شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

می‌اندیشم؛ پس هستم

 

 

   نکته‌ی اساسیِ داستان‌های کارآگاهی/ پلیسی، همیشه، شناسایی و ای‌بسا دستگیریِ قاتل نیست. همیشه یکی هست که دیگری را کُشته و همیشه یکی هست که پرده از هویّتِ قاتل برمی‌دارد و دستش‌ را رو می‌کند، امّا مهم‌تر از کشفِ قاتل، شاید، کشفِ انگیزه‌های اوست. چرا کُشته؟ داستان‌های کارآگاهی/ پلیسی، البته، کشفِ انگیزه‌ها را دست‌کم نمی‌گیرند، امّا گاه و بی‌گاه داستانِ انگیزه‌ها اهمیتِ کم‌تری پیدا می‌کند و چیزی که برای بیننده/ خواننده‌اش مهم‌تر به‌نظر می‌رسد، هویّتِ قاتل است.

   تاریخِ ادبیاتِ کارآگاهی/ پلیسی را که ورق بزنیم می‌رسیم به کارآگاه‌های پزشک و شاعر و نویسنده‌ای که از سرِ تفنّن، یا علاقه‌ی شخصی، یا اصلاً هر دلیلِ دیگری، دست در دستِ نیروهای پلیس‌ها گذاشته‌اند و به کمکِ پلیس‌های ظاهراً کارکشته‌ای شتافته‌اند که کارشان، قاعدتاً، کشفِ قاتل است.

   پاتریک جِیْنِ مجموعه‌ی ذهن‌باور هم یکی از همین کارآگاه‌هاست. کارآگاهی که کارآگاه نیست؛ صاحبِ هوش و ذکاوت و قریحه‌ای‌ خدادادی‌ است که دیگران بهره‌ای از آن نبُرده‌اند و هیچ‌وقت هم سردرنمی‌آورند که مردِ همیشه‌تیزهوشِ اداره‌ی پلیس چگونه با یک نگاه و کمی فکر و اندکی جست‌وجو پرده از رازِ قتلِ مشکوکِ مردی برمی‌دارد که کسی، ظاهراً، انگیزه‌ای برای کُشتنش ندارد.

   پاتریک جِیْن مسلّح است به نیروی فکر؛ به اندیشه‌ای که راه را به او نشان می‌دهد. نقشه‌ی راه برای پاتریک جِیْن، گاهی، عکسی‌ست که روی درِ یخچال چسبانده‌اند، یا جمله‌ی ناتمامی که در نامه‌ای آمده، یا اصلاً برقِ نگاهی که بی‌جا از چشمی می‌جهد و صاحبِ چشم را لو می‌دهد، یا آبِ دهانی که بی‌جا قورت داده می‌شود و خبر از درونِ متلاطمِ آدمی می‌دهد که چیزی را پنهان کرده و می‌خواهد از چیزِ دیگری بگوید. این است که پاتریک جِیْن را به تحقیق در احوالِ دیگران وامی‌دارد. مردی که می‌خواهد بداند؛ یا درست‌تر این‌که بنویسیم می‌خواهد بیش‌تر و بهتر بداند و تنها راهِ رسیدن به دانایی، انگار، فکرکردن است؛ خوب‌دیدن و سنجیدن و رسیدن به نتیجه.

   امّا پاتریک جِیْن بی‌خودی صاحبِ این هوش و ذکاوت و قریحه‌ نشده است. مردِ سختی‌دیده‌ای‌ست که دنیا به کامش نبوده. همسر و بچّه‌اش را از دست داده (هردو را کُشته‌اند) و مدّت‌ها مدیومی بوده برای آن‌ها که می‌خواسته‌اند از عزیزانِ مُرده‌شان چیزی بدانند و جمله‌ای بشنوند. مردِ تنهایی‌ست که انگار نمی‌تواند بی‌خودی با کسی بابِ دوستی و آشنایی را باز کند، ولی دوست می‌شود با دیگران و دلیلِ این دوستی هم، قاعدتاً، مناسباتِ انسانی‌ست.

   تنهاترینِ آدم‌ها هم، گاهی، دل‌شان می‌خواهد که گوشه‌ی تنهایی را رها کنند و آدم‌های دیگر را ببینند و حرفی بزنند و فنجانی چای بنوشند. این کاری‌ست که پاتریک جِیْن می‌کند. خوش‌برخورد است و همیشه که نه، ولی بیش‌ترِ وقت‌ها لبخندی روی لبش هست که انگار مدّت‌هاست همان‌جا مانده؛ انگار از روزِ اوّل این لبخند را روی لبش کاشته‌اند و بعد صورتش را قالب گرفته‌اند. خوب می‌بیند. دقیق و درست. و ذهنش انگار مجهّز است به ماشین‌حسابِ پیشرفته‌ای که چهار عملِ اصلی را به‌سرعتِ برق‌وباد انجام می‌دهد و نتیجه‌اش را به او اعلام می‌کند.

   نتیجه همیشه یکی‌ست. همیشه یکی هست که زیاده‌خواهی‌اش دیگری را به خطر انداخته. تا لبه‌ی پرتگاه برده و از آن‌جا پرت کرده پایین. پاتریک جِیْن پلیس نیست؛ ذهنِ دیگران را می‌خواند. نگاهی به چشم‌های دیگران می‌اندازد و می‌گوید که درباره‌ی چه‌چیزی فکر می‌کنند. همین است که در میانه‌ی یک بازجویی وقتی می‌بیند تِرِزا لیزبن (رئیسش) گیر افتاده و نمی‌داند با متّهمی که دستگیرش کرده‌اند چه کند، پیشنهاد می‌کند آزادش کنند؛ چون اصلاً قتل کارِ او نبوده و قاتلْ یکی‌دیگر است. به همین سادگی‌ست؛ باید ذهن را باور کرد و آن ماشین‌حسابِ پیشرفته را راه انداخت و چهار عملِ اصلی را فراموش نکرد. این‌جوری می‌شود فهمید که قاتل، واقعاً، کدام‌یک از آدم‌های شهر است و مهم‌تر از این‌ها چرا دست به قتل زده.

   جوابش را باید از پاتریک جِیْن پرسید.

 

   ذهن‌باور

   براساسِ شخصیتی نوشته‌ی برونو هِلِر

   کارگردان‌: کریس لانگ و دیوید ناتر

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠