شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

نشانی از شر


 

توجّه: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید!

 

می‌شود از این‌جا شروع کرد که رازِ آدم‌ها را گاه و بی‌گاه می‌شود از صورت‌شان فهمید؛ از چشم‌های نگران و ترسیده‌شان، یا از رنگِ پریده‌ی صورتی که خبر از حالِ ناخوش‌شان می‌دهد؛ از رازی که پنهان کرده‌اند و هر لحظه‌ای که می‌گذرد ترس از کشفِ حقیقت و افشای راز حال‌شان را ناخوش‌تر می‌کند.

امّا دِکستر مورگان نمونه‌ی‌ تمام ‌و کمال آدم‌هایی ا‌ست که رازِ پنهان‌شان را نمی‌شود از صورت‌شان فهمید و هیچ معلوم نیست که پُشتِ این ظاهرِ عادی و معمولی، پُشتِ این رفتارهای کاملاً انسانی، پُشتِ این کم‌روییِ مُفرط و گوشه‌نشینی، این حجب و حیای مثال‌زدنی، قاتلی پنهان شده است که دور از چشمِ دیگران و بی‌اعتنا به قانونِ عمومی، در محکمه‌ی شخصی‌اش هم دادستان است و خک قاضی و بعدِ دستگیریِ متّهم حکم به مجرم بودنش می‌دهد و حکمش را هم به‌ سرعتِ برق و باد اجرا می‌کند تا دنیا را از شرّ بدی‌ها و ناخالصی‌ها خلاص کند.

این دِکستر مورگانی که آداب و رسومِ اجتماعی و شیوه‌ی معمول و مرسومِ زندگی را درست ‌و حسابی نمی‌داند و مردم‌گریزیِ ذاتی‌‌اش عملاً باعث شده است خیلی‌ها نادیده‌اش بگیرند و باور نکنند که او همان هیولایی ا‌ست که اگر کسی از هویّت‌ و کارنامه‌‌ی پُرخون‌اش باخبر شود لابد در کُشتن‌اش، یا دست‌کم اسیرکردن‌ و سپردن‌اش به دستِ قانون لحظه‌ای درنگ نمی‌کند.

امّا آدم‌هایی هم هستند که دوست دارند بابِ رفاقت را با چُنین آدمی باز کنند؛ بس‌که خونگرم و دوست‌داشتنی به‌نظر می‌رسد؛ محجوب و سربه‌زیر و آداب‌دان. ممکن است دیگران بنشینند پیشِ دِکستر مورگان و سفره‌ی دل‌شان را پیش او باز کنند و رازهای پنهان‌شان را با او در میان بگذارند، امّا دِکستر مورگان کسی را ندارد تا برایش توضیح بدهد که واقعاً چه‌جور آدمی ا‌ست و نمی‌تواند برای کسی توضیح بدهد که در محکمه‌ شخصی‌اش هم دادستان است و هم قاضی و نمی‌داند چگونه باید برای دیگران توضیح دهد که چرا بعضی آدم‌ها را با دقّتی هنرمندانه (هنری مثال‌زدنی) می‌کُشد و قطعه‌قطعه می‌کند و گوشه‌ای می‌اندازد که دستِ کسی بهش نرسد.


 

و قاعدتاً کسی هم از بینِ این آدم‌ها باور نمی‌کند این مردِ خوش‌طینتی که در آزمایشگاهِ اداره‌ی پلیسِ میامی سرش به کارِ خودش (آزمایشِ خون) گرم است، آدم‌هایی را می‌کُشد که اگر زنده بمانند و به کارهای‌شان ادامه دهند، دنیا را رو به تباهی می‌برند و دنیایی که رو به تباهی برود جای خوبی برای زندگی نیست.

این است که دِکستر مورگان درواقع دارد (به‌زعمِ خودش)‌ جانِ دیگران را نجات می‌دهد، دنیا را از دستِ این آدم‌ها نجات می‌دهد و آن‌ها را از شرّ خلاف‌کارهایی که به‌هردلیل دارند این‌سوی میله‌های زندان دنیا و آدم‌ها را به نابودی می‌کشانند در امان نگه می‌دارد، بی آن‌که مطمئن باشد کسی از او بابتِ این تلاش‌ها تقدیر خواهد کرد و دروغ چرا؛ مطمئن است اگر دیگران از رازش باخبر شوند او را به جای خلاف‌کارها آن‌سوی میله‌های زندان می‌اندازند؛ چرا که به چشمِ دیگران محاکمه و اعدامِ خلاف‌کارها قانونی نبوده و ای‌بسا عدالت رعایت نشده است.

درعین‌حال، نکته‌ی اساسی مجموعه‌ی دِکستر، مادّه‌ی‌ حیات‌بخشِ قرمزی ا‌ست به‌نامِ خون که قاعدتاً در رگ‌های هر آدمی جریان دارد و بدونِ این خون و بدونِ جریان داشتنش آدمی زنده نیست و ظاهراً پیوندِ آدم‌ها را همین مادّه‌ی حیات‌بخشِ قرمز است که محکم‌تر می‌کند و آدمی مثلِ دِکستر مورگان با این رازِ مگو، همیشه پیش از آن‌که با ضرباتِ بی‌امانش جان را از تنِ موجودی بیرون کشد که به گمانش لیاقتِ زندگی در این دنیا را ندارد و بعد جسمِ بی‌جانش را در کیسه‌های زباله پنهان کند، قطره‌ای خونِ او را به‌رسمِ یادگار، روی شیشه‌های کوچکِ آزمایشگاهی ثبت می‌کند و می‌گذارد در جعبه‌ای چوبی که برای این مجموعه‌ی شخصی تدارک دیده است؛ فهرستِ بلندبالای همه‌ی آن‌ها که در این محکمه‌ی شخصی محاکمه و اعدام شده‌اند.



 

امّا این‌ها روزمرّگی‌های آدمی به‌نام دِکستر مورگان محسوب می‌شوند، نه مصائبِ زندگی‌اش. مصیبتی اگر هست، جدال‌های ناخواسته‌ای ا‌ست که گاه و بی‌گاه زندگی‌اش (یا هوّیت‌اش) را تهدید می‌کنند؛ آدم‌هایی که از رازِ مگوی بزرگ‌اش سر درمی‌آورند و می‌خواهند او را آن‌گونه که هست به دیگران نشان دهند؛ نه آن‌گونه که خود می‌نمایاند. و عاقبت چُنین آدم‌هایی چیست؟ قاعدتاً به گور بردنِ این راز.

این است که دِکستر مورگان گاهی چاره‌ای ندارد جز این‌که در محکمه‌ی شخصی‌اش به پرونده‌ی این مردمانِ کنجکاو رسیدگی کند و به هیأتِ قابیلی سنگ‌دل درآید و هابیلی را از پای درآوَرَد که البته بویی پاکی و معصومیت نبرده است. پس این حکایتِ هابیل و قابیل نیست که هربار می‌بینیمش، حکایتِ این است که دو قابیل در اقلیمی نمی‌گُنجند و یکی به‌هرحال آن‌دیگری را زیرِ خاک می‌فرستد تا رازِ بزرگ از پرده بیرون نیفتد.

امّا علاوه‌براین، آن‌چه دِکستر مورگان می‌‌آموزد این است که فرستادنِ آن دیگری زیرِ خاک، یا در اعماقِ دریا، کافی نیست؛ باید خیالِ او را هم به خاک سپُرد تا تدفینِ مرده تمام‌ و کمال انجام شود. مواجهه‌ی‌ دِکستر مورگان با دیگران هم چندان بهتر از این نیست؛ چه آن پلیسی که به‌خیالش فقط خودش حق دارد محکمه‌ای شخصی داشته باشد و دیگران را محکوم کند، چه آن شهرآشوبی که انگار از فرطِ دل‌سپردن به دِکستر مورگان می‌خواهد او را اسیرِ قانون کند و چه آن مردِ قانونی که خودش را پاک جلوه می‌دهد و طوری از دِکستر مورگان سوءاستفاده می‌کند که این مردِ محجوبِ خون‌ریز می‌فهمد دنیا پُر از هیولاهایی ا‌ست که زیرِ ظاهر انسانی‌شان شرارت موج می‌زند؛ هیولاهایی که باید از پا درآوردشان.

و البته خودِ دِکستر مورگان با این دیگران تفاوت دارد؛ چرا که صاحبِ قلبی از طلا است، مهربان است و به نوعِ بشر می‌اندیشد. امّا این‌ها کافی ا‌ست برای کُشتنِ دیگران؟ مسأله این نیست، وسوسه این است.

دِکستر البته فیلم است، داستان است، واقعیت نیست و خیالِ محض است، امّا به‌هرحال برگرفته است از ذهنیتِ شماری از ابناءِ بشر که نگرانِ نابودیِ نوعِ بشرند و به‌خیال‌شان هر آدمی وظیفه دارد سیاهی‌ها را بزداید؛ ولو این‌که دیگران را به قعرِ دریا یا زیرِ خاک بفرستد.

این است که دِکستر مورگان در مقامِ هنرمندی گوشه‌گیر، آثارِ هنری‌اش را در خفا خلق می‌کند؛ خونی که در نتیجه‌ی قتل به دوروبرش می‌پاشد، کم از تابلوهای آبستره‌ای نیست که گاه و بی‌گاه روی دیوارِ نگارخانه‌ها جا خوش می‌کنند و مردمان با دیدن‌شان لب به تحسین می‌گشایند!



 

چُنین است که حکایت‌های اخلاقی گاهی هول‌ و هراسی را به دلِ آدمی می‌اندازند که وصفش هیچ آسان نیست و مجموعه‌‌ی دِکستر چُنین حکایتی ا‌ست؛ حکایتِ آن‌که جانِ دیگران را می‌گیرد تا عُمرِ دنیا را دوچندان کند.

چه راهِ خوفناکی را طی می‌کند دِکستر مورگان...

مجموعه‌ی تلویزیونیِ دِکستر 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ هفتم

 

یکم: فصلِ دوّمِ «دِکستر» هم به همان خوبیِ فصلِ اوّل بود؛ همان‌قدر حساب‌شده و سنجیده و درست و آدم وقتِ دیدنش خیال نمی‌کرد که، خدایِ‌نکرده، سرش را کُلاه گذاشته‌اند، یا داستان‌شان «جان» ندارد، یا دیالوگی را محضِ بامزّگی فقط نوشته‌اند، یا یکی از شخصیت‌ها بود و نبودش فرقی نمی‌کند و خلاصه که فصلِ دوّمِ «دِکستر» هم به همان خوبیِ فصلِ اوّل بود. توی آن دو سه روزی داشتم این فصلِ دوّم را به‌سرعتِ برق‌وباد می‌دیدم، حواسم به خیلی‌چیزهایش بود و البته به خودم قول دادم که یک‌وقتی، دوباره بنشینم به تماشایش؛ به دوباره‌دیدنش. حالا با «مورگان دِکستر»ی طرف بودم که انسان‌ترین آدم‌کُشِ زنجیره‌ای‌‌ست و هرچند رفتارش، ظاهراً، «قابیل»‌وار است، امّا «قابیلِ» حقیقی را زیرِ خاک فرستاده؛ ‌هرچند تا خیالِ او را هم به باد نسپارد، آرام نخواهد شد. «دِکستر»، علاوه‌براین، هُنرمندی‌ست که کارش قطعه‌قطعه‌کردن است؛ تکّه‌پاره‌کردن، متلاشی‌کردن و خونی که این‌‌ور و آن‌ور می‌پاشد، به‌چشمِ او، چیزی بیش از نمایشِ انتقام است. یک نکته‌ی اساسیِ «دِکستر» برای من این است که آدم‌کُشِ زنجیره‌ای‌اش، قلبی از طلا دارد، مهربان است و به نوعِ بشر می‌اندیشد. در فصلِ اوّل، البته، او به اجرای عدالتی می‌اندیشید که دستگاهِ عدالت، شاید، از آن غفلت می‌کرد، امّا در این فصلِ دوّم، او هرچند می‌کوشد ردِ پاها را پاک کند و اثری از خود به‌جای نگذارد، امّا هر لحظه آماده‌ی از پرده برون‌افتادنِ رازِ هولناکی‌ست که روحش را همچون خوره می‌خورد و می‌تراشد. درعین‌حال، «دِکستر»، مردِ مهربان و خوش‌خُلقی‌ست که، البته، بویی از عاشقی نبرده است. «وانمود» می‌‌کند که آدمی معمولی‌ست، که قلبی برای عاشق‌شدن دارد، امّا حقیقت این است که همه‌ی این‌ها ظاهرسازی‌ست. ضرب‌المثلِ حکیمانه‌ای بینِ فیلم‌نامه‌نویس‌های هالیوود هست که می‌گوید هیچ‌کس آن‌گونه که می‌نمایاند نیست و «دِکستر» مصداقِ بارزِ این ضرب‌المثل است. امّا این داستانی‌ست که به‌رغمِ خون و خشونتش، به‌مذاقِ هرکسی خوش بیاید؟ نمی‌دانم...

 

دوّم: و از دیدنِ «تک‌نواز»، فیلمِ سوّمِ «جو رایت» هم، البته، محظوظ شدم. داستانِ شور و جنون و هُنر، ظاهراً که پایانی ندارد. این بماند برای وقتی دیگر...

 

سوّم: «دردسرِ هری» و «آقا و خانمِ اسمیت»، جزءِ فیلم‌های خوبِ «آلفرد هیچکاک» نیستند ظاهراً؛ تقریباً هیچ «هیچکاک‌»‌دوستی این دو فیلم (و ای‌بسا چند فیلمِ دیگرش) را دوست ندارند و من هم آخرین باری که نشسته بودم به‌ تماشای‌شان، چاهار پنج سال پیش بود. خب، البته، در مقایسه با فیلم‌های دیگرِ اُستاد، این دوتا، فیلم‌های سبُکی هستند، امّا شوخ‌طبعی و نمکی این فیلم‌ها بود، بعدازظهرِ داغ و گرفته‌ی پنج‌شنبه را خُنک کردند. و بانمک بود که هردو فیلم‌، یک‌جورهایی، درباره‌ی دل‌دادگی و دوست‌داشتن بود. توی فیلمِ اوّل، مُردنِ مردی (هری)،‌عملاً، باعث می‌شود که «جنیفر» [شرلی مک‌لِین]، پیشنهادِ ازدواجِ «سام» [جان فورسایت] را بپذیرد. از مرگ به زندگی. و فیلمِ دوّم، داستانِ رابطه‌ی نیمه‌ویرانی‌ست که، ناگهان، کاملاً ویران می‌شود تا دوباره روی ویرانه‌ها برپا شود و، این‌بار، ای‌بسا مُستحکم‌تر از قبل باشد. فیلمِ دوّم، بخصوص، صحنه‌ی آخرش را بعید است که هیچ‌وقت فراموش کنم!

 

چاهارم: و چرا تا حالا درباره‌ی «دشتِ سوزان» چیزی ننوشته‌ام این‌جا؟ درباره‌ی اوّلین فیلمِ «گی‌یرمو آریاگا»؟ خب، البته، فیلمِ آسانی نیست، ولی باید توی اوّلین فرصت (کِی دقیقاً؟) بنویسم که از چه‌چیزش خوشم آمده است...

 

پنجم: و همین دیگر. کافی‌ست...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ ششم + یک نکته‌ی درباره‌ی سرگیجه

 

 

اوّل: بیش‌تر می‌نویسم این‌جا؛ یعنی دلم می‌خواهد بیش‌تر بنویسم این‌جا و چیزی که می‌نویسم، همان‌چیزی نباشد که توی روزنامه می‌نویسم، یا می‌توانم بنویسم. یک‌وقت‌هایی، یک‌چیزهایی را فقط می‌شود همین‌جا نوشت؛ توی همین وبلاگی که به‌درد روزِ مبادا می‌خورد...

 

دوّم: فصلِ اوّلِ «دِکستر» را به‌سرعتِ برق‌وباد دیدم و رفتم سروقتِ فصلِ دوّم. یک‌چیزِ عجیب و حیرت‌انگیزی در وجودِ این آدم‌کُشِ مهربان و دوست‌داشتنی هست که آدم حس می‌کند سال‌های سال است می‌شناسدش؛ این‌که مردم‌گریز است، اجتماعی نیست، سرش به کار خودش است و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها مجبور است طوری وانمود کند که انگار آدمی‌ست عادّی و معمولی و رازهایش را با کسی نمی‌تواند درمیان بگذارد. فکرش را بکنید؛ یک آدم معمولی، یک آدم مهربان که خیلی‌ها دوست دارند باهاش بیش‌تر دوست شوند و بهش اطمینان دارند،‌ قاتلی‌ست کارکُشته که قربانیانش را طوری می‌کُشد که مو به تنِ آدم راست می‌شود! و در همچه وضعیتی، پیشِ چه‌کسی می‌شود اقرار کرد که آدم‌کُشی و قربانی‌هایت، همه، آدم‌هایی‌ هستند که اگر بیش‌تر زنده بمانند، آدم‌های بیش‌تری را نابود می‌کنند و چه‌کسی باور می‌کند که این‌ آدم‌کُشی و قتل‌های فجیع، درواقع، یک‌جور نجاتِ جانِ دیگران است؛ دیگرانی که اگر از رازهای «دِکستر» سر دربیاورند، قطعاً بهش رحم نخواهند کرد و دخلش را خواهند آورد. فصلِ اوّلِ «دِکستر»، یک‌جور حکایتِ هابیل و قابیل است؛ منتها به‌شیوه‌ای مُدرن؛ یعنی هابیلش هم آن‌قدرها پاک و عصوم نیست و اگر تعداد آدم‌هایی که کُشته و جسدشان را به‌ باد داده، بیش‌تر از قربانیانِ قابیل نباشد، کم‌تر از آن نیست. و، البته، نکته‌ی اساسی و اصلی «دِکستر»، ماده‌ی قرمزی‌ست به‌نام «خون» که آدم‌ها برای زنده‌ماندن بهش احتیاج دارند و علاوه بر این‌ها، این «خون» است که پیوندِ آدم‌ها را، ظاهراً مُحکم می‌کند. حالا البته هابیلی که این‌بار قابیل را زیر خاک می‌کند، برای این پیوندِ «خون»ی ارزشی قائل نیست و عاطفه‌ و محبّتِ انسانی را جانشین بهتری می‌داند برایش. «دِکستر» از آن آدم‌هایی‌ست که عدالت را بدونِ دخالتِ دستگاه‌ عدالت و به‌شیوه‌ی خودش اجرا می‌کند؛ عدالتی که خیال می‌کند دستگاهِ عدالت از اجرای آن عاجز است، یا دست‌کم آن‌را طوری اجرا نمی‌کند که خلاف‌کار واقعاً پشیمان شود و دیگر سراغی از خلاف نگیرد. این، البته، یک دنیای عادّی و معمولی نیست؛ چون آدمش هم عادّی و معمولی نیست و البته آدم‌هایی که عادّی و معمولی نیستند، آدم‌های جذّاب‌تری هستند؛ بخصوص اگر «دِکستر» باشند. خلاصه کنم؛ «دِکستر» را دوست داشتم و فصلِ اوّلش را با ذوق و شوق دیدم و حالا رفته‌ام سراغِ دوّمی و اوقاتِ آدم چه خوش می‌شود با دیدنِ همچه داستان پُرشور و پُرتعلیقی...

 

سوّم: «اسکاتیِ» شوریده، پس از «مادلین» راه به جایی نمی‌‌برد و بعد از ترک بیمارستان، خیابان‌ها را برای گذراندن تنهایی‌‌هایش انتخاب می‌کند و تازه، این همان اسکاتی‌ست که قبل از این‌ها به «مادلین» گفته بود بعضی‌‌ها تنهایی را ترجیح می‌‌دهند. در همین خیابان‌گردی‌ها‌ست که زن‌ها را یکی‌یکی به هیأتِ «مادلین» می‌بیند، اما چه‌حیف که همه از «دور» به او شبیه‌اند! «سرگیجه» برای هزار و سیصدمین‌بار فیلم خوبی‌ست به هزار و یک دلیل...

 

بعدِ تحریر: ... تلقّی تازه‌ای که «سرگیجه» از دوست‌داشتن و عشق ارائه می‌‌‌دهد، جذّاب‌تر از آن است که بی‌اعتنا از کنارش بگذریم. «اسکاتی» چنان دل‌باخته‌ی «مادلین» شده که بعد از مرگش، پاک مجنون می‌‌‌شود و این دل‌باختگی را علاوه بر خودش، فقط «میج» می‌داند و در دیداری که با پزشکِ معالج او دارد، می‌گوید که مشکل از دل‌دادگیِ اسکاتی می‌آید و نه از بیماری ترس از ارتفاع. این است که «سرگیجه» را می‌‌شود (و ای‌بسا باید) داستانی درباره‌ی مواجهه با عشق و مرتبه‌ی دل‌دادگی دانست، وگرنه «اسکاتی» پیش از آن نیز سبب‌ساز مرگی دیگر (مرگ پلیسی که دست به‌سوی او دراز کرده) بوده است، و چیزی‌که آزارش می‌دهد، حسرتی‌ست که از نبودن «مادلین» می‌کشد. خوبی «سرگیجه»، درعین‌حال، به این است ‌که داستان عشقی «ناتمام» را «به‌تمام» تعریف می‌کند؛ از جایی شروع می‌کند که هر عشقی، احتمالاً، آغاز می‌شود و در همان مسیری ادامه پیدا می‌کند که باید، و درست درجایی که نباید، قطع می‌شود. این انفصال از عشق، از جایی دیگر مسیرش را ادامه می‌دهد، هرچند با کمی تأخیر و با مصائبی نه‌چندان شیرین. اوج شوریدگی و دل‌دادگی «اسکاتی» و «مادلین» کنار آن درخت‌هاست و صدای مادلین که می‌‌گوید «جایی در این‌جاها من به‌دنیا آمدم، و در این‌جا هم مُردم. برای تو یک‌لحظه بیش‌تر نبود. تو حتّا متوجه هم نشدی.» گویای حقیقتی‌ست که فیلم را، قاعدتاً، برای اثبات آن ساخته‌اند.

راهی که اسکاتی برای تسکینِ آلام پیدا می‌کند، غریب‌ترین راه ممکن است: «جودی بارتُن» را به‌هیأتِ «مادلینِ» مُرده درمی‌آورد؛ لباس‌هایی را برایش می‌خرد که قبلاً به‌تنِ «مادلین» دیده، کفش‌هایی را انتخاب می‌کند که شبیه‌شان به‌پای «مادلین» بوده است، و موهای او را به همان رنگی درمی‌آورد که موهای «مادلین» بوده است. حسّی گُنگ، «اسکاتی» را به‌سوی «جودی» راهنمایی کرده و «جودی» هم ابایی ندارد که برای خشنودیِ «اسکاتی» شوریده، دست به هرکاری بزند؛ هرچند اشتباهِ جبران‌ناپذیرش این است که گردن‌بندی را از گردنش آویزان می‌کند که «اسکاتی» قبلاً در گردن «مادلین» دیده، و این آغاز «ویرانی»‌ست.

داستان‌های عاشقانه، در تاریخ سینما کم نیستند. نیمی از تاریخ سینما با چنان داستان‌هایی پیش رفته، اما داستان‌هایی از این دست، تعدادشان اندک است. هاله‌ای از رمز و راز، چنان حول «سرگیجه» پیچیده که هر صحبتی را درباره‌اش سخت می‌کند. و همین است که «سرگیجه» را نمی‌‌‌شود «توضیح» داد یا دست‌کم «توضیح»ش کارِ آسانی نیست، این داستان عاشقانه‌ای‌‌ست که فقط می‌شود «وصف»ش کرد. می‌‌شود جزئیاتش را یکی‌‌یکی‌ برشمرد و مرتبت‌شان را، شاید، توضیح داد. داستان‌های خوب را می‌‌‌شود خواند [شما بخوانید تماشا کرد]، دوباره‌خوانی کرد و درس آموخت. اما درس‌ پس‌دادن، لزوماً، کار آسانی نیست. مخصوصاً وقتی پای «سرگیجه» وسط باشد. کم پیش می‌آید که فیلمی، داستانی، یا هر اثر هنریِ دیگری زمینه‌ساز نوشته‌هایی درباره‌ی «خود» شود، و «وصفِ‌حالِ» نویسنده را از چیزی که نوشته است، دریابیم، امّا ظاهراً این خاصیتِ «سرگیجه» است که فکرِ به آن، نوشتن از آن، آدم را به‌یادِ خودش می‌‌اندازد و یادش به‌خیر آن‌کسی که سال‌ها پیش از این گفته بود آدم‌ها وقتی از خودشان می‌نویسند، فاصله‌ها را از میان برمی‌‌دارند.

[از یک یادداشت در هفته‌نامه‌ی شهروندِ امروز]

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد...

 

یکم: توی داستانی که این روزهایم را ساخته، آدمی هست که از راهِ دور آمده و دیده بهترین دوستِ همه‌ی سال‌هایش، اسطوره‌ی زندگی‌اش، مُرده. بعد بهش می‌گویند که بهترین دوستِ همه‌ی سال‌هایش، اسطوره‌ی زندگی‌اش، قاچاق‌چیِ متقلّب و کلّاشی بوده که با یک داروی تقلّبی جانِ آدم‌ها را می‌گرفته و به تنها چیزی که فکر می‌کرده پولِ نقد بوده است. به همین صراحت. بعد این آدمی که از راهِ دور آمده و دیده بهترین دوستِ همه‌ی سال‌هایش مُرده، چشمش می‌افتد به دختری که این آخری‌ها، ظاهراً، صیمیتی با دوستِ مرده‌ی او، اسطوره‌ی او، به‌هم زده بوده و با هم عوالمی داشته‌اند. حالا این آدمِ خسته‌ی شکست‌خورده‌ی زخم‌خورده‌ی بیچاره، یک‌شب بعد از آن‌که حواسِ خودش را بُطری پُشتِ بُطری پرت می‌کند، می‌رود سراغِ این دختره و وسطِ حرف‌هاش یک‌هو لو می‌دهد که دختره را دوست دارد و می‌گوید خیلی سَر است از دوستِ مُرده‌اش و همین‌طور که دارد اسطوره‌اش را می‌شکند و زیرِ پا له‌اش می‌کند، می‌گوید که هیچ‌چی کم ندارد از هیچ‌کی و خلاصه دلی دارد به‌اندازه‌ی دریا (یا دنیا؟) و همین‌جور دارد ابرازِ محبّت و علاقه می‌کند که دختره بهش می‌گوید «ولی من حتّا نمی‌دانم چشم‌هات چه‌رنگی‌ست. اگر الان تلفن می‌کردی و می‌پرسیدی که موهات مشکی‌ست یا قهوه‌ای، که سبیل داری یا نه، اصلاً نمی‌دانستم.» و مردِ خسته‌ی شکست‌خورده‌ی زخم‌خورده می‌پرسد «نمی‌توانی فراموشش کنی؟» و جوابی را می‌شنود که دوست ندارد. «نه.» دوباره بند می‌کند به دوستِ مُرده‌اش، به اسطوره‌اش، و می‌گوید مگر می‌شود عاشقِ همچه قاتلِ متقلّبی بود؟ و دختره بهش می‌گوید آدم وقتی عاشقِ کسی می‌شود، عاشقش می‌شود؛ فرقی هم نمی‌کند که بعداً چیزهای عجیب‌وغریبی درباره‌اش بشنود یا نشنود. آن آدم، هنوز همان آدم است. حکمتِ نغزی‌ست حقیقتاً...

 

دوم: نمی‌دانم گروهِ بادر ماینهوف یکی‌یکی توی زندان خودکشی کرده‌اند؛ این‌طور که فیلمِ عقده‌ی بادر ماینهوف نشان می‌دهد، یا کُشته شده‌اند؛ این‌طور که عدّه‌ی دیگری می‌گویند و روی گفته‌شان اصرار می‌کنند. امّا تماشای رفتار خشن‌شان، تماشای وحشی‌بازی‌شان، تماشای بمب‌گذاری‌ها‌شان، تماشای این‌که در کمالِ خونسردی و آسودگی جانِ آدم‌های بدبخت را می‌گرفته‌اند تا کمرِ امپریالیسم را خُرد کنند، واقعاً آزاردهنده است. شورشیانِ آرمان‌خواه، به‌مرور، بدل شدند به قاتلینِ بالطفره و آن‌قدر کُشتند و سوختند و بُردند که دیگر کسی به دفاع از آنان برنخاست. دنیای عجیبی داشته‌اند بادر ماینهوف‌ی‌ها...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ خرداد ۱۳۸۸