شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک کشفِ دیگر ــ بله؛ یک کشفِ دیگر!

 

 

ایلیف: پدر، وقتی بزرگ شدیم و مردانِ آزاده و آزادی‌پرستی شدیم، آن‌وقت چه‌کار می‌کنیم؟

دکتر استوکمان: آن‌وقت، پسرم، تمامِ این گرگ‌ها را می‌تارانید و می‌ریزید توی اقیانوسِ اطلس!

[ایلیف مردّد به‌نظر می‌رسد، امّا مورتن از جا می‌جهد و هورا می‌کشد.]

خانمِ استوکمان: فقط خدا کند گرگ‌ها تو را توی اقیانوس نیندازند، توماس.

دکتر استوکمان: مرا توی اقیانوس بیندازند؟ دیوانه شده‌ای، کاترین؟ حالا که قوی‌ترین مردِ این شهر شده‌ام؟

خانمِ استوکمان: تو قوی‌ترین مردِ این شهر شده‌ای؟ تو؟

دکتر استوکمان: بله، من! تازه، این‌که چیزی نیست! من حالا یکی از قوی‌ترین مردانِ دنیا هستم!

مورتن: راست می‌گویی، پدر؟

دکتر استوکمان [صدایش را پایین می‌آورد]: هیس! فعلاً نباید صدایش را دربیاورید! من یک کشفِ دیگر کرده‌ام!

خانمِ استوکمان: نه‌دیگر؛ توماس. همان‌یکی برای هفت پُشت‌مان کافی‌ست!

دکتر استوکمان: یک کشفِ دیگر ــ بله؛ یک کشفِ دیگر! [همه را دورِ خود جمع می‌کند و به‌نجوا می‌گوید] آن کشف هم این است: قوی‌ترین انسانِ دنیا کسی‌ست که بتواند تنها روی پای خودش بایستد!

خانمِ استوکمان [لبخند می‌زند و سر تکان می‌دهد]: پوه، توماس...!

پترا [با حرارت دستِ پدر را می‌گیرد و با چشمانی سرشار از ایمان]: پدر! 

 

هنریک ایبسِن؛ دشمنِ مردم [درام در پنج پرده]؛ ترجمه‌ی اصغر رستگار؛ نشرِ فردا؛ چاپِ اوّل، ١٣٧٨، صفحه‌‌های ١۴٢ و ١۴٣. 

بعدِ تحریر: باید کتاب‌ها را جابه‌جا می‌کردم امروز. کتاب‌خانه‌های کوچک باید کمی بالا می‌رفتند. کتاب‌ها را که برداشتم چشمم افتاد به دشمنِ مردم. کتاب‌ها را گذاشتم روی زمین. تکیه دادم به دیوار و دوباره از سر خواندمش. سالی یک‌بار انگار باید بخوانمش. دکتر استوکمانِ عزیز...        

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ۱۳٩۱