شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک ظرفِ پُرمیوه یک باغِ پُرگل..

 

 

   فیلم‌های دوبله گنجِ سال‌های دورِ نوجوانی بود که سینما برای‌مان در آن نوارهای کوچک و بزرگ خلاصه می‌شد که تصویرِ واضحی نداشتند و صدای‌شان گاهی به‌سختی شنیده می‌شد. زیرنویس هم که نبود. گاهی فقط مسافری با خودش فیلم‌های اصل می‌آورد که اسم‌شان را گذاشته‌ بودند فیلم‌های مَستِر. چندسالی هنوز مانده بود تا دهه‌ی نَوَد که فیلم‌های مشهور، به‌هرحال، زودتر از راه می‌رسیدند.

   این بود که غیرِ قناعت به دوبله‌های بدصدای بی‌کیفیت چاره‌ای نداشتیم و تماشای فیلمی دوبله از آلن دُلون یا اَل پاچینو عیشِ مُدام بود برای ما (سال‌هایی که فیلم‌ها را به بازیگران می‌شناختیم.) و سِرپیکوی دوبله، یا بعدازظهرِ سگی، یا زیرِ آفتابِ سوزان و دسته‌ی سیسیلی‌های دوبله و هر وودی آلنی را که پیدا می‌شد، مثلِ گنجی که باید از چشمِ اغیار دور بماند، در پستوی خانه نهان می‌کردیم و چشم‌به‌راهِ روزهای تعطیل و وقت‌های خالی می‌ماندیم.

  باید بزرگ‌تر می‌شدیم که ببینیم بیش‌ترِ وقت‌ها دوبله‌ها به‌خوبیِ اصلِ فیلم‌ها نیستند و بیش‌ترِ وقت‌ها نسخه‌ی ناقصِ فیلمِ اصلی‌اند. و تازه این فقط نقصِ دوبله است؛ تکّه‌هایی که بادلیل و بی‌دلیل دوبله نشده‌اند. سال‌ها بعدِ سال‌های دورِ نوجوانی بود که فیلم‌های قدیمیِ وودی آلن را دیدیم و فهمیدیم باید دوبله‌ی خوابگرد و عشق و مرگ و موزها را، رسماً، به دستِ فراموشی سپُرد. نتیجه‌ی ترجمه‌های بی‌ربط و شوخی‌های خنک می‌شود دوبله‌های بی‌ربط؛ مثلِ همین دوبله‌ها. فقط آنی هال بود که، تاحدّی، به اصلِ فیلم نزدیک بود.

   یک نمونه‌ی دیگر بعدازظهرِ سگیِ سیدنی لومت بود که دوبله‌ی فارسی‌اش داستان را عوض کرده بود، یا بازرسِ جوزف منکیه‌ویچ که دوبله‌ی فارسی‌اش صاحبِ داستانِ تازه‌ای‌ شده بود که ربطی به نمایش‌نامه‌ی آنتونی شافر نداشت و خطّ اصلیِ داستان را عوض کرده بود.

   تازه یادمان نرود که صدای خسته و خش‌دارِ آل پاچینو هیچ ربطی به صدای دوبلورِ فارسی‌اش ندارد که هم‌زمان دوبلورِ آلن دُلون هم هست و به‌جای صدای بم و مردانه‌ی او، صدای شکننده‌‌ای را برای این شخصیت به ارمغان آورده است و این یعنی صدایی که می‌شنوید و تصویری که می‌بینید ربطی به صدا و تصویرِ اصلی ندارد. به همین صراحت.

   تماشای دوبله‌هایی که اصلاً به نسخه‌ی اصلیِ فیلم وفادار نمانده‌اند اصلاً آسان نیست؛ همین است که، انگار، باید همه‌ی کلاسیک‌ها را یک‌بارِ دیگر دید و این‌بار بدونِ صدای دوبله. بااین‌همه فیلم‌هایی هست که هنوز تماشای دوبله‌شان لذّت‌بخش است.

   مثلاً مردی برای تمامِ فصول که هنوز شنیدنِ دیالوگ‌های فارسی‌اش لذّت‌بخش است و به‌یادماندنی‌تر از این‌ها اشک‌ها و لبخندها و این یعنی آوازهای فارسیِ فیلم به گوش آشناترند و وقتی درباره‌ی اشک‌ها و لبخندها حرف می‌زنیم، اصلاً، درباره‌ی نسخه‌ی فارسی‌اش حرف می‌زنیم؛ نه آوای موسیقیِ رابرت وایز. شاید اشک‌ها و لبخندها بهترین دوبله‌ی فارسی نباشد، امّا، فیلمی‌ست که نسخه‌ی فارسی‌اش صاحبِ هویّتی‌ست منحصربه‌فرد.

   و فیلم‌های دیگر؟ نه؛ همه‌ی جان وین‌ها، همه‌ی همفری بوگارت‌ها، همه‌ی آدری هپبرن‌ها را، انگار، باید دوباره دید؛ با صدای اصلی و با قطع‌کردنِ صدای دوبله‌ی فارسی. نقطه سرِ خط.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠
برچسب‌ها : یادداشت ، سینما ، دوبله