شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آدمیانی که روزی می‌خندند، آدمیانی که روزی می‌میرند...

Des hommes et des dieux 

  

    من گفتم که شما خدایید. و جمیعِ شما فرزندانِ حضرتِ اعلی. لیکن مثل آدمیان خواهید مُرد. و چون یکی‌ از سروران خواهید افتاد.

مزامیرِ داوود، مزمورِ هشتادودو

   راهبانِ فیلمِ در بابِ خدایان و آدمیان، ماندنِ در دیر و مُردن را به رفتن و ترکِ این خانه ترجیح می‌دهند؛ انگار که دیر خانه‌ی اوّل و آخرِ آن‌هاست؛ جایی برای خدمت به بندگانِ خدا و سجده به درگاهِ خدایی که لیاقتِ خدمت به این بندگان را نصیب‌شان کرده. همین است که فیلم، از ابتدا، نمایشِ مهربانیِ بی‌وقفه‌ی آن‌هاست؛ دیگران را دوست می‌دارند و کنارِ مردمانی که آیینی دیگر دارند، زندگی را به‌آرامی می‌گذرانند.

   همه‌چیز در این روستا آرام است و راهبان یا به طبابت و درمانِ مردم مشغولند، یا به گشودنِ گره از کارِ فروبسته‌شان. امّا نکته این است که فقر و نداری چشمِ آدمی را می‌بندد و بنیادگراهایی که راه به روستا باز می‌کنند، رگِ خوابِ این مردمان را یافته‌اند. جوری وانمود می‌کنند که انگار نداریِ این مردم نتیجه‌ی کارِ همین راهبانِ خداپیشه‌ای‌ست که دور از خانه در خانه‌ی دیگری رحلِ اقامت افکنده‌اند. کارگرانِ کرواتی که نزدیکِ دیر کار می‌کنند کشته می‌شوند و کار، انگار، کارِ همان بنیادگراهاست. هدف، انگار، راهبان هستند که باید ترکِ این دیر کنند و راهیِ خانه‌ی خود شوند.

   چه باید کرد؟ باید ایستاد و مرگ را پذیرفت یا رفت و پشتِ سر را نگاه نکرد؟ دفاعِ نظامیان از راهبان که مقبول‌شان نیست. جایی که خدا حافظِ بندگان است، سلاح و گلوله به چه کار می‌آید؟ می‌گویند مرگ در یک‌قدمی‌ست، امّا راهبان نمی‌ترسند. عاقبتِ کار مُردن است بالاخره. از دستِ مرگ که نمی‌شود گریخت. این است که وقتی هلی‌کوپتری آن بالا، در آسمان چرخ می‌زند و مثلاً مراقبِ راهبان است، آن‌ها، این پایین، روی زمین، چاره‌ای ندارند غیرِ این‌که با صدایی بلندتر از قبل دعا کنند و خدا را ستایش کنند.

   و به‌واسطه‌ی همین چیزهاست که وقتی در آستانه‌ی مرگند شامِ آخرِ مسیح را، انگار، بازسازی می‌کنند. می‌دانند که مرگ در یک‌قدمی‌ست، امّا راضی‌اند به آن‌چه پیش‌ می‌آید. دربابِ خدایان و آدمیان، انگار، شرحِ آرامشی‌ست که سال‌هاست از آدمیان دریغ شده؛ آدمیانی که روزی می‌خندند و روزی می‌میرند...

    دربابِ خدایان و آدمیان، ساخته‌ی گزاویه بووا

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠