شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پدران و پسران

In a Better World

  

   نکته‌ی اساسیِ فصلِ عصیان [یا طغیان] در رمانِ برادرانِ کارامازوف [فئودور داستایفسکی] اجبارِ آدم‌ها و نسبتش با عدالت است؛ این‌که هر آدمی اگر دیگران را دوست داشته باشد، نمی‌تواند دست به بی‌عدالتی بزند و بعدِ همه‌ی این‌ها نتیجه می‌گیرد که «دوست‌داشتن فرایندی روحانی و روانی‌ست. برای دگرگون ‌کردنِ جهان، لازم است آدم‌ها خودشان متحمّلِ رنجِ دگرگونی در دل‌شان بشوند. برادریِ انسان‌ها عملی نمی‌شود، مگر آن‌که خودِ ما عملاً برادرِ هرکسی بشویم.»

   و فیلمِ در دنیایی بهتر هم، انگار، درباره‌ی همین حقیقتِ دوست‌داشتنِ دیگری‌ست؛ این‌که بی‌عدالتی، انگار، نتیجه‌ی ترجیح‌دادنِ خود به دیگری‌ست. کریستینِ سرکشِ فیلم، فکر نمی‌کند (و نمی‌داند) که واکنشی خشونت‌بار پایانِ ماجرا نیست و انگار نمی‌داند (و کسی هم به او نگفته) که هر خشونتی مقدّمه‌ی خشونتی‌ست دیگر. این خشونت، البته، نتیجه‌ی بی‌مهریِ پدری سرگشته، یعنی کلاوس است؛ پدری که نمی‌داند بعدِ مرگِ همسرش بیش از این‌ها باید مراقبِ کریستین باشد و جای خالیِ مادر را با بودنِ خود پُر کند. کاری که او نمی‌کند و کریستین به‌جای تکیه به او، چاره‌ای ندارد غیرِ این‌که تنهایی‌اش را با مادربزرگ بگذراند.

   نقطه‌ی مقابلِ کلاوس، البته، آنتونِ سخت‌کوشی‌ست که، انگار، ‌هم‌زمان در چند جبهه می‌جنگد؛ اروپاییِ مردم‌دار و نوع‌دوستی که دور از خانه زخمِ آفریقایی‌های زخم‌خورده را بهبود می‌بخشد و، انگار، پیِ راهی‌ست برای بهتر کردنِ این دنیا. و هم‌زمان با حرفه‌ی پزشکی می‌خواهد پدری باشد که خوش‌بینی را به پسرش هدیه می‌دهد؛ این‌که آن‌چه را برای خود می‌پسندد، برای دیگران هم پسند کند. و از همه‌ی این‌ها مهم‌تر، این‌که بخشایش را به انتقام ترجیح دهد.

   امّا نکته این است که، انگار، در همه‌ی دنیا غریب افتاده و هرکسی انتقام را ترجیح می‌دهد؛ فرقی هم نمی‌کند که اهلِ آفریقا باشد یا اروپا. انتقام، انگار، خواسته‌ی شخصیِ همه‌ی آن‌هایی‌ست که خیال می‌کنند دنیا چیزی را از آن‌ها دریغ کرده است. کریستین، قاعدتاً، یکی از همین آدم‌هاست و نبودنِ مادرش، انگار، او را به واداشته به این‌که بخواهد دنیا را جای امن‌تری کند برای دیگران و یکی از این دیگران، الیاس است؛ پسرِ آنتونِ سخت‌کوش که بچّه‌های دیگر خیال می‌کنند آزار رساندن به او مایه‌ی مسرّت و شادی‌ست.

   مسأله، درعین‌حال، انگار اخلاقی‌ست که هرکسی تلقّیِ خود را از آن به تلقّیِ دیگران ترجیح می‌دهد. مسأله این نیست که آزار رساندن به دیگری نهایتِ بی‌اخلاقی‌ست، مسأله این است که توسّل به خشونت برای دفاع از مظلوم هم، احتمالاً، شکلِ دیگری‌ست از بی‌اخلاقی. قانونی اگر هست، همه در برابرش یکسانند.

   می‌شود به این فکر کرد که در دنیایی بهتر فیلمی‌ست اخلاق‌گرا به معنای دقیقِ کلمه. این‌جا اندوهِ آدم بدل می‌شود به حسّی دیگر که نامش را می‌شود گذاشت خشونت. کریستین، انگار، برای فراموش کردنِ اندوه میلِ به خشونت دارد. خشونت بد است. بدیهی‌تر از این چه می‌شود نوشت؟

   همه‌ی آن‌ها که روزی و روزگاری درباره‌ی انسانیت نوشته‌اند، چیزی هم درباره‌ی خشونت گفته‌اند. امّا خشونت، ظاهراً، دست از سرِ آدم‌ها برنمی‌دارد، با زندگیِ آدم‌ها گره خورده است و زمانی که نباید بروز می‌کند و به اوج می‌رسد و صورتِ دیگرِ آدم‌ها را نشان می‌دهد. خشونت، خصلتِ نهفته‌ی آدم‌هاست انگار؛ پنهانش می‌کنند تا کسی متوجهِ حضورش نشود. با خنده از کنارش می‌گذرند و سعی می‌کنند به حضورش اعتنایی نکنند. امّا این‌ بی‌اعتنایی، چاره‌یِ کار نیست. خشونت هست، وجود دارد و بخشی از وجودِ آدم‌هاست. درست است که بستگی دارد به چیزهای دیگر. گاهی حسادت است که خشونت را سبب می‌شود و گاهی آدم‌ها از فرط عصبانیت به خشونت روی می‌آورند. چه فرقی می‌کند؟

   مسأله این است که خشونت را جدّی می‌گیرند و همه‌چیز زیرِ سایه‌ی این خشونت قد می‌کشد و رشد می‌کند و به اوج می‌رسد. وقتی هم که قد کشید و رشد کرد و به اوج رسید، اختیارِ همه‌چیز از دست رفته است. کاری نمی‌شود کرد. کاری که شده است، همین خشونت است، همین جورِ دیگری که مایه‌ی هراسِ دیگران است. انگار خشونت آن ورِ دیگرِ آدم‌ها را بروز می‌دهد، پوست را کنار می‌زند و مغز را نشان می‌دهد. آدمِ واقعی همین است. واقعیتِ آدمی که خشونت را به کار می‌گیرد، همین است، نه آن لبخندی که به لب می‌آورد، یا دستی که به نشانه‌ی دوستی پیش می‌آورد.

   در دنیایی بهتر، ساخته‌ی سوزان بیر


In a Better World

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠