شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فرهادِ دانشکده که دانشجو نبود

 

فرهادِ قاب‌ساز آدمی معمولی نیست؛ نه دنیایی که برای خودش ساخته دنیایی معمولی است و نه کارهایی که می‌کند شبیه کارهایی است که از آدم‌های معمولی سر می‌زند؛‌ دیوانه‌ی دل‌پذیری است که گاهی حسّ ششم‌اش به کار می‌افتد و گاهی آن‌قدر مهربانی‌اش گُل می‌کند که صدای دیگری را درمی‌آورد و گاهی هم که فکر می‌کند باید لجِ دیگری را دربیاورد با گفتن جمله‌ای یا کلمه‌ای جوری اعصابش را به‌هم می‌ریزد که صدای داد و بیداد دیگری تا هفت محلّه برود. فرهادِ دانشکده که دانشجو نبوده هوش کم‌نظیری دارد؛ یا درست‌ترش این‌که همه‌چیز را به حافظه‌ا‌ش می‌سپارد و خوب می‌داند هر کلمه‌‌ای را چندمین روزِ چندمینِ ماهِ‌ چندمین سالِ‌ آشنایی‌اش با گُلی از زبانِ او شنیده و خوب می‌داند آدمی مثلِ گُلی که سال‌ها پیش نگرانِ فرهاد یروان بوده حالا هرچه‌قدر هم مقاومت کند بالاخره باید کوتاه بیاید و قبول کند فرهاد همان پسر باوقاری است که سال‌ها پیش در یک کلاس درس می‌خوانده‌اند و آن پوست پرتقال‌هایی هم که روی بخاری سوخته‌اند و بوی خوش‌شان کلاس را پُر کرده کار همین فرهاد است که برای دیدن گُلی و گفتن چند کلمه‌ای به او خودش را به آب‌وآتش می‌زند؛ چه رسد به این‌که سال‌ها در غیابِ گُلی گذشته باشد و او بعدِ سال‌ها دوباره به رشت و ساغریسازان سر زده باشد.

همین معمولی نبودن است که فرهاد یروان را از بقیّه‌ی نقش‌های علی مصفّا جدا می‌کند؛ آدمی که هم بامزّه است و هم حرص‌درآر؛ هم مهربان است و هم خرده‌شیشه‌دار؛ هم بلد است خلوتِ دیگری را به‌هم بریزد و هم بلد است خلوتِ خودش را بسازد؛ هم بلد است همه‌جا باشد و خودش را تحمیل کند و هم بلد است غیب شود و به چشم نیاید؛ آن‌قدر که گُلی با تلفنش تماس بگیرد و روی پیغام‌گیر بگوید که زنگ زده معذرت بخواهد و شنیدن همین کلمه‌ها برای فرهاد کافی است که بعد از چند روز غیبت چمدان بزرگ قدیمی‌اش را پُر از خرده‌ریزهای سال‌های دور و نزدیک گُلی می‌کند و بین این خرده‌ریزها قایق کوچک قدیمی‌اش را هم می‌گذارد تا اسباب شعبده‌بازی‌اش تمام‌وکمال یک‌جا باشند و آخرین عملیّات شعبده‌بازی‌اش را درست روبه‌روی پنجره‌ای اجرا می‌کند که گُلی کنارش ایستاده و دارد تراشه‌های رنگی را که به پنجره مانده می‌تراشد.

کار فرهاد قاب‌سازی است؛ قاب گرفتنِ تخیّل دیگران و تخیّل خودش ترکیبی است از همه‌ی تابلوهایی که دیده و ترکیب همه‌ی این تابلوها فرانسه‌ای را در ذهنش ساخته که فرانسه‌ی واقعی نیست؛ تصویری است درهم‌وبرهم از زمانه‌ی قدیم و جدید و این واقعی نبودن و ترکیب قدیم و جدید هم اصلاً برای فرهادِ دانشکده که دانشجو نبوده چیز عجیبی نیست؛ فرهادی که ذهنش هم‌زمان به چند جا می‌رود و بیش‌تر برای یادآوریِ گذشته به دیگری است که همه‌ی آن خرده‌ریزه‌های عجیب‌وغریب را جمع کرده و البته برای یادآوری به خودش که چنین گذشته‌ای هم بوده؛ نه این‌که بگوید گذشته مهم‌تر از امروز است؛ چون اصلاً برای او که کارش قاب گرفتن تخیّل دیگران است همه‌چیز شکل دیگری دارد؛ درست عکسِ گُلی که دیدن خیلی چیزها مایه‌ی شگفتی‌اش می‌شود.

مردِ صورت‌سنگی‌ای به‌نام فرهاد یروان که انگار کار و زندگی ندارد و همیشه همه‌جا هست و از بام تا شام حواسش به مسافرِ تازه از پاریس رسیده‌ است و تقریباً همه‌چیز را درباره‌ی گُلی می‌داند نقش همیشگی علی مصفّا نیست؛ هیچ شباهتی هم به علیِ چیزهایی هست که نمی‌دانی ندارد که راننده‌ی آژانسی ساکت و سربه‌زیر بود و دنیا را از پشتِ شیشه‌ی سواری‌اش می‌دید؛ سواری‌ای که اصلاً شبیه سواری‌های آژانس نبود و البته این فرهادِ قاب‌ساز شبیه خسرو پلّه‌ی آخر هم نیست که خبرِ مرگ بیش‌تر به زندگی نزدیکش می‌کرد و روزهای کودکی و ترس از اسکیت‌سواری را به یادش می‌آورد، او همه‌چیز را به‌یاد دارد و اتّفاقاً بیش‌تر از آن‌چه نیاز هر ذهنی است همه‌چیز را به‌ خاطر سپرده و همین چیزها است که وامی‌داردش به واکنش؛ به این‌که وقتی در فصل آخر فیلم گُلی می‌گوید خوابش را دیده جواب می‌دهد «خوش‌حال شدم؛ ممنون.» و این خوش‌حالی همان چیزی است که سال‌ها پیش از آقای نجدی دریغ شده؛ مردی که رفته و دیر برگشته؛ به‌عکسِ فرهاد که مانده و گُلی که رفته. زندگی در فاصله‌ی همین رفت‌وآمدها ادامه دارد و فرهاد دلش خوش است به این‌که یک کار را خوب بلد است: قاب کردنِ تخیّلِ دیگران و خوب که به چشم‌های فرهاد یروان نگاه کنید مردی را می‌بینید که پیش می‌رود و می‌داند هیچ‌ قابی خالی‌تر از یک قابِ خالی نیست.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤

در دنیای تو ساعت چند است؟ از چهارشنبه ۲۳ اردی‌بهشت

نمایش عمومی فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ ساخته‌ی صفی یزدانیان، از همین چهارشنبه، ۲۳ اردی‌بهشت، در سینماهای آزادی، اریکه ایرانیان، پردیس ملت، پردیس کورش، پردیس زندگی، ایران، چهارسو، ماندانا، شکوفه و...

این فیلم را ببینید و دیدنش را به همه‌ی آن‌ها که واقعاً سینما را دوست می‌دارند توصیه کنید.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٤

سه فیلم در دو روز

روز مبادا (فائزه عزیزخانی)

روزِ مبادا را قبلاً در بخش مسابقه‌ی سینمای ایران جشنواره‌ی فیلم فجر دیده بودم و دوستش داشتم. یکی از معدود فیلم‌هایی بود که بعدِ تمام شدنش ماند گوشه‌ی ذهنم و بخشی از این ماندگاری لابد به حال‌وروز آن روزهایم برمی‌گشت: چند روز از رفتنِ مامان گذشته بود و کم‌تر از دو سال از رفتنِ بابا و حواسم پی هر فیلمی بود که اشاره‌ای به مرگ می‌کرد و روزِ مبادا یکی از این فیلم‌ها بود و حضور قاطع مرگ در فیلم کافی بود برای این‌که یک‌شنبه فقط همین یک فیلم را ببینم. ترکیب پیچیده و ظریف مستند و داستان با گوشه‌ی چشمی به سینمای کیارستمی؛ یا آن‌طور ژان‌کلود کاری‌یر درباره‌ی فیلم‌های کیارستمی می‌گوید داکودراما، این‌جا به نتیجه‌ی خوبی رسیده؛ فیلمی با ظاهر غیرحرفه‌ای ولی بی‌نهایت حرفه‌ای، با فیلمی ظاهراً غیرداستانی ولی کاملاً داستان‌گو و دیالوگ‌هایی سرشار از شوخ‌طبعی و کنایه. فیلمی که آرام‌وآهسته درباره‌ی مرگ شروع می‌کند ولی لحظه‌ای که قطعیّت مرگ را به تماشا می‌گذارد می‌فهمیم مرگ هروقت از راه برسد نامنتظره است؛ ناگهانی و مایه‌ی حیرت و هیچ‌چیز باورش را آسان نمی‌کند. دوباره دیدن روزِ مبادا در آن سالنِ خلوتِ خلوتِ پردیس ملّت واقعاً بهترین انتخاب روزِ اوّل بود.

در دنیای تو ساعت چند است؟ (صفی یزدانیان)


 

هر بار دیدنِ اوّلین فیلم بلند صفی یزدانیان لذّت‌ بیش‌تری دارد و هر بار چیزهای بیش‌تری به چشم می‌آید که باید درباره‌شان فکر کرد. پیش از این یادداشت کوتاهی درباره‌‌اش نوشته‌ام که همین‌جا در وبلاگ هم هست. امیدوارم زودتر نمایش عمومی‌اش شروع شود و یادداشت تازه‌تر و کامل‌تری درباره‌اش بنویسم. هیچ فیلمی به‌اندازه‌ی در دنیای تو ساعت چند است؟ به کار این روزهای من نمی‌آید که سخت محتاج آرامشی دوباره‌ام و بابت آرامشی که هر بار تماشای فیلم صفی یزدانیان به من می‌بخشد مدیونش هستم. 

خداحافظی طولانی (فرزاد مؤتمن)

حقیقت این است که اگر فیلم مؤتمن را پیش از این دیده بودم حتماً در نظرخواهی بعدِ جشنواره‌ی ماه‌نامه‌ی ۲۴ نام او را هم در فهرست کارگردان‌هایی می‌آوردم که بعدِ این واقعاً ضرورتی نمی‌بینم فیلم‌های‌شان را تماشا کنم و بابت وقت تلف‌شده‌ام حرص بخورم. شاید اگر مؤتمن زودتر به دنیا آمده بود و این فیلم را در نخستین سال‌های دهه‌ی ۱۳۵۰ به‌صورت سیاه‌وسفید ساخته بود نتیجه‌ی کارش می‌شد یکی از فیلم‌های نسبتاً دیدنیِ آن سال‌ها که خواسته زندگیِ مردم و طبقه‌ی محروم را به تماشا بگذارد ولی آن‌چه پیش روی ماست فیلمی تلف‌شده است: فیلم‌نامه‌‌ای بی‌نهایت معمولی حاصل کار اصغر عبداللهیِ داستان‌نویس که ظاهراً فیلم‌نامه‌هایی حرفه‌ای می‌نویسد ولی این‌بار حتّا دیالوگ‌هایی که نوشته پیش‌پاافتاده یا اصلاً ازمُدافتاده‌اند. سؤال‌های زیادی می‌شود درباره‌ی فیلم مطرح کرد که همه را باید گذاشت برای روزهایی که نمایش عمومی‌اش شروع می‌شود و شاید مهم‌تر از همه این است که درام کارگری واقعاً چه معنایی دارد و اگر شغل و طبقه‌ی شخصیت اصلی را تغییر بدهیم واقعاً چه اتّفاقی می‌افتد و آن‌چه زندگی او را دستخوش کرده واقعاً چه نسبتی با شغل و طبقه‌اش دارد؟ حقیقت این است که خداحافظی طولانی هم یکی از فیلم‌های تلف‌شده و ناموفق فرزاد مؤتمن است و کاش خودش بداند که فیلم خوبی نساخته و از آخرین فیلم خوبش ـــ صداها ـــ چند سالی می‌گذرد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤

واژه که تسکین نمی‌دهد

 

ــــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ــــ

 

این ادای دین صفی یزدانیان است به فیلم‌های محبوبش؛ به لحظه‌هایی از سینما که در خاطره‌ی تماشاگران مانده‌اند و گذرِ سالیان را تاب آورده‌اند: بچّه‌هایی که کم‌کم بزرگ شده‌اند؛ بچّه‌هایی که بازی تازه‌ای ساخته‌اند و مثل همه‌ی سال‌های بچّگی این‌یکی را هم جدّی گرفته‌اند. بازی تازه‌ای که سال و ماه و ساعت نمی‌شناسد؛ تنظیم کردنِ وقت با لحظه‌ای که بین گذشته و حال در رفت‌وآمد است. گذشته‌ای که یکی به‌یاد نمی‌آورد و آن‌یکی حال را هم به‌واسطه‌ی این گذشته می‌سازد.

سر زدن به گذشته به‌نیّتِ ماندن نیست؛ نیّتِ اصلی ساختنِ لحظه‌ی اکنون است و ادامه دادنش و برای رسیدن به اکنون چاره‌ای جز مرورِ گذشته نداریم؛ جز به‌یاد آوردنِ خاطره‌های پراکنده‌ای که تا کنار هم نچینیم‌شان سر از معمّای عاشق خستگی‌ناپذیر فیلم درنمی‌آوریم؛ آن‌هم در زمانه‌ای که عاشقی به کلمه‌ای پیش‌پاافتاده بدل شده و «هر اظهارِ نظری درباره‌ی عشق آن‌را به تباهی می‌کشاند».

بااین‌همه فرهاد و گلیِ در دنیای تو ساعت چند است؟ آقای چاو و خانمِ چانِ در حال‌وهوای عشق نیستند که وقتی می‌بینند زندگی بازی می‌کند با آن‌ها و دستِ روزگار یا تقدیر همه‌چیز را جوری چیده که دنیای‌شان یکی شود یا دست‌کم بخشی از دنیای‌شان به هم برسد ناخواسته آماده‌ی بازیِ مهم‌تری می‌شوند و شروع می‌کنند به آماده‌ کردنِ مقدّماتِ کاری که هرچند از دور بازی به‌نظر می‌رسد، امّا هرچه نزدیک‌تر می‌شود سنگینی و ابهتش بیش‌تر آشکار می‌شود و آدم‌ها هرچه بیش‌تر درگیرش می‌شوند رهایی از آن سخت‌تر می‌شود؛ ناممکن‌تر.

فرهاد و گلی این بازی را طورِ دیگری پیش می‌برند: یکی با به‌یاد نیاوردن و مدام به زبان آوردنِ این‌که مگر چنین گذشته‌ای هست و آن‌یکی با بیش‌ازاندازه به‌یاد آوردن و حرکت دادنِ مُهره‌هایی که دست‌آخر او را برنده‌ی این بازی می‌کنند؛ آن‌هم درست لحظه‌ای که روز به پایان رسیده و می‌شود با خیالِ آسوده گفت «می‌ارزید».

آن‌که رفته خاطره‌های شهرِ کودکی‌اش را جا گذاشته و راهی شهری شده که نهایتِ آرزوی هم‌بازیِ سال‌های دور است و آن‌که مانده همه‌ی این خاطره‌های پراکنده را به‌دقّت کنار هم گذاشته و چشم‌به‌راهِ لحظه‌ای نشسته که گلی ناگهان به رشت برگردد و سری به خانه‌ی محلّه‌ی ساغری‌سازان بزند؛ به محلّه‌ای که همه‌ی همسایه‌هایش چشم‌به‌راه‌ این روز بوده‌اند و جای خالی گلی را در آن شهر حس کرده‌اند ولی هیچ‌کس به‌اندازه‌ی فرهادِ دیوانه‌ی دانشکده با او مهربانی نکرده و هیچ‌کس به‌اندازه‌ی او تندی ندیده.

تراویسِ پاریس تکزاس دل‌باخته‌ی زنی‌ست که «غیابش شوریدگی‌ست»؛ تکزاسی که به جست‌وجوی پاریس می‌آید؛ پاریسی که کلمه‌ای عادّی و معمولی نیست که بی‌دلیل به زبان آمده باشد؛ اسمِ رمزی‌ست برای نام بردن از عشق بی‌آن‌که دیگران بشناسندش.

راویِ آینه داستانی را برای‌مان روایت می‌کند که نقطه‌ی پایانش قد کشیدنِ بچّه‌هاست؛ دخترانی که زن می‌شوند؛ پسرانی که مرد می‌شوند. «امّا این نگاهی حسرت‌خوار به دیروز نیست»؛ دیروز پسرکی که دخترکِ محبوبش او را نمی‌بیند و جدّی‌اش نمی‌گیرد «چیزی برای حسرت نداشته» و زمان دست‌کم در این دیروز و گذشته‌ی پشت سر هوایش را نداشته. هر قدمی که دخترِ مشهورترین نویسنده‌ی جهان در سرگذشتِ آدل ﻫ.برمی‌دارد به دیوار می‌رسد و نامه‌های سرشار از خواستنش بی‌فایده‌ می‌مانند؛ درست مثل جمله‌هایی که به پینسن می‌گوید و می‌داند بی‌فایده است ولی گفتنش در آن لحظه‌ی به‌خصوص تنها کاری‌ست که از دستش برمی‌آید: «من عاشقِ تواَم. دوستم نداری آلبر؟ هنوز هم عاشقم هستی؟»

فرهاد فقط همان پسره‌ی دیوانه‌ی دانشکده نیست که گلی همیشه نادیده‌اش گرفته و فرصتی برای گفتن مهم‌ترین جمله‌ی زندگی‌اش به او پیدا نکرده؛ پسرکی‌ست که همه‌ی این سال‌ها را به عشقِ گلی گذرانده و مرز امید و ناامیدی‌اش آن‌قدر باریک است که هیچ معلوم نیست چگونه دوریِ او را تاب آورده و شیفتگی‌اش آن‌قدر به چشم می‌آید که همه‌چیز را فدای این شیفتگی می‌کند: همیشه به او فکر می‌کند؛ به جست‌وجوی راهی برای تماس با او برمی‌آید و از هر فرصتی استفاده می‌کند که وقتش را با او بگذراند؛ وقتی می‌بیندش هیجان‌زده می‌شود؛ بی‌خواب می‌شود؛ برای بیانِ احساساتش برایش ترانه می‌خواند؛ به او هدیه می‌دهد و شنیدنِ کلمه‌ای تند از زبانِ او کافی‌ست تا گوشه‌ای پناه بگیرد و بی‌آن‌که کلمه‌ای بگوید به این فکر کند که مگر می‌شود راه را اشتباه رفته باشد؟ همه‌ی این‌ها چیزهایی‌ست که رابرت نوزیک در مقاله‌ی پیوندِ عشق نوشته و آن‌ها را نشانه‌های عاشقی دانسته؛ خوش‌بختی‌ بزرگی که اگر نصیبِ آدم شود حتماً لبخندی روی لبش می‌نشیند و می‌گوید «می‌ارزید».

 

ــــــ عنوانِ یادداشت سطری از آرسنی تارکوفسکی‌ست در آینه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳٩٤

در دنیای تو ساعت چند است؟

 

 

جایزه‌ی فیپرشی ـــ فدراسیون بین‌المللی منتقدان فیلم ـــ

در جشنواره‌ی فیلم پوسان

به 

صفی یزدانیان 

برای فیلم سینمایی 

در دنیای تو ساعت چند است

تعلّق گرفت.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳