل می‌گیرد و رُشد می‌کند و به اوج می‌رسد. از دل‌دادگی حرف‌زدن، ظاهراً، در سینما کُهنه نمی‌شود و «پاتریس لوکُنتِ» فرانسوی، با «دختری رویِ پُل»‌اش، یک‌چشمه از این حلاوت و شیرینی را نصیبِ ما کرده است...»

این هم چندتایی از جُملاتِ درخشانِ فیلم [از جُمله طولانی‌تر هستند البته]:

«این کاغذایِ چسب‌ناکِ مگس‌کُش رو دیدین؟ من شبیهِ اون کاغذام. همه‌یِ آشغال‌هایِ دوروبرم می‌چسبن به من. من شبیهِ یه جاروبرقی‌ام؛ هرچی آشغال می‌مونه، جمع‌شون می‌کنم. بخت و اقبال، هیچ‌‌وقت درِ خونه‌ام رو نزده. دست به هر کاری می‌زنم، اشتباه از آب درمی‌آد. دست به هرچی می‌زنم، می‌شه خاکستر. بخت و اقبالِ بد رو نمی‌شه وصف کرد؛ می‌دونی مثلِ استعدادِ موسیقی می‌مونه. یا استعدادش رو داری، یا نداری...»

«هیچ‌وقت کسی فکر نکرد که من هم فایده‌ای دارم، برایِ هیچ‌کس آدمِ باارزشی نبودم. هیچ‌وقت خوش‌حال نبودم، حتّا هیچ‌وقت آدمِ غمگینی هم نبودم. قبلاً فکر می‌کردم وقتی چیزی رو از دست بدی، لابُد غمگین می‌شی؛ ولی من هیچ‌وقت، هیچ‌چی جُز بدبختی نداشتم...»

«نمی‌دونم. وقتی کوچیک بودم، تنها چیزی که دلم می‌خواست، این بود که بزرگ بشم؛ اون هم خیلی زود. ولی الآن، اصلاً، دلیلش رو نمی‌فهمم. حالا که بزرگ‌تر شدم، فکر می‌کنم آینده‌ام مثل اینه که آدم تو اتاقِ انتظار بشینه. تو یه ایستگاهِ بزرگِ قطار که پُر از تابلو و صندلی‌یه. آدم‌هایِ زیادی از کنارم رد می‌شن، بدونِ این‌که من رو ببینن. همه‌شون هم عجله دارن که سوارِ قطار بشن. اون‌ها جایی دارن که برن، یا کسی رو دارن که ببینن، ولی من اون‌جا فقط مُنتظر نشستم؛ منتظرِ یه اتّفاق که برام بیفته...»

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧


شب از کجا درز می‌کند این‌همه یک‌جا...

 یک:

 شب از کجا درز میکند اینهمه یکجا نمناک از هق‌هق کناره‌هات با ردّ مار روانی وُ زلال شیریت راه میکشد مدام به ستاره‌هابر این سفینه که مردگان حرّاف میبرد من بیرون زمان آه میکشم اسم تصنیفی تو بر لبانم در این شب دیوانه‌ی فراموشی عاقبت آستین تو بگیرم وُ بالا شوم تا سرچشمه‌ات ای آزادی بشنو بشنو ماهی گمشده پَره‌اش را به قلب زمین میزند هنوز تنها عاشقان رو به مرگ روانند لبهای بی‌زوالشان عریان‌تر از باران چون پر شوی از دریا    ما را به جاودانگی بسنج    فقط خاطره ای ردّ شبانه‌ی اشک

از پری‌خوانی، دفترِ شعرِ قاسم هاشمی‌نژاد، بهمن 1358

 دو:

 ... مسأله این نیست که «رنگ» چیزِ بدی‌ست؛ خیلی از فیلم‌ها را نمی‌شود بدونِ «رنگ» دید. امّا فیلم‌هایی هستند که اگر «رنگ»ی بودند ـ احتمالاً ـ به فیلم‌هایی کاملاً معمولی بدل می‌شدند و یکی از این فیلم‌ها، «دختر رویِ پُل» [1999] است؛ یک فیلمِ سیاه‌وسفید و دل‌پذیر که حکایتِ یک دل‌دادگیِ نامُتعارف را نشان می‌دهد. شاید اگر «پاتریس لوکُنتِ» فرانسوی «رنگ» را از فیلمش حذف نمی‌کرد و «دختر رویِ پُل» را سیاه‌وسفید نمی‌ساخت، نتیجه‌یِ کارش این‌قدر دیدنی نمی‌شد. از این بابت مُطمئنم...

 حکایتِ دل‌دادگی در سینما ـ ظاهراً ـ چیزِ تازه‌ای نیست؛ امّا «دختر رویِ پُل» یک‌جور دل‌دادگی را نشان می‌دهد که می‌شود دوستش داشت. این داستانِ همان مَثَلِ قدیمی‌ست که می‌گوید آدم‌ها نیمه‌یِ گُم‌شده‌ای دارند و باید به‌جُست‌وجویِ  این نیمه‌یِ گُم‌شده برآیند. یک‌جایِ فیلم، مردِ داستان [دانیل اوتوی] اسکناسی پاره را به دخترکِ جذّاب و دل‌رُبا [ونسا پارادی] نشان می‌دهد و می‌گوید اسکناسِ نصفه، ارزشی ندارد و بعد با شُعبده‌بازی آن نیمه‌یِ دیگر را هم ظاهر می‌کند و نتیجه می‌گیرد که اگر دخترکِ دل‌رُبا نباشد، او چیزی جُز این اسکناسِ پاره نیست. صریح‌تر از این می‌تواند ابرازِ علاقه کند؟ امّا دخترکِ دل‌رُبا، ساده‌تر از آن است که معنایِ این ابرازِ علاقه را بفهمد و همین است که هربار چشمش به جوانی جذّاب می‌افتد، پیش می‌رود و پُشتِ سر را نگاه نمی‌کند؛ بی‌آن‌که بداند طالعش، تقدیرش، ماندن در کنارِ همین آدمی‌ست که خودش را اسکناسی پاره و بی‌ارزش می‌داند...

 و این آدم، این عاشقِ بی‌قدر شده، چه‌کاره است؟ چاقو پرتاب می‌کند و زمانی‌که با دخترکِ دل‌رُبا آشنا می‌شود، حس می‌کند که الاهه‌یِ الهامش را پیدا کرده است. این است که چاقوها را به‌سویِ او پرتاب می‌کند و خیالش راحت است که چاقوها این الاهه‌یِ دل‌رُبا را از پا درنمی‌آورند. مُهم، آن اطمینانِ خاطر است. خیالش قُرص است که دخترکِ دل‌رُبا از این چاقوها نمی‌ترسد. وقتی هم که نترسد، همه‌چیز روبه‌راه می‌شود. و البته، در همه‌یِ صحنه‌هایی که چاقوها را پُشتِ هم به‌سویِ این الاهه‌یِ دل‌رُبا می‌اندازد، دخترکِ دل‌رُبا به هیجان می‌آید. شوری در جانش می‌‌افتد که توضیحش سخت است؛ مثلِ آدمی‌ست که ناگهان به اوج می‌رسد و فاصله‌یِ زمین تا آسمان را به‌سرعتِ برق‌وباد طی می‌کند و سر به ابرها می‌ساید و پایش که به زمین می‌رسد، حس می‌کند سَبُک شده است...

 یک‌چیزِ دیگر هم هست. در نیمه‌یِ اوّلِ فیلم است که «ونسا پارادی» موهایش را کوتاه می‌کند و این موهایِ کوتاه، او را شبیهِ «جین سیبرگ» [محبوبِ سال‌هایِ رومن گاری] می‌کند؛ شبیهِ همان دخترکِ دل‌رُبایی که در «از نفس‌ افتاده‌»یِ «ژان‌لوک گدار»، هوش از سرِ تماشاگرانِ فرانسوی [و البته غیرِ فرانسوی] رُبود. شبیه است؟ نیست؟ نمی‌دانم...

 بعدالتحریر: این خانمِ «ونسا پارادی»، همسرِ آقایِ «جانی دپ» است. محضِ اطلاع عرض شد.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦