شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

بازنده همه‌چیز را می‌بَرَد

 

 

تذکّر: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود؛ مراقب باشید.

   در سایه‌ها، ظاهراً، داستانِ یک دزد (ترویان) است؛ دزدی‌ که زندان بوده و تازه آزاد شده، آماده‌ی دزدیِ بزرگی‌ست که زندگی‌اش را از این‌رو به آن‌رو کند و بعد برود سراغِ زندگیِ آرامی که از او دریغ کرده‌اند. امّا داستانِ دزدی، انگار، مهم نیست؛ چون آن‌قدر سریع اتّفاق می‌افتد و همه‌چیزِ این دزدی آن‌قدر ساده پیش می‌رود که انگار دزدی هم کاری‌ست مثلِ نوشیدنِ لیوانی آبِ یخ.

   این است که در سایه‌ها بیش از آن‌که درباره‌ی دزدیِ بزرگ باشد، درباره‌ی دزدِ تازه‌آزادشده‌ی کم‌حرف و اصلاً ساکتی‌ست که گاهی وقت‌ها لبخندی روی لب‌اش می‌نشیند و باقیِ وقت‌ها صورتِ سنگی‌اش خبر از حالِ درونش می‌دهد. مردی که انگار آرزویی ندارد غیرِ بستنِ بار و رفتن سراغِ زندگیِ آرام و بی‌دغدغه. آدمِ تنهایی که وقت‌اش را، معمولاً، در سکوت می‌گذراند. نه چیزی می‌بیند و نه علاقه‌ای به خواندن دارد. گذرش بیش‌تر به کافه‌ها و رستوران‌ها می‌افتد و البته غذایی را هم که سفارش داده تمام نمی‌کند و ظرفِ نیم‌خورده را رها می‌کند و می‌رود.

   امّا این دزدِ کم‌حرف و صورت‌سنگی‌ آدمِ رام و آرامی نیست. گاهی خشونت‌اش گُل می‌کند و می‌شود هیولای شکست‌ناپذیری که تشنه‌ی خونِ دیگران است. اصلاً شرارتی در چشم‌هایش هست که سال‌های سال همان‌جا بوده و جا خوش کرده و چشم‌به‌راهِ فرصتی‌ست برای جهیدن و خودی‌نشان‌دادن. این است که، ناگهان، دست به هفت‌تیر می‌برد و با یک گلوله دیگری را از پا درمی‌آورد. تیراندازِ قابلی‌ست و شلیک‌اش برای نابودیِ دشمن کفایت می‌کند.

  امّا این دزدِ کم‌حرف بی‌بدیل نیست؛ بدیل‌اش پلیسی‌ست (مایر) که کارش سوءاستفاده از نشانِ پلیسی‌ست. از خلاف‌کارهای خرده‌پا حق‌السکوت می‌گیرد و وانمود می‌کند که دستگیریِ آن‌ها فایده‌ای ندارد و باید دنبالِ کلّه‌گنده‌ها رفت و آن‌ها را گرفت. امّا آشناییِ اوّلیه‌ی ما با این پلیسِ خلاف‌کارِ همیشه‌تنهایی که وقت‌اش را، معمولاً، در سواریِ شخصی‌اش می‌گذراند، چیزِ دیگری را نشان می‌دهد. کارِ پلیس، قاعدتاً، اجرای قانون است؛ امّا پلیسِ شخصی‌پوشِ در سایه‌ها کاری به کارِ قانون ندارد و قانونِ شخصیِ خودش را به قانونِ رسمی ترجیح می‌دهد. قانونِ شخصیِ خودش کسبِ درآمد است و تلکه‌کردنِ دیگران. امّا حسابِ این‌را نکرده که دزدِ کم‌حرف و صورت‌سنگی شبیهِ دیگرانی نیست که از دیدنِ نشانِ پلیس و هفت‌تیر و دستبند بترسند و دسته‌های اسکناس‌ را دودستی تقدیم‌اش کنند و فرار را بر قرار ترجیح دهند. این‌جاست که دو آدم، دو خلاف‌کار، دو بدیل، رودرروی هم می‌ایستند. جدال همین است؛ دوئلی که، قاعدتاً، یک برنده بیش‌تر ندارد و برنده‌ی این جدال هم، قاعدتاً، کسی غیرِ دزدِ کم‌حرف و صورت‌سنگی نیست که تیراندازِ بهتری‌ست و کسی را زنده نمی‌گذارد؛ آن‌هم درست لحظه‌ای که خیال نمی‌کنیم قرار است گلوله‌ای از لوله‌ی هفت‌تیر بیرون بپرد.

   امّا برنده‌بودن چه فایده‌ای دارد وقتی دزدِ کم‌حرف و صورت‌سنگی مجبور می‌شود ساکِ پُرِ پول را در خانه‌ی جنگلی رها کند و برود؟ همه‌ی سختی‌ها بابتِ این پول‌ها بوده و حالا این پول‌ها روی تخت‌خوابی در خانه‌ی جنگلی مانده‌؛ ساکی که پلیس‌ها از پشتِ شیشه‌های خانه نورِ چراغ‌قوّه را رویش می‌اندازند و می‌خواهند بدانند چه‌چیزی در آن هست.

   بااین‌همه، تفاوتِ عمده‌ی در سایه‌ها با فیلم‌های دزدی، احتمالاً، سکوتِ بی‌حدّ آن است. گفت‌وگوها کم‌تر از آن است که در چنان فیلم‌هایی، معمولاً، می‌شنویم. آدم‌های فیلم علاقه‌ای به حرف‌زدن ندارند؛ درواقع حرفی برای گفتن ندارند. حرفی اگر هست، حرفِ دزدی‌ست. باقی به درد نمی‌خورد.

   همین است که تنهایی و سکوت را به مایه‌ی اصلیِ فیلم بدل کرده؛ تنهاییِ بی‌حدّی که ادامه دارد و حتّا آشنایی با زنی (دورا) که مقدّماتِ این دزدی را فراهم می‌کند تنهایی‌اش را پُر نمی‌کند. تنهایی را، انگار، نمی‌شود پُر کرد. باید به تنهایی عادت کرد و دزدِ کم‌حرف و صورت‌سنگیِ در سایه‌ها چاره‌ای ندارد غیرِ ادامه‌دادنِ راهی که از ابتدا پیشِ رویش بوده است؛ ماندن و رفتن و پشتِ فرمانِ سواریِ دزدی خیره‌شدن به جاده‌ای که انگار انتها ندارد، جاده‌ای که فقط ادامه دارد، جاده‌ای که به جایی نمی‌رسد.

 

   در سایه‌ها، ساخته‌ی توماس آرسلان و بازیِ میزل ماتیتسه‌ویتس، راینر بک و اووه بوم

 

ـــــــــــــــــ عنوانِ یادداشتْ نامِ رمانی‌ست از گراهام گرین

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠