شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مدرسه‌یِ هُنر، مزرعه‌یِ بلال نیست آقا...

... خُب، از کجا شروع کنیم؟ از این‌که قسمتِ اوّلِ «مدار صفر درجه» نااُمیدکننده بود؟ این‌همه تبلیغ، این‌همه هیاهو، این‌همه جنجال، به‌خاطرِ سریالی بود که قسمتِ اوّلش را دوشنبه شب دیدیم و فهمیدیم که ساختنِ سریال‌هایی تاریخی، حتّا سریال‌هایی که داستان‌شان در تاریخی نزدیک می‌گذرد، اصلاً آسان نیست. «مدار صفر درجه» شروعِ خوبی نداشت و نمی‌دانم سریالی که قسمتِ اوّلش خوب نباشد و داستانش را درست تعریف نکند و حاشیه‌هایش از متن پُررنگ‌تر باشد و دیالوگ‌هایش واقعاً گوشِ تماشاگر را آزار بدهد، چه‌طوری می‌تواند به راهِ خودش ادامه بدهد؟

 همه‌جایِ دنیا، اصلی و قانونی هست که می‌گوید قسمتِ اوّل یک سریال، یکی از مُهم‌ترین قسمت‌هایِ آن است. با این قسمت است که تماشاگر تصمیم می‌گیرد، از این به بعد تماشایش کند، یا نه. پس همه‌یِ تلاشِ نویسنده/ کارگردانِ آن سریال صرفِ این می‌شود که داستانش را درست تعریف کند و حاشیه‌هایش از متن پُررنگ‌تر نباشد و دیالوگ‌هایش واقعاً گوشِ تماشاگر را آزار ندهد. رابطه‌یِ تماشاگر و سریال از قسمتِ اوّلش شروع می‌شود و این‌را برایِ آن‌هایی می‌نویسم که لابُد پیشِ خودشان می‌گویند داری سخت می‌گیری و حالا صبر کن تا موتورِ داستان روشن شود. موتورِ داستانِ یک سریال، باید در همین قسمتِ اوّل، غرّش‌کنان روشن شود. غیر از این راهی نیست. امّا «مدار صفر درجه» اصلاً این کار را نکرد. قسمتِ اوّلش گُنگ‌تر از آن بود که به روشن‌شدنِ موتور برسد و اگر بخواهد سُرعتِ لاک‌پُشتیِ این قسمت [داستان] را در قسمت‌هایِ دیگر [ادامه‌یِ داستان] ادامه بدهد، تحمّلش واقعاً سخت خواهد بود.

 

حالا کُندیِ داستان و کِش‌داربودنش به کنار، چرا باید هفته‌ای یک‌بار همچو دیالوگ‌هایی را بشنویم؟ بیست و چند سال‌ پیش که خدابیامُرز «علی حاتمی» سریالِ «هزاردَستان» را ساخت، دانسته یا ندانسته، روشی را برایِ نوشتنِ دیالوگِ آدم‌هایِ سال‌هایِ دور پیشنهاد کرد که هنوز مُهم‌ترین اُلگویِ همه‌یِ نویسنده‌هایِ تلویزیونی است. امّا از آن‌جا که معمولاً این‌جور چیزها را فقط خودِ علی حاتمی بلد بود و می‌دانست آن میراثِ فارسی‌دانی را چه‌جوری باید به دیالوگ تبدیل کند، هرکسی که بعد از او دست به نوشتنِ همچو چیزهایی زد، عملاً شکست خورد. [بهرام بیضائی هم البته شیوه‌یِ مخصوص به خودش را دارد، که طبعاً این‌یکی هم قابلِ تقلید نیست.] «حسن فتحی» هم خیلی دلش می‌خواسته دیالوگ‌هایِ گوش‌نواز و ماندگاری بنویسد که هم رگه‌یِ تاریخی را در خود داشته باشند، هم برایِ تماشاگرانِ کم‌حوصله‌یِ این سال‌ها غریب و دور از ذهن نباشند. امّا در این مورد هم ظاهراً پیروز نشده است. دیالوگ‌هایِ «مدار صفر درجه» اصلاً خوب نیستند، اصلاً شنیدنی نیستند و تماشاگری را که می‌خواهد علاوه بر دیدن، بشنود، کاملاً آزار می‌دهند. کی گفته که با آوردنِ «اَلحال» و «اَلباقی» و «ماضیه» در دیالوگ‌ها می‌شود، به سیاقِ علی حاتمی دیالوگ نوشت؟ باور کنید دیالوگی شبیه به این‌که «اَلحال من بابات را تو این دنیا بیش‌تر از همه دوست دارم» اصلاً گوش‌نواز و ماندگار نیست و بیش‌تر مایه‌یِ خنده می‌شود.

 

باید صبر کنیم؟ باید ادامه بدهیم؟ باید چشم‌به‌راهِ قسمتِ بعدی دست‌پُختِ حسن فتحی بمانیم و ببینیم آشِ درهَم‌جوشِ تازه‌اش به مذاقِ تماشاگران خوش می‌آید یا نه؟ شاید...

 

بعدالتحریر: دیالوگِ مشهوری هست در «کَمال‌المُلکِ» علی حاتمی که دلم نمی‌آید این‌جا نَقلَش نکنم. وقتی ناصرالدّین‌شاه، تصویرِ سیاه‌قلمِ عضدالمُلک را می‌بیند، شگفت‌زده می‌شود و عضدالمُلک بعد از آن‌که می‌گوید این تصویر، کارِ مُحمّدمیرزا نامی‌ست اهلِ کاشان، ادامه می‌دهد «اِن‌شاءَ‌الله که سالِ آینده این باغبانِ پیرِ خدمت‌گذار، توفیقِ تقدیمِ نهالِ برومندِ دیگری داشته باشد.» و ناصرالدّین‌شاه جوابِ هوشمندانه‌اش را نثارِ عضدالمُلک می‌کند. «امیدوار نباشید. مدرسه‌یِ هُنر، مزرعه‌یِ بلال نیست آقا، که هر سال محصولِ بهتری داشته باشد. در کواکبِ آسمان هم، یکی می‌شود ستاره‌یِ درخشان، اَلباقی سوسو می‌زنند.» حالا چرا این تکّه‌یِ کَمال‌المُلکِ افتادم؟ نمی‌دانم...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦