شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تنها نشسته‌ای تو و خالی‌ست جای من...

 

 


 

   هر اظهارِ نظری درباره‌ی عشق آن‌را به تباهی می‌کشاند.

لئو تالستوی

 

  دوست‌داشتنِ دیگری و بی‌علاقه‌شدن به او، انگار، چیزی شبیه داستانِ سونیا نوشته‌ی یودیت هرمانِ آلمانی‌ست. چیزی که در آن داستان مایه‌ی حیرتِ آدم می‌شود، فهمِ درستِ نویسنده است از مناسباتِ انسانی، این‌که می‌داند عاشق‌شدن و فارغ‌شدن از عشق [به‌قولِ زیگمونت باومنِ جامعه‌شناس]، هنوز مهم‌ترین مسأله‌ای‌ست که مردمانِ این روزگار با آن روبه‌رو می‌شوند و این‌که شخصیتِ آن داستان می‌داند میلِ به هم‌صُحبتی در مردمانِ این روزگار، بیش از آن‌که نشان از دل‌دادگی داشته باشد، سَرپوشی‌ست برای بی‌اعتنایی به تنهایی، و این‌که مودّت، در کمالِ ناامیدی، روزی روزگاری، نابود می‌شود، بی‌آن‌که جای‌گزینی برایش داشته باشیم و آدمی که تو را دوست می‌داشته یک‌روز صبح از خواب برمی‌خیزد و می‌بیند که دیگر دوستت نمی‌دارد و این دوست‌نداشتن را با جواب‌ندادن به نامه‌ها و تلفن‌ها و پیغام‌ها منتقل می‌کند. [داستانِ سونیا را در کتابِ گذرانِ روز، ترجمه‌ی محمود حسینی‌زاد، نشرِ ماهی بخوانید.]

   همه‌ی این‌ها، انگار، در فیلمِ در حال‌وهوای عشق ساخته‌ی وونگ کاروای هم هست. آقای چاو و خانمِ چان بی‌خبرند از دنیا؛ از اتّفاق‌ها، آشنایی‌ها و تماس‌ها. آقای چاو و خانمِ چان فکر می‌کنند دنیا همین است که هست؛ همین‌که می‌بینند، همین‌که درست روبه‌روی چشم‌های‌شان اتّفاق می‌افتد. چشم‌ها همیشه چیزهایی را می‌بینند که روبه‌روی‌شان اتّفاق می‌افتند. چیزی که روبه‌روی چشم نباشد، به چشم نمی‌آید. نه آقای چاو خبر دارد که خانمِ چاو واقعاً کجاست و نه خانمِ چان واقعاً از آقای چان خبر دارد. سفرهای کاری؟ این‌همه سفر؟ این چیزی‌ست که گفته می‌شود. حرف است، به زبان می‌آید، امّا حقیقت نیست؛ حقیقتِ چیزِ دیگری‌ست که بعدتر باید آن‌را کشف کرد. همیشه نباید به چیزهایی که درست روبه‌روی چشم اتّفاق می‌افتند اعتماد کرد. این است که وقتی می‌بینند زندگی بازی می‌کند با آن‌ها و دستِ روزگار، یا تقدیر، همه‌چیز را جوری چیده که دنیای آن‌ها یکی شود، یا دست‌کم بخشی از دنیای‌شان به هم برسد، ناخواسته آماده‌ی بازیِ مهم‌تری می‌شوند و شروع می‌کنند به آماده‌کردنِ مقدّماتِ کاری که هرچند از دور بازی به‌نظر می‌رسد، امّا هرچه نزدیک‌تر می‌شود سنگینی و ابهت‌اش بیش‌تر آشکار می‌شود و آدم‌ها هرچه بیش‌تر درگیرش می‌شوند، رهایی از آن سخت‌تر می‌شود. مسأله این است که آقای چاو و خانمِ چان به این بازی علاقه دارند و همه‌چیز در این دنیا دست به دستِ‌ هم داده تا آن‌ها این بازی را جدّی‌تر بگیرند.

   می‌شود (مثلاً) به فیلمِ درخششِ ابدیِ یک ذهنِ زلال فکر کرد؛ فیلمی از چارلی کافمن و میشل گُندری که، اصلاً، درباره‌ی همین چیزهاست و، شاید، برای همین است که دنیا آن‌ روی دیگرش را به جوئل و کلمنتاین نشان می‌دهد، جوئل پیِ راهی می‌گردد برای فراموش‌کردنِ کلمنتاین و می‌رود پیشِ دکتر میرزویاکی که می‌گوید «اوّلین کاری که باید بکنی، اینه که بری خونه و همه‌ی چیزهایی رو کلمنتاین رو به یادت می‌آره، جمع کنی. می‌خوایم خونه‌ات و زندگی‌ات رو از کلمنتاین خالی کنیم.» و توضیح می‌دهد که دست‌آخر وقتی یک‌روز صبح از خواب بیدار می‌شود، فکر نمی‌کند که اصلاً قبل از این اتفاقی افتاده باشد. و توضیح می‌دهد «هر خاطره‌ای یه هسته‌ی عاطفی داره؛ وقتی این هسته رو پرتوافکنی کنیم، خاطره‌ات کم‌کم تحلیل می‌ره و صبح که از خواب بیدار می‌شی، همه‌ی این خاطره‌هایی که شناسایی‌شون کرده‌ایم، از بین رفته‌ان.» و زمان باید بگذرد تا جوئل بفهمد که اشتباهی بزرگ‌تر از این نیست که حافظه را پاک کند و به کلمنتاینِ محبوب‌اش بگوید «چیزی تو وجودت نمی‌بینم که ازش خوشم نیاد.»

   درباره‌ی عشق شش مقاله است درباره‌ی چیزی که اصل و اساسِ زندگی‌ست انگار؛ چیزی که فیلم‌ها و داستان‌ها را زنده نگه می‌دارد و فیلم‌ها و داستان‌ها از این نظر برگرفته از زندگیِ واقعیِ آدم‌ها هستند؛ آدم‌هایی که روزی عاشق می‌شوند و روزی دیگر از عشق فارغ می‌شوند. آدم‌ها همین‌قدر پیچیده‌اند انگار و هیچ رساله و کتابی از پسِ توضیحِ این پیچیدگی برنمی‌آید.

 

   درباره‌ی عشق

  مقالاتی از مارتا نوسباوم، رابرت سالومون، رابرت نوزیک، لارنس تامس، اَنِت بایر و الیزابت راپاپورت

  ترجمه‌ی آرش نراقی

  نشرِ نی

  هزاروسیصد و نود

  پنج‌هزار و شش‌صد تومان

 

  بعدِتحریر: عنوانِ یادداشتْ مصراعی‌ست از حزینِ لاهیجی.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠

نوبتِ عاشقی‌ست یک‌چندی...

 


   ... شرطِ عاشقی این نیست که تو، حتماً، دیگری را به‌اندازه‌ی خودت، یا حتّا بیش‌تر، دوست داشته باشی. این‌گونه عشق‌ها، البته، بسیار ارزشمند است، امّا هروقت خوش‌بختیِ تو تحتِ تأثیرِ خوش‌بختیِ دیگری قرار بگیرد، حدّی از عشق در میانه حاضر است (البته جهتِ این تأثیرپذیری باید یکسان باشد). هر اتّفاقِ خوب و بدی که برای او پیش بیاید، (تا حدّی) برای تو هم پیش آمده است. محبوب‌های تو در داخلِ مرزهای وجودِ تو هستند، خوش‌بختیِ آن‌ها خوش‌بختیِ توست.

   «عاشق‌بودن»، یا شیفتگی، حالِ بسیار پُرتب‌وتابی‌ست که نشانه‌های آشکاری دارد: تقریباً همیشه به او فکر می‌کنی؛ مرتّب می‌خواهید با هم در تماس باشید و وقتِ خود را با هم بگذرانید؛ وقتی او را می‌بینی هیجان‌زده می‌شوی؛ بی‌خواب می‌شوی؛ برای بیانِ احساساتت برایش شعر می‌گویی؛ به او هدیه می‌دهی، یا به هر طریقی که برایش خوش‌آیند باشد، به او ابرازِ احساسات می‌کنی؛ در عمقِ چشمانِ هم خیره می‌شوید؛ در زیرِ نورِ شمع با هم شام می‌خورید؛ دوریِ کوتاه‌مدّتش برایت بسیار طولانی‌ست؛ وقتی که کارها و حرکاتش را به‌یاد می‌آوری ابلهانه لبخند می‌زنی؛ نقاطِ ضعفِ کوچکش را دوست داری؛ از این‌که سرانجام همدیگر را یافته‌اید سرشار از شادی و لذّت می‌شوید؛ و (همان‌طور که تالستوی در آنا کارنینا؛ لوین را وقتی‌که می‌فهمد کیتی هم عاشقِ اوست، ترسیم می‌کند) همه را ملیح و دل‌نشین می‌یابی، و فکر می‌کنی که همه باید خوش‌بختیِ تو را احساس کنند...

پیوندِ عشق، رابرت نوزیک، کتابِ درباره‌ی عشق، ترجمه‌ی آرش نراقی، نشرِ نی، هزاروسیصد و نود

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   ژول و جیم، ساخته‌ی فرانسوا تروفو

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠

تا نپنداری ز یادت غافلم...

 

 

   بسیاری از جنبه‌های عشقِ رُمانتیک آشکارا اختیاری‌ست یا، دست‌کم، می‌تواند اختیاری باشد. ما به‌اختیار تصمیم می‌گیریم که با طرف‌مان قرارِ ملاقات بگذاریم، با او رابطه برقرار کنیم، باهم زندگیِ مشترک داشته باشیم، ازدواج کنیم، و غیره ـ هرچند که ترتیبِ امور لزوماً به این قرار نیست. ما مختارانه تصمیم می‌گیریم که این کارها را بکنیم، هرچند گاهی اوقات این کارها را بی‌اختیار و بدونِ مقدّمه انجام می‌دهیم. امّا جالب آن است که عشق، یا احساسِ جاذبه‌ی رُمانتیک نسبت به دیگری، خود امرِ چندان مختارانه‌ای نیست. اگر هم مختارانه تصمیم می‌گیریم که عاشقِ دیگری بشویم، بی‌تردید این کار را مستقیم و بی‌واسطه انجام نمی‌دهیم، [مثلاً نمی‌گوییم:] «لو، اجازه بده من نسبت به فلان یا بهمان شخص احساساتِ رُمانتیک داشته باشم.» این نکته درباره‌ی ازدست‌دادنِ احساساتِ رُمانتیک هم صادق است. این‌طور نیست که ما مثلِ کسی که می‌خواهد سیگارش را ترک کند، تاریخی را برای ترکِ عشق معیّن کنیم و بگوییم: «بعد از دهِ اکتبر، دیگر عاشقِ فلانی نخواهم بود.» بلکه افراد یک‌باره درمی‌یابند که دیگر عاشقِ فلانی نیستند...

   ما می‌توانیم کارهایی بکنیم که زمینه‌ی عاشق‌شدن را فراهم آورد، یا به ما کمک کند که عشق را از وجودمان برانیم. ما می‌گوییم «باید به عشق مجال بدهیم». امّا حتّا در این‌جا هم، ظاهراً، عاشقی بیرون از اختیارِ ما شعله می‌کشد ـ گویی عشق قرینه‌ی رُمانتیکِ شرط‌بندیِ پاسکال است. ظاهراً پرسش این است که آیا درنهایت این ماییم که احساسِ عشق را شعله‌ور می‌کنیم، یا این‌که شخص می‌تواند تمامِ شروطِ لازمِ عاشقی را احراز کند، امّا آن «معجزه» رخ ندهد. از طرفِ دیگر، عقلِ متعارف به ما می‌گوید که عاشقانی که همیشه جاه‌طلبی‌های شغلی‌شان را بر روابطِ رُمانتیک‌شان مقدّم می‌دارند، در روابطِ رُمانتیک‌شان به‌سوی فاجعه‌ای می‌تازند...

   وقتی‌که تو با کسی مناسباتِ رُمانتیک داری، تقریباً، هیچ‌چیزی در او نیست که به آن عشق نورزی. وقتی عاشقِ کسی هستی،‌ تقریباً، همه‌چیزِ او را دوست داری. درواقع، در قلمروِ عشقِ رُمانتیک، تقریباً، همه‌چیز ممکن است. درواقع، هرکسی می‌تواند موضوعِ عشقِ رُمانتیک قرار بگیرد.

 

دلایلی برای عشق‌ورزیدن، لارنس تامس، کتابِ درباره‌ی عشق، ترجمه‌ی آرش نراقی، نشرِ نی، هزاروسیصد و نود

 

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   در حال‌وهوای عشق، ساخته‌ی ونگ کاروای

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠