شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

قتل در عمارتِ اربابی

«قاعده‌ی بازی» یا «ده سیاه‌پوستِ کوچولو»؟ ظاهراً که وقتی «رابرت آلتمنِ» هفتادوشش‌ ساله داشت ایده‌ی اصلیِ «گاسفورد پارک» را (با همکاریِ باب بالابان که در فیلم نقشِ ماریس وایسمن را هم بازی می‌کند) می‌نوشت، داستانی «کریستی»‌وار در ذهنش بود؛ قتل در عمارتِ اربابی. علاوه بر «ده سیاه‌پوستِ کوچولو» می‌شد به (مثلاً) «قتل در قطارِ سریع‌السیرِ شرق» هم فکر کرد؛ همه‌ی آن‌ها که، ظاهراً، مسافرِ این قطارِ اروپا در استانبول هستند، چاقویی برای گرفتنِ انتقام در جیب دارند.

امّا چیزی‌که برای «رابرت آلتمن» اهمیت داشت، خودِ «قتل» نبود؛ افشای رازهای درهم‌تنیده‌ای بود که خبر از عشق‌های کتمان‌شده و رابطه‌های پنهان‌شده در طولِ سال‌ها می‌داد. مردمانی که به عمارتِ اربابی (ویلای اعیانی) آمده‌اند تا از موهبتِ آرامش و آسایش و خوشی بهره‌مند شوند، ناگهان، در میانه‌ی روزهای ظاهراً خوش، با جسدِ اربابِ خانه روبه‌رو می‌شوند؛ مردی که نمی‌شود دوستش داشت (تقریباً هیچ‌کدام از مهمان‌ها علاقه‌ای به او ندارند؛ درست همان‌طور که علاقه‌ای به یک‌دیگر هم ندارند) و بعید است که مُردنش مایه‌ی تأسّفِ کسی شود.

افشای رازهای درهم‌تنیده؛ این چیزی بود که «رابرت آلتمن» می‌خواست و فیلمی که می‌توانست راه را به او نشان دهد، یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های زندگی‌اش بود: «قاعده‌ی بازی»، یکی از چند شاهکارِ «ژان رنوآر». استادِ فرانسوی هم، هفتادسال پیش از «آلتمنِ» امریکایی، در این شاهکارِ قدردیده و پُرطرف‌دار (که در فهرست بهترین‌های تاریخِ سینما، معمولاً، هم‌رده‌ی «همشهری کین» است) بنا را بر افشای رازهای درهم‌تنیده گذاشته بود و بورژوازیِ فرانسوی‌ را به بادِ انتقاد بگیرد. «آلتمن» هم، قاعدتاً، دارد در مواجهه با بورژوازیِ انگلیسی همین کار را می‌کند؛ هرچند نیّتِ اصلیِ او از افشای رازهای درهم‌تنیده طبقه‌ی اشراف و بزرگ‌زادگانِ انگلیس، درواقع، به همین‌چیزها محدود نمی‌شود. و البته توجّه به این نکته هم ضروری‌ست که «آلتمن» هم دارد داستانی را روایت می‌کند در دهه‌ی ١٩٣٠ و ظاهراً که بینِ بورژوازیِ فرانسوی و انگلیسی در آن سال‌ها تفاوت چندانی نبوده است.

طبقه‌ی اشراف و بزرگ‌زادگانی که در یک‌روزِ بارانی سر از این عمارتِ اربابی درآورده‌اند، آدم‌های پیچیده و پُر رمز و رازی هستند؛ مردمانی با رازهای سر به‌ مُهر که دوست ندارند کسی سر از اسرارشان درآورد. این است که آن‌ها را به‌واسطه‌ی خدمت‌کارهایی می‌شناسیم که همراهِ خود دارند؛ همین خدمت‌کارها هستند که شماری از این رازهای سر به‌ مُهر را پیشِ خود نگه داشته‌اند. و باز نکته‌ای که نباید از آن غافل شد، این است که خودِ خدمت‌کارها را هم نمی‌شود در یک رده جای داد؛ آن‌ها هم صاحبِ سلسله‌مراتبی هستند که سرپیچی از آن عاقبتِ خوشی ندارد. درواقع، رفتارِ خشکِ اشراف و بزرگ‌زادگان در مقایسه با رفتارِ جدّیِ همین خدمت‌کارهاست که معنای درستش را پیدا می‌کند. دقّت که می‌کنیم، می‌بینیم خدمت‌کارها یک‌دیگر را به نامِ کوچک صدا نمی‌کنند؛ درواقعِ نامِ کوچکِ یک‌دیگر را نمی‌دانند. هرکسی نامِ اربابِ آن‌دیگری را به زبان می‌آورد تا خدمت‌کارش را صدا کرده باشد. نکته‌ی جذّابی‌ست؛ نامِ هر خدمت‌کاری، نامِ اربابِ اوست و هوشِ سرشار و تیزبینیِ آن‌ها (بخصوص مری) خبر از این می‌دهد که اگر جای ارباب و خدمت‌کار عوض شود، وضعیت، احتمالاً، بهتر می‌شود.

«قاعده‌ی بازی» یا «ده سیاه‌پوستِ کوچولو»؟ داستانی که «جولین فلوزِ» فیلم‌نامه‌نویس برای «گاسفورد پارک» نوشت، به بهترین (کامل‌ترین) داستان‌های «کریستی» شبیه است؛ همه‌ی آن‌ها که زیرِ این سقف جمع شده‌اند، مظنون هستند. همه‌ی آن‌ها که دلِ خوشی از اربابِ این خانه ندارند، در فهرست مظنونان جای می‌گیرند؛ چه آن‌ها که دلخوری‌شان را آشکار کرده‌اند و چه آن‌ها که با زیرکیِ تمام سعی کرده‌اند این دلخوری (حسادت؟ کینه؟) را پنهان کنند و طوری وانمود کنند که انگار همه‌چیز روبه‌راه است. و حواس‌مان باشد که بینِ این جمعیتِ پنهان‌کار، «هِنری» را هم نباید دست‌کم گرفت؛ جوان خوش‌سیمایی که هیچ معلوم نیست چرا جامه‌ی خدمت‌کارها را به تن کرده و، ظاهراً، نوکرِ «وایسمن» است و بعداً می‌فهمیم بازیگرِ سینماست و برای آشنایی با طبقه‌ی خدمت‌کاران و شیوه‌ی رفتار منحصربه‌فردشان است که از موقعیت استفاده کرده و به این عمارتِ اربابی آمده.

هنُرِ «آگاتا کریستی» در بهترین (کامل‌ترین) داستان‌هایش این بود که برای شخصیت‌هایش (به‌قولِ پی‌یر بوآلو و توماس نارسژاک) مشکلاتی واقعی خلق می‌کرد و عملاً شخصیت‌هایی که با آن‌ها طرف می‌شویم، شخصیت‌هایی که قرار است باورشان کنیم، آدم‌هایی هستند که «گیرافتاده»‌اند؛ بی‌آن‌که راهی برای فرار داشته باشند. در «گاسفورد پارک» هم سر درآوردن از حقایقِ هولناک و ای‌بسا شرم‌آوری که «سِر ویلیام مَکوردلِ» تیره‌دل سال‌های سال پنهان‌شان کرده و اکنون پس از قتلش آشکار شده‌اند، عملاً، سبب می‌شود که کسی برای این پیرمردِ بدعُنُق دل نسوزاند.

درعوض، این «مری»، مستخدمه‌ی «کنستانس»، عمه‌ی ترش‌رو و بداخلاقِ «لیدی سیلویا»ست که پرده از رازِ مرگِ عجیبِ «سِر ویلیام مَکوردل» برمی‌دارد؛ اربابِ تیره‌دل، طعمه‌ی دو «صیّاد» شده است (توّجه به این نکته هم البته ضروری‌ست که مهمان‌ها، اصلاً، به‌نیّتِ «شکار» به عمارتِ اربابی آمده‌اند)؛ صیّادِ اوّل «پارکس» است که هرچند جامه‌ی سرپیش‌خدمتی به تن دارد، می‌خواهد از پدرِ بی‌مروّت و پنهان‌کارش انتقام بگیرد و «خانمِ ویلسنِ» نظافت‌چی که از تصمیمِ پسرش خبردار شده، زهر را به خوردِ مردِ بی‌وفا می‌دهد تا پیش از آن‌که چاقوی «پارکس» در بدنِ اربابِ تیره‌دل فرو ‌رود، مُرده باشد.

رابطه‌ی ارباب و خدمت‌کار، رابطه‌ای‌ست کاملاً قراردادی و «گاسفورد پارک»، درواقع، نمایش این حقیقت است که همچه قراردادهایی را می‌شود به‌سرعتِ برق‌وباد فسخ کرد. «سِر ویلیام مَکوردلِ» تیره‌دل، قربانیِ زیاده‌خواهی و البته پنهان‌کاریِ خودش می‌شود؛ با آدم‌ها نباید طوری رفتار کرد که حس کنند کسی ارزشی برای‌شان قائل نیست.

پشتِ صورتِ سنگیِ خدمت‌کارانی که، ظاهراً، کار و خدمت به ارباب را به همه‌چیز ترجیح می‌دهند، شاید، قاتلی آماده‌ی حرکتِ بعدی باشد. کجا؟ در عمارتِ اربابی؛ جایی‌که همه‌ی مهمان‌ها دوست دارند سر به تنِ مردِ بداندیش و تیره‌دل نباشد. چه دنیای بی‌رحمی‌ست...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸

حتی می‌شود به مرگ هم لبخند زد...

... خیلی دلم می‌خواهد که اشتباه شنیده باشم، که «رابرت آلتمن» هنوز زنده باشد و در هشتادویک‌سالگی هنوز فیلم بسازد و سی‌ونهمین فیلمش را هم کارگردانی کند. ولی مثل‌ این‌که درست است. مثل این‌که آلتمنِ کبیر واقعاً چشم‌هایش را بسته و دیگر بازشان نمی‌کند.

 

... همین امروز صبح بود که یادداشتی درباره‌یِ آخرین فیلمش نوشتم و آخرین جمله‌هایش را این‌طوری تمام کردم که با این همه، ستاره‌ی اصلی فیلم خود رابرت آلتمن است که هرچند گرد پیری موهایش را سپید کرده، در هشتاد‌ویک‌سالگی خیال بازنشستگی ندارد و همچنان به آینده چشم دوخته است. هرچند می‌گویند این‌بار کارگردانی دیگر در کنارش بوده است تا درصورت ناتوانی جسمی استاد، بقیه‌ی کار را ادامه بدهد. و این برای فیلمی که در نهایت ما را به این نتیجه می‌رساند که حتی می‌شود به مرگ هم لبخند زد؛ اگر از زندگی لذت برده باشیم، چیز عجیبی نیست.

 

آلتمن یکی از دوست‌داشتنی‌ترین کارگردان‌های آمریکایی بود. فیلم‌های درجه‌یکی در همه‌ی سال‌های فیلم‌سازی‌اش ساخت که یکی از یکی بهترند و حالا، در بُهت و حیرت دارم به صحنه‌هایی از «خداحافظی طولانی» فکر می‌کنم. به صحنه‌های ابتدایی «برش‌های کوتاه»، به جذابیت بی‌نظیر «پارک گاسفورد» و به همین فیلم آخرش که هرچند از همه‌ی شوخی‌هایش سر در نیاوردم، ولی لذت‌بخش بود.

این‌طور که می‌گویند سرگرم پروژه‌ی جدیدی بوده است. کاش کسی این پروژه را ادامه ندهد. کاش بگذارند این آخرین فیلمی باشد که از آلتمن دیده‌ایم. کاش خاطره‌ی خوش ما را از او خدشه‌دار نکنند...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥
برچسب‌ها : رابرت آلتمن ، به‌یاد