شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

جنگل اندوهگین است انگار آدمی است که رهایش کرده باشند

شاهرخ مسکوب: یک ساعتی قدمی زدم. هوا ابری بود و گاه بفهمی‌نفهمی نم‌نمی می‌بارید. جنگل پاییزی هزار نقش بود. از سبزی کاج‌ها گرفته تا زرد طلایی درخت‌هایی که نمی‌شناختم. درخت‌ها بر تپّه و ماهور ایستاده‌اند و تا چشم کار می‌کند از دل خاک بیرون آمده‌اند. ریشه در زمین و سر به آسمان بی‌خورشید و کدر. جنگل اندوهگین است. انگار آدمی است که رهایش کرده باشند و در تنهایی باشکوه خود زیباست. اصلاً من از جنگل و دشت و صحرای این مملکت خیلی خوشم می‌آید. انسان جوشش زندگی را از دل خاک احساس می‌کند و حتّا می‌بیند، خاک زاینده با کودکان گوناگون زیبا.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۳۹

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

تا خواب برسد و مرا ببرد به دیار تاریک و خاموش خودش

شاهرخ مسکوب: آخر شب است. چه‌‌قدر دلم میوه می‌خواهد. سرِشب رفتم از یک میوه‌فروشی بولوار راسپای چندتا گلابی بخرم. آن‌قدر مجلّل و شیک‌وپیک بود که روم نشد بروم دو یا سه‌تا گلابی بردارم. هفت هشت تا هم که نه می‌توانم بخرم و نه می‌خواهم. بهتر است هوس سمج میوه را از دل بیرون کنم. به همین موسیقی زیبایی که دارم می‌شنوم قناعت کنم و دستبردی به فلسفه‌ی اسلامیِ کُربن بزنم تا خواب برسد و مرا ببرد به دیار تاریک و خاموش خودش.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۳۵

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

حماقت اکثراً درد بی‌درمانی است که شفا نمی‌یابد

شاهرخ مسکوب: یک ساعت پیش که وارد هتل می‌شدم دیدم دوتا اتوبوس بزرگ دم خیابان نگه داشته است. نوشته‌ای به شیشه‌ی اتوبوس بود که این‌ها به زیارت لورد می‌روند. تعدادی کشیش و راهبه هم توشان بود. ریختند توی هتل. همه اسپانیایی هستند. گویا می‌روند آن‌جا که سنت برنادت یا شاید هم مادر مقدّس شفای‌شان بدهد. ولی حماقت اکثراً درد بی‌درمانی است که شفا نمی‌یابد.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۳۲

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

شاید آن‌جا باران می‌بارد

شاهرخ مسکوب: بچّه‌ها برای خرید به چالوس رفته‌اند و من اکنون در این ایوان نشسته‌ام و گاه‌گاه دریا را تماشا می‌کنم. نه هرگز از صدای آب خسته می‌شوم نه از تماشای دریا. اندکی پیش دریا مثل رنگین‌کمان عظیمی بود با رنگ‌های خاصّ خود. کرانه‌ی افق کبود بود که اندکی بنفش می‌زد. جلوتر سبز مغزپسته‌ای بود که مثل حریر در خود می‌لغزید و نزدیک ساحل کبود خفه‌ای بود. هوا ابر است. حرکت ابر هر لحظه رابطه‌ی خورشید و دریا را دگرگون می‌کند و نور تازه‌ای بر این نیم‌کاسه‌ی بلوری می‌تاباند. اکنون دریا سراسر سبز تیره است و آرام و یک‌نواخت نجوا می‌کند. انگار با خود حرفی دارد که دمی از گفتن نمی‌آساید. امّا امروز دریا گرفته و سنگین است و خنده‌های روشن و درخشان دیروز را ندارد. هوا روشن نیست تا آب با درخشش چین‌وشکن‌هایی که در خود می‌لغزند و می‌شکنند، با پولک‌های برّاق و شاد، به خورشید بخندد. امروز ابر است. و ابرها در کرانه‌ی افق تُنُک و کمابیش روشن است مثل روده‌های پشم یا پنبه‌ی کدر. ولی نزدیک ساحل انبوه‌تر و تیره‌تر است. امّا روی جنگل یک‌دست سیاه و انبوه و عبوس است مثل شب. و شاید آن‌جا باران می‌بارد. بچّه‌ها چند دقیقه‌ای است که با باروبُنه رسیده‌اند.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌های ۱۲۴ و ۱۲۵

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

ولی عطش دانستن با این قطره‌ها سیراب نمی‌شود

شاهرخ مسکوب: از زندگی بی‌حاصلی که دارم بیزارم. نسبتاً زیاد چیز می‌خوانم ولی عطش دانستن با این قطره‌ها سیراب نمی‌شود. از طرف دیگر دست‌وبالم برای نوشتن بسته است. مثل آدم چاقی هستم که پیوسته در آرزوی راه‌پیمایی است. در دلم هزار آشوب است که راهی به بیرون نمی‌یابد. آتشی است که زبانه نکشیده می‌افسرد، تنها مرا می‌سوزاند و سوختنی است که هیچ روشنی ندارد.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۸۸

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤