شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

نامه‌ای که نوشته نشد

شهرزاد: گفت باید تو هم وانمود کنی که فرار کردی رفتی.

کیوان: من فرار نمی‌کنم.

شهرزاد: یه نامه برام بنویس؛ با دست‌خط خودت. نامه‌‌های من رو می‌خونن؛ همه‌شون رو. من هم یه راهی پیدا می‌کنم که از خارج برام پست بشه. کاری نداره راحته. این‌جوری نامه رو می‌خونن فکر می‌کنن تو هم از همون راهی که بهنام فرار کرده رفتی.

کیوان: شهرزاد ـــ من می‌خوام با تو باشم. من نامه نمی‌نویسم. چیه؟

شهرزاد: سه سال هیچ خبری ازت نبود. همه فکر می‌کردن مُردی. دنبال جنازه‌ت می‌گشتن. من ولت کرده‌م کیوان. این رو بفهم. خودت رو بذار جای من.

کیوان: تو خودت رو بذار جای من.

شهرزاد: باشه ــــ کاغذ اون‌جاس. خودم رو می‌ذارم جای تو. بنویس: شونزدهم فروردین هزار و سیصد و چهل‌وهشت. شهرزاد عزیزم، سلام. امیدوارم حالت خوب باشه. ــــ بنویس.

کیوان: خودم می‌نویسم: شونزده فروردین هزار و سیصد و چهل‌وهشت. شهرزاد عزیزم، سلام. امیدوارم حالت خوب باشه. امیدوارم حالت شبیه خنده‌هات باشه. امیدوارم خنده‌هات شبیه همون سه سالی باشه که شبانه‌روز بهشون فکر می‌کردم. این یه ریاضته واسه من. فرصت نشد. زندگی فرصت نداد که بات خدافظی کنم؛ رودررو. فرصت ندادند تا مثل آدم بغلت کنم؛ مث آدم موهات رو بزنم پشت گوشت؛ ماچت کنم؛ مث آدم بهت نگاه کنم بهت بگم شهرزاد، شهرزاد عزیزم، عشق من، خانم من، من رفتم؛ رفتم که برنگردم. خدافظ.

اژدها وارد می‌شود!؛ مانی حقیقی؛ ۱۳۹۴

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٤

La Notte

 

 

جُوانّی پُنتانو: با این حس‌وحالی که الان دارم نمی‌دونم دوباره چه‌جوری می‌تونم بنویسم. منظورم این نیست که نمی‌دونم باید چی بنویسم؛ منظورم اینه که نمی‌دونم چه‌‌جوری باید بنویسم. این همون چیزیه که اسمش رو گذاشتن بحران. این روزا خیلی از نویسنده‌ها اسیرش می‌شن. ولی من یه چیزی تو وجودم هست که روی همه‌ی زندگی‌م اثر گذاشته.

شب، ساخته‌ی میکل‌آنجلو آنتونیونی

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٢

من هم مثلِ تو فراموشی را می‌شناسم...

 

 

   زن: گوش کن. من هم مثلِ تو فراموشی را می‌شناسم.

   مرد: نه، تو فراموشی را نمی‌شناسی.

   زن: من هم مثلِ تو از نظرِ خاطرات آدمِ بااستعدادی هستم. من فراموشی را می‌شناسم.

   مرد: نه، تو از نظرِ خاطرات آدمِ بااستعدادی نیستی.

   زن: من هم مثلِ تو سعی کردم با تمامِ نیروهایم علیه فراموشی مبارزه کنم. من هم مثلِ تو فراموش کرده‌ام. من هم مثلِ تو آرزوی یک به‌خاطرآوردنِ تسلّی‌ناپذیر را داشته‌ام؛ خاطره‌ای از سنگ و سایه. من با تمامِ قوایم، تا آن‌جا که به من مربوط می‌شود، علیه وحشت مبارزه کرده‌ام؛ وحشتِ درک‌نکردن چرای یک خاطره. من هم مانندِ تو فراموش کرده‌ام... چرا باید احتیاجِ مُبرمِ به‌خاطرآوردن را انکار کرد؟...

 

   هیروشیما، عشقِ من؛ نوشته‌ی مارگریت دوراس؛ ترجمه‌ی هوشنگ طاهری؛ دی‌ماهِ هزاروسیصد و چهل‌وهشت

    هیروشیما، عشقِ من، ساخته‌ی آلن رنه

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠

منتظرم اتّفاقی چیزی برام بیفته...

La fille sur le pont

  

   مدرسه رو ول کردم؛ ولی دلم نمی‌خواس کار کنم. اوّل بی‌خیالِ مدرسه شدم و بعدش هم از خونه هم فرار کردم. دوس داشتم با کسی غیرِ خونواده‌م زندگی کنم. این جوری بود که چنگ زدم به اوّلین فرصتی که پیش اومد...

   من که نمی‌دونم آزادی چیه، ولی دلم می‌خواس پیشِ کسی باشم که دوسش داشتم. بچّه که بودم فکر می‌کردم تا وقتی کارات مثِ کارای آدم‌بزرگا نباشه، نفهمیده‌ی زندگی چیه و قبلش اصلاً هیچ‌چی نبوده‌ی. فرار کردم که زندگی‌م شروع شه. ولی مشکل این‌جاس که شروعِ خوبی نبود. برای من که اصلاً خوب نبود؛ از بد هم بدتر بود. هیچ‌وقت آدمِ خوش‌بختی نبوده‌م...

   این کاغذای چسبناکِ مگس‌کُش رو دیده‌ین؟ من درست عینِ اون کاغذام. همه‌ی آشغالای دوروبرم می‌چسبن به من. عینِ جاروبرقی‌م؛ هرچی آشغال می‌مونه رو زمین جمع‌ می‌کنم. خوش‌بختی هیچ‌‌وقت درِ خونه‌م رو نزده. دست به هر کاری‌ام که می‌زنم اشتباه از آب درمی‌آد. دست به هرچی می‌زنم می‌شه خاکستر. بخت و اقبالِ بد رو که نمی‌شه وصف کرد. می‌دونی؛ مثِ استعدادِ موسیقی می‌مونه. یا استعدادش رو داری، یا نداری...

   من از این آدمام که ‌زودی احساساتی می‌شن، اصلاً به هیچ‌چی فکر نمی‌کنم. اگه اون یارو سوارم نمی‌کرد شاید پریده بودم جلو یه کامیون. یارو روان‌پزشک بود؛ معاینه‌م که کرد گفت افسرده‌م. انگار کارِ آسونی‌یه که آدم تظاهر کنه عاشق شده. می‌گفت من یه بخشی از وجودشم. شاید از اون بخشِ وجودش این‌قد خسته شده بود که پا شد رفت تلفن بزنه. هیچ‌وقت هم نفهمیدم رفت به کی تلفن بزنه؛ چون دیگه برنگشت. اون رستوران یه درِ پُشتی هم داشت؛ ولی من که خبر نداشتم. برای همین تا کرکره‌ی رستوران رو بکشن پایین همون‌جا منتظرش نشسته بودم... بعد تو همون رستوران شدم پیش‌خدمت...

   یه قاضی بهم گفت افسرده‌ترین آدمای روی زمین همین‌جا تو فرانسه زندگی می‌کنن. لابد می‌خواس من رو دلداری بده، ولی خودش هم یه‌پا افسرده بود. تا دید دارم گریه می‌کنم، دسمالش رو بهم داد و رفت...

   نمی‌دونم، شایدم لیاقتم بیش‌تر از اینا نبوده. بهش چی می‌گن؟ قانونِ طبیعت؟ بعضی آدما به دنیا می‌آن که خوب و خوش‌حال باشن، عوضش من تو همه‌ی روزای زندگی‌م داشتم گولِ این و اون رو می‌خوردم. هرکی بهم هر قولی می‌داد،‌ حرفش رو باور می‌کردم، ولی آخرش هیچ‌چی برام نموند. هیچ‌وقت هیچ‌کی پیشِ خودش فکر نکرد که شاید از منَم یه کاری بربیاد، برا هیچ‌کی آدمِ باارزشی نبودم. هیچ‌وقتِ خدا از این آدمای الکی‌خوش نبودم، حتّا هیچ‌وقت از این آدمای بی‌خودی‌غصّه‌دار هم نبودم. قبلاً فکر می‌کردم وقتی چیزی رو از دست بدی، غصّه‌ات می‌شه، ولی من هیچ‌وقت هیچ‌چی غیرِ بدبختی نصیبم نشده...

   اون‌وقتا که کوچیک بودم دلم می‌خواس زودی بزرگ بشم، ولی الآن اصلاً نمی‌فهمم آدم چرا باید بزرگ بشه. حالا که خودم بزرگ‌تر شده‌م فکر می‌کنم آینده‌م مثِ اینه که آدم بی‌خودی تو اتاقِ انتظار بشینه. یا تو یه ایستگاهِ بزرگِ قطار که پُرِ تابلو و صندلی‌یه. یه‌عالمه آدم تُندوتُند از کنارم رد می‌شن، ولی انگاری من رو نمی‌بینن. همه‌شون هم عجله دارن که زودی سوارِ قطار بشن. لابد یه جایی دارن که می‌خوان برن، یا یه کسی رو دارن که می‌خوان ببیننش، ولی من چی؟ اون‌جا مُنتظر نشسته‌م؛ منتظرم اتّفاقی چیزی برام بیفته...

   دخترِ روی پُل، ساخته‌ی پاتریس لوکُنت

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩

چیزایی هست که راحت‌تر می‌شه فراموششون کرد...

Before Sunset

  

   یک

   ... سلین می‌گوید «خوندنِ داستانی که می‌دونی شخصیتش رو از رو تو نوشتن یه‌جوری‌یه؛ آدم هم خوشش می‌آد، هم ناراحت می‌شه.»

   جسی می‌پرسد «چرا ناراحتت می‌کنه؟»

   سلین می‌گوید «نمی‌دونم؛ این‌که یه تیکه از خاطراتِ یه‌نفر هستی، این‌که خودم رو از دیدِ تو ببینم...» و ادامه می‌دهد «همیشه فکر می‌کردم فراموشم کرده‌ی.»

   جوابِ جسی این است که «نه، تو ذهنم یه تصویرِ باحال ازت داشتم.» و احتمالاً این همان تصویری‌ست که آن‌را در داستانش هم آورده.

   جسی و سلین دوباره شروع می‌کنند به آسمان‌وریسمان بافتن و از زمین‌و‌زمان حرف‌زدن. شروع می‌کنند به حرف‌زدن درباره‌ی خودشان و معلوم می‌شود که سالِ ١٩٩٨ هردو در نیویورک زندگی کرده‌اند و ظاهراً یکی‌دوباری هم حس کرده‌اند که کسی شبیه آن‌یکی آن‌جاست؛ بی‌آن‌که کنجکاوی کنند و ردِ پاها را دنبال کنند و به نتیجه‌ای برسند.

   جسی توضیح می‌دهد که «وقتی تو زمانِ حال زندگی می‌کنی، انگار همیشه سعی می‌کنی همه‌چی رو بهتر از اینی که هست بکنی. یه‌چیزی رو درست می‌کنی، اون‌یکی خراب می‌شه. بعد، یه حسّ بد می‌آد سراغم. این‌چیزا سوخت‌وسوزِ زندگی‌ان. زندگی‌یه دیگه؛ اگه ضربه نخوریم، چیزی هم یاد نمی‌گیریم.»

   سلین هم می‌گوید «بعضی‌وقتا یه چیزایی رو می‌ذارم تو قفسه‌های ذهنم و فراموششون می‌کنم. اگه بعضی چیزا رو دور بریزی، دردش کم‌تر از اینه که باهاشون زندگی کنی. منظورم اینه که یه چیزایی هست که راحت‌تر می‌شه فراموششون کرد.»

   دو

   ... سلین می‌گوید «خاطره چیزِ خیلی خوبیه، اگه نخوای با گذشته بجنگی.»

   و جسی می‌گوید «من که فکر می‌کنم هیچ آدمی عوض نمی‌شه؛ مردم دوست ندارن این رو قبول کنن، ولی ذاتِ آدم عوض نمی‌شه.»

   این‌ها، همه، مقدّمه‌ای‌ست تا سلین حرفِ دلش را بزند و بگوید «حس می‌کنم هیچ‌وقت نمی‌تونم کسی رو که باهاش بودم فراموش کنم، چون هرکسی خصوصیت‌های خودش رو داره. نمی‌تونی چیزی رو بذاری جای اون آدم. چیزی که از دست بره، رفته. دلم برای اون آدم بیش‌تر از هر چیزی تو دنیا تنگ می‌شه. هر آدمی جزئیاتِ خودش رو داره.»

   سه

    ... سلین می‌گوید «تا وقتی اون کتابِ کوفتی تو رو نخونده بودم، حالم خوب بود. اون کتاب تحریکم کرد. یادم انداخت که چه آدمِ رُمانتیکی بودم، که چه‌قدر به همه‌چی امید داشتم. ولی الان، انگار اعتقادم رو به هرچی که یه‌جوری به عشق ربط داشته باشه از دست دادم. اون ماجرا همه‌چی رو از من گرفت. من همه‌چی رو از چشمِ تو دیدم و تو هم که همه‌چی رو از من گرفتی. یه‌جورهایی اصلاً یخ کردم. انگار اون عشق مالِِ من نبوده. برای من واقعیت و عشق دوتا چیز متناقض‌ان.» و البته هنوز حرفِ اصلیِ دلش را نزده. حرفِ اصلی این است. «فکر می‌کنم بارها قلبم شکسته، ولی هربار خودش خوب شده.»

   پیش از غروب، ساخته‌ی ریچارد لینک‌لیتر

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩

ولیکن چون تو در عالَم نباشد...

A Good Year

  

   ... فانی می‌گوید «مکس، یه‌ چیزی رو باید بدونی؛ من تو انتخاب‌کردنْ آدمِ سخت‌گیری هستم.»

   و مکس سعی می‌کند جوابِ درستی به او بدهد. «خُب، من هم از این بابت، بسیار بسیار مُفتخرم.»

   فانی مجبور می‌شود حرفش را ادامه بدهد. «خیلی هم آدمِ بدگمونی هستم. خیلی‌خیلی هم غیرِمنطقی‌ام. خیلی‌‌خیلی هم بَدقِلِقَم. آدمِ به‌شدّت حسودی‌ هستم و اصلاً هم عادت ندارم به‌سادگی کسی رو ببخشم.»

   اسمِ این‌ها را هم باید گذاشت ایراد؟ چه ایرادی؟ این‌ها اعتراف‌هایی هستند که فقط به‌ زبان می‌آیند تا آدم‌ها را دست‌به‌سر کنند.

   با این‌همه، مکس هم به حرف می‌آید. چیزی باید گفت. «من هم آدمِ بی‌احساسی هستم؛ حتّا مواقعی که باید بااحساس باشم. اصلاً نمی‌تونم به دیگران اعتماد کنم. تنها کسی که تا حالا عاشقش بوده‌ام، دایی هِنری‌ام بوده، که اون هم ده‌سال ندیدمش.»

   این بدبینی‌ست شاید، و این همان لحظه‌ای‌ست که آدم‌های بدبین، رودررویِ هم می‌ایستند و اعتراف می‌کنند که بدبینی چیزِ خوبی نیست و اعتراف می‌کنند که زندگی، بدونِ تپیدنِ دل، بدونِ آدمی که مایه‌ی اُمید است، به مُفت نمی‌ارزد.

   مکس ادامه می‌دهد. «هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه‌روزی این‌جا پابند بشم. من عاشقِ این‌جام. این‌جا آدم از خودش بی‌خود می‌شه.»

   امّا از آن‌جا که همه‌چیز ظاهراً بر وفقِ مُرادِ آدم‌ها نیست و عشق همیشه در ابتدا آسان «می‌نُماید» و بعد مُشکل‌ها، یکی‌یکی، به چشم می‌آیند، فانی می‌گوید که دلش نمی‌خواهد جایی جُز «این‌جا» زندگی کند.

   ولی مگر می‌شود مردِ موفّقِ بورس، از لندن دور باشد؟

   مکس می‌گوید «این‌جا به دردِ زندگیِ من نمی‌خوره.»

   و جوابِ فانی این است که «نه، این زندگیِ توئه که به دردِ این‌جا نمی‌خوره.»

   باید زمان بگذرد تا مکس خوب فکر کند و با خیالِ آسوده قیدِ همه‌چیز را بزند و بر‌گردد به جایی که دلش می‌گوید.

   فانی می‌پرسد «مطمئنی بیش‌تر از این‌ها نباید فکر کنی؟»

   و مکس می‌گوید «نه، می‌دونم دنبالِ چی اومدم.»

   فانی سعی می‌کند بحث را عوض کند. «حالا چی میل دارید؟»

   مکس می‌گوید «سوپ چه‌طوره؟»

   فانی جواب می‌دهد «سوپ تموم شده.»

   مکس این‌بار می‌گوید «مثلِ کارِ من... ماهی؟»

   و فانی دوباره جواب می‌دهد «تموم کردیم.»

   دوباره نوبتِ مکس است. «درست مثلِ بهونه‌هایی که من می‌آرم.»

   فانی سعی می‌کند جدّی باشد. «وقتم رو تلف نکن؛ یه چیزی بگو که داشته باشیم.»

   و خواسته‌یِ مکس این است. «دلم می‌خواد باقیِ عُمرم رو با الاهه‌ای بگذرونم که منطق نداره و بدگمون هم هست. یه حسودِ سخت‌گیر که همیشه پیش‌ام باشه.»

   یک سالِ خوب، ساخته‌ی ریدلی اسکات

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی ـ 4...

 

از کمال‌المُلک [١٣۶٣]

 

تکّه‌ی چاهارم

پاریس. موزه‌ی لوور

مظفّرالدین‌شاه و اتابک مشغولِ دیدنِ تابلوها هستند. اتابک، کمال‌المُلک را که در حالِ نقّاشی‌ست می‌بیند و به‌سوی او می‌روند.

اتابک: اوا! اعلی‌حضرت، استاد کمال‌المُلکِ خودمون.

مظفّرالدین‌شاه: عجبا! استادِ نقّاش در موزه‌ی نقّاشی. چه با رنگ می‌کنی رنگ‌دانِ رنگین‌دست؟

کمال‌المُلک: پرده‌ی مراسمِ تدفینِ حضرتِ مسیح.

مظفّرالدین‌شاه: رحمت‌الله علیه. علیه السلام.

کمال‌المُلک: کارِ استاد تیسین است. بی‌حضورِ استاد، در مکتبش تعلیم می‌بینم. من راویِ شعرِ این شاعرم؛ شعری ازپیش‌سُروده.

مظفّرالدین‌شاه: نهایت، پرده‌ی نقّاش‌باشیِ ما هم به همین وجاهت می‌شود؟

کمال‌المُلک: کم‌تر از اصل نمی‌شود؛ اگر اصلاً اصل و فرعی در میان باشد. همه جلوه‌ی عشقه؛ سِرّ دلبرانه در حدیثِ دیگران.

مظفّرالدین‌شاه: که استادِ نقّاشِ ما تا این درجه مُتعالی شده؛ فرنگی‌کار و بَدَل‌زَن و بدیع‌نگار.

کمال‌المُلک: صحبت از مرتبتِ شاگردی‌ست، نه بیش.

اتابک: حالا وقتی‌ست که، فی‌الواقع، عرض می‌کنم.

مظفّرالدین‌شاه: عرضِ بی‌جا نکنی اتابک‌جان!

اتابک: من یکی نمی‌گذارم کمال‌المُلک‌مان را این فرانسوی‌ها لوطی‌خور کنند.

مظفّرالدین‌شاه: بعله، بعله.

اتابک: در معیّتِ موکبِ هُمایونی برمی‌گردونیمش درب‌خانه.

کمال‌المُلک: من که جلای وطن نکرده‌م؛ همیشه به‌یادِ یار و دیار بوده‌م. با همه‌ی تنهایی شاهد دارم. کارِ من تمام نشده؛ حالِ من، حالِ تشنه‌ی دیر به آب رسیده است. حال فقط شوقِ نوشیدن دارم. چشمه‌ی گوارا کجاست؟ حدیثِ دیگری‌ست. فرصت بدهید تا این نادان بداند عسل به خانه می‌برد یا زهرِ بدتر از تریاک.

مظفّرالدین‌شاه: کارِ جهان به اعتدال راست می‌شود. همه‌چیزمان باید به همه‌چیزمان بیاید. اتابک بدش نیاید؛ ما که صدراعظم مثلِ بیسمارک نداریم که نقّاش‌باشیِ آن‌طوری داشته باشیم. بیله دیگ، بیله چغندر. برگردید به ولایت.

کمال‌المُلک: با دستِ خالی بهتر بود از این دستی که نمی‌دانم تکلیفش چیست.

اتابک: استاد کمال‌المُلک، شما ایرانی هستید و ایرانی هرکجای گیتی باشه، رعیّتِ شاهِ ایرانه. توصیه می‌کنم به‌امیدِ وساطتِ فرنگی هم نباشید؛ فرانسوی‌های هُنرپرور، شاه رو بیش‌تر دوست دارند تا کمال‌المُلک.

مظفّرالدین‌شاه: بعله.

 

 

تکّه‌ی پنجم

کاخِ گلستان.

مظفّرالدین‌شاه: استادِ نقّاش، جعبه‌ی رنگت کو؟

کمال‌المُلک: این‌روزها دست به رنگ نمی‌برم. قلم‌مو را رها کردم.

اتابک: و قلم به‌دست گرفته در دفاع از مشروطه، به معارضه با ولی‌نعمتِ خود برخاسته. ایشان باید به‌طورِ جدّی وضعش را با درب‌خانه روشن کند. با نوکرِ اختیارسرخود نمی‌شود کار کرد.

کمال‌المُلک: امرِ تعلیمِ نقّاشیِ شاهِ شهید با من بود. به‌عنوانِ معلّمِ این درب‌خانه به خود حق می‌دهم مطالبی عرض کنم. اعلی‌حضرتا، سلطنت به سرزمینِ پهناوری مثلِ ایران بااهمیت‌تر است تا حکومت بر قلوبِ درباریان.

اتابک: گرمای عراق استاد را خیالاتی کرده؛ کم‌کم خودشان را امیرکبیر تصوّر می‌کنند.

کمال‌المُلک: ای‌کاش بودم، یا ایشان زنده بود. ایران همیشه به امیرکبیر بیش‌تر نیاز دارد تا کمال‌المُلک.

اتابک: مرحومِ امیرکبیر را هم همان مُقرّبینِ شاه از میان برداشتند.

مظفّرالدین‌شاه: ان‌ شاءالله الرحمن خدا از گناهِ همه‌ی مُقصّرینِ آن قضیه‌ی شوم بگذرد. میرزاتقی‌خان مردِ بزرگی بود؛ مثلِ اتابکِ خودمان. حالا میل داریم از استاد بشنویم حرفِ حسابِ این مشروطه‌طلب‌ها چیه؟ ها؟

کمال‌المُلک: اگر فرصت مرحمت شود، همه‌ی مطالب را صادقانه عرض می‌کنم.

مظفّرالدین‌شاه: بیا بنشین عرض کن. از سرِ صبر و خوب و پوست‌کنده عرض کن.

اتابک: حرفِ حسابِ مشروطه‌طلب‌ها همینه که رنگ‌کارها مشاورِ سیاست باشند. غلام را عفو کنید که تحمّلِ دیدنِ این‌همه درویش‌مسلکی از شاه رو نداره. مرخّص بفرمایید پیش از آن‌که این مشاورِ عالی‌قدر هم‌کُرسیِ شاهانه باشه.

اتابک درحالی‌که از اتاق خارج می‌شود با کمال‌المُلک سخن می‌گوید.

اتابک: قلمی که فرمانِ عزلِ من رو بنویسه، از نیستان نرویید.

کمال‌المُلک: اگر تفرعن گذاشت، سری به عبرت به صحرا بزنید؛ این‌روزها از خونِ جوانانِ وطن لاله دمیده.

 

 

تکّه‌ی ششم

کاخِ گلستان.

کمال‌المُلک در کنارِ تدیّن، در حضورِ رضاخان در کاخ هستند.

تدیّن: اعلی‌حضرتا، کمال‌المُلک، حسب‌الامر احضار، و الساعه شرفیابِ حضورِ مبارکند. استاد استدعای دست‌بوسی دارند.

رضاخان: ما کُهنه‌سربازها سرمون از پُشت هم چشم داره؛ سردیِ استاد از سنگینیِ نفسش پیداست. پیر شدی، استاد.

کمال‌المُلک: به‌اندازه‌ی عُمرم.

رضاخان: از زیادیِ عُمر ملولی؟

کمال‌المُلک: ملول از روزگارم.

رضاخان: استاد، این چه سماجتیه که اهلِ هُنر دارند در نبوسیدنِ دستِ قدرت؟ تکبّر نیست؟

کمال‌المُلک: عوالمِ آن‌ها جداست.

رضاخان: حسد هم نیست؟

کمال‌المُلک: خُلقاً درویشند.

رضاخان: یک‌جور جلبِ نظره.

تدیّن: حیاتِ این جماعت در بذلِ توجّه، و مرگشون در بی‌اعتنایی.

رضاخان: پیر و جوان طفلین؛ ازخودراضی. خیال می‌کنین خدا چیزی بیش‌تر به شماها داده.

کمال‌المُلک: در خانه هم بچّه‌های شیرین بیش‌تر موردِ عنایتِ پدر هستن.

رضاخان: بعید از ما قدرت‌مدارانِ هفت‌خطّه که تو این بازیِ قهر و آشتی سُست‌تریم. امروز، تو این مملکت، امر امرِ ماست؛ مجلس و عدلیه و دولت تعارفه. می‌تونیم امر کنیم همین فردا ریز و درشت‌تون رو ببرن زراعت تا قدرِ عافیت رو بدونین و سرِ عقل بیاین.

کمال‌المُلک: مجنون برای دنیا بی‌ضررتره تا جانی.

 

بعدِ تحریر: «علی حاتمی» (که خدایش هزاربار بیامرزاد) متخصّصِ این بود که مایه‌های سیاسی/ اجتماعی را طوری در داستان/ فیلم‌نامه/ فیلمش که توی ذوق نزند، دیدنی و گوش‌نواز باشد و هرکسی که می‌نشیند به تماشای نتیجه‌ی کارِ او، از کشفِ لایه‌های نه‌چندان آشکارِ داستان/ فیلم‌نامه/ فیلم و البته گفت‌وگوهای بی‌بدیلش لذّتِ کافی ببرد. علاوه بر مجموعه‌ی «سلطانِ صاحب‌قران» (مشهورترین مجموعه‌ی تلویزیونی‌اش پیش از انقلاب) که اساساً درباره‌ی ناصرالدین‌شاهِ قاجار و مناسباتِ درباریان (و سرگذشتِ امیرکبیر) بود، «حاتمی» این مایه‌های سیاسی/ اجتماعی را در سال‌های بعد، در چند کارِ دیگرش هم جای داد؛ مثلاً در «حاجی واشنگتن» که حاجی همه‌ی آن‌چه را که باید درباره‌ی ایرانِ بربادرفته‌ی آن‌سال‌ها می‌گفت، به زبان آورد (نادانی، کم‌دانشی و...) و بعدتر در همین «کمال‌المُلک» که اصلاً داستانِ تقابلِ هُنرمند و سیاست‌مدار/ قدرت‌مند است و تغییر (تحریف؟)‌هایی که «حاتمی» در واقعیتِ تاریخ داده (مثلاً حضورِ کمال‌المُلک در لحظه‌ی امضای فرمانِ مشروطه) کاملاً عمدی و در جهتِ نمایشِ همین تقابل و البته پیروزیِ هُنرمند است. در «هزاردستان» هم (که تکّه‌هایی از آن‌را بعداً همین‌جا می‌نویسم) باز این مایه‌ی تقابلِ هُنرمند و سیاست‌مدار/ قدرت‌مند را می‌شود دید؛ با این توضیح که هُنرمندِ این روزها، مردِ طپانچه‌به‌دستِ سال‌های دور است. آدم‌کُشی اجیرشده (رضا تفنگ‌چی) که بعد از لورفتنِ کمیته‌ی مُجازات رو می‌آورد به خوش‌نویسی (رضا خوش‌نویس) و در دنیایی دیگر زندگی می‌کند، امّا دستِ‌آخر می‌فهمد که کارِ ناتمامِ آن‌سال‌ها (کُشتنِ هزاردستان) را باید تمام کند و البته با خُدعه‌ی خانِ مظفّر (هزاردستان) کارِ بزرگ به دستِ «رضا» نمی‌شود و این «سید مرتضا»ست که این ابوالشر (نواده‌ی ابوالبشر) را از میان برمی‌دارد. فیلم‌های «حاتمی» نسخه‌‌بدلِ تاریخ نیستند؛ تاریخی هستند که او می‌پسندید و این، به یک‌معنا، همان جدالِ تاریخیِ هُنرمند و قدرت‌مند است.

راستی، چرا «هزاردستان» را دوباره از تلویزیون پخش نمی‌کنند؟

بعدِ بعدِ تحریر: بخش‌های قبلیِ دوباره‌خوانیِ علی حاتمی:

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی – ١

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی – ٢

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی - ٣

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی ـ 3...

 

از «سلطانِ صاحب‌قران» [1354]

 

 

 

تکّه‌ی یکم

 

امیرکبیر  ببینید آقا؛ شما متّهم هستید که در زمانِ صدارتِ حاج‌میرزا آغاسی اختلاسی در اموالِ دیوانی کرده‌اید و از آن به بعد، تبعیدِ به کاشان هستید. این حُکم هنوز هم برقرار است.

میرزا آقاخان  جنابِ امیرنظام، دولت‌تان پاینده باشد، سایه‌ی لطف‌تان را از سرِ این پیرمرد دریغ نکنید. شغلِ میرزایی هم باشد، نقلی ندارد؛ بگذارید خدمت‌گزارِ شما باشم.

امیرکبیر  در دولتِ من جای آدمی مثلِ شما نیست. صراحتاً می‌گویم آقا؛ من آدمی مثلِ شما را نمی‌پسندم.

میرزا آقاخان  این از کج‌سلیقگیِ شما نیست؛ از اقبالِ بدِ من است که در دوره‌ی میرزا آغاسی که مردانِ ریش‌دار را می‌پسندیدند، من جوان بودم و حالا شما مردانِ بی‌ریش را می‌پسندید و من پیر شدم و ریش‌دار.

 

تکّه‌ی دوم

 

سلطان  حال‌تان چه‌طور است جنابِ اتابکِ اعظم؟

امیرکبیر  غلام این‌روزها از تصدّق و مرحمتِ قبله‌ی عالَم، در کمالِ راحتی و دعاگویی هستم. دو خدمت در خانه‌ی شما داشتم که حالا، بحَمدلله، از هردو راحتم. قبله‌ی عالَم در میانِ قشون است و از شدّتِ میلی که به امیرنظام دارند، امیرنظام در خانه‌ی خود مشغولِ باغبانی‌ست. حقیقتِ حال از این شرف‌یابی عرضی ندارم جُز این‌که اگر قبله‌ی عالَم مقصودی دارند، بی‌پرده بگویند.

سلطان  حالا دلم می‌خواهد فقط سواری کنم. همین امشب، توسّطِ نامه در تمامِ موارد به شما توضیح می‌دهم؛ به‌شرطِ آن‌که دیگر حرفِ کار را نزنید، چون این‌جا فقط میلِ به سواری داریم. آخر، کجا رفتند آن اسب‌هایی که مثلِ رخش و شبدیز بودند؟

امیرکبیر  قربان، آن اسب‌ها را سوارانی مثلِ رستم و نادر و لطف‌علی‌خانِ زند سوار شدند و با خود بُردند.

 

تکّه‌ی سوم

 

عزّت‌الدوله  قتلِ امیر نابهنگام نبود؛ هم امیر، هم من انتظارش را داشتیم. می‌دانستیم باغِ فینِ کاشان تنها تبعیدگاهِ ما نیست. می‌دانستیم این‌جا قتل‌گاهِ امیر است. از وقتی بی‌خانه شدیم، می‌دانستم این خانه‌ی موقّتی خوش‌یُمن نیست، اما می‌دانستم هیچ دستی جلو چشم‌های من به روی امیر خنجر نمی‌کشد. هر غذایی که می‌آوردند، پیش از امیر، من از آن غذا می‌خوردم. میانِ باغ، داخلِ اتاق، حتّا در بستر مراقبِ امیر بودم. گویی امیر طفلی باشد، دستش را رها نمی‌کردم. آن‌قدر ما را در این انتظارِ سخت گذاشتند که فراموشی آمد. فراموش کردیم این‌جا قتل‌گاه است. فراموش کردیم این خانه قصّاب‌خانه است. به رفتن میانِ باغ و زندگی‌کردن در یک اتاق کنارِ بچّه‌ها راضی شدیم و دل‌خوش از این‌که مردِ خانه‌ی ما زنده است. و بعد از فراموشی، خوش‌باوری سراغ‌مان آمد. قاصدی از راه رسید. و گفت که سلطان، امیر را بخشیده است و به‌زودی حاملینِ خلعت سر می‌رسند و من خوش‌باور، شوهرم را به حمّام فرستادم. سواران آمدند و من که خوش‌باوری گوشم را کرده بود، صدای پای اسب‌ها را نشنیدم. در اتاق به بچّه‌ها رختِ نو می‌پوشاندم. صندوق‌ها را به‌دنبالِ جامه‌ای بهتر زیرورو می‌کردم. آخر، منِ بیچاره از کجا می‌دانستم مناسب‌ترین لباس برای این بچّه‌های بی‌پدر پیراهنِ سیاه است؟ سوارها پیاده شدند. از پلّه‌ها رفتند پایین ـ به‌جانبِ حمّام. دلّاک‌باشی را از امیر جدا کردند. فرّاش‌باشی فرمانِ قتلِ امیر را خواند. امیر تسلیم شد. امیر کفِ دست‌هایش را گذاشت روی زمین. دلّاک روبه‌رویش نشست و رگِ هردو دستش را بُرید. خونِ امیر فرشِ حمّام شد. امیر نیمه‌جان شده بود. فرّاش‌باشی جرأت پیدا کرد و با چکمه آن‌قدر به پُشتش لگد زد که کمرش شکست. امیر بی‌جان به زمین افتاد. دلّاک که نمی‌خواست قتلِ آقایش را به گردن بگیرد، با همان نیشتر که رگِ آقایش را زده بود، شکمِ خود را درید و پیش از مرگ آن‌چه دیده بود، به خواجه‌باشی گفت تا رازِ این جنایت پوشیده نماند. و من به این شوق زنده مانده‌ام که یادآورِ مرگِ امیر باشم... بدنِ پاره‌پاره‌ی امیر را به گورستانِ پُشتِ مشهدِ کاشان بردم خاک کردم، امّا می‌دانستم آن‌ها از مُرده‌ی امیر هم دست‌بردار نبودند. نعشِ امیر را چندماه بعد به کربلا بُردم تا این شهید هم جُدا از شهدای کربلا نباشد.

 

بعدِ تحریر: دوباره‌خوانیِ علی حاتمی ـ 1...

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی ـ 2...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧

راه و بی‌راه و شبِ سیاه و ...

 

آن‌چه شما نفهمیدید و من تصمیم دارم بگویم، این است که دوست‌تان دارم، ولی می‌دانم که برای نزدیک‌بودن به شما، لازم است بمیرم.

 

 

از نامه‌یِ سیسیلیا به ژولین در اتاقِ سبز

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧

ولی من اون‌جا فقط مُنتظر نشستم؛ منتظرِ یه اتّفاق که برام بیفته...

  آخرین‌باری که «دختری رویِ پُل» [La Fille sur le pont] ساخته‌یِ «پاتریس لوکُنت» را دیدم، همین چندماهِ پیش بود و یک‌چیزی هم درباره‌اش در «دنیایِ تصویر» نوشتم. «وَنِسا پارادی»‌اش، در نقشِ دختری به‌نامِ «آدِل» معرکه است مثلِ همیشه... دیشب، بینِ همه‌یِ کارهایِ مانده و هزار چیزِ دیگر، هوسِ این فیلم را کرده بودم و هرچه گشتم، پیدا نشد. لعنت به بی‌نظمی...

تویِ همان دنیایِ تصویر» نوشته بودم «فرقی نمی‌کند که «پاتریس لوکُنتِ» فرانسوی را می‌شناسیم یا نه؛ مُهم این است که «دختری رویِ پُل»‌اش [محصولِ 1999] یکی از بهترین فیلم‌هایِ این‌سال‌هاست. یکی از آن «سیاه‌وسفید»هایی که اگر رنگی می‌شد، شاید این‌قدر دیدنی از آب درنمی‌آمد. ساختنِ فیلمی درباره‌یِ دل‌دادگی، درباره‌یِ مسیرِ پُرمُخاطره‌یِ دل‌دادگی و جاده‌یِ ناهموارِ زندگی، سخت‌تر از آن است که خیال می‌کنیم. داستان‌هایِ خوب، همه، تکراری‌اند و حکایتِ دل‌دادگی را آن‌قدر در سینما روایت کرده‌اند که، ظاهراً، فُرصت و مجالی برایِ دیگران نمانده است. امّا آدم با آدم فرق می‌کند و همین است رمزِ تفاوتِ دل‌دادگی‌ها، رمزِ حلاوت و شیرینیِ رابطه‌ای که شکل می‌گیرد و رُشد می‌کند و به اوج می‌رسد. از دل‌دادگی حرف‌زدن، ظاهراً، در سینما کُهنه نمی‌شود و «پاتریس لوکُنتِ» فرانسوی، با «دختری رویِ پُل»‌اش، یک‌چشمه از این حلاوت و شیرینی را نصیبِ ما کرده است...»

این هم چندتایی از جُملاتِ درخشانِ فیلم [از جُمله طولانی‌تر هستند البته]:

«این کاغذایِ چسب‌ناکِ مگس‌کُش رو دیدین؟ من شبیهِ اون کاغذام. همه‌یِ آشغال‌هایِ دوروبرم می‌چسبن به من. من شبیهِ یه جاروبرقی‌ام؛ هرچی آشغال می‌مونه، جمع‌شون می‌کنم. بخت و اقبال، هیچ‌‌وقت درِ خونه‌ام رو نزده. دست به هر کاری می‌زنم، اشتباه از آب درمی‌آد. دست به هرچی می‌زنم، می‌شه خاکستر. بخت و اقبالِ بد رو نمی‌شه وصف کرد؛ می‌دونی مثلِ استعدادِ موسیقی می‌مونه. یا استعدادش رو داری، یا نداری...»

«هیچ‌وقت کسی فکر نکرد که من هم فایده‌ای دارم، برایِ هیچ‌کس آدمِ باارزشی نبودم. هیچ‌وقت خوش‌حال نبودم، حتّا هیچ‌وقت آدمِ غمگینی هم نبودم. قبلاً فکر می‌کردم وقتی چیزی رو از دست بدی، لابُد غمگین می‌شی؛ ولی من هیچ‌وقت، هیچ‌چی جُز بدبختی نداشتم...»

«نمی‌دونم. وقتی کوچیک بودم، تنها چیزی که دلم می‌خواست، این بود که بزرگ بشم؛ اون هم خیلی زود. ولی الآن، اصلاً، دلیلش رو نمی‌فهمم. حالا که بزرگ‌تر شدم، فکر می‌کنم آینده‌ام مثل اینه که آدم تو اتاقِ انتظار بشینه. تو یه ایستگاهِ بزرگِ قطار که پُر از تابلو و صندلی‌یه. آدم‌هایِ زیادی از کنارم رد می‌شن، بدونِ این‌که من رو ببینن. همه‌شون هم عجله دارن که سوارِ قطار بشن. اون‌ها جایی دارن که برن، یا کسی رو دارن که ببینن، ولی من اون‌جا فقط مُنتظر نشستم؛ منتظرِ یه اتّفاق که برام بیفته...»

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی ـ 2...

 

از «کمال‌ُالمُلک» [1363] ـ بخشِ اوّل

 

 

تکّه‌یِ اوّل

 

ناصر‌الدین‌شاه: عاقبت، وسوسه‌یِ دَه‌ساله‌یِ تماشایِ این پرده، مغلوبِ شکیباییِ شاه شد. پرده بیفکنید که صبر از کاسه‌یِ چشم‌ها سرآمده. سخت رغبتِ دیدار داریم. کلامی؛ قبل از بالارفتنِ پرده، در میانِ ما، تنها نقّاش است که می‌داند چه کرده. هیجانِ چه خواهد بود، فقط برایِ ماست.

 

کمال‌ُالمُلک: و هیجانِ چه خواهد شد برایِ من.

 

ناصرالدین‌شاه: اَلحَق که به‌عُمری انتظار می‌ارزید؛ قیامت کرده، اتابَک... کار را تمام کرده...

 

اتابَک: حَرَم‌خانه‌یِ مُبارکه‌ی‌ِ قبله‌یِ عالَم هم چُنین عشرتی شریف از شاه ندیده. لحظه‌یِ وصلِ عجیبی‌ست؛ پرده تابِ مستوری نداشته دیگر و ملکِ عشق پروایِ غیر نمی‌کند. ملامتِ کوردلان باطل است. وقتی شاهی از کَرَمِ درویشی به‌وجد آمده، صبوری‌خواستن از نوکران نارواست. من نیز، هم‌زبان با مولایِ خود، فَغان می‌کنم چه کرده‌ای استاد؟

 

کمال‌ُالمُلک: کاری ساده؛ قدری از جانَم مایه گذاشتم.

 

اتابَک: قلمِ خُسروی نیست؛ ولی کارِ شاه‌کاریه. بی‌تختِ شاهی، کارِ شاهانه‌کردن چگونه است؟

 

کمال‌ُالمُلک: عاشقان خُسروانِ ملّتِ عشقَند؛ ملّتی همه شاه.

 

اتابَک: شاهانی همه رُعایایِ شاهنشاهِ قاجار.

 

 

تکّه‌یِ دوم

 

عضدُالمُلک: عرض می‌شود کارِ یکی از شاگردهایِ استاد مُزیّن‌الدوله است.

 

ناصرالدین‌شاه: آها؛ شما استادش بودید؟

 

مُزیّن‌الدوله: آن‌چه از دولتیِ سرِ قبله‌یِ عالَم آموخته بودم، ایثار کردم.

 

ناصرالدین‌شاه: اگر انصاف داشته باشید، باید بگویید شاگردِ مُستعدی‌ست.

 

عضدُالمُلک: مُحمّدمیرزانامی‌ست اهلِ کاشان؛ برادرزاده‌یِ مرحومِ صَنیع‌المُلک، نقّاش‌باشیِ ظل‌الّهی‌ست.

 

ناصرالدین‌شاه: حال از او بالاتر است؛ نقّاش‌باشیِ زنده، خیلی بهتر است تا نقّاش‌باشیِ مُرده.

 

عضدُالمُلک: ان‌شاءَاللّه که سالِ آینده، این باغبانِ پیرِ خدمت‌گزار توفیقِ تقدیمِ نهالِ بُرومندِ دیگری داشته باشد.

 

ناصرالدین‌شاه: اُمیدوار نباشید؛ مدرسه‌یِ هُنر، مزرعه‌ی‌ِ بلال نیست آقا که هرسال محصولِ بهتری داشته باشد. در کواکبِ آسمان هم یکی می‌شود ستاره‌یِ درخشان؛ الباقی سوسو می‌زنند.

 

عضدُالمُلک: جسارت است؛ مُزیّن‌الدوله هم در تربیتِ مُحمّدمیرزا بی‌تأثیر نبوده.

 

ناصرالدین‌شاه: حالا او فقط مالِ من است؛ مملکت صاحاب داره آقا.

 

 

تکّه‌یِ سوم

 

اتابَک: صورتِ تلگرافاتِ سلاطین، امپراتوران، سَران و ملکه‌جاتِ عالَمِ گیتی که به‌قصدِ تشرّف به‌ خاکِ‌پایِ هُمایون واصل شده، عرض می‌شود. مضامینِ تلگرافات، جُمله در تعزیتِ شهادتِ جگرسوزِ سُلطانِ مَبرور و تهنیت بر جُلوسِ نویدبخشِ شاهِ جوان‌بختِ مَنصور است... اعلی‌حضرت امپراتورِ کُلّ ممالکِ روسیه.

 

مُظفّرالدین‌شاه: عموجان نیکُلا.

 

اتابَک: اعلی‌حضرت پادشاهِ انگلستان و امپراتریسِ هندوستان.

 

مُظفّرالدین‌شاه: عمه‌جان ویکتوریا.

 

اتابَک: جنابِ شوکت‌مآب، رئیس‌جُموریِ دولتِ فرانسه.

 

مُظفّرالدین‌شاه: موسیو فری سیفر.

 

اتابَک: اعلی‌حضرت ملکه‌یِ هُلند.

 

مُظفّرالدین‌شاه: مادام ماجان باجی‌جان.

 

اتابَک: جنابِ نوّابِ والا؛ خَدیوِ مصر.

 

مُظفّرالدین‌شاه: برادرمان عبّاس.

 

اتابَک: اعلی‌حضرت ملکه‌یِ سابقِ اسپانیا.

 

مُظفّرالدین‌شاه: خاله‌جان ایزابل. یتیم شاهَم خاله.

 

اتابَک: حضرتِ پاپ از واتیکان.

 

مُظفّرالدین‌شاه: حضرتِ پاپ، لئونِ هشتم؛ التماسِ دُعا، طاعَت قبول.

 

اتابَک: اعلی‌حضرت سُلطانِ عُثمانی.

 

مُظفّرالدین‌شاه: برادرمان سُلطان عبدالحَمید.

 

کمال‌ُالمُلک: سلطنتی بدین‌اعتبار، سُلطانی با این تَبار، سُلاله‌یِ شاهی‌اش در یک تابلو نمی‌گُنجد؛ پرده‌یِ مَحشر می‌خواهد.

 

مُظفّرالدین‌شاه: لابُداً، جُملگیِ این دودمان هم از اشقیا هستند.

 

اتابَک: پس تا خروجِ مُختار بتازید، اعلی‌حضرتا، بتازید.

 

مُظفّرالدین‌شاه: استغرالله.

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی ـ 1...

 

از «حاجی واشنگتن» [1361]

 

 

 

تکهّ‌یِ اوّل

 

آهو نمی‌شوی به این جَست‌وخیز، گوسفند. آیینِ چراغ، خاموشی نیست. قُربانی، خوفِ مرگ ندارد؛ مُقدّر است. بیهوده پَروار شدی؛ کَم‌تر چریده بودی، بیش‌تر می‌ماندی. چه پاکیزه‌ است کفَنَت، این پوستینِ سفیدِ حَنابسته. قُربانی، عیدِ قُربان مُبارک. دلَم سخت گرفته؛ دریغ از یک گوشِ مُطمئن. به تو اعتماد می‌کنم، هم‌صُحبت...

 

در تبعید به‌دُنیا آمده‌ام، تبعیدی هم از دُنیا می‌روم. پدرم، به‌جُرمِ اختلاس، تبعید بود با اهلِ‌بیت به کاشان. کاش مادر نمی‌زادَم. عهدِ این شاه، به‌وساطتِ مَهدِ‌عُلیا، به‌خدمت خوانده شد. کارش بالا گرفت؛ شُد صدراعظم. شبابِ حاجی بود که به‌جُرمِ دستیاری در قتلِ امیرکبیر، مغضوبِ قبله‌یِ عالَم شد. بنده‌ی‌ِ خُدا، مُرتد و ملعونِ مردم، هم از صدارت عزل شد، هم تبعید. به‌عُمرم، حتّا از آدم‌هایِ خانه، عبارتِ خدا پدرت را بیامُرزد نشنیدم. یک همچو رَذلی بود بابایِ گوربه‌گورافتاده‌یِ حاجی. تاوانِ معصیتِ پدر را پسر داد؛ غَشی شدم.

 

حاجی دید یا باید رعیت باشد بنده‌یِ خُدا، دُعاگویِ قبله‌یِ عالَم، جانِ خَرَکی بکنَد برایِ یک‌لُقمه نانِ بخورونَمیر. و یا نوکرِ قبله‌یِ عالَم باشد و آقایِ رعیت. صَرفه، در نوکریِ قبله‌یِ عالَم بود؛ گُربه هم باشی، گُربه‌یِ دربار.

 

حاجی، بَرورویی نداشت. کوره‌سوادی لازم بود؛ آموختیم. جلبِ نظر کردیم، شُدیم بابِ میل. نوکرمآبِ شاه‌پَسَند؛ از کتاب‌داری، تا رخت‌خواب‌داری،  تا جِنِرال‌قُنسول شُدیم به هندوستان. در هندوستان این‌قدر خوابِ آشفته دیدم از قتل‌‌عامِ مردمِ هند به‌دستِ نادر، که شکَمَم آب آورد. سرم، دوّار گرفت. خون قِی می‌کردم دائم. هرشب، خوابِ وحشت بود؛ طَبَق‌‌طَبَق سرهایِ بُریده، قدَح‌قدَح چشم‌هایِ تازه از حدقه درآمده، تپان مثلِ ماهیِ لیز.

 

مُرده‌زنده آمدیم دارالخلافه‌یِ طهران، که صُحبتِ سفرِ ینگه‌دُنیا شد. کی کَم‌عقل‌تر از حاجی؟ شاه، وزیر، یاران، اصحابِ سلطنت، ما را فرستادند به یک سفرِ پُرزحمتِ بی‌مَداخل. دریغ از یک دُلار که حاجی دشت کرده باشد. فِکروذِکرمان شُد کسبِ آبرو. چه آبرویی؟ مملکت رو تعطیل کنید، دارالایتام دایر کنید، درست‌تره.

 

مردم نانِ شب ندارند، شراب از فرانسه می‌آید. قحطی‌ست. دوا نیست. مَرَض بی‌داد می‌کند. نُفوس، حق‌النَفس می‌دهند. بارانِ رحمت، از دولتیِ سرِ قبله‌یِ عالَم است و سیل و زلزله از معصیتِ مردم. میرغَضب بیش‌تر داریم تا سَلمانی. سربُریدن، از خَتنه سهل‌تر. چشم‌ها خُمار از تراخُم است، چهره‌ها تَکیده از تریاک. اون چهارتا آب‌انبارِ عهدِ شاه عباس هم آبَش کرم گذاشته، مَلیجَک در گُلدانِ نُقره می‌شاشَد. چه انتظاری از این دودمان، با آن سَرسلسله‌یِ اَخته؟

 

خلقِ خُدا به چه‌ روزی افتادند از تدبیرِ ما؛ دلال، فاحشه، لوطی، لَله، قاپ‌باز، کَف‌زَن، رَمّال، معرکه‌گیر. گدایی که خودش شُغلی‌ست. مملکت، عَن‌قریب، قطعه‌‌قطعه می‌شود.

 

من، نه کاردانی داشتم برایِ خدمت، نه عُرضه‌یِ خیانت. من، حاج حُسین‌قُلی، بنده‌یِ درگاه، آدمِ ساده‌باده، قانع به نوکری، اُمیدوار به اَلطافِ هُمایونی. حاجی رو ضایع کردند الحَق. از این‌دَست شدیم سخت، دودِل، بُزدل، مردّد، مریض، مُفسد، رُسوا، دورو، دَغَل، مُتملّق.

 

حاجی، به‌شوقِ کدام کعبه قُربان کردی؟

 

تکهّ‌یِ دوم

 

راپُرتِ صحیحِ ساعت به ساعت، از ضیافتِ سفارت‌خانه‌یِ اعلی شاهنشاهِ ایران در واشنگتن، به‌مناسبت نُزولِ اجلالِ ناگهانیِ موکبِ هُمایونِ حضرتِ ریاست‌جمهورِ ممالکِ مُشترکه‌یِ آمریک، مِستر پرزیدنت کلیولند، دامت شوکتها، توسطِ بنده‌یِ درگاه، حاجی.

 

دستِ تنها هستم؛ تنها، توکّل به خدا. زیارتِ  شمایلِ مُبارکِ قبله‌یِ عالَم، قوّتِ قلبِ حاجی‌ست.

 

حضرتِ مِستر پرزیدنت سواره آمدند؛ بی‌مُحافظ، بی‌خبر، بی‌تشریفات، با اَلبسه‌یِ مُبدّل، به‌ظرزِ مردمِ عادّی، با کالسکه‌یِ روباز که خود می‌راندند. بعد از سلام و خوش‌آمد و احوال‌جویی، قدری استراحت کردند. تعارف به چای شد؛ میل کردند، حظِ تمام بُردند. شربت نوشیدند؛ شُش‌شان حال آمد، جگرشان تازه شد. قلیان کشیدند قلندروار؛ حالِ نشئه دست داد، پسندیدند تنباکویِ ما را. عرقِ دوآتشه ـ یکی‌دو استکان ـ پُروخالی شد؛ به لسانِ ینگه‌دُنیایی فرمودند سلامتیِ اعلی‌حضرت. نیابتاً عرض شد نوشِ جان.

 

دعوت به شام شد. مَقبول افتاد. شام ماندند. شام با اشتهایِ کامل صرف شد. حضرت‌شان ـ سَرخوشان ـ اینک مشغولِ خلالِ دندانند.

 

صورتِ اغذیه و اشربه و مُخلّفاتِ شامِ ریاستِ‌جُمهوری، که با اسبابِ سُفره‌یِ ایرانی، در سُفره‌یِ قلَم‌کار، به‌طرزِ ایرانی چیده شده، به‌جهتِ ثبت در تاریخ و استفاده‌یِ تذکره‌نویسانِ مُحقّقِ دانشوَر، به‌قرارِ ذیل، راپُرت می‌شود:

 

چلوسفید، عدَس‌پلو، دَمی باقالا، خورشتِ قیمه، کبابِ چنجه، پنیرِ خیکی، خاگینه و قرمه. به‌جهتِ ماست و لبو، چُغندر نبود، کدو انداختم؛ اختراعی شد نو، پُر بَدَک نبود. شربت‌آلات، سکنجبین،‌ سرکه‌شیره، به‌لیمو، دوغ با تَرخان، تُرشی همه‌جور؛ پیاز، سیر، بادنجان، فلفل، گُل‌پَر، هفتِ‌بیجار، زال‌زالَک. مُربّاجات همه‌قِسم؛ به و بهارنارنج و بیدمشک و بارهنگ. کُلّ شیرینی‌جات از این‌دَست؛ گز و گزنگبین، باقلوا، تَرحلوا، پَشمَک. تنقّلات از این‌قرار؛ آجیلِ شور، شور و شیرین، شیرینی، پسته، بادام، فندق، انجیر، آلو، نخودچی‌کشمش، تُخمه، راحت‌الحلقوم.

 

گرچه سوروسات مُختصر بود، سُفره، سُفره‌یِ شاهانه بود؛ پاره‌ای بود از خوانِ گُسترده‌یِ قبله‌یِ عالَم در ینگه‌‌دُنیا، که توسطِ نوکرِ خونیِ ایشان، به‌جهتِ مهمانِ عالی‌قدرشان فراهم آمد. جانِ کلام؛ از دولتیِ سرِ قبله‌یِ عالَم، نَمَک‌گیرشان کردیم.

 

بعد از شام، باز قلیان خواستند؛ حاضر شد. شُکرِ خُدا، چرس و بَنگ طلب نشد، که درویش این در چنته نداشت. میلِ طرب کردند؛ جسارتاً به ساحتِ سماءِ حضور، ساز را ناخن زدم، فَغان کرد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٦

تکّه‌ای از کازابلانکا ...

 

رنو: آخه تو رو به‌خدا، چی تو رو کشونده به کازابلانکا؟

 

ریک: واسه‌‌یِ خاطر سلامتی‌ام اومدم. من واسه‌یِ آبِ کازابلانکا اومدم این‌جا.

 

رنو: آب؟ کدوم آب؟ ما که توی بیابون هستیم!

 

ریک: بهم اطلاعات عوضی دادن!

 

رنو: آهان!

 

 

 

 

 

پی‌نوشت: روزنامه‌ی‌ِ هم‌میهن توقیف شد. به همین سادگی...

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦
برچسب‌ها : کازابلانکا ، دیالوگ

آوریل بی‌رحم‌ترینِ ماه‌هاست...

 

 

بهار، هزار خوبی دارد و بدی و خوب یادم نیست که بدی‌هایِ این فصلِ خوب را، در کدام روز از کدام ماهِ کدام سال بود که فهمیدم. شاید همان روزی بود که برای اوّلین‌بار شعرِ سرزمینِ هرز را خواندم، با ترجمه‌ی بهمن شعله‌ور. همان خطِ اول بود که خواندم: آوریل بی‌رحم‌ترینِ ماه‌هاست...

 

***

 

هنر،‌ نسخه‌یِ دومِ جهانِ واقعی نیست. از آن نکبت، همان یک نُسخه کافی‌ست.

 

 

ویرجینیا وولف

 

***

 

روکو قدیسه، اما مگه یه آدمِ دست‌تنها توی این دنیا چی کار می‌تونه بکنه؟ اون حتّا نمی‌تونه از خودش دفاع بکنه… روکو همیشه می‌بخشه؛ هرچند آدم همیشه نباید ببخشه...

 

چیرو به لوکا در روکو و برادرانش

 

***

 

پارسال فکر می‌کردم عاشق شده‌ام، امّا ... خب، کی می‌دونه؟ باید یه چیزیم شده باشه. عاقبت عوض می‌شم. به نظر می‌آد که هر دفعه سعی می‌کنم که ... با کسی ارتباط برقرار کنم، عشق ناپدید می‌شه.

 

والنتینا به جووانی در شب

 

***

 

آن‌چه شما نفهمیدید و من تصمیم دارم بگویم، این است که دوست‌تان دارم، ولی می‌دانم که برای نزدیک‌بودن به شما، لازم است بمیرم.

 

از نامه‌یِ سیسیلیا به ژولین در اتاقِ سبز

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
برچسب‌ها : حرفِ دیگران ، دیالوگ

امتیاز نهایی ...

... خُب، ظاهراً مُدتِ این تأخیر، خیلی زیاد شده است. قرار نبود این تأخیر، این‌قدر طولانی باشد و آن عدد «یک»ی که بالایِ یادداشت‌هایِ پراکنده درباره‌یِ جشنواره‌یِ فیلمِ فجر آمده بود، خبر از این می‌داد که قرار است وبلاگ با آن یادداشت‌ها به‌روز شود. ولی نشد. به همین سادگی. و حجمِ کارهایِ روزانه آن‌قدر زیاد شد که فرصتی برایِ به‌روز کردنِ وبلاگ پیدا نکردم. این از این. [مهدی مصطفویِ عزیز، از این‌که به فکر هستی و پیام می‌دهی ممنون!]

 

ولی خیلی چیزها بود [و هست] که دلم می‌خواهد درباره‌شان بنویسم. خیلی از کتاب‌هایِ به‌ظاهر معمولی که پُر از چیزهایِ عجیب و غریب هستند و خیلی از فیلم‌هایِ دیدنی که تماشایِ یکی دو صحنه‌شان هوش از سرم بُرده است و بعضی دوبله‌هایِ بامزّه‌ای که دیالوگ‌هایش هنوز یادم هست. دلم می‌خواهد قول بدهم که درباره‌یِ همه‌یِ این چیزها می‌نویسم، که اگر در روزهایِ تعطیلیِ عید، فیلمی دیدم، چند خطی حتماً درباره‌شان بنویسم. ولی می‌شود؟ مُمکن است اصلاً؟

 

êêê                   

رُمانِ «شبِ پیش‌گویی» [پُل آستر] را خیلی دوست دارم و از آن بخش‌هایی که آقایِ نویسنده تصمیم می‌گیرد رُمانش را براساسِ تکّه‌ای از داستانِ «شاهینِ مالت» [دَشیل هَمِت] بنویسد، خیلی خوشم می‌آید. هروقت که «شبِ پیش‌گویی» را دست می‌گیرم، به این فکر می‌کنم که پُل آستر چرا این‌قدر شجاع است و این درجه از شجاعت را از کجا آورده که در رُمان‌هایش ـ معمولاً ـ به یک داستان بسنده نمی‌کند و چند داستان را هم‌زمان تعریف می‌کند. و فکر می‌کنم که مگر نمی‌تواند مثلِ بعضی نویسنده‌هایِ دیگر این داستان‌ها را به رُمانی بدل کند. ولی پُل آستر کاری را می‌کند که فکر می‌کند درست است و اصلاً نمی‌ترسد که برایِ نوشتنِ رُمانی دیگر، داستان کم بیاورد. خوش به حالش...

  êêê                   

آن کسی که گفت من ترجیح می‌دهم آدمِ خو‌ش‌شناسی باشم، تا یک آدمِ خوب، تهِ زندگی را دیده بود. فکر کردن به این‌که خیلی چیزها را آدم نمی‌تواند کنترل کند، وحشتناک است. تویِ یک مُسابقه، لحظه‌ای هست که توپ می‌خورد به تور و یک لحظه ممکن است برود جلو، یا برگردد عقب. اگر شانست خوب باشد، می‌رود جلو و برنده می‌شوی و شاید هم نرود و بازنده بشوی.

 [کریس در امتیازِ نهایی، ساخته‌یِ وودی آلن]

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اسفند ۱۳۸٥