شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

حدس بزن چه‌کسی برای‌ شام می‌آید؟

راتاتویی

   من آن‌چه وصفِ طعام‌َست با تو می‌گویم؛

   تو خواه از سخنم پند گیر، خواه ملال

   این بیتِ شیخ بُسحاقِ اطعمه را می‌شود چکیده‌ی همه‌ی مناسباتِ رمی، این موشِ کوچکِ بازیگوش و لینگویینی ساده‌دل و بی‌دست‌وپا، در راتاتویی دانست. موش کوچکِ آبی، زندگی به‌شیوه‌ی آدم‌ها را به زندگی معمولی خود ترجیح می‌دهد، چرا که «آدم‌ها فقط زندگی نمی‌کنند، کشف می‌کنند و دست به خلق چیزهای تازه می‌زنند.» فقط آدم‌ها هستند که می‌دانند غذای خوب یعنی چی و همین است که می‌گویند «غذای خوب، شبیه موسیقی‌ست. می‌شود مزه‌مزه‌اش کرد، می‌شود رنگش را دید، می‌شود آن‌را بو کرد.» و نتیجه‌ای که از این توصیف می‌گیرند، این است که «بو و مزه، با هم ارتباط دارند و چیز تازه‌ای می‌سازند.» زندگی واقعی برای رمی، زمانی آغاز می‌شود که توصیه‌های حکیمانه، و درواقع، «وصف طعام» را، در برنامه‌ای تلویزیونی، از زبان گوستوی آشپز می‌شنود. موشی که «چشیدن» و «بوییدن» را خوب بلد است، می‌فهمد که کار واقعی او در این دنیا، «آشپز»ی‌ست؛ هرچند این‌را هم خوب می‌داند که هیچ آدم «عاقل»ی، آشپزخانه و امور آشپزی‌اش را به‌دستِ یک موشِ کوچکِ آبی خجالتی نمی‌‌سپارد.

   نخستین تجربه‌ی آشپزی رمی کوچک، تجربه‌ی غریب و منحصربه‌فردی‌ست؛ هرچند به‌خاطر برقی که از آسمان می‌جهد، او و برادرش [امیل] از پشت‌بام پرت می‌شوند پایین، اما همین برقِ هولناکْ قارچِ او را، تاحدودی، سرخ می‌کند و، مهم‌تر از آن، طعمِ دود را روی این قارچ باقی می‌گذارد تا رمی، نخستین غذای دودی‌اش را بخورد. اما در این تجربه‌ی نخستین، رمی چیزهایی را به‌یاد می‌آورد که از زبان گوستو شنیده است؛ یکی مثلاً این‌که می‌شود از ترکیب چند طعم، به طعم‌های تازه‌ و، چه‌بسا، بهتری رسید. برای همین است که به امیل، برادر چاق و ساده‌ و بی‌استعدادش، می‌گوید که بهتر است این قارچ را با پنیری که او همراهِ خودش آورده بخورند. و تازه، این‌را هم اضافه می‌کند که می‌شود کمی رُزماری  [اکلیل کوهی؟] هم به این خوراک افزود، تا نتیجه‌اش مدّت‌ها در ذهن‌شان بماند.

   استاد نجف دریابندری، در مقدمه‌ی کتابِ مُستطابِ آشپزی می‌نویسد «در این‌که هر هنری، یک قریحه‌ی ذاتی می‌خواهد یا نه، علما و عقلا بحث بسیار کرده‌اند؛ آن‌چه جای بحث ندارد، این است که اوّلاً هیچ قریحه‌ای بدون آموزش به جایی نمی‌رسد، و ثانیاً هیچ آدمی نیست که نتواند با آموزش، قریحه‌های خفته و نهفته‌ی خود را بیدار و شکفته کند.» [کتابِ مُستطاب، صفحه‌ی ١١]

   در این‌که رمی موشِ آبی خوش‌قریحه‌ای‌ست شک نداریم. حتّا در آن روزهایی که هنوز گوستو را کشف نکرده و چیزی درباره‌ی آشپزی و ترکیبِ مزّه‌ها و طعم‌ها نمی‌داند و خوراکش را از سطل‌های زباله بیرون می‌آورد، می‌داند که کدام «زباله» را باید خورد و از کدام «زباله» باید برحذر بود. جزئی‌ترین ترکیباتِ یک غذا را تشخیص می‌دهد و مایه‌ی حیرت برادر چاق و بی‌مصرفش می‌شود. نکته‌ی مهم درباره‌ی «قریحه‌ی ذاتی» را می‌شود در مقایسه‌ی این دو برادر، به‌روشنی، دید. هرقدر که رمی برای خوراک روزانه‌اش ارزش و اهمیت قائل است و به هر «زباله»‌ای لب نمی‌زند و به فکر «ترکیبِ» غذاهاست، برادرش امیل، همه‌چیز را می‌خورد، بی‌این‌که بداند آن «زباله»، واقعاً خوراکی‌ست یا نه. برای امیل تنها چیزی که اهمیت دارد، «خوردن» و «سیرشدن» است، حال این‌که رمی جور دیگری فکر می‌کند و «خوب‌بودن» و «خوش‌طعم‌بودن» غذا را به «سیرشدن» ترجیح می‌دهد. برای همین است که امیل، دست‌کم، سه‌برابر او هیکل دارد و هیچ‌وقت هم نمی‌فهمد که برادرش، واقعاً، چه می‌گوید. جای دیگری از فیلم، رمی برادرش می‌بیند که دارد چیزی غریب را گاز می‌گیرد و می‌خواهد آن‌را بخورد. سئوال می‌کند که «حالا داری چی می‌خوری؟» و جوابی که امیلِ بی‌خاصیت می‌دهد، این است که «واقعاً نمی‌دونم چیه؛ احتمالاً باید یه‌جور جعبه‌ی مقوایی باشه.» ملاحظه می‌فرمایید که «قریحه» حتّا بین اعضای یک خانواده هم به یک نسبت تقسیم نشده است.

   همین‌جا می‌شود به تکّه‌ی دیگری از نوشته‌ی استاد دریابندری اشاره کرد که وقتی به آشپزی فرانسوی می‌رسد، می‌گوید «در فرهنگ فرانسوی، آشپزی نوعی هنر به شمار می‌رود و مردم فرانسه درباره‌ی آن با همان علاقه و اطلاعی سخن می‌گویند که غالباً در مورد هنرهای نقاشی و ادبیات و موسیقی از خود نشان می‌دهند. به‌همین‌دلیل، آشپز حرفه‌ای یا شف (chef) فرانسوی، که معمولاً حرفه‌ی خود را نزد استاد تحصیل کرده است، هنرمندی‌ست که مردم برای او احترام فراوان قائل هستند.» [کتابِ مُستطاب، صفحه‌ی ١۴۶]

   درست است که رمی به‌خاطر موقعیتِ خاصش، که همان «موش‌بودن» باشد، از موهبتِ «کلاس درس» و «استاد» بی‌بهره مانده است؛ اما آن‌قدر «قریحه» دارد که در عینِ «موش‌بودن»، زبان آدم‌ها را بفهمد و حس کند تنها کسی که در این دنیا حرفِ دلِ او را می‌زند و می‌تواند او را به آرزویش برساند، گوستوی چاق‌وچلّه است که رستوران معرکه‌ای دارد و غذاهای درجه‌یکی به مشتری‌هایش می‌دهد. امّا از آن‌جا که همه‌چیز بر وفقِ مرادِ این موشِ کوچک و خوش‌قریحه نیست، گوستوی بیچاره، بعد از حمله‌ی تندوتیز یکی از مشهورترین «منتقدان»، ناگهان، دق می‌کند و می‌میرد. قطعاً تعدادِ آدم‌هایی که از مرگ ناگهانی گوستوی چاق‌وچلّه ناراحت می‌شوند کم نیست؛ امّا غم و اندوهی را هم که نصیب رمی بیچاره می‌شود، نباید دست‌کم گرفت. از بختِ بلندِ موش کوچک است که روحِ سرگردان و البته بزرگوارِ گوستوی چاق‌وچلّه، او را در همه‌حال از بلا دور نگه می‌دارد و راه‌و‌چاه را به او نشان می‌دهد و کاری می‌کند که رمی محجوب و سربه‌زیر، بالأخره، به آرزویش برسد و در آشپزخانه‌ی یک رستورانِ «پاریس»ی، غذای موردِ علاقه‌اش را بپزد. یکی از جذّاب‌ترین جمله‌هایی که در فیلم می‌شنویم، این است که «برای پروبال‌دادن به رؤیا و خیال، جایی بهتر از پاریس سراغ دارید؟» فقط در شهر رؤیایی پاریس است که یک موش به آشپزی حرفه‌ای یا «شف» (chef) بدل می‌شود.

   در راتاتویی هم، مثل باقی انیمیشن‌های پیکسار، دو مضمون اصلی را می‌شود دید؛ یکی جست‌وجو برای وضعیتی بهتر، و یکی اهمیت خانواده. شاید اگر رمی در آن فاضلاب، سوار بر کتاب آشپزی گوستو، از خانواده‌اش دور نمی‌افتاد، گذرش به رستوران گوستو نمی‌افتاد و با لینگویینی ساده‌دل [که بعداً می‌فهمیم پسر گوستوست] آشنا نمی‌شد و شاید اگر آن ساعتی که همه‌ی آشپزها با دیدنِ او، آشپزخانه را ترک کردند، خانواده‌اش به آشپزخانه نمی‌آمدند و زمام امور این مهم‌ترین نقطه‌ی رستوران را به‌عهده نمی‌گرفتند، رستوران گوستو ناگهان نابود می‌شد.

   در بخش دیگری از همان کتاب، استاد دریابندری در توضیح علاقه‌ی بی‌حدّ فرانسوی‌ها به خوردن می‌نویسد که «مردم فرانسه، همه‌نوع چرنده و پرنده و ماهی و جانور دریایی و حتّا حلزون و قورباغه می‌خورند، و این مواد را به چند صورتِ کبابی و تنوری و سرخ‌کرده و آب‌پز و بخارپز آماده می‌کنند.» [کتابِ مُستطاب، صفحه‌ی ١۴٩] هرچند آن‌ها این «چرنده و پرنده و ماهی و جانور دریایی» را همین‌طوری نمی‌خورند و «ترخون و ریحان و جعفری و نعنا و مرزنجوش و آویشن و رُزماری و برگ‌بو، از لوازم آشپزی فرانسوی‌ست.» [کتابِ مُستطاب، صفحه‌ی ١۵١] فرانسوی‌ها، انواع سبزی‌های معطر را به‌کار می‌گیرند تا غذایی که می‌پزند، «خوش‌طعم» و «خوش‌بو» و «خوش‌قیافه» به‌نظر برسد. خوردن «صدف» و «حلزون»ی که ظاهرِ آراسته‌ای نداشته باشند، چندان آسان نیست و شاید به‌مذاقِ بعضی خوش نیاید. [آقای بین را به‌یاد بیاوریم در تعطیلاتِ آقای بین که وقتی با صدف مواجه می‌شود، رعشه همه‌ی وجودش را می‌گیرد.] برای همین است که فرانسوی‌ها، غذاهای‌شان را تزئین و آرایش می‌کنند تا این «قیافه‌ی خوش»، «طعم خوش» و «بوی خوش»‌اش را دوچندان کنند.

   این‌را هم نباید فراموش کرد که بی‌سلیقگی فقط به موش‌ها تعلق ندارد و فقط امیلِ بیچاره نیست که غذا می‌خورد تا سیر شود و اعتنایی به «طعم» و «بو» و «ظاهر» غذایش ندارد. آدم‌هایی هم پیدا می‌شوند که در بی‌سلیقگی، گوی سبقت را از این موش چاق و تنبل ربوده‌اند و شاید اگر اختیار همه‌چی به‌دست آن‌ها بود، وضعیت «غذا»، کاملاً بحرانی می‌شد. امّا در کنار این آدم‌های بی‌اعتنا و تنبل، «منتقدان» هم هستند؛ آدم‌هایی که به رستوران‌های مختلف می‌روند و به‌معنای دقیق کلمه، مو را از ماست بیرون می‌کشند و به «طعم» و «بو» و «ظاهر» غذاها ایراد می‌گیرند و اگر از «طعم» و «بو» و «ظاهر» غذایی خوش‌شان نیاید، در یادداشتی تندوتیز، این «خوش‌نیامدن» را، رسماً، اعلام می‌کنند و به مردم می‌گویند که بهتر است رستورانِ دیگری را برای غذاخوردن انتخاب کنند؛ درست مثل منتقدانی که به مردم می‌گویند کدام کتاب را بخوانند و به کدام آلبوم موسیقی گوش کنند و به‌تماشای کدام فیلم بروند. و منتقدهای غذا، همان آدم‌هایی هستند که می‌گویند کدام «چرنده» یا «پرنده» را باید سرخ کرد و کدام‌یکی را باید آب‌پز کرد و «پرنده»‌ی کبابی خوش‌مزه‌تر است یا «چرنده»‌ی بخارپز. آنتون اگوی درازقامت و اخمو هم یکی از منتقدهاست؛ مردی که عملاً قاتلِ گوستوی چاق‌وچلّه هم محسوب می‌شود. آشپزی، در مکتب آشپزی فرانسه، هنر است و آنتون اگوی سخت‌گیر، می‌گوید که «هرکسی نمی‌تواند به هنرمندی بزرگ تبدیل شود، ولی یک هنرمند می‌تواند به هرجایی تعلق داشته باشد.» آن‌چه آنتون اگو نمی‌داند، این است که یک هنرمند می‌تواند به «زیرزمین» هم تعلق داشته باشد. آنتون اگو هم مثل باقی منتقدان، دیگر از خوردن «لذّت» نمی‌برد. «طعم» و «بو» و «ظاهرِ» خوشِ غذاها، او را سرِ ذوق نمی‌آورد. به آدمی که در زمانِ خوردن، همه‌چی را در دفترچه‌اش یادداشت می‌کند، چه می‌شود گفت؟ اما همین آدم اخمو، همین منتقدِ سخت‌گیر و ترش‌روی، با خوردنِ دست‌پختِ رمی، ناگهان، دست‌خوش تغییر می‌شود. رمی برای او راتاتویی می‌پزد؛ که اساساً پیش‌غذایی‌ست قدیمی و خیلی‌ها خوردنش را فراموش کرده‌اند. و همین پیش‌غذای قدیمی‌ست که در ذهن آنتون اگو جرقه می‌زند و خاطره‌ی سال‌های دور را، لحظه‌ای، به‌یادش می‌آورد. عجیب است؛ ولی راتاتویی دست‌پختِ رمی، برای او یادآور دست‌پختِ مادرش است. بله، هرکسی نمی‌تواند به هنرمندی بزرگ تبدیل شود، ولی یک هنرمند می‌تواند به هرجایی تعلق داشته باشد و رمی، قطعاّ، نخستین موشی‌ست که می‌توان لقبِ «شف» را به او بخشید.

   خوشی‌ها، معمولاً، پایدار نیستند. همیشه آدم‌هایی پیدا می‌شوند که این خوشی‌ها را نابود کنند و انبوه موش‌های حاضر در آشپزخانه‌ی رستوران گوستو، برای اداره‌ی بهداشت بهانه‌ی خوبی‌ست تا کرکره‌ی مغازه را پایین بکشد و درش را تخته کند. اما خوشی‌های بعدی هم در راهند؛ رستوران بعدی، رستورانِ راتاتویی‌ست و تابلو مغازه، مُزین است به تصویری از رمی؛ موش آبی کوچکی که به سرآشپزی حرفه‌ای تبدیل شد. برای پروبال‌دادن به رؤیا و خیال، جایی بهتر از پاریس سراغ دارید؟

ـــــــــــــــــ عنوان یادداشت، نام فیلمی‌ست از استنلی کریمر

   بعدِ تحریر: این نوشته، پیش از این، در هفته‌نامه‌ی شهروندِ امروز منتشر شده بود.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩