شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

جانِ جان...

 


 

   فیلمِ خوب را حتّا پیش از آن‌که ببینی می‌دانی خوب است.

فرانسوا تروفو

   هر فیلم، همواره، جنبه‌ای از زندگی‌ست.

بابک احمدی

   می‌خواهم از فیلم دیگری شروع کنم؛ از دو روز در پاریس که اوّلین فیلم ژولی دِلپی‌ست به‌عنوانِ کارگردان و زیر سایه‌ی دو فیلمی‌ که دِلپیِ بازیگر با ریچارد لینک‌لِیتر کار کرد؛ پیش از طلوع و پیش از غروب.

   فیلمِ اوّلِ ژولی دِلپی را که دیدم، فکر کردم به این‌که عشقْ آدمی را صاحبِ امّید می‌کند، یا دست‌آخر می‌کشاندش به وادیِ ناامیدی و ای‌بسا تباهی؟ شادش می‌کند، یا، دست‌آخر، می‌شود آدمی ناشاد و ناراضی از خود که مایه‌ی عبرتِ دیگران است؟ فکر کردم به این‌که مشقّت‌های عشق را چگونه می‌شود تحمّل کرد؟ به این‌که عشقْ مشقّتی دارد یا نه؟ به این‌که ادامه پیداکردن، یا ادامه‌دادنِ موقعیتِ نابرابرِ آن‌که دوست می‌دارد و آن‌که دوست نمی‌دارد، یا آن‌که راهش را نمی‌داند، چگونه ممکن است؟ در برابرِ این موقعیتِ نابرابر چه باید کرد؟ چه می‌شود کرد؟ چاره‌ی کار صبر و بُردباری ا‌ست و چشم‌داشتن به آینده‌ای که می‌آید، یا کوتاه‌آمدن و دَم‌نزدن؟ یا که اصلاً خلاص‌کردنِ خود؟ یا رهاکردنِ همه‌چیز و پُشتِ‌‌پا‌زدن به عشقی که، ظاهراً، خلاصه‌ی همه‌ی زندگی‌ست؛ اگر همه‌ی زندگی نباشد.

   آشنایی، انگار، همان شناخت نیست؛ هرچند خیلِ مردمانی که دوسوی میزهای چوبیِ کافه‌ها می‌نشینند و در فاصله‌ی رسیدنِ فنجان‌های قهوه، یا استکان‌های چای و کیک‌های سیب و هویج، مهربانانه به چشم‌های یک‌دیگر زُل می‌زنند و لبخندی به لب دارند، کاری به معنایِ کلمات ندارند. دیگری را نمی‌شود شناخت؛ می‌شود کم‌کم آشنا شد با او و این تصوّرِ هر آدمی‌ست که، دست‌آخر، جای شناخت را می‌گیرد و خیال می‌کند آن دیگری را می‌شناسد و، ناگهان، وقتی به خیالِ خودش همه‌چیز را درباره‌ی او می‌داند، می‌بیند حرکتی از او سر زده، یا جمله‌ای را به زبان ‌آورده که نشانی‌ست از نشناختن. چگونه می‌شود دوست داشت بدونِ این‌که، حقیقتاً، آن دیگری را شناخت؟

   دو آدم، ماریون و جکِ دو روز در پاریس، عاشقِ یک‌دیگرند؛ یا دست‌کم زمانی چُنین حسّی به هم داشته‌اند. امّا عشق هم، ظاهراً، مشمولِ مُرورِ زمان می‌شود و این حس، به‌مُرور، چُنان رنگ باخته که دو آدم، دو عاشق، خیال کرده‌اند سفری به گوشه‌ی دیگری از جهان، دور از جایی که همیشه هستند، می‌تواند مایه‌ی تسلّیِ خاطرشان باشد. راهیِ سفرِ اروپا شده‌اند و دیدار از ایتالیای رنگارنگ و دل‌پذیر، امّا سفر، انگار، خاصیتی را که می‌خواسته‌اند نداشته. پس راهیِ فرانسه، راهیِ پاریسِ افسانه‌ای شده‌اند که خانه‌ی پدری و مادریِ ماریون است و، البتّه، وعده‌گاهِ عُشّاقِ جهان، به این امید که، این شهر شاید، به عشقِ‌شان، به حسّ‌شان، جانِ تازه‌ای ببخشد و خاطرشان را آسوده کند. در همین سفر، در همین دو روزی که در پاریس هستند، باید همه‌چیز را سروسامان بدهند و، مثلاً، جوابی برای این سئوال‌های مکرّر پیدا کنند که عُشّاق هم روزی تغییر می‌کنند یا همان آدمِ اوّل می‌مانند؟ یا کنارِ‌ هم ‌بودن و زیرِ یک‌سقف بودن و از شام تا بام هم‌کلام‌بودن و در چشم‌های هم خیره‌بودن، روزی به کم‌رنگ‌شدنِ این عشق می‌انجامد یا نه؟ و اصلاً نبودن زیرِ یک‌سقف، حتّا چندساعت در روز، پایه‌ی این عشق را مستحکم‌تر نمی‌کند؟ و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها، شاید، پیدا کردنِ جوابی برای این‌ سئوال: آن‌که عشقش را به زبان می‌آورد، یا رفتارش خبر از این عشق می‌دهد، مشتاقِ عشق است یا محتاجش؟ و در عشق، در دوست‌داشتنِ دیگری، در ترجیح‌دادنِ دیگری به خود، چه‌چیزی مُهم است؟ اشتیاق است یا احتیاج؟

    دو روز در پاریس، زیرِ سایه‌ی پیش از طلوع و پیش از غروب، شاید، دیده نشد، یا کم دیده شد، امّا مثلِ هر فیلمِ خوبِ دیگری، واجدِ جنبه‌ها‌ی مهمّی از زندگی بود که اساسِ زیستنِ آدمی‌اند و زیستن، دست‌ِکم‌نگرفتنِ زندگی و کنارآمدنِ با آن، انگار، درسی بود که دِلپیِ کارگردان از بازی و بودن و زندگی در دو فیلمِ لینک‌لِیتر آموخت.

   پیش از طلوع و پیش از غروب، دو صورتِ یک زندگی‌اند انگار؛ دو موقعیت در یک رابطه. اوّلی، داستانِ جوانی و شور و شرّی بود که دلِ هر تماشاگری را، قاعدتاً، به تپیدن وامی‌داشت و آن‌همه هیجان، آن‌همه عشقی که در رفتارشان  بود و می‌خواستند وینِ افسانه‌ای را وعده‌گاهِ خود کنند، ظاهراً، مثلِ هر داستانِ دیگری می‌باید در ذهنِ تماشاگرانش ادامه پیدا می‌کرد. نُه‌سال بعدِ اوّلین فیلم، لینک‌لِیتر پیش از غروب را ساخت که ادامه‌ی فیلمِ قبلی بود؛ آدم‌ها همان‌ها بودند که می‌شناختیم؛ همان‌قدر دوست‌داشتنی و همان‌قدر عاشق‌پیشه و همان‌قدر اهلِ حرف و مشتاقِ قدم‌زدن در کوچه‌ها و خیابان‌ها و همان‌قدر بی‌اعتنا به وقت و ساعتی که مثلِ برق‌وباد می‌گذرد.

   بااین‌همه، چیزی که در این فاصله عوض شده، چیزی که دست‌خوشِ تغییری عظیم شده، انگار، خودِ آدم‌ها هستند؛ سلین و جسیِ پیش از غروب نُه‌سال پیرتر شده‌اند و نُه‌سال بی‌خبری، انگار، زمانِ کوتاهی نیست. می‌خواهم درباره‌ی همین بنویسم؛ این‌که هر پیوندی در چُنین فاصله‌ای، شاید، مخدوش می‌شود، یا فراموش می‌شود، یا هردو عاشق به‌دلیلی وعده را به‌جا نمی‌آورند و سرِ قراری که، انگار، مهم‌ترین کارِ دنیاست (چرا نباشد؟) حاضر نمی‌شوند و این اتّفاقی‌ست که در نخستین صحنه‌های فیلمِ دوّم از آن باخبر می‌شویم. پس پیش از غروب، انگار، صرفاً ادامه‌ی پیش از طلوع نیست و، انگار، احتمالی‌ست در پیوندِ سلین و جسی.

   این جسی‌ست که در جلسه‌ی رونماییِ کتابش می‌گوید آشنایی با آدمی تازه و بازکردنِ بابِ دوستی با این آدم یکی از جالب‌ترین اتّفاق‌هایی‌ست که در زندگی‌ می‌افتد. امّا سئوالِ اساسیِ آن جلسه را آدمی می‌پرسد که می‌خواهد بداند دو شخصیتِ داستانِ او، بعدِ شش‌ماه، بالأخره، یک‌دیگر را می‌بینند یا نه. خب، البته شنیدنِ این حرف‌ها و کُنج‌کاوی در گذشته‌ای که از آن باخبریم و بعد فهمیدنِ این‌که نقطه‌ی مرکزیِ داستانِ جسی کسی غیرِ خودش نیست، انگار، آسان نیست، امّا جوابی که نویسنده می‌دهد چیزِ دیگری‌ست. می‌گوید این پایان آزمون خوبی‌ست برای این‌که خواننده‌ها بفهمند آدمی رُمانتیک و احساساتی تشریف دارند، یا بدبین!

   امّا برایِ ما که از گذشته، از سابقه‌ی این پیوند، خبر داریم مثلِ روز روشن است که جوابِ سربالایِ جسی معنایی غیرِ این ندارد که خودش هم نمی‌داند آن‌دو، بالأخره، یک‌دیگر را می‌بینند یا نه. مسأله‌ی احتمال را اصلاً دست‌کم نگیریم. این فقط یک احتمال است که نُه‌سال بعد، سلین در پاریس زندگی کند و جسی برای جلسه‌ی رونماییِ کتابش به فرانسه بیاید و آن دیدار، بالأخره، به سرانجام برسد.   

   از رولان بارت نَقل می‌کنم؛ از کتابِ محبوبم سُخنِ عاشق:

   «من عاشقم؟» ـ «آری، چون انتظار می‌کشم.»

   کارِ آشنایی‌ نیست؟

و در تکّه‌ی دیگری از شاهکارش می‌نویسد که خاطره (souvenir) نشان‌گرِ ورودِ زمانِ استمراری به حیطه‌ی دستورزبان سخنِ عاشق است. «روزی، من این صحنه را به‌یاد خواهم آورد، خود را در گذشته گُم خواهم کرد.»

   مرورِ گذشته، به‌یادآوردنش، فکرکردن به آدمی که نیست، که دور است، به‌یادآوردنِ حرف‌هایی که گفته‌ایم، حرف‌هایی که شنیده‌ایم، آدمی را سَبُک می‌کند.

   نُه‌سال بی‌خبری؟ جای این بی‌خبری، جای آن اضطراب و دل‌شوره را جسی با نوشتن پُر کرده است؛ با نوشتن درباره‌ی دو آدمی که خوش‌بختی را در لحظه کشف می‌کنند؛ هرچند نمی‌دانند (نمی‌دانیم؟) شش‌ماه بعد یک‌دیگر را می‌بینند یا نمی‌بینند. نوشتن برای جسی، انگار، پُرکردنِ جای خالی سلین است. خودش که نیست؛ ولی خاطره‌اش که هست و چه‌خوب که هست. همین بودن هم، گاهی، کافی‌ست انگار. می‌شود خاطره‌ای را که هست، امتداد بخشید و ادامه داد و می‌شود آن خاطره ‌را طوری نوشت که به سرانجام برسد.

   امّا جسی در داستانی که نوشته چُنین نکرده است. نوشتنِ داستان، تسلّیِ خاطرش بوده است، خنکای مرهمی بر شعله‌ی زخمی، نه شورِ شعله بر سرمای درون (از احمد شاملو) و بین این‌همه داستان، انگار، حکایتِ پیوندی ناتمام، هنوز پُرطرفدارترینِ داستان‌هاست.

   و فقط که همین نیست. این‌جا عاشق [جسی] به خودش حق داده تا درباره‌ی معشوق [سلین] بنویسد و او را آن‌طور که دوست می‌دارد، آن‌طور که خیال می‌کند، به دیگران معرّفی کند. جسیِ پیش از طلوع آدمی‌ست عادّی؛ یکی شبیه دیگران که، عشق و دوست‌داشتن و ترجیحِ دیگری به خود را نمی‌شناسد و البته سلین از همان ابتدا آدمی‌ست حسّاس؛ جانش بسته است به عاطفه‌اش؛ به چیزی یا کسی که دوست می‌دارد. سلین مرگِ مادربزرگ را بهانه می‌کند برای نیامدن سرِ قرار و می‌گوید نمی‌شده آن روزِ به‌خصوص راهی وین شود، امّا می‌شود به این هم فکر کرد که به‌چشمِ سلینِ حسّاس، انگار، جسی بویی از عاطفه نبرده است و شاید اگر این اِمریکاییِ معمولی، رفتارش کمی با دیگران فرق می‌کرد و از احساسات و عوالمِ انسانی سر درمی‌آورد، سلین هم، شاید، در آن موقعیتِ بُحرانی راهی برای رسیدن به وین پیدا می‌کرد.

   باز هم از بارت می‌نویسم:

  دنیا گاهی غیرواقعی است (من آن‌را به‌شکلی متفاوت بیان می‌کنم)، گاهی بی‌واقعیت است (من آن‌را به‌دشواری بیان می‌کنم).

   امّا این به‌معنی واپس‌نشینی از واقعیت نیست. در وهله‌ی نخست، سرپیچیِ من از واقعیت از طریق یک خیال‌پردازی نمود می‌یابد: همه‌چیز پیرامون من ارزش کارکردی متفاوتی می‌یابد، و این تصویرسرا است؛ آن‌گاه عاشق رابطه‌ی خود را با دنیا قطع کرده، جلوه‌ای غیرواقعی به آن می‌بخشد.

   جسی هم می‌نویسد که از واقعیت سرپیچی کند، که واقعیت را آن‌طور که دوست می‌دارد بنویسد و داستان را تمام کند، که محبوبش را آن‌طور که دوست می‌دارد توصیف کند؛ کلمه به کلمه، امّا پایانِ داستان را نمی‌داند. چیزی از پایانِ داستان در ذهنش نیست؛ شاید به این دلیلِ ساده که داستان (واقعیت؟) تمام نشده است؛ ادامه دارد.

   داستانِ جسی، انگار، صورتِ اغراق‌شده‌ی همان دیداری‌ست که مسیرِ زندگی‌اش را تغییر داده. همین است انگار؛ باید درباره‌ی همین حرف بزنیم. جسی در پیش از غروب آدمِ دیگری شده؛ آدمی که از عوالمِ انسانی سر درمی‌آورد، اهمیّتِ احساسات و ارزشش را درک می‌کند و حواسش هست که در این سال‌ها دست‌خوشِ تغییری عظیم شده. و ظاهراً این تغییر نتیجه‌ی همان روزی‌ست که چشم‌راهِ سلین بوده؛ چشم‌به‌راهِ آمدنِ دیگری، دیدنِ دیگری، چشم‌دوختن به دیگری، لبخندزدن به دیگری و زیستن برای دیگری.

 

   پیش از طلوع، ساخته‌ی ریچارد لینک‌لِیتر

   پیش از غروب، ساخته‌ی ریچارد لینک‌لِیتر

   دو روز در پاریس، ساخته‌ی ژولی دِلپی



   نوشته‌های رولان بارت برگرفته است از سخنِ عاشق [گزیده‌گویه‌ها]، ترجمه‌ی پیام یزدانجو، چاپِ سوّم، نشر مرکز.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠

جانِ جان...

 

... و تو که یادت نیست لابُد، امّا جایی‌که نشسته بودیم، آفتاب نبود؛ سایه بود و ما رویِ تنه‌ی بُریده‌ی درخت‌ها نشسته بودیم. یک عصرِ پاییز بود که باد بیداد کرده بود و نصفِ جمعیتی که نشسته بودند روی تنه‌ی بُریده‌ی درخت‌ها، نشستن زیرِ سقف را به بیدادِ باد ترجیح دادند و فقط ما بودیم که نشسته بودیم همان‌جا و بیدادِ باد را حس نمی‌کردیم و خیال‌مان نبود که آفتاب نیست و از سایه‌ای که بود، لذّت می‌بُردیم و قهوه‌ای را که سرد شده بود مزه می‌کردیم و خیال می‌کردیم خوش‌طعم‌ترین قهوه‌ی دنیاست و تو که یادت نیست لابُد...

از یک نامه

 

... این «فرانسوا تروفو»یِ محبوبم بود که، یک‌بار، نوشته بود «فیلمِ خوب را حتّا پیش از آن‌که ببینی، می‌دانی خوب است.» و «دو روز در پاریس» [ساخته‌ی ژولی دِلپی] یک همچو فیلمی‌ست؛ چه شوقی داشتم پیش از دیدنش و دیدنش آن‌قدر کِیف داد که وقتی تمام شد، مکث نکردم و دوباره دیدمش. پیشِ خودم به این فکر می‌کنم که مدّت‌هاست «شوقِ» دیدنِ هیچ فیلمی را نداشته‌ام و هیچ فیلمی این‌قدر «کِیف» نداده است. فیلمِ خوب که دیده‌ام؛ امّا «پیش از غروب» [ساخته‌ی ریچارد لینک‌لیتر]، احتمالاً، آخرین فیلمی‌ بوده است که از دیدنش «کِیف» کرده‌ام و حالا، «دو روز در پاریس» هم یک همچو فیلمی‌ست برایِ من...

 

فیلم نمی‌بینم که یادِ «زندگی» بیفتم، که «زندگی» را، «روزمرّگی» را یک‌جورِ قشنگ‌تر، یک‌جورِ بهتر ببینم، امّا یک فیلم‌هایی هست که خودِ «زندگی»‌ست؛ با همه‌ی مصائبش، همه‌ی سختی‌هایش و البته که همه‌ی آن شیرینی‌هایِ زودگذر و همه‌ی آن خاطره‌هایی که گوشه‌ی ذهن می‌مانند و پاک نمی‌شوند. «دو روز در پاریس» که تمام شد، به فکرِ همه‌‌چی بودم، به فکرِ این‌که عشق آدم را صاحبِ امید می‌کند، یا می‌کشاندش به وادیِ ناامیدی؟ شادش می‌کند، یا تبدیلش می‌کند به آدمی ناشاد؟ و هر برخوردِ «ماریون» [ژولی دِلپی] و «جک» [آدام گُلدبرگ] که به دلخوری می‌رسید، هزار سئوالِ دیگر به فکرم می‌رسید. این‌که آدم حتّا به‌وقتِ شادبودنش نگران است این شادی، این خوشی، کِی به پایان می‌رسد...

 

دو آدم، «ماریون» و «جک»، عاشقِ یک‌دیگرند؛ یا دست‌کم زمانی چُنین حسّی به هم داشته‌اند. امّا عشق هم، ظاهراً، مشمولِ مُرورِ زمان می‌شود و این حس، به‌مُرور، چُنان رنگ باخته است که دو آدم، دو عاشق، خیال کرده‌اند سفری به گوشه‌ی دیگری از جهان، می‌تواند مایه‌ی تسلّیِ آن‌ها باشد. چُنین است که «ماریون» و «جک» راهیِ سفرِ اروپا شده‌اند و دیدار از ایتالیا، البته، آن خاصیتِ درمانی را نداشته است. پس راهیِ فرانسه، راهیِ پاریس شده‌اند که خانه‌ی پدری و مادریِ «ماریون» است. وعده‌گاهِ عُشّاقِ جهان، شاید، به عشقِ آن‌ها، به حسّ آن‌ها، جانِ تازه‌ای ببخشد. در همین سفر، در همین دو روزی که در پاریس هستند، باید همه‌چی را سروسامان بدهند و، مثلاً، جوابی برایِ این سئوال پیدا کنند که عُشّاق هم تغییر می‌کنند یا همان آدمِ اوّل می‌مانند؟ یا کنارِ هم بودن و زیرِ یک‌سقف بودن و از شام تا بام هم‌کلام‌بودن، به کم‌رنگ‌شدنِ عشق می‌انجامد یا نه؟ و اصلاً نبودن زیرِ یک‌سقف، حتّا اگر چندساعت در روز باشد، پایه‌ی این عشق را مستحکم‌تر نمی‌کند؟ و مهم‌تر از همه‌یِ این‌ها، آن‌که عشقش را به زبان می‌آورد، یا رفتارش خبر از این عشق می‌دهد، «مشتاقِ» عشق است یا «محتاج»ش؟ «ماریون» و «جک»، وقتی هریک به گوشه‌ای می‌روند و خلوتی را برایِ خود تدارک می‌بینند، به خودشان فکر می‌کنند یا به آن‌یکی؟ یا اصلاً به یکی‌دیگر؟

 

«ماریون» و «جک»، عاشقِ یک‌دیگرند؛ یا دست‌کم زمانی چُنین حسّی به هم داشته‌اند. امّا مسأله این‌جاست که «مشکل» هم دارند و این «مشکل»، وقتی به پاریس، وعده‌گاهِ عُشّاقِ جهان می‌رسند، بیش‌تر می‌شود. خُب، «جکِ» آمریکایی، زبانِ فرانسه را نمی‌فهمد و پدر و مادرِ «ماریون» هم انگلیسیِ آمریکایی را درست نمی‌فهمند. این پاریسی که «جکِ» آمریکایی تویِ خیابان‌هایش قدم می‌زند، معدنِ خاطراتِ «ماریون» است؛ خاطراتِ پریده‌رنگی که در گوشه‌ای از ذهنش مانده‌اند و هیچ بعید نیست که با به‌یادآوردن‌شان، آن اشتیاقِ قدیمی را در عمقِ وجودش حس کند. و این‌چیزها، برایِ «جکِ» آمریکایی، «جک»ی که زبانِ فرانسه را نمی‌فهمد، قابلِ درک نیست. «جک» نمی‌فهمد که این‌ مردانِ پاریسی، پیش‌تر، چه رابطه‌ای با «ماریون» داشته‌اند، یا همین‌حالا چه رابطه‌ای با او دارند و نگرانِ این است که این مردانِ پاریسی، این عموزاده‌هایِ اروپایی، که به‌زعمِ او، اخلاقِ عجیب‌وغریبی دارند، عشقش را از دستش بقاپند و همین است که اس‌ام‌اس‌هایِ «ماریون» را چِک می‌کند و معنایِ کلماتِ فرانسه را از رویِ دیکسیونر می‌بیند تا بفهمد برایِ عشقش چه پیغامی فرستاده‌اند. و تازه، شنیدنِ حرف‌هایِ مادرِ «ماریون»، درباره‌یِ «جیم موریسن» و عشقِ سال‌هایِ جوانی‌اش را هم نباید فراموش کرد. «جک» این‌ حرف‌ها را که می‌شنود، بیش‌تر می‌ترسد و حق دارد؛ چون «جک»، به‌هرحال، یک «غریبه» است، یک «بیگانه» در «خانه»‌ی عشقش و  همین‌چیزهاست که او را می‌ترساند...

 

حتّا دوست‌داشتن هم اگر به کارِ روزمرّه بدل شود، حوصله‌ی هر آدمی را سَر می‌برد و «ماریون» و «جک»، دقیقاً، به همین نقطه رسیده‌اند. ادامه‌ی چُنین عشقی، دشوار‌تر از این است که آدم‌ها تجدیدِ عشق کنند؛ هرچند «ماریون» و «جک»، ظاهراً، برای ادامه‌ی چُنین عشقی، راهی پیدا می‌کنند...

 

و در عشق، در دوست‌داشتنِ دیگری، در ترجیح‌دادنِ دیگری به خود، چه‌چیزی مُهم است؟ اشتیاق یا احتیاج؟ و این رازِ «ماریون» و «جک» است...

 

بعدِ تحریر: دو روز در پاریس، محصولِ 2007 است و ژولی دِلپی، بازیگر، فیلم‌نامه‌نویس، کارگردان، تدوین‌گر، آهنگ‌ساز و خواننده‌اش بوده است.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٧