شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

لالا لالا تو غزاله لا

 

لا 

حالی که به نخجیر آیی از کشمیر

شالی از دریا آیی با

حالی که به آن گودیِ بی ما آیی

و سیاه آیی خوابایی از مخفیدر

حالی که ندانی که نمی‌دانی نه، دانی می‌دانی

با آن لب بالا برگشته بالا

لالا لالا تو غزاله لا

حالی که تو بازوها را خالی کردی از خیل سودا

برگشتی به زبانِ پیش از بودنِ خود لا

با سینه‌ی مغروری مفرد سرشاری از خود بی شیرازه لا لالا لا

ـــــ رضا براهنی ـــــ

 

همه‌ی غروب را نشسته بودم آن گوشه و کتاب‌ ورق می‌زدم. فکرِ این سطرها بودم فقط. فکرِ این چیزها بودم فقط.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳

خُب، من که از عصرِ خودم استعفا نداده‌ام...

این حرف که در رُمانِ مُدرن ـ همان نوع رُمانی که به‌فرض از «هِنری جیمز» شروع شده تا کارهای «[خورخه لوئیس] بورخس» و «[گابریل گارسیا] مارکز» و دیگران ادامه یافته ـ «حادثه» ارزش یا اهمیتی ندارد، حرفِ پوچی‌ست. به رُمانِ «[در جست‌وجوی] زمانِ از دست رفته»ی‌ «[مارسل] پروست» نگاه کنید. پُر «حادثه» است؛ مُنتها نوعِ «حادثه» و آگاهی‌ای که فرد نسبت به آن پیدا می‌کند، متفاوت است. یا از اوّل تا آخرِ رُمانِ «تصویرِ هُنرمند در جوانی» [نوشته‌ی جیمز جویس] «حادثه» اتّفاق می‌افتد؛ مُنتها بینش یا زاویه‌ای که برای بررسیِ «حوادث» انتخاب می‌شود، با زاویه‌ای که فرض کنید «توماس هاردی» ـ که تاحدودی هم‌زمانِ «پروست» است ـ انتخاب می‌کند، کاملاً فرق می‌کند. پس «جدیدبودن» نوعی جهان‌بینی‌ست. اشیایی که «[پابلو] پیکاسو» می‌کشید، همانی‌ست که صدسال پیش هم دیگران دیده‌اند؛ مُنتها این جهان‌بینیِ جدید است که آن‌را تبدیل به یک اثرِ کوبیک می‌کند.

پیش از این‌که امثالِ «میلان کوندِرا» بیایند، رُمانی به‌نامِ رُمانِ عقاید وجود داشت. در آن عقایدند که به جنگِ هم‌دیگر می‌روند. اگر مکاتباتِ «هِنری جیمز» و «اچ جی وِلز» را بخوانید، می‌بینید «جیمز» می‌گوید رُمان از تجربه‌ی درونی زاده می‌شود و «ولز» می‌گوید رُمان از عقاید درست می‌شود. گرچه «ولز» نویسنده‌ی مُهمی‌ست، امّا من اعتقاد دارم ـ و تاریخ هم ثابت کرده ـ که «جیمز» حق دارد.

در جایی‌که شما بتوانید راجع‌به عقاید بحث کنید، بهترین کار این است که به‌قولِ «ژرار ژَنِت» ـ تئوریسینِ فرانسوی ـ «فیگور» درست کنید تا آن تعهّد را نشان دهید. «فیگور» درست کنید تا آن عاطفه را نشان دهید؛ نه این‌که تفسیری بر اعمالِ شخصیت‌ها بنویسید. کافی‌ست «برادرانِ کارامازوف» [نوشته‌ی فئودور داستایفسکی] را بخوانید. شعرگونه‌ای که در آن‌جا هست، آن «مُفتّشِ بزرگ»، آدم در ابتدا احساس می‌کند که نوشته پادرهواست، ولی وقتی به آخرِ رُمان می‌رسید، می‌بینید که هسته‌ی اصلیِ معنای رُمان، این‌که اگر خدا نباشد چه‌چیز در دنیا مُجاز است و چه‌چیز نیست و موضوعِ قتل و جنایت و پدرکُشی و غیره، کاملاً برمی‌گردد به «مُفتّشِ بزرگ». بعد می‌بینید طرف تاریخِ گذشته‌ی روسیه را می‌نویسد، با «مُفتّشِ بزرگ» تاریخِ آینده‌ را هم می‌نویسد.

«[سمیوئل] بکِت» رُمانی به‌اسمِ «مورفی» دارد. زمانی در امریکا این رُمان را جزءِ متونِ رُمانِ جدید تدریس می‌کردم. آن‌جا دانشجویی پیشم آمد و گفت «به این بازیِ شطرنجی که این‌جا شکلش هم کشیده شده، توجّه کرده‌اید؟ اصلاً شطرنج بلدید؟» گفتم «نه.» گفت «من شطرنج بلدم و این شکل فوق‌العاده جالب است. بکِت برای این‌که پوچیِ زندگی را نشان بدهد، دونفر را جلوِ هم نشانده و شکلی را برای بازی کشیده که هردوِ آن‌ها را در حالِ باختن نشان می‌دهد.» من قبلاً فکر می‌کردم این بازی بیرونِ رُمان می‌ماند. دو دیوانه هستند که دارند بازی می‌کنند، درحالی‌که این بازی به فلسفه‌ی خودِ «بکِت» با رُمان ارتباط پیدا می‌کند.

در آن انتظارِ «چشم‌به‌راهِ گودو» [نوشته‌ی سمیوئل بکِت] هم خدا هست؛ درنتیجه «گودو» و «GOD» یکی می‌شوند و هم دلقک‌هایی که روی صحنه هستند، یکی اسمش «گوگو» و یکی «دی‌دی‌»‌ست. این اسامی ـ بلافاصله ـ حالتِ دلقکی را به ذهن می‌آورد؛ یعنی اسم آن‌قدر تنزّل پیدا کرده، گویی اصلاً وجودِ خارجی ندارد. ولی در پُشتِ سر، «ولادیمیر» و «اِستراگون» معنای خاصّی دارد؛ «پوتزو» و «لاکی» هم همین‌طور. «بکِت» حتّا در حروفِ اسامی‌ای که به کار می‌برد قصد داشته است. فرض کنید «م» که به کار می‌برد، به لایه‌های فوقانیِ مغز، به آگاهی، مربوط می‌شود. به‌همین‌دلیل ـ مثلاً ـ «مورفی» هست، یا کاراکتری در «مولوی» هست که دو «م» دارد؛ «مک من». در زبانِ ایرلندی «مک من» به‌معنای «پسرِ انسان» است. درنتیجه، اسامی‌ای که به کار می‌بریم، درصورتی‌که بعد از کشف به‌صورتِ اُرگانیکِ رُمان دربیاید، هیچ مانعی ندارد. مثلِ «بوفِ کور». قبلاً که «بوفِ کور» را می‌خواندیم، فکر می‌کردیم لابد یک دنیای الکی‌ست. فکر می‌کردیم چون «[صادق] هدایت» دنبالِ چیزهای عجیب‌وغریب و تیره‌وتار است، منظورش از «بوفِ کور» یک‌چیزِ تیره‌وتار است؛ درحالی‌که «بوفِ کور» به‌معنای موجودی‌ست که درونِ خودش را می‌بیند، به درون رجعت می‌کند. یعنی رُمانِ ایران دارد درونی می‌شود، رئالیته به صورتِ درونی مطرح می‌شود.

همیشه می‌گوییم رئالیته‌ی غربی با رئالیته‌ی ما فرق می‌کند. آن رئالیته‌ی غربی موقعی با رئالیته‌ی ما فرق می‌کرد. شما «بکِت» را مثال بزنید، یا «پروست» را، یا «پیکاسو»، یا حتّا «تریستان تزارا» رهبرِ دادائیسم را و آپولینر را، باید این‌را در نظر بگیرید که فرانسه‌ی سال ١٩٠۵، یا ١٩١٠، یا دوبلین ١٩١۴ در مقایسه با شهری که ما در آن زندگی می‌کنیم، شهرهایی عقب‌مانده بودند. نه جمعیت‌شان این‌قدر بود، نه از تسهیلاتِ مُدرنی که در اختیارِ ما هست برخوردار بودند. ما در فضایی زندگی می‌کنیم که مُدام جهان به ما حمله می‌کند. درنتیجه، دنیای ما موزون نیست که بگوییم بله، رئالیته این است و از این تجاوز نکنیم. نه، وظیفه‌ی نویسنده این است که سراسرِ دنیا را به سراسرِ تخیّلِ انسان ربط بدهد. دنیا به‌هم خورده، براساسِ خاصّی هم به‌هم خورده. شما ده، دوازده میلیون انسان را در فضایی مثل تهران جا داده‌اید. درحالی‌که اگر به تهرانِ گذشته برگردیم و بخواهیم چیزی بنویسیم، امکانِ بازگشت نیست. درنتیجه، شما هرقدر حرکت کنید، می‌بینید چیزهایی در حالِ نابودشدن است و چیزهایی در حالِ به‌وجودآمدن است. اتّفاقاً این به ساختارِ رُمان مربوط می‌شود. وظیفه‌ی رُمان این است که آن‌چه را گذراست، بیان کند و درضمن ساختارِ گذرابودن را هم بیان کند. درنتیجه، یک اثر نمادِ حرکتِ تاریخیِ امروز است، یعنی نمادِ ناموزونیِ تاریخیِ ما، نه آن سلسله‌مراتبِ عجیب‌وغریبی که یک‌وقتی برای ما درست کردند و با آن هنوز می‌خواهیم دورانِ خودمان را بررسی کنیم. به‌همین‌دلیل، عناصری از گذشته آمده و با ما حضور پیدا کرده، درحالی‌که اصلاً مالِ ما نیست. یک رُمان نمی‌تواند فقط جزئی از واقعیت را به‌عنوانِ کُلِ واقعیت مطرح کند، بل‌که سیستماتیک‌شدنِ این استدلال و خلق را باید به‌صورتِ یک سیستم در رُمان بیاورد. اگر به این صورت بیاورد، آن حرفی که بعضی از اصحابِ صورت و فُرم دقیقاً بررسی کرده‌اند، درست درخواهد آمد؛ صورتِ گفتار محتوای گفتار را بیان می‌کند، نه محتوای گفتار صورتِ گفتار را. اگر بخواهم رُمانی مثل «[اونوره دو] بالزاک» در قرنِ نوزده بنویسیم، قرنِ بیستم، تمام دنیا، کهکشان‌ها، این‌همه اکتشاف، این‌همه چیزهایی را که در دنیا اتّفاق افتاده، نفهمیده‌ام. خُب، من که از عصرِ خودم استعفا نداده‌ام، قاعدتاً باید این‌ها را بفهمم. فهمیدن یعنی چه؟ یعنی شیوه‌های وجودداشتنِ آن‌ها را فهمیدن. خُب، آن‌ها را در ساختارِ رُمان باید درونی کنیم. اثر چیزی‌ست که کُلِ این محتوا را دگرگون می‌کند، تا این‌که آن‌سوی شکلِ اثر تبدیل به محتوای ذهنِ خواننده شود. محتوا اصلاً به این معناست که اهمیّت پیدا می‌کند.

[رضا براهنی، در جلسه‌ی نقد و بررسیِ رُمانِ «آدابِ زمینی»، کتابِ آینه‌ها؛ نقد و بررسیِ ادبیاتِ امروزِ ایران، به‌کوششِ الهام مهویزانی، انتشاراتِ روشنگران، هزار و سیصد و هفتاد و سه]

بعدِ تحریر: گاهی آدم باید کتاب‌هایی را که قبلاً خوانده، مُرور کند؛ بخصوص همچه کتاب‌هایی را که پُر است از حرف‌های دیگران، از توصیه‌شان و البته دانایی‌شان. همچه حرف‌هایی، به‌مراتب مُهم‌ترند از خودِ آن کتابی که این حرف‌ها در جلسه‌ی بررسی‌اش به زبان آمده است. گاهی آدم باید کتاب‌های خوانده را دوباره مُرور کند، به‌نیّتِ بازخوانیِ همین حرف‌ها...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸