شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

Lost in Translation

چشم‌ها را بسته بودم. خواب نبودم ولی خواب می‌دیدم. دیده بودم که تنها در کوچه‌ای که انتها ندارد قدم می‌زنم. تند می‌روم ولی کوچه تمام نمی‌شود. خانه‌ای در این کوچه نبود. دیوار بود فقط. انگار باغی پشتِ این دیوار پنهان شده باشد. باغ هم نبود. درخت هم نبود. دیوار بود که رفته بود بالا و بالاتر. آن‌قدر که هیچ‌چیز معلوم نبود. من دست‌ها را کرده بودم تو جیب و تندتر می‌رفتم. دلم خوش بود که کوچه نهایتی دارد و می‌رسد به خیابانِ اصلی. یا می‌رسد به رودخانه‌ای که همیشه می‌شد کنارش ایستاد و صدای آب را گوش کرد. ولی کوچه ادامه داشت. دیوارهای بی‌دروپنجره هم. بعد گریه‌ام گرفته بود در خواب. خیال کرده بودم راه را اشتباه آمده‌ام. کسی نبود بپرسم که این‌جا کجاست. من حرام شده بودم در خواب.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤


Jules et Jim

یادت می‌آید که دوربین در آن فیلم چه‌قدر بی‌قرار است؟ مثلِ آن سه آدمی که قرار ندارند اصلاً. سه تا آدمند ولی همیشه فاصله‌ای هست بین‌شان. چرا؟ همیشه فکر کرده‌ام به این فاصله. به این دوری. خواسته است یا ناخواسته؟ در خانه‌ی ساحلی‌ که هستند هرکدام از پنجره‌ای بیرون را می‌بینند. یک پنجره نیست. سه‌تا پنجره. دوچرخه‌سواری که می‌کنند کاترین سرعتش را کم و زیاد می‌کند. این‌جا هم رسم روزگار چنین است؟ من از کجا بدانم؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤


Deux jours, une nuit

گاهی خیال می‌کنم من آدمِ دل‌شوره‌ام و دل‌شوره انگار سهم زیادی در زندگی‌ام داشته. همیشه. از سال‌های نحس بچّگی که در جنگ گذشت تا همین حالا. از زمستانِ ۶۶ تا امروز که چیزی نمانده به تابستانِ ۹۴. از روزی که تازه آمده بودیم خانه‌ی تازه و عصر که داشتم توی تراس بازی می‌کردم و دلم بی‌خودی شور می‌زد چشمم به موشکی افتاد که آن بالا توی آسمان است و گرما و حرارتش انگار تا تراس خانه‌ی ما می‌رسید و گرما و حرارتش ربطی به سرمای زمستانِ آن سال نداشت. بعد که دو کوچه آن‌ورتر از کوچه‌ها منفجر شد همه‌ی شیشه‌ها شکست و تکه‌های آهن داغ بود که پرت شد توی تراس. گفتند ترکش است. خطرناک است. دست نباید زد. دست نزدم ولی چند تا را با پا زیر خاکِ باغچه قایم کردم و سه ماه بعد که دوباره شیشه‌ها را نصب کردند و خانه را رنگ کردند و برگشتیم سراغ‌شان رفتم. کسی کاری به ترکش‌های کوچکِ من نداشت. مانده بودند همان‌جا.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤


La Chute

خوابِ آن پنج‌شنبه عصر پُر از سقوط بود. درّه نبود. بلندی بود. ارتفاع بود. پلّه‌های تمام‌ناشدنی بود. بهارخوابِ خانه‌ای بود که دست‌کم ده متر تا زمین فاصله داشت. چگونه سر از ارتفاع درآورده بودم در این پنج‌شنبه عصر؟ من که از ارتفاع می‌ترسم. من که از بلندی می‌ترسم. من که زمین هموار را همیشه ترجیح داده‌ام به بلندی. من که باغ را همیشه ترجیح داده‌ام به درّه‌ای سرسبز.

آخرین بلندیِ خوابِ پنج‌شنبه درّه‌ای بود که خوب می‌‌شناختمش. درّه‌ای که فقط یک‌بار دیده بودمش. خیلی از پایین‌تر از قلّه‌ی سرخ تله بودیم که پای من لیز خورد. کسی حواسش نبود که عقب‌تر از بچّه‌های دیگرم. داد زدم. کسی نشنید. دوباره لیز خوردم. سنگ‌ها پایین‌ می‌رفتند. من هم اگر تخته‌سنگی را با دو دست نگرفته بودم می‌افتادم آن پایین. پیش سنگ‌ها. کجاست این‌جا؟ چرا من این‌همه ترسیده‌ بودم از سقوط؟ چرا کسی صدای داد زدنم را نمی‌شنید؟ چرا صدای من درنمی‌آمد آن لحظه‌ای که داشتم سقوط می‌کردم؟

ترسیده بودم. تازه دبیرستانی بودم. تازه داشتم به سال‌های بعد فکر می‌کردم که دوست می‌دارم چه‌کاره شوم. تازه در جلسه‌های گاه و بی‌گاه چشمم به داستان‌نویسی افتاده بود که دوستش می‌داشتم. دلم می‌خواست نزدیک‌تر بنشینم وقتی روی صندلی‌اش می‌نشست و ابروی راستش را کمی بالاتر می‌برد و گاهی که پلک می‌زد انگار چشمک زده بود. حرف نمی‌زد. یا دست‌کم با من حرف نمی‌زد. سکوت می‌کرد. به‌جای هر کلمه‌ای لبخند می‌زد. در جوابِ بفرمایید چایِ صاحب‌خانه لبخند می‌زد. در جوابِ‌چه‌طور بود این داستان لبخند می‌زد. در جواب سلامِ‌ من لبخند می‌زد. چرا این‌همه گوش‌های من داغ می‌شد از دیدنش؟ چرا از تخته‌سنگ که آویزان بودم یادش افتاده بودم؟

بعد که پاهام روی زمین رسید و خاکِ دست‌ها را تکاندم و ترس را قورت دادم و نفسی تازه کردم و دیدم سرم از درد دارد می‌ترکد شنیدم این‌جا جئورده است و هنوز یک ماه مانده بود تا جئورده جایش را به جواهردهی بدهد که دلم نمی‌خواهد دوباره ببینمش.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٤


کتاب خواندن/ کتاب نخواندن

 

همه‌جای دنیا همین‌طور است یا فقط ایرانی‌ها به‌محض آشنایی با وایبر و واتس‌اَپ و تلگرام کمر به قتل دوست و آشناهای‌شان بسته‌اند؟ 

مهم نیست واقعاً؛ مهم فاجعه‌ی اعصاب‌خردکُنی‌ست که هر روز اتّفاق می‌افتد و ظاهراً راهی هم برای فرار از دستش نیست جز ترک گروهی که بقیه‌ی اعضایش پشت سرت شروع می‌کنند به حرف زدن و گفتن حرف‌هایی که نخواندن و نشنیدن‌شان بهتر است. گروه‌های کتاب‌خوانی در وایبر و واتس‌اَپ و تلگرام راه می‌افتند و همه‌ی امیدشان ظاهراً این است که یک‌دیگر را به خواندن (یا بیش‌تر خواندن) تشویق کنند ولی چه‌طور می‌شود روزی شانزده ساعت در این گروه‌ها فعّال بود و هم‌زمان کتاب هم خواند؟

بامزه‌تر از این گروه‌های داستان‌نویسی و رمان‌نویسی‌اند که از بام تا شام درباره‌ی کار یک‌دیگر نظر می‌دهند. ایرادی هم ندارد اگر واقعاً آن هشت ساعتِ دیگر را به خواندن و نوشتن بپردازند. ولی چه‌کسی هست که نداند نمی‌شود هم در این گروه‌ها بود و مدام نظر داد و هم‌زمان کتاب خواند و داستان نوشت؟

واقعیت این است که نمی‌شود. واقعیت این است که این‌جور گروه‌ها یک‌جور کلاه گذاشتن سرِ خود و دیگران است و ناآشنایی اعضای گروه با کتاب‌خوانی از جایی شروع می‌شود که می‌بینید متنی را از گروهی دیگر کپی کرده‌اند و نام شخصیتی مشهور را زیرش نوشته‌اند. مسخره است واقعاً. جمعیتی خودشان را سر کار می‌گذارند که بگویند کتاب می‌خوانیم. خب بخوانید. چی بهتر از این؟ ولی کو نشانه‌ی کتاب‌خوانی‌تان؟ کتاب‌خوان حرفه‌ای که هیچ‌وقت شعری بی‌نهایت ضعیف و مضحک را به‌اسم نیما یوشیج منتشر نمی‌کند. حتماً نیما را نخوانده که این شعر را در گروه منتشر کرده. حتماً نمی‌داند که ادبیات احمد شاملو شبیه حسین پناهی نیست. حتماً نمی‌داند که شاملو در همه‌ی عمرش هیچ شعری در ستایش نان و پنیر و چای ننوشته.

وضعیت وخیمی است و کتاب‌ها روز به روز خواننده‌های کم‌تری پیدا می‌کنند و درعوض گروه‌های کتاب‌خوانی در وایبر و واتس‌اَپ و تلگرام صاحب اعضای بیش‌تری می‌شوند. مایه‌ی تأسف است واقعاً. یا درست‌ترش این‌که مایه‌ی شرمندگی است این‌همه کتاب نخواندن و مدام درباره‌ی کتاب حرف زدن.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤


خرده‌جنایت‌های زن‌وشوهری

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ سریال در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

سیاست چیز پیچیده‌ای است؛ کار هر کسی نیست و ظاهراً این یکی از چیزهایی است که همه درباره‌اش به توافق رسیده‌اند؛ این‌که نمی‌شود سیاست را به دست هر کسی سپرد و نمی‌شود توقّع داشت که هر کسی در مقام سیاستمدار رفتاری عاقلانه داشته باشد و کارها را آن‌گونه که باید انجام دهد. علاوه بر این دنیای سیاست همیشه برای آن‌ها که تابع سیاستند و ظاهراً نقش پررنگی در این دنیا بازی نمی‌کنند جذّاب است؛ یعنی برای مردم عادی‌ای که کارشان چیز دیگری است و نهایت کار سیاسی‌شان می‌شود حضور در انتخابات و رأی دادن به نمایندگانی که باید همه‌چیز را در نظر بگیرند و کشوری را اداره کنند. این است که کنجکاوی درباره‌ی دنیای سیاست وقتی به علاقه‌ای عمومی بدل می‌شود و سر از فیلم‌های سینمایی و سریال‌های تلویزیونی درمی‌آورد بیش‌تر کنجکاوی درباره‌ی زندگی خصوصی سیاستمدارها است؛ آن‌‌ها که به هر دلیلی انتخاب شده‌اند تا زمام امور را به دست بگیرند و چشم میلیون‌ها آدم به حرف‌ها و رفتار روزمرّه‌شان است و درست به همین دلیل است که زندگی خصوصی‌شان رسماً زیر نظر است و همیشه کسانی پیدا می‌شوند که این زندگی را درست‌وحسابی بالا و پایین کنند و به جست‌وجوی نقطه‌ای تاریک برآیند تا پرونده‌ی این سیاستمدار بسته شود و آن‌چه آبرو و حیثیّت می‌نامندش برای همیشه از زندگی این سیاستمدار رخت بربندد.

پس اصلاً عجیب نیست که بخش اعظم فیلم‌ها و سریال‌هایی که رنگ‌وبوی سیاسی دارند و داستانی از داستان‌های پایان‌ناپذیرِ پشت‌پرده‌ی سیاست را برای تماشاگران‌شان روایت می‌کنند به‌جای آن‌که خودِ سیاست را دستمایه‌ی کارشان کنند یک‌راست می‌روند سراغ زندگی خصوصی سیاستمداران و بیش‌تر به این می‌پردازند که یک سیاستمدار چگونه می‌تواند زندگی‌ خصوصی‌اش را کنترل می‌کند و چگونه فرمان این زندگی را به دست می‌گیرد که در نهایت کارش به سقوط ته درّه نکشد. این است که خرده‌جنایت‌های زن‌وشوهری سیاستمدارها ظاهراً جذّاب‌تر از آن چیزی به‌نظر می‌رسد که سیاست می‌نامندش؛ درواقع سیاستمدار جذّاب‌تر از سیاست است و این دقیقاً همان چیزی است که می‌شود در سریال‌هایی مثل خانه‌ی پوشالی هم دید.

حالا در شوهر سیاستمدار با وضعیت و موقعیت دیگری طرف هستیم. به این فکر کنید که سیاستمداری نسبتاً جوان (درواقع میان‌سال) که وزیری سرشناس در هیأت دولت بریتانیا است در اعتراض به کارها و حرف‌ها نخست‌وزیر استعفا کند و وقتی دست به این کار می‌زند همه‌ی پل‌های پشت سرش را خراب کند؛ به این امید که دیگرانی هم پیدا شوند و از او حمایت کنند و با این کار آبروی نخست‌وزیر بیش‌‌تر برود و زودتر استعفا کند. قاعدتاً چنین وزیری همه‌ی این کارها را به پشتوانه‌ی همسرش می‌کند؛ زنی باهوش و زیرک که خوب می‌داند سیاستمدارها اگر دست نجنبانند و کاری نکنند همه‌ی عمر مجبورند از این هیأت دولت به هیأت دولت بعدی بروند و همیشه در مقام وزیری حرف‌گوش‌کن و سربه‌زیر دستور نخست‌وزیر را اجرا کنند. امّا به این فکر کنید زنی که این‌قدر باهوش و زیرک است چرا باید فقط به‌عنوان همسرِ یک سیاستمدار در خانه بماند و حواسش به درس‌ومشق بچّه‌ها باشد؟ قاعدتاً او هم اگر فرصتی پیدا کند و موقعیتی برایش فراهم شود می‌تواند به‌عنوان یک سیاستمدار خودی نشان بدهد و از این هوش و زیرکی استفاده کند.

اتّفاقی که در سریال شوهر سیاستمدار می‌افتد همین است؛ مردی که ظاهراً سیاست را مثل کف دستش می‌شناسد ولی حواسش نیست که با استعفا و اعتراض به نخست‌وزیر فقط خودش را بی‌کار کرده و درست لحظه‌ای که فکرش را نمی‌کند از دفتر نخست‌وزیر به زنش پیشنهاد می‌کنند که یکی از وزیران هیأت دولت بریتانیا شود. قاعدتاً چنین مردی به این فکر می‌کند که در همه‌ی این سال‌ها زنش پشت‌وپناهش بوده و هیچ بد نیست که حالا جای‌شان عوض شود؛ به این شرط که زن اجازه دهد او هم وارد بازی شود؛ یعنی از پشت‌پرده‌ی همه‌چیز خبر داشته باشد و نقشه‌های خودش را عملی کند تا نخست‌وزیر بالاخره از پا درآید و تسلیم شود و استعفایش را بنویسد و به خانه برگردد. بااین‌همه چیزی که اصلاً خیالش را هم در سر نپرورانده و لحظه‌ای به آن فکر نکرده این است که زن اجازه‌ی این کار را ندهد و بگوید ترجیح می‌دهد خودش به کارهایش رسیدگی کند و خودش برنامه‌ی روزانه‌اش را بنویسد و از دیگری کمک نگیرد.

احتمالاً اگر لحظه‌ای را بشود در نظر گرفت که سیاستمدارِ بی‌کارِ خانه‌نشین حس می‌کند که بازی‌اش داده‌اند وگول خورده همین لحظه است؛ هیچ‌کس جدّی‌اش نمی‌گیرد و او هم دستش به هیچ‌جا نمی‌رسد. همین است که رفتارش را عوض می‌کند و ناگهان بدل می‌شود به مردی غیرعادی با اخلاقی بی‌نهایت تُند که حتّا آداب زندگی را هم رعایت نمی‌کند و اوج این غیرعادی بودن و اخلاق تند را می‌شود جایی دید که خشونتی غریب را نثار زنش می‌کند؛ لابد به این امید که انتقام همه‌ی این روزها را بگیرد و تحقیرش کند. طبیعی است که اشتباه می‌کند. آسیبی که زن دیده بیش‌تر روحی است و چیزی نیست که بشود راهی برای درمانش پیدا کرد. این‌جا است که شوهر ظاهراً سیاستمدارش باید فکرِ خنکای مرهمی بر شعله‌ی زخمی را برای همیشه از سر به در کند؛ چون حماقت پایان‌ناپذیرش آینده‌ی این زندگی را نیست‌ونابود کرده و چیزی را از بین برده که راز موفقیت آن‌ها در همه‌ی این سال‌ها بوده است.

این‌جا است که ایدن بدل می‌شود به یک بازنده‌ی حقیقی؛ مردی که همه‌چیز را باخته و همین‌که نمی‌‌تواند مثل قدیم در چشم زنش نگاه کند و شرمی پایان‌ناپذیر در وجودش خانه کرده نشان می‌دهد که باختن عمیق‌تر از آن است که بشود راهی برای نادیده گرفتنش پیدا کرد. در چنین موقعیتی آن‌که دستِ بالا را دارد و پلّه‌های ترقّی را یکی‌یکی بالا می‌رود فریا است؛ زنی که پیش از این فقط باید به کارهای خانه رسیدگی می‌کرده امّا حالا به‌عنوان نخست‌وزیر بریتانیا می‌تواند هر لحظه‌ای که دوست می‌دارد شوهرش را از هیأت دولت بیرون بیندازد و کسی دیگر را به‌عنوان وزیر انتخاب کند؛ هرچند می‌شود به این فکر کند که همین نخست‌وزیر بودن هم تحقیر بزرگی است که ایدنِ سیاستمدار باید تحمّلش کند و چاره‌ای هم جز این ندارد. سیاست البته چیز پیچیده‌ای است و مهم‌ترین نکته‌اش شاید ذکاوت و رندی‌ای است که یکی را روی صندلی می‌نشاند و صندلی را از زیر پای دیگری می‌کشد و اصلاً عجیب نیست که ایدن هر لحظه منتظر همین لحظه‌ است؛ لحظه‌ای که فریا انتقام بزرگ‌تری بگیرد و پرونده‌ی او را برای همیشه ببندد.

+

شوهر سیاستمدار

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤


از باب تکرار

کتابی از روی میز برداشتن. فصلی درباره‌ی خلوت خواندن.

«خلوت همیشه هست. همان‌جا که تویی. باید بگردی و پیدا کنی. کجاست. بینِ آدم‌هایی که نمی‌بینند. آدم‌هایی که نمی‌بینی‌شان.»

کتاب را بستن. به خلوت اندیشیدن. باقیِ سطر را در خیال خواندن.

«خلوتِ خود را باید ساختن.»

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها


و نویسندگی را به قیمتِ بقیه‌ی چیزها

ژرژ دامین نوشته بود: 

«من همه‌ی قدرتم را به کار می‌برم تا این دنیا را ــ که جایی برای من در آن وجود ندارد ــ انکار کنم. و هرچه بیش‌تر دست‌هایم را دراز می‌کنم، بیش‌تر آن‌چه موردِ علاقه‌ی من است از من دور می‌شود. نتیجتاً من خواهشِ تن را به قیمتِ زندگی‌ام انکار می‌کنم. و نویسندگی را به قیمتِ بقیه‌ی چیزها.»

مرگِ کثیف، نوشته‌ی پی‌یرژان رمی، ترجمه‌ی مرتضی کلانتریان، انتشاراتِ آگاه، ۱۳۵۶ 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤


خورشید همیشه بود

خورشید همیشه بود؛ آفتاب هرگز غروب نمی‌کرد، یا من این‌طور فکر می‌کردم. خورشید همیشه وسط آسمان بود و تا چشم می‌دید دریا بود و تلألؤ آفتاب درخشانی که چشم را می‌آزرد. آن آب و آن آفتاب کورکننده و شن‌های داغ، پیچیده در صدای فریاد پرندگان دریایی و طنین یک‌نواخت برخورد موج‌ها به ساحل؛ و بوی دریا، و بوی ماهی کباب‌شده ـــ به‌هنگام غروب که ماهی‌گیران از صید روزانه بازمی‌گشتند ـــ نخستین یادهایی‌ست که من از جهان به یاد دارم.

طرح‌هایی از یک زندگی‌نامه [ناتمام]. ایرج گرگین

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳٩٤


می‌دانی که

به من سفارش کن گاهی از خانه بیرون بروم و بگو که این‌قدر خودم را اذیت نکنم. من فقط حرف تو را گوش می‌کنم. می‌دانی که؟

 غلامحسین ساعدی در نامه‌ای به همسرش بدری لنکرانی

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤


جنگل اندوهگین است انگار آدمی است که رهایش کرده باشند

شاهرخ مسکوب: یک ساعتی قدمی زدم. هوا ابری بود و گاه بفهمی‌نفهمی نم‌نمی می‌بارید. جنگل پاییزی هزار نقش بود. از سبزی کاج‌ها گرفته تا زرد طلایی درخت‌هایی که نمی‌شناختم. درخت‌ها بر تپّه و ماهور ایستاده‌اند و تا چشم کار می‌کند از دل خاک بیرون آمده‌اند. ریشه در زمین و سر به آسمان بی‌خورشید و کدر. جنگل اندوهگین است. انگار آدمی است که رهایش کرده باشند و در تنهایی باشکوه خود زیباست. اصلاً من از جنگل و دشت و صحرای این مملکت خیلی خوشم می‌آید. انسان جوشش زندگی را از دل خاک احساس می‌کند و حتّا می‌بیند، خاک زاینده با کودکان گوناگون زیبا.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۳۹

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤


تا خواب برسد و مرا ببرد به دیار تاریک و خاموش خودش

شاهرخ مسکوب: آخر شب است. چه‌‌قدر دلم میوه می‌خواهد. سرِشب رفتم از یک میوه‌فروشی بولوار راسپای چندتا گلابی بخرم. آن‌قدر مجلّل و شیک‌وپیک بود که روم نشد بروم دو یا سه‌تا گلابی بردارم. هفت هشت تا هم که نه می‌توانم بخرم و نه می‌خواهم. بهتر است هوس سمج میوه را از دل بیرون کنم. به همین موسیقی زیبایی که دارم می‌شنوم قناعت کنم و دستبردی به فلسفه‌ی اسلامیِ کُربن بزنم تا خواب برسد و مرا ببرد به دیار تاریک و خاموش خودش.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۳۵

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤


حماقت اکثراً درد بی‌درمانی است که شفا نمی‌یابد

شاهرخ مسکوب: یک ساعت پیش که وارد هتل می‌شدم دیدم دوتا اتوبوس بزرگ دم خیابان نگه داشته است. نوشته‌ای به شیشه‌ی اتوبوس بود که این‌ها به زیارت لورد می‌روند. تعدادی کشیش و راهبه هم توشان بود. ریختند توی هتل. همه اسپانیایی هستند. گویا می‌روند آن‌جا که سنت برنادت یا شاید هم مادر مقدّس شفای‌شان بدهد. ولی حماقت اکثراً درد بی‌درمانی است که شفا نمی‌یابد.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۳۲

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤


شاید آن‌جا باران می‌بارد

شاهرخ مسکوب: بچّه‌ها برای خرید به چالوس رفته‌اند و من اکنون در این ایوان نشسته‌ام و گاه‌گاه دریا را تماشا می‌کنم. نه هرگز از صدای آب خسته می‌شوم نه از تماشای دریا. اندکی پیش دریا مثل رنگین‌کمان عظیمی بود با رنگ‌های خاصّ خود. کرانه‌ی افق کبود بود که اندکی بنفش می‌زد. جلوتر سبز مغزپسته‌ای بود که مثل حریر در خود می‌لغزید و نزدیک ساحل کبود خفه‌ای بود. هوا ابر است. حرکت ابر هر لحظه رابطه‌ی خورشید و دریا را دگرگون می‌کند و نور تازه‌ای بر این نیم‌کاسه‌ی بلوری می‌تاباند. اکنون دریا سراسر سبز تیره است و آرام و یک‌نواخت نجوا می‌کند. انگار با خود حرفی دارد که دمی از گفتن نمی‌آساید. امّا امروز دریا گرفته و سنگین است و خنده‌های روشن و درخشان دیروز را ندارد. هوا روشن نیست تا آب با درخشش چین‌وشکن‌هایی که در خود می‌لغزند و می‌شکنند، با پولک‌های برّاق و شاد، به خورشید بخندد. امروز ابر است. و ابرها در کرانه‌ی افق تُنُک و کمابیش روشن است مثل روده‌های پشم یا پنبه‌ی کدر. ولی نزدیک ساحل انبوه‌تر و تیره‌تر است. امّا روی جنگل یک‌دست سیاه و انبوه و عبوس است مثل شب. و شاید آن‌جا باران می‌بارد. بچّه‌ها چند دقیقه‌ای است که با باروبُنه رسیده‌اند.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌های ۱۲۴ و ۱۲۵

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤


ولی عطش دانستن با این قطره‌ها سیراب نمی‌شود

شاهرخ مسکوب: از زندگی بی‌حاصلی که دارم بیزارم. نسبتاً زیاد چیز می‌خوانم ولی عطش دانستن با این قطره‌ها سیراب نمی‌شود. از طرف دیگر دست‌وبالم برای نوشتن بسته است. مثل آدم چاقی هستم که پیوسته در آرزوی راه‌پیمایی است. در دلم هزار آشوب است که راهی به بیرون نمی‌یابد. آتشی است که زبانه نکشیده می‌افسرد، تنها مرا می‌سوزاند و سوختنی است که هیچ روشنی ندارد.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۸۸

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤


این‌ها مهم نیست. همه‌چیز مهم است...

 

م. ف. فرزانه: صبح بلند می‌شوید، خودتان را توی آینه نگاه می‌کنید ـــ بدون این‌که خودتان را ببینید ـــ دندان‌های‌تان را می‌شویید، شانه‌ای به موهای پُرپُشت یا تُنُک‌تان می‌زنید و بعد یک‌هو، یک جای دل‌تان تو می‌ریزد و هرچه آب دهان قورت می‌دهید، گلوی‌تان درست‌وحسابی باز نمی‌شود.

آن‌وقت با لب‌ولوچه‌ی آویزان می‌آیید می‌نشینید لبه‌ی تخت‌خواب. اگر تلفن را در دسترس‌تان گذاشته باشید مدّتی به آن نگاه می‌کنید. «تلفن بزنم؟ نزنم؟» حوصله ندارید. حتّا حوصله ندارید که تصمیم بگیرید. چرا؟ شاید برای این‌که هیچ‌کس انتظاری از شما ندارد. شاید برای این‌که کسی در جایی منتظرتان نیست، از شما کاری نخواسته‌اند.

اگر آدم صادقی باشید ملتفتید که این شما هستید که باید به جایی بند بشوید، یک جاپا بسازید و از مانع، از یک دیوار، یک دیوارِ راست بالا بروید. که به کجا برسید؟ اگر دیوار لخت‌وعور سرپا باشد؟ اگر پشت آن خالی باشد؟

این‌ها مهم نیست. همه‌چیز مهم است. مهم این‌ست که از دیوار، از دیوار صاف بالا بروید، مهم این نیست که به لبه‌ی آن برسید، از آن بگذرید، به یک جایی راه پیدا کنید. مهم خودِ این عملِ بالا رفتن است. هرچه دیوار بلندتر باشد چه بهتر! زیادتر دست‌وپا می‌زنید، با خطر بزرگ‌تری روبه‌رو هستید، وقت بیش‌تری مصرف می‌کنید.

امّا اگر پیِ دیوار محکم نبود؟ اگر دیوار فقط یک تیغه‌ی خشتی بود؟ اگر دیوار مقوّایی بود؟

به‌هرحال تا وقتی از آن بالا نرفته‌اید چه می‌دانید که چه‌جور دیواری‌ست؟

 

عنکبوتِ گویا؛ م. ف. فرزانه؛ پاریس؛ ۱۹۹۶؛ صفحه‌ی ۹۶ 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤


در راه

۱۳ ژوئیه‌ی ۱۹۸۶

دیروز رفتم کمی قدم بزنم. یک‌باره نیازی شدید به لرزه‌ام انداخت. کفش‌هایم را درآوردم و با پاهای برهنه روی خاک سرد راه رفتم. تب دارم و درد رماتیسمی. دیوانه‌ام، و هزاران فکر تلخ از سرم می‌گذرد.

آندری تارکوفسکی؛ دفتر خاطره‌ها

در کتابِ امید بازیافته؛ بابک احمدی؛ نشر مرکز

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤


دانستن

۱۵ دسامبر ۱۹۸۵

انسان در طول زندگی‌اش می‌داند که دیر یا زود خواهد مُرد. امّا نمی‌داند که مرگش چه زمانی خواهد رسید. و برای آسان کردن آن لحظه را به آینده‌ای دور و نامعیّن نسبت می‌دهد. امّا من می‌دانم و هیچ چیز دیگر زندگی را برایم آسان نخواهد کرد. خیلی درد می‌کشم. دشواری کار گفتن ماجرا به لاریساست. چطور به او بگویم؟

 آندری تارکوفسکی؛ دفتر خاطره‌ها

در کتابِ امید بازیافته؛ بابک احمدی؛ نشر مرکز

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤


ندانستن

 

۵ اکتبر ۱۹۷۹

ما که از زندگی هیچ ندانسته‌ایم چگونه می‌توانیم از مرگ چیزی درک کنیم؟ و اگر چیزکی هم بدانیم، با تمام نیروی‌مان می‌کوشیم تا آن را از یاد ببریم.

آندری تارکوفسکی؛ دفتر خاطره‌ها

در کتابِ امید بازیافته؛ بابک احمدی؛ نشر مرکز

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤


این روزها که می‌گذرد

گر افلاک نباشد به‌خدا باک نباشد
ــــــ حضرتِ مولانا ــــــ

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤


ما هم کُپی‌هایی برابر اصل هستیم

عباس کیارستمی: همیشه در هر کُپی چیزی از اصل هست که اتفاقاً درست‌تر و زیباتر از اصل است. پسران و دختران آدم و حوّا کُپی‌هایی اصل‌تر از آدم و حوّا هستند. همین است که ما هم کُپی‌هایی برابر اصل هستیم. 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤


این روزها که می‌گذرد

 

خمُش باش خمُش باش در این مجمعِ اوباش

ــــــ حضرتِ مولانا ــــــ 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٤


از نامه‌ای متعلّق به بهار سال‌ها پیش

 

رفتم راسته‌ی گل‌فروش‌ها و

 خانم دَلووی زودتر همه‌ی گل‌ها رو خریده بود

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤


پس اتاق انتظار مرگ این‌جاست؟

 

پاول ریورس: پس اتاق انتظار مرگ این‌جاست؟ این لوله‌های مسخره، این سوزن‌هایی که از بازوهام رده شده‌اند؟ من تو این باشگاهِ قبلِ مرگ چه غلطی می‌کنم؟ باید این‌ها چی‌کار کنم؟ با این زنی که تومور سرطانی معده‌اش را نیست‌ونابود کرده؛ با این مردی که مستِ لایعقل از پنجره‌ی طبقه‌ی سوّم پرت شده پایین. نمی‌دانم همه‌چی از کجا شروع شد؛ یا اصلاً قرار است کِی تمام شود. می‌گویند همه‌ی ما درست در لحظه‌ی مرگ‌مان ۲۱ گرم از دست می‌دهیم. همه؛ ۲۱ گرم. وزنِ یک مُشت پنج سِنتی؛ وزنِ مرغ مگس‌؛ وزن تکّه‌ای شکلات. حالا کی زودتر این ۲۱ گرمش را از دست می‌دهد؟ او که رفته تو کُما یا من؟

۲۱ گرم. گی‌یرمو آریاگا/ الخاندرو گونثالث اینیاریتو. ۲۰۰۳

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤


خیلی روزها زنگ می‌زنم این‌جا کسی تلفن را برنمی‌دارد

 

توضیح: این تکّه‌ای‌ست از نوشته‌ای که این روزها می‌خوانمش.

از نویسنده‌اش اجازه گرفته‌ام که فقط این تکّه‌ را این‌جا ـــ در این وبلاگ ـــ منتشر کنم؛ به‌شرط این‌که ـــ فعلاً ـــ نه نامی از نویسنده‌اش بیاید و نه نامی که روی این نوشته گذاشته. طبیعی‌ست که عکس هم انتخاب او نیست.

***

از آشپزخانه که بیرون زده تلفن هنوز زنگ می‌خورده. شک کرده دوشاخه را بکشد یا برش دارد. برداشته و گفته بود بله؟ صدای زن را شنیده که گریه می‌کند. بعد دیده سکوت شده. دوباره گفته بله؟ و زن این‌بار گریه نکرده. گفته چرا تلفن را برداشته؟ فکر کرده زن شوخی‌اش گرفته. گفته با کی کار دارید؟ زن گفته داشتم برای خودم گریه می‌کردم. اگر تلفن را برنمی‌داشتید گریه‌ام بند نمی‌آمد. فکر کرده صدای زن چه‌قدر شبیه صدای فا شده. گفته کمکی از من برمی‌آید؟ زن سکوت کرده. بعد سرفه کرده. سرفه که نه؛ صدا را صاف کرده. بینی را هم بالا کشیده.

زن دوباره سرفه کرده. گفته ببخشید آقا. ببخشید مزاحم شدم. خیلی روزها زنگ می‌زنم این‌جا. کسی تلفن را برنمی‌دارد. بعد با خیال راحت گریه می‌کنم.

حرفی نزده.

زن گفته روزها که خانه نیستید بهتر است. خانه است دیگر؟

جواب داده خانه‌ای که زن نداشته باشد خانه است؟

زن گفته رفته؟

گفته رفته.

زن گفته چند روز است؟

گفته روز که نه؛ ماه و سالش هم از دستم در رفته.

زن گفته چرا نرفتید دنبالش؟

گفته نشد. گفته نمی‌شود. همین چیزها. نشد خب.

زن گفته ولی تا نروید برنمی‌گردد. گریه نمی‌کرده. فقط حرف می‌زده.

گفته نیست؛ کجا بروم؟

زن سکوت کرده.

گفته الو؟

زن جواب داده ببخشید؛ دیر است. شب‌به‌خیر.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤


Eleanor Rigby, by Beatles

Ah look at all the lonely people
Ah look at all the lonely people

Eleanor Rigby, picks up the rice
In the church where a wedding has been
Lives in a dream
Waits at the window, wearing the face 
That she keeps in a jar by the door
Who is it for

All the lonely people
?Where do they all come from
All the lonely people
?Where do they all belong

Father McKenzie, writing the words
Of a sermon that no one will hear
No one comes near
Look at him working, darning his socks
In the night when there's nobody there
What does he care

All the lonely people
?Where do they all come from
All the lonely people
?Where do they all belong

Ah look at all the lonely people
Ah look at all the lonely people

Eleanor Rigby, died in the church
And was buried along with her name
Nobody came
Father McKenzie, wiping the dirt
From his hands as he walks from the grave
No one was saved

All the lonely people
?Where do they all come from
All the lonely people
?Where do they all belon
Songwriters: Lennon, John / McCartney, Paul

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤
برچسب‌ها : eleanor rigby ، روزمرّگی‌ها


یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به چند سال پیش

 

از یک‌جا به بعد آدم فقط راه می‌افتد و این یک‌جا همیشه همان جای قبل نیست. فقط می‌رود. خط مستقیم را هم نمی‌رود فقط. خیابان اصلی همیشه راه درست نیست. می‌پیچد توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها. جاهای تازه‌ را کشف می‌کند. خانه‌هایی را که هیچ‌وقت ندیده. پنجره‌هایی را که باز است. پنجره‌هایی که ظهر بوی غذا از آن‌ها بیرون می‌زند. در کوچه‌پس‌کوچه‌ها به کتاب‌فروشی کهنه‌ای می‌رسد که نیم‌بسته است. بعد می‌رود سراغ کتاب‌فروشی و سرک می‌کشد آن‌تو. می‌بیند پیرمردی نشسته که ریش و موی بلندی دارد. سفید. یک‌دست. می‌بیند حواس پیرمردی به کتابی‌ست که می‌خواند. صفحه‌های کتاب زرد شده. ولی از دور می‌شناسدش. می‌داند این چه کتابی‌ست. فکر می‌کند چرا کسی خبر نداده بود این کتاب‌فروشی هم هست؟ چرا کسی گذرش به این کتاب‌فروشی نیفتاده بود؟ بعد جواب خودش را می‌دهد. می‌گوید چه بهتر. با صدای بلند سلام می‌کند. پیرمرد سرش را بلند می‌کند. جواب می‌دهد. می‌گوید علیک سلام. و دوباره رمانی را می‌خواند که ناتالیا گینزبورگ گفته بود برای سلام دادن به آن باید از جا بلند شد. قفسه‌های کتاب را نگاه می‌کند. همه پُر از کتابند. جیبی‌ها و امیرکبیرها و نیل‌ها و روزن‌ها. می‌گوید ببخشید این‌ها فروشی‌اند؟ پیرمرد دوباره سرش را بلند می‌کند. می‌گوید فقط خود مغازه فروشی نیست. جلوتر می‌رود و قفسه‌ها را دقیق‌تر نگاه می‌کند. اشتباه نیامده‌ام؟ خواب نیستم؟ به خواب شبیه‌تر است تا بیداری. همه‌ی آن جیبی‌هایی که می‌خواسته این‌جاست. همه‌ی نیل‌های پوست‌ماری. همه‌ی امیرکبیرهای سفید و آبی. با صدای بلند می‌گوید قیمت این انفجار در کلیسای جامع چند است؟ پیرمرد می‌گوید هر چه‌قدر خواستی. ۲۰۰۰ تومن. باورش نمی‌شود درست شنیده باشد. حساب می‌کند در کارت بانک ملتش باید ۶۰۰۰۰۰ تومن باشد. حقوق دو ماه. فکر می‌کند باید همه را بخرد. همه را که نه. بیش‌ترشان را. بعد به همه بگوید این‌ها را از کتاب‌فروشی‌ کهنه‌ای خریده که چند کوچه پایین‌تر از پارک ساعی‌ست. حتا فکر گفتن این چیزها هم شادش می‌کند.

از یک‌جا به بعد آدم فقط راه می‌افتد و این یک‌جا همیشه همان جای قبل نیست. فقط می‌رود. خط مستقیم را هم نمی‌رود فقط. تازه می‌فهمد هر راهی را فقط یک‌بار می‌شود رفت. هر کوچه‌ای را. هر کوچه‌ای فقط یک‌بار به چشمش می‌آید. بار دوّم نیست. انگار وجود ندارد. مثل دو هفته بعد از آن که پول‌دار شده و می‌رود بقیه‌ی کتاب‌های پیرمرد را هم بخرد ولی کوچه را پیدا نمی‌کند. کوچه نیست. گشتن فایده‌ای ندارد. فکر می‌کند نکند خواب دیده؟ ولی بیدار بوده. کتاب‌ها هم که خانه هستند. آن‌قدر می‌گردد که خسته می‌شود. بعد به اوّلین آب‌میوه‌فروشی که می‌رسد آب‌پرتقالی سفارش می‌دهد و لبه‌ی جوب آب می‌نشیند و لیوانش را سر می‌کشد. فکر می‌کند آدم چه تنهاست این ساعتِ روز. بعد با خودش می‌گوید چه بهتر. این‌جوری از مزه‌ی آب‌پرتقالش بیش‌تر لذت می‌برد. این‌جوری همه‌ی هوش و حواسش به آب‌پرتقال است. بعد لبخندی روی لب‌هایش می‌نشیند. فکر می‌کند خل شده؟ و با صدای بلند جواب خودش را می‌دهد: نه؛ هیچ‌وقت عاقل‌تر از حالا نبوده‌ام.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤


کاغذهای سفید

 

باز کاغذهای سفید بود، توی رویاهایش حتّا. گاهی حتّا وقتی هم سیاه می‌کرد باز سفید بود. مُچش درد می‌گرفت، امّا هیچ کلمه‌ای، حتّا نقطه‌ای بر این سفیدی ابدی نمی‌نشست. آن وقت، آن روزها... چه شدند، راستی؟ بر هر چه به دستش می‌آمد می‌نوشت، و نه لحظه‌ها، که حتّا ساعت‌ها و روزها را با این تکّه‌پاره‌ها، گوشه‌ی روزنامه‌ای، پشت سفید کاغذ سیگار، کنار کتابی که می‌خواند، به هم می‌چسباند، انگار که دنباله‌ی بادبادک باشد، رفته تا آن آبی دور و دُمش همین‌طور کش آمده باشد تا روی درخت‌ها و مناره‌ها، حتّا گاهی می‌رسید به کفِ پیادروها، و آب چاله‌ای که به وقت نوشتن ندیده بود و تا مُچ پا تویش گذاشته بود.

ــــــ هوشنگ گلشیری. شاه سیاه‌پوشان ــــــ

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤


انتخاب نمی‌کنید، انتخاب می‌شوید

 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ سریال در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ 

 

سال‌ها پیش جی. کی. چسترتن در مقاله‌ی دفاع از داستان‌های کارآگاهی نوشته این‌ داستان‌ها مدام این واقعیّت را به شما یادآوری می‌کنند که تمدّن جنجالی‌ترین خروج و رمانتیک‌ترین شورش است و این‌که کارآگاه در رمانس‌های پلیسی بین چاقوهای تیز و مشت‌های گره‌کرده‌ی دزدان تنها می‌ماند و از هیچ‌چیز نمی‌ترسد دلیلی جز این ندارد که به خواننده‌اش یادآوری کند شخصیّتِ شاعرانه و اصیل همان عدالتِ اجتماعی است و دزدان و جنایتکارانی که با چاقوهای تیز و مشت‌های گره‌کرده‌ روبه‌رویش ایستاده‌اند محافظه‌کارانی خونسرد و آرامند که قاعده‌ی کهنِ احترام به میمون‌ها و گرگ‌ها را باور دارند و به آن احترام می‌گذارند.

نکته‌ی اساسی مقاله‌ی چسترتن این است که رمانس پلیسی مبتنی است بر این واقعیت که اخلاقیّات تاریک‌ترین و جسورانه‌ترین توطئه‌ها هستند و مردمانی که اخلاق را باور دارند همان کسانی هستند که نظم موجود را به مؤثرترین شکلِ ممکن تهدید می‌کنند.

سال‌ها بعد از آن مقاله می‌شود به تماشای مجموعه‌ی تلویزیونی انتخاب‌شده نشست و مردمانی را دید که در تمدّنِ زمانه‌ی ما «قاعده‌ی کهنِ احترام به میمون‌ها و گرگ‌ها» را احیا کرده‌اند و مردمانِ بخت‌برگشته‌ای را به جان هم انداخته‌اند که یک‌دیگر را نمی‌شناسند و هم نشناختن و ناآشنایی است که فرصتِ این بازیِ مرگبار را در اختیارشان گذاشته.

گئورگ زیمل در مقاله‌ی کلان‌شهر و حیاتِ شهری (ترجمه‌ی دکتر یوسف اباذری) نوشته بود «بعضاً به‌سببِ این واقعیتِ روان‌شناختی و بعضاً به‌سببِ حقّ عدم اعتمادی که آدمی در برابرِ خاصیت زودگذر زندگیِ کلان‌شهری دارد لازم می‌آید که ما «احتیاط» کنیم. در نتیجه‌ی چنین احتیاطی‌ست که اغلبْ کسانی را که سالیانِ درازی‌ است همسایه‌ی ما بوده‌اند به چشم نمی‌شناسیم و همین احتیاط است که ما را در نظرِ مردمان شهرِ کوچکْ سرد و بی‌ترحّم جلوه‌گر می‌سازد. به‌راستی اگر اشتباه نکنم باید بگویم که جنبه‌ی درونیِ این احتیاطِ برونی نه‌فقط بی‌اعتنایی نیست بلکه برخلافِ تصوّرِ ما در اغلبِ موارد نوعی انزجارِ خفیف است، نوعی بیگانگی و طردِ دوجانبه که می‌تواند در برخوردِ نزدیک به‌ هر دلیلی که باشد به نفرت و جنگ مبدّل شود.»

امّا در مجموعه‌ی تلویزیونی انتخاب‌شده فقط این انزجارِ خفیف نیست که مردمان کلان‌شهری متمدّن را چنین محتاط کرده، ترس از نشناختن هم‌بازی هم هست؛ بازی‌ای که می‌شود نامش را چرخه‌ی خشونت گذاشت و اوّلین قانونش این است که «سعی نکن زنده بمانی؛ سعی کن برنده‌ی این بازی باشی.» و معنایش چیزی جز این نیست که برندگان (Winners) همان قاتلان (Killers) هستند و دل خوش کرده‌اند به این‌که ناظران از بازی‌شان راضی‌اند.

این‌جا است که می‌شود ۱۹۸۴ جرج اُروِل را به یاد آورد؛ همه‌ زیرِ نظرند و دوربین‌هایی در کانال‌های تهویه‌ی هوا، وب‌کم، موبایل‌های هوشمند و هر وسیله‌ی دیگری روز و شبِ مردمانِ بخت‌برگشته را پیش روی ناظرانی می‌آورد که از دیدن خشونت بی‌حدّ مردمان می‌خندند و راضی‌اند از این‌که مردمان‌ ترسیده در نبردی تن‌به‌تن یک‌دیگر را از پا درآورند و ناامنی را در شهر حاکم کنند.

نکته‌ی اساسی مجموعه‌ی تلویزیونی انتخاب‌شده درست همان چیزی است که در نامش می‌بینیم؛ مردمانی که انتخاب نمی‌کنند؛ انتخاب می‌شوند و روزی از روزهای هفته جعبه‌ی چوبی خوش‌رنگ‌ولعابی به دست‌شان می‌رسد که نام‌شان رویش نوشته شده و در جعبه را که باز کنند علاوه بر هفت‌تیر و فشنگ عکسِ یکی از همشهری‌های‌شان را می‌‌بینند که باید کشته شود. ظاهراً چاره‌ای جز این ندارند و گریزی از خشونت نیست و عجیب‌تر این‌که هر شکارچی‌ای درنهایت باید شکارِ یکی‌دیگر باشد؛ مگر این‌که راهی برای فرار پیدا کند.

 

انتخاب‌شده (Chosen)

طرّاح سریال: بن کتای

بازیگران: چاد مایکل موری، کیتلین کارمایکل و سارا رومر

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤


A Girl Walks Home Alone at Night

 

 

 

...فیلمفارسی از چهچه گلپا جدا نیست، از آسیای مصوّر، تهران جوان و آبگوشت‌کلّه و چاله‌حوض و خزینه و ابوعطا و بازار مسگرها و شاباجی‌خانم و لنگه‌گیوه و آن زن خیابانی که دیشب دادش درآمده بود و هوار می‌کشید و یخه می‌درید و فحش می‌داد و سنگ می‌پراند و می‌گریست و آن مردانی که داد او را درآورده بودند و با خنده شوق و شعف ناظر زجر او بودند، از این‌ها و از خیلی چیزهای دیگر جدا نیست. چه‌طور می‌تواند جدا باشد؟ فیلمفارسی فرزند خلف آن زن و این مردان است.

 

پرویز دوایی. ستاره‌ی سینما، ۲۰ تیر ۱۳۴۱

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤


The Past


"The Past is never dead. It's not even past."

Willam Faulkner. Requiem for a Nun. Act 1, sc. 3.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۳


ر.ک: فیس‌بوک

 

«لمپن‌ها می‌کوشیدند با خصوصیّاتی همچون هیکل درشت و فربه و شکمِ برآمده، پُرخوری، طرز تکلّم، شکستن و کوتاه و بلند کردن واژه‌ها، استفاده از ضرب‌المثل‌ها و لغات عامیانه، دشنام و کلمات بی‌ادبانه، القاب و صفات زشت، راه رفتن با پاشنه‌های خوابیده‌ی کفش، حرکت دست‌ها با فاصله از بدن، بازی کردن با دستمال یزدی، و خال‌کوبی‌های حاکی از آرزوهای سرکوب شده و خواسته‌های تحقّق نیافته، طرز معاشرت، رفتار و کردار و مواردی از این قبیل خود را از نظر ظاهری و رفتاری از دیگران جدا کنند. لباس آن‌ها غالباً کت و شلوار مشکی بلند و گشاد با کلاه مخملی هم‌رنگ، کفش سیاه یک لای پاشنه خوابیده‌ی تمام‌میخ، پیراهن یقه‌باز، زیرشلوار بلند راه‌راه (که اغلب از شلوار بیرون بود) و عرق‌گیر ابریشمی نصف آستین بود.

...

«خصایص روحی و روانی لمپن‌ها... عمدتاً تحت تأثیر شرایط سخت زندگی اجتماعی و اقتصادی آن‌ها است...

[۱ــ] تشویش، اضطراب و میل شدید به انتقام، در مقابل هر کس و هر حادثه‌ای که پیش بیاید.

[۲ــ] چرب‌زبانی، کرنش و ستایش بیش از اندازه در مقابل صاحبان قدرت، اربابان و ولی‌نعمت‌های خود.

[۳ــ] تغییر شغل مداوم و عدم تمایل به کار کردن.

[۴ــ] شخصیّت مردّد دایماً در تزلزل و فاقد بینش معلوم و معیّن، حرکت در جهت باد.

[۵ــ] ماجراجویی، غوغاگری، آشوب‌طلبی، بی‌انضباطی، عدم اطاعت از رهبری، محافظه‌کاری و بی‌رحمی.

[۶ــ] گرایش به اقدام فردی؛ حتّا در صورت تشکیل باند... [که] عمل فردی همچنان موقعیّت ممتاز خود را حفظ می‌کند. لمپن در قماربازی، عرق‌خوری، چاقوکشی، خال‌کوبی و انواع نمایش‌ها کوشش می‌کند که به طور فردی در جمع درخشیده و قدرت‌نمایی کند. لمپنی که در جریان مبارزه با حوادث زندگی پیروز و کام‌یاب شود به سمبل دیگر لمپن‌ها تبدیل می‌شود. منازعات آن‌ها نیز اکثراً فردی است.

[۷ــ] تکیه‌ی صرف به نیروی بدنی و قدرت بازوی خود و وسایلی چون چاقو، زنجیر، پنجه‌بوکس؛ به‌علّت روحیه‌ی فردی و نداشتن ارتباط با مردم و جامعه.

[۸ــ] ذهن بسیار خالی و کوچک با مفاهیمی بسیار ساده و ابتدایی، شعور و دانش اجتماعی بسیار کم و عقاید خرافی، بی‌سوادی، ناآشنایی با ماشین، تکنیک، وسایل نوین و پیچیده‌ی تولیدی، توانایی انجام فقط کارهای موقّتی فوق‌العاده ساده، فقدان مناسبات اجتماعی و ارتباط منطقی با طبقات و نیروهای جامعه.

...

 «لمپن‌ها معرّفی افراد را با اسم و فامیل مخصوص طبقات بالا دانسته استهزاء می‌کنند؛ لذا یک‌دیگر را به اسم کوچک همراه یک لقب می‌شناسند. در لقب‌ها از ملاک‌های مختلفی استفاده می‌شود از این قبیل:

[۱ــ] براساس نقص بدنی، مانند رسول شَله، حسین لالی و غیره.

[۲ــ] براساس مشخصات بدنی، مانند علی زاغی، حسین سیاه، جعفر خال‌دار و غیره.

[۳ــ] براساس حرفه، مانند محمود مطرب، حسین نجّار، اصغر شوفر و غیره.

[۴ــ] منسوب کردن به زادگاه، مانند علی یزدی، غلام تُرکه و غیره.

[۵ــ] به اسم پدر، مانند محمد رجب، حسین رمضان‌یخی و غیره.

[۶ــ] به اسم مادر، مانند جواد صغرا، رضای فاطمه‌سلطان و غیره.

[۷ــ] براساس صفات فردی معرّف حال و گذشته‌ی لمپن، مانند رضا بُزدل، اصغر پلنگ، احمد بی‌دین و غیره.» 

 

از کتابِ لمپن‌ها در سیاست عصر پهلوی؛ مجتبی زاده محمدی؛ نشر مرکز؛ ۱۳۹۲

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳


ولگردهاِ، دزدها، قاچاق‌فروش‌ها، باج‌خورها، جیب‌بُرها...

 

عبّاس بهارلو (غلام حیدری) در مقاله‌ی از کلاه‌پهلوی‌ها و کلاه‌مخملی‌ها تا غیر مکلّاها توضیح می‌دهد که وقتی فیلم حاجی آقا آکتر سینما را ۱۲ بهمن ۱۳۱۲ نمایش می‌دهند تماشاگرانی که از دیدن فیلم به وجد آمده‌اند «در فصل تعقیب و گریز حاجی آقا و نوکرش ـــ که به خیابان لاله‌زار و کافه‌ی پارس کشانده می‌شود ـــ لودگی‌های چند بی‌کاره‌ی نظرباز و الکی‌خوش را که کلاه‌پهلوی به سر داشتند دیدند. اوگانیانس سیمایی بی‌رنگ از لمپن‌های دوره‌ی رضا شاه را قلم‌اندازی کرده بود.»

و البته توضیح می‌دهد که بعد از آن در فیلم‌های دیگر چشم تماشاگران به «ولگردهاِ، دزدها، قاچاق‌فروش‌ها، باج‌خورها، جیب‌بُرها... و افراد آسمان‌جُل و آس‌وپاس و شرور یعنی همان کسانی که فیلمفارسی‌سازها ـــ به قول خودشان ـــ فقط اجازه‌ی نشان دادن آن‌ها را داشتند به تصویر درآمد که به‌عنوان پای ثابت سینمای ایران در هر فیلمی ظاهر می‌شدند.»

از کتابِ سینمای ایران: برداشت ناتمام؛ غلام حیدری؛ نشر چکامه؛ ۱۳۷۰


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳


Deux jours, une nuit

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳


از راست به چپ؛ از کتاب تا سینما


 

ژان‌کلود کاری‌یر: برای خواندن کتاب چشم‌مان از چپ به راست و از بالا به پایین حرکت می‌کند. در خطوط عربی، فارسی و عبری برعکس است. چشم از راست به چپ حرکت می‌کند. گاهی از خودم پرسیده‌ام آیا حرکت دوربین در سینما تحت تأثیر این دو حرکت قرار ندارد؟ تراولینگ در سینمای مغرب‌زمین بیش‌تر از چپ به راست صورت می‌گیرد درحالی‌که در سینمای ایران ـــ اگر بخواهم تنها از همین یک کشور یاد کنم ـــ اغلب عکس آن را دیده‌ام. چرا نباید تصوّر کنیم که عادات‌مان در مطالعه‌ی کتاب می‌تواند در نحوه‌ی دیدمان تأثیر بگذارد و در حرکات غریزی چشم‌های‌مان؟

 

اومبرتو اکو و ژان‌کلود کریر؛ از کتاب رهایی نداریم؛ به‌سعی ژان‌فیلیپ دوتوناک؛

برگردانِ مهستی بحرینی؛ انتشارات نیلوفر؛ پاییز ۱۳۹۳؛ صفحه‌ی ۵۳  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳


در ستایش چای

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳


من فقط در زمانِ گذشته زمانِ حالم

 

 

مارگریت: همه‌چیز دیروز است.

ژولیت: حتّا امروزْ دیروز است.

پزشک: همه‌چیز سپری شده‌ست.

ماری: عزیزم، شاهِ من، گذشته‌ای وجود ندارد، آینده‌ای وجود ندارد، این را قبول کن، یک حال وجود دارد، تا انتهای زندگی. همه‌چیز در زمانِ حال است، در زمانِ حال باش.

شاه: افسوس؛ من فقط در زمانِ گذشته زمانِ حالم.

شاه می‌میرد. اوژن یونسکو. ترجمه‌ی احمد کامیابی مسک.

انتشارات پیشگام. ۱۳۶۰. صفحه‌ی ۶۲.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳


ماهی و گربه؛ هنر و تجربه و آبروی سینمای ایران

 

 

ماهی و گربه را هنوز ندیده‌ام. در جشنواره‌ی فیلم فجر به‌ لطفِ برنامه‌ریزیِ دقیقِ مدیران و برنامه‌ریزان فرصتی برای دیدنش پیدا نشد و گرفتاری و کارهای بازمانده هم مجالِ دیدنش را دریغ کرده؛ هرچند امیدوارم یکی از این روزها ببینمش؛ دست‌کم دوبار. 

امّا فعلاً خوب بودن یا نبودنِ ماهی و گربه، یا شاهکار بودن یا نبودنش را  باید کنار گذاشت و رفت به تماشای این فیلم و البته بقیه‌ی فیلم‌هایی که در سینماهای هنر و تجربه نمایش داده می‌شوند. خالی ماندنِ سالنِ فیلم‌هایی که در فهرستِ هنر و تجربه‌اند فرصتی‌ست برای آن‌ها که در همه‌ی این سال‌ها نمایش عمومی چنین فیلم‌هایی را بیهوده دانسته‌اند و مدام گفته‌اند فیلم‌هایی از این دست را کسی نمی‌بیند.

کسی توقّع ندارد در این نمایش‌های محدود فیلم‌ها «رکورد بزنند» و در شمار پرفروش‌ترین فیلم‌های ایران جای بگیرند؛ ولی دست‌کم می‌شود به این امید بست که فروش نسبتاً معقول‌شان مدیرانِ سینمایی را تشویق کند و راهی پیش پای‌شان بگذارد که فیلم‌های غیرتجاری را آماده‌ی نمایش عمومی کنند و البته سینماداران را هم به صرافت نمایش چنین فیلم‌هایی بیندازد.

ماهی و گربه را باید دید و از هر تجربه‌ی تازه‌ای در سینمای ایران باید استقبال کرد؛ به این امید که سینمای بی‌رمق و تکراری و ازنفس‌افتاده‌ی ایران دوباره جان بگیرد و جان گرفتنِ سینمای ایران و تجربه‌های تازه‌ای که در سینما اتّفاق می‌افتند راه را برای کمدی‌های سخیف و بقیه‌ی محصولاتی که ماه‌ها سردرِ سینماها می‌مانند سخت می‌کند. 

هنر و تجربه را باید جدّی گرفت؛ ظاهراً این تنها راهی‌ست که می‌شود آبروی رفته‌ی سینمای ایران را دوباره برگرداند و از چیزی به‌نام سینمای ایران حرف زد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ۱۳٩۳


گرگ و میش

 

در روزگار ما مردی به دلخواه با دو شخصّیت خوب و بد نیمی در این‌سو نیمی در سوی دیگر می‌زیست.

گرگ و میشی در یک پوستین.

آیا گرگ میش را پاره نخواهد کرد؟

آخرین سطرهای طرحِ ساخته‌نشده‌ی خسرو خوبان (نوشدارو)؛ نوشته‌ی علی حاتمی 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳


آقای گلستان

 

 

جاهد: شما تا چه حد از کارهای‌تان راضی هستید؟

گلستان: من کاری نکردم. (مکث طولانی) من کاری نکرده‌ام.

نوشتن با دوربین. صفحه‌ی ۱۳۵

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳


حاجی، به‌شوقِ کدام کعبه قربان کردی؟

 

آهو نمی‌شوی به این جست‌وخیز، گوسفند. آیینِ چراغ خاموشی نیست. قربانی خوفِ مرگ ندارد؛ مُقدّر است. بیهوده پروار شدی؛ کم‌تر چریده بودی، بیش‌تر می‌ماندی. چه پاکیزه‌ است کفَنَت، این پوستینِ سفیدِ حنابسته. قربانی، عیدِ قربان مبارک. دلم سخت گرفته؛ دریغ از یک گوشِ مطمئن. به تو اعتماد می‌کنم، هم‌صحبت...

حاجی واشنگتن. علی حاتمی. ۱۳۶۱

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳


بستنی فرنگی، پالوده، چای یا شیرقهوه‌ی شیک با شیرینی

 

شاهرخ مسکوب: ما خیلی با هم رفیق بودیم، سایه‌ی همدیگر بودیم، در کلاس و ورزش و شبگردی‌های چهارباغ. معمولاً از دروازه دولت می‌رفتیم به طرف سی‌وسه پُل و میدان مجسمه، تا دم خیابان عباس‌آباد و کوچه‌ی سیدعلی‌خان و برمی‌گشتیم. سر شب دانش‌آموزان، کارمندان اداری، فرهنگیان، بعضی از سرشناسان شهر و چندتایی بازاری این تکه را سلانه‌سلانه بالا و پایین می‌رفتند و همدیگر را می‌دیدند، سیاست می‌بافتند و غیبت می‌کردند. یا در باغچه‌ی کافه پولونیا می‌نشستند، بستنی فرنگی، پالوده، چای یا شیرقهوه‌ی شیک با شیرینی می‌خوردند. چهارباغ شب‌ها باغی بود که با نور خجالتی مغازه‌های دو طرف ـــ از لای شاخ و برگ‌ درخت‌های پیاده‌رو ـــ آراسته می‌شد. کتاب‌فروشی کاویانی گذشته از کتاب، مجه‌ی راهنمای زندگی، اطلاعات هفتگی و هفته‌نامه‌ی مرد امروز ـــ که هر روز چشم‌به‌راهش بودم ـــ توتون و سیگار هم داشت. برخلافِ کتاب‌فروشی تأیید؛ توتون و سیگار که هیچ، فروش مجله هم دونِ شأنش بود و از دیوان ناصرخسرو و تاریخ جهانگشای جوینی پایین‌تر نمی‌آمد. عتیقه‌فروشی یادگار یک انبار بزرگ، دراز، کهنه و گرد گرفته و مالامال از کتاب‌های خطی، شال ترمه، مهر عقیق و تابلوهای رنگ و روغن قجری بود: میوه‌خوری پایه‌بلند پُر از سیب و انار و کاردی در کنارْ، دم دستِ شازده‌ای زردنبو و آزرده، لمیده بر بالشی در برابر رقاصه‌ای با شلیته‌ی رنگین و زنجیر زلفِ ریخته، دست‌ها به زمین و پا به هوا! روی کاسه بشقاب، ظرف‌های نقره، گلاب‌پاش، قنددان، سینی و چای‌خوری قلم‌زده، بهرام گور با کمانِ کشیده دنبال گورخر می‌تاخت. خسروپرویز بر تخت، کیکاووس در آسمان و منیژه بر سر چاهِ بیژن و فرهاد از فراق شیرین در کوه گریان!

سفر در خواب. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌های ۱۶ و ۱۷

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳


لالا لالا تو غزاله لا

 

لا 

حالی که به نخجیر آیی از کشمیر

شالی از دریا آیی با

حالی که به آن گودیِ بی ما آیی

و سیاه آیی خوابایی از مخفیدر

حالی که ندانی که نمی‌دانی نه، دانی می‌دانی

با آن لب بالا برگشته بالا

لالا لالا تو غزاله لا

حالی که تو بازوها را خالی کردی از خیل سودا

برگشتی به زبانِ پیش از بودنِ خود لا

با سینه‌ی مغروری مفرد سرشاری از خود بی شیرازه لا لالا لا

ـــــ رضا براهنی ـــــ

 

همه‌ی غروب را نشسته بودم آن گوشه و کتاب‌ ورق می‌زدم. فکرِ این سطرها بودم فقط. فکرِ این چیزها بودم فقط.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳


سنگ و آسمان ـــ دو شعر از چوبوی شی گجی

 

 

سنگ

سنگی 

میلیون‌ها سال

در سکوت

زندگی کرد

همه‌ی این سال‌ها

آسمان

گاهی ابری بود و 

گاهی آفتابی

 

آسمان

روزی

خیره شدم

به آسمان

آن بالا

چیزی نبود

جز آسمان

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳


صُداع

 

در زندگی روزهایی هست که درد از سر شروع می‌شود؛ پایین می‌آید و دوباره برمی‌گردد سر جای اوّلش؛ جایی‌که شروع شده؛ جایی‌که دست برنمی‌دارد از سرش.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها


من/ یمن

 

گر در یمنی چو با منی پیش منی

گر پیش منی چو بی منی در یمنی

من با تو چنانم ای نگار یمنی

خود در غلطم که من توام یا تو منی


ــــــ منسوب به شیخ سعید ابوالخیر ــــــ

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳


یک روزِ به‌خصوص

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳


خواب در چشمِ تَرَم می‌شکند

 

 

امید روحانی: می‌کوشید شبیه یکی از دانشجویان جوان روسیِ قصّه‌های تورگنیف یا داستایفسکی به نظر آید [امّا] بیش‌تر به یک دانشجوی بیتِ کوچه‌پس‌کوچه‌های اطرافِ سوربون شباهت داشت. وقتی سال‌ها بعد بیش‌تر با او آشنا شدم دریافتم که راسکولنیکفِ جوان نیست؛ بیش‌تر به استفن ددالوسِ [اولیسِ جویس] شبیه است.

...

تازه کارمند بخش سینمایی وزارت فرهنگ و هنر شده بود. بعدها فهمیدم که همه در همان اوّلین روزهای استخدام متوجّه شده بودند که این جوانِ پُرشوروشرّ بدخُلق و حسّاس و عبوس را باید کنترل کرد. حتّا به وزیر هم گفته بودند و همه وظیفه‌ی خود می‌دانستند که به هر شکلی که می‌توانستند ضربه‌ای به حسّاسیّتش بزنند که زود ضربه می‌خورد و دیر التیام می‌یافت.

...

همه‌ی پاییز ۵۱ به یافتن یک تهیه‌کننده گذشت... در این سال‌ها خیلی چیزها نوشته شد. فیلم‌نامه‌های بسیار... یکی از این قصّه‌ها که نامش یک اتّفاق ساده بود داستان پسر جوانی است که بعد از یک شکست عاطفی شدید روانه‌ی خدمت سربازی می‌شود و به‌عنوان سپاه دانش به روستایی می‌رود و در آن‌جا شاهد تنها شدن پسر نوجوانی است که پدرش مادرش را در اثر یک اختلاف ناموسی کشته است و تربیّت پسرک به گردن او می‌افتد و او ناگزیر می‌شود روزی پسر نوجوان را با خود و با یک پاکت میوه به زندان ببرد تا با پدر ملاقات کند.

...

وقتی در اواسط پاییز ۵۱ طرح فیلم‌نامه‌ی یک فیلم کوتاه برای بچّه‌ها را به وزارت‌خانه داد کاملاً از سر تصادف در جریان یک مبارزه بین سردمدارانِ فرهنگی آن روزها در وسط میدان قرار گرفته بود. وزیر هنر که می‌خواست با ارائه‌ی یک کار روشنفکرانه با کانون پرورش و تلویزیون مقابله کند خودش را با یک سیناپس هفت‌ هشت ده خطی از زندگی پسر نوجوانِ یک ماهی‌گیر قاچاق اهل بندرشاهِ سابق مواجه می‌بیند. آخرش هیچ‌وقت نفهمیدم شهیدثالث در آن متن چه نوشته بود که وزیر فریب خورد امّا هرگر میزان و شدّتِ تعجّبِ وزارت‌خانه‌ای‌ها را موقعِ دیدن یک اتّفاقِ ساده فراموش نمی‌کنم. با این حال چهار پنج ماه طول کشید تا آن‌‌ها با ساختن این فیلم ۱۵ دقیقه‌ای موافقت کنند.

۱۵ اسفندماه بود که به سفرِ بندرشاه رفت و وقتی برگشت بال درآورده بود. همان‌جا تصمیمش را گرفته بود که از این مواد و مصالح فیلم بلندی خواهد ساخت. با احتساب فیلم‌برداری چهار به یک حدود ۶۰ دقیقه‌ای به او فیلمِ خام می‌دادند و این برایش کافی بود. فیلم‌نامه‌ی کامل را در شب‌های عید نوروزِ ۵۲ بازنوشتیم.

۸ فروردین به گرگان و به بندر رفتیم؛ با غیرحرفه‌ای‌ترین و کارمندترین گروهی که ممکن بود بشود جمع کرد، با یک مدیرتولید نابغه و ۱۳۰۰۰ تومان خرج صحنه و به‌اندازه‌ی به‌زحمت ۶۰ دقیقه فیلمِ نگاتیو.

تمام یک اتّفاقِ ساده در ۱۳ روز فیلم‌برداری شد و از این ۱۳ روز ۵ روز به انتظار و به گریه و التماس او گذشت. بعد از یک هفته فیلمِ نگاتیو تمام شد و هنوز چند دقیقه‌ای از فیلم مانده بود. به تهران تلفن کرد. هر روز تلفن می‌کرد و نه یک‌بار، که سه چهار بار. اوّل دعوا می‌کرد و فحش می‌داد، بعد درِ تلفن‌خانه را می‌بست و گریه می‌کرد، نعره می‌زد، ضجّه می‌زد... و بعد التماس می‌کرد و سرانجام دل کسی که انگار در آن روزها معاون یا مدیرکلّی بود و انگار نامش جبّاری بود به رحم آمد، یا مدیرتولید رفت و او را راضی کرد و با چند حلقه‌ی معدود نگاتیو برگشت.

...

بی‌اداواصول کار می‌کرد. بسیار خشن و بسیار سریع و بسیار منعطف و با بازیگرانی که همه کارمند و ساکنین شهر بودند.

...

خیلی زودتر از هر کس دیگری شیوه‌هایی را به کار برد که بعدها به سَبْکْ بدل شدند. همه‌جا را رنگِ مات زد. دیوارها را گرفته‌تر و مات‌تر کرد و حتماً در ساعات ابری و بارانی کار می‌کردیم. ضدّموسیقی و اِفِکت و گریم بود؛ البتّه امکانات پول و این حرف‌ها هم نبود. گروهی متشکّل از ۹ نفر بود که دوتا راننده و مسئول برق هم در میان‌شان بود.

...

می‌دانستیم چه می‌کنیم. برای آن‌چه می‌کردیم فکرها شده بود. برای هر لحظه‌اش ماه‌ها باهم بحث کرده بودیم. می‌دانست چه می‌سازد. می‌دانست که بازی را برده است. می‌دانست که پریده است؛ که اهرم و نقطه‌ی اتّکا را یافته است و تنها به زور انگشتی می‌تواند جهان را تکان بدهد. دیگر هیچ‌چیز مانعش نمی‌شد؛ همان‌طور که نشد. وقتی داشتیم برمی‌گشتیم می‌دانست که آغاز بردِ او نزدیک است، که قافله به راه افتاده است. وقتی وزیر فیلم را بعد از تدوین دید چاره‌ای نداشت که آن‌را روانه‌ی جشنواره‌ی تهران کند. می‌شد جلوی مغول‌ها پُز داد.

امید روحانی. خواب در چشمِ تَرَم می‌شکند. مجلّه‌ی کِلک. شماره‌ی ۴۰. تیر ۱۳۷۲.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳


یک جنگجو که نجنگید؛ امّا شکست خورد...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳


بیهوده از این سطر به آن سطر می‌روم

 

چون کتابی به دست می‌گیرم چه‌بسا در پاره‌ای از آن لطف و ملاحت‌هایی والا ببینم که در قوّه‌ی خیالِ من اثر کند؛ باری دیگر باز به همین صفحات نظر می‌افکنم، بیهوده از این سطر به آن سطر می‌روم و بازمی‌‌گردم، این‌رو آن‌رویش می‌کنم: در نظر من جسمی‌ست ناشناخته و بی‌شکل.

در نوشته‌های خودم نیز همواره انگاره‌ی فکر اوّلیه‌ی خود را بازنمی‌یابم: دیگر نمی‌دانم چه می‌خواستم بگویم و غالباً چون معنای مراد را که ارزش بیش‌تری داشت از دست داده‌ام، در تصحیح آن و معنایی تازه بخشیدن به آن احساس غبن می‌کنم.

کاری جز آن ندارم که بروم و بیایم؛ قضاوت من گامی به پیش نمی‌گذارد؛ در نوسان و سرگردان است،

«هم‌چون قایقی ناتوان که در دریا ناگهان گرفتار

باد خشم‌آلود عظیم شده باشد.»

(کاتولوس، رثائیه‌ها)

اگر همه چون من می‌نگریستند، هر کسی از خود همین را می‌گفت.

  

مونتنی. گزیده‌ی تتبّعات. ترجمه‌ی احمد سمیعی (گیلانی).

انتشارات سخن. ۱۳۸۳. صفحه‌ی ۱۰۴

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳


نارضایتی همیشه آدم را دنبال می‌کند

 

 

«سهراب شهید ثالث: من یک‌بار وقتی عبّاس کیارستمی در برلین بود و ما ـــ یعنی من و عبّاس و هوشنگ کیارستمی باهم بودیم ـــ به او گفتم ای‌کاش ما عوضِ فیلم‌ساز و سینماگر شغل‌های معمولی را پیشه می‌کردیم و مثلاً کفّاش یا نانوا می‌شدیم. این شغل‌ها به همان اندازه مهمّ و زیباست؛ مثل فیلم‌سازی امّا کم‌تر درد و رنج دارد. ما به‌عنوانِ فیلم‌ساز باید خیلی رنج و مرارت تحمّل کنیم تا بتوانیم چیزی خلق کنیم و وقتی آن‌را خلق کردیم بعد از مدّتی از آن بدمان می‌آید و دنبالِ چیز جدیدتر می‌رویم. این حسّ نارضایتی همیشه آدم را دنبال می‌کند.»

 

گفت‌گو با سهراب شهید ثالث و محمّدعلی طالبی؛ هوشنگ کیارستمی؛

مجلّه‌ی کِلک؛ شماره‌ی ۴۱؛ مرداد ۱۳۷۲

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳


اصلاً چیزی به اسم حقیقت هست؟

 

 

ــــــ بُرشی از فیلم‌نامه‌ی قرمز؛ نوشته‌ی کریشتف کیشلوفسکی و کریشتف پیشیویچ ــــــ

 

داخلی. خانه‌ی قاضی. غروب/ شب

هوا کم‌کم دارد تاریک می‌شود. ولنتین گرم حرف‌زدن با قاضی است.

ولنتین: از آن روز به بعد تنها بوده. به برادرم گفتم برود و ببیندش. رفت و سه روز هم ماند. من هم هفته‌ی بعد می‌روم انگلستان. نمی‌دانم چندوقت بمانم. ولش کرده بودم. مامان را هم ول کرده بودم. حالا هر روز دارد معتادتر می‌شود. نباید ول کنم و بروم.

فکر می‌کند.

قاضی: بله؛ باید بروی. سرنوشت خودت است. چیزی غیر این نداری. مسؤل زندگی برادرت که نیستی.

ولنتین: خب، دوستش دارم؛ اگر هم کاری چیزی از دستم برمی‌آمد ــ حالا هر کاری...

قاضی: حتماً برمی‌آید. فقط باش.

ولنتین از این جواب ساده تعجب کرده.

ولنتین: یعنی چی؟

قاضی: یعنی همین: باش.

لحظه‌ای سکوت.

قاضی: پرواز را دوست داری؟

ولنتین: اصلاً.

قاضی: پس با کشتی برو.

ولنتین: هیچ‌وقت سوار...

قاضی: ارزان‌تر است. مطمئن‌تر هم هست.

ولنتین: فکر بدی نیست.

قاضی: شاید چون خودم را معرفی کرده‌ام فکر می‌کنی بد نیست.

قاضی لیوان نیمه‌پرش را بالا می‌برد و می‌نوشد. ولنتین هم همین کار را می‌کند.

قاضی: عادت کردی؟

ولنتین: بله.

قاضی: امروز تولّدم است.

ولنتین: نمی‌دانستم. آرزو می‌کنم ـــ باید چه آرزویی بکنم؟ آرامش؟

قاضی: آرزوی خوبی‌‌ست.

ساعتش را نگاه می‌کند.

قاضی: سی‌وپنج سال پیش، در این لحظه، رأس ساعت سه بعدازظهر ملوانی را که متهم شده بود تبرئه کردم. یکی از بزرگ‌ترین پرونده‌هام بود. الان فهمیده‌ام که اشتباه کرده‌ام. ملوان مجرم بوده.

از جا بلند می‌شود و چراغ بزرگ روی میز را روشن می‌کند. چراغ نور زیادی دارد و یک‌دفعه خاموش می‌شود. قاضی لامپ را درمی‌آورد و رو به نور می‌گیرد.

قاضی: بعید است یکی مثل این داشته باشم.

صندلی را می‌گذارد زیر لوستری که از سقف آویزان است و لامپی را از لوستر باز می‌کند. بعد می‌بنددش به چراغی که روی میز است و روشنش می‌کند.

ولنتین: خب چه بلایی سرش آمد؟

قاضی: شروع کردم به تحقیق. ازدواج کرده. سه‌تا بچه دارد و یک نوه. دوستش دارند. مالیاتش را می‌دهد و همه‌ی درخت‌هایی هم که جلو در خانه‌اش کاشته قد کشیده‌اند. رشد کرده‌اند و هر سال هم میوه می‌دهند.

ولنتین: یعنی کار درستی کردید. چه خوب. به این چیزها فکر نمی‌کنید؟

قاضی: تا جایی که به مهارت در امر قضاوت مربوط است اشتباه بی‌نهایت بزرگی کرده‌ام.

ولنتین از جا بلند می‌شود و داد می‌زند.

ولنتین: شما نجاتش داده‌اید.

قاضی: بیا این‌طور فکر کنیم که ـــ اصلاً بیا فکر کنیم چندتا آدم دیگر را هم می‌شد تبرئه کنم؟ یادت باشد که شاید چندتای‌شان مجرم بوده‌اند. صدها مدرک داشتم ولی به حقیقت رسیدم؟ اصلاً چیزی به‌اسم حقیقت هست؟ اصلاً هست و من هم پیدایش کرده‌ام ـــ ولی که چی؟ که قضاوت کنم؛ که محکوم کنم؟ که حس کنم بلدم تصمیم بگیرم چی حقیقت است و چی حقیقت نیست؟ حالا فکر می‌کنم اسمش کمبود حقارت است.

ولنتین: خودبزرگ‌بینی.

قاضی: خودبزرگ‌بینی.

چند لحظه سکوت می‌کنند.

به‌فارسیِ محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳


دختره کی بود؟ همان دختره که تو برنامه بود، تو عکس‌ها هم بود

 

 

ــــــ بُرشی از فیلم‌نامه‌ی آبی؛ نوشته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی و کریشتُف پیشیویچ ــــــ

 

داخلی. آپارتمانِ اولیویه. روز

ژولی به پیانو تکیه داده و چشم‌هایش بسته است. انگشتش را روی کُپی رنگی برگه‌ی نُتی می‌کشد که پیش از این یک‌بار نابودش کرده. تصحیح‌های آبی، درست مثلِ نسخه‌ی اصلی، کاملاً مشخصند. این موسیقی‌ای که اولیویه می‌نوازد بیست سی دقیقه موسیقی خوب است. نواختن را تمام می‌کند و نگاهی به ژولی می‌اندازد. ژولی چشم‌هایش را باز کرده. نمی‌شود گفت همه‌ی حواسش به موسیقی بوده.

ژولی: دقیق خواندیش؟

کُپی برگه‌ی نُتِ پاتریس را نشان می‌دهد.

اولیویه: صدبار.

ژولی: بهت می‌گویم چه ایده‌ای پشتش هست. نُت‌ها هنوز تنظیم نشده‌اند. می‌ایستی روی صحنه و چندهزار نوازنده‌ی ارکستر، گروهِ کُر و یازده تلویزیونِ بزرگ که به انداز‌ه‌ی یک ساختمانِ پنج طبقه‌اند درست روبه‌روی تو هستند. توی هرکدام از این تلویزیون‌ها هزارتا نوازنده هست. توی برلین، توی برکسل، رُم یا مادرید...

اولیویه: می‌دانم. پاتریس چندباری بهم گفته بود.

ژولی: می‌دانی؛ برای همچه کنسرتی رهبر ارکستر باید چند سانتی‌متر از روی زمین بلند شود؛ یا حتّا بیش‌تر. فکر کن؛ دوازده هزار نوازنده منتظرند که اشاره کنی. همه‌جا آدم هست. چوب را که بیاوری پایین موسیقی همه‌جا شروع می‌شود...

اولیویه: گروهِ کُر توی آتن...

ژولی: آره.

اولیویه: می‌دانی گروهِ کُر چی باید بخوانند؟

اوّل لبخندی روی لب‌های ژولی می‌نشیند و بعد حیرت می‌کند که می‌بیند اولیویه چیزی در این مورد نمی‌داند. نگاهی به این‌سو و آن‌سوی اتاق می‌اندازد و می‌رود به‌سوی کتاب‌خانه.

ژولی: فکر کردم همه‌چی را بهت گفته.

کتابی جلدسیاه را در قفسه‌ی پایین پیدا می‌کند. ورقش می‌زند و صفحه‌ای را که دنبالش می‌گشته پیدا می‌کند. بعد نشانِ اولیویه می‌دهدش.

ژولی: به یونانی نوشته البته. ریتمش هم کمی فرق دارد.

اولیویه چند خطی از کتاب می‌خواند و آرام پیانو می‌نوازد. موسیقی را چند باری تکرار می‌کند و همین‌طور که کشفِ تازه‌اش او را تحتِ تأثیر قرار داده نگاهی به ژولی می‌اندازد.

اولیویه: ژولی...

ژولی: دختره کی بود؟

اولیویه: کی؟

ژولی: همان دختره که تو برنامه بود، تو عکس‌ها هم بود. با پاتریس بود.

اولیویه که از این سئوال حیرت کرده برمی‌گردد. ژولی دور و برِ پیانو می‌چرخد و درست روبه‌روی اولیویه به پیانو تکیه می‌دهد.

ژولی: باهاش کنار می‌آیم. ایرادی ندارد.

اولیویه: خبر نداشتی؟

ژولی: نه.

اولیویه از پشتِ پیانو بلند می‌شود. چند قدمی برمی‌دارد و روبه‌روی پنجره می‌ایستد.

اولیویه: همه خبر داشتند.

ژولی به‌سوی اولیویه می‌رود.

ژولی: فقط بهم بگو ببینم؛ با هم بودند؟

اولیویه: آره.

ژولی: از کِی باهم بودند؟ اصلاً کی هست؟ خانه‌اش کجاست؟

اولیویه لحظه‌ای سکوت می‌کند ولی خوب می‌داند که نمی‌تواند جوابِ این سئوال را ندهد.

اولیویه: یک جایی توی مون‌پارناس. بیش‌ترِ وقت‌ها هم‌دیگر را توی دادگاه می‌دیدند. وکیل است؛ یا پیشِ یک وکیل کار می‌کند. می‌خواهی چی‌کار کنی؟

ژولی لبخندی می‌زند. همه‌ی سعی‌اش را می‌کند که لبخندش عادی به‌نظر برسد، ولی فایده‌ای ندارد.

ژولی: می‌روم ببینمش.

به‌فارسیِ محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳


به تنهایی که فکر می‌کنم دل‌تنگ می‌شوم


 

ــــــ بُرشی از فیلم‌نامه‌ی صحرای سُرخ نوشته‌ی میکل‌آنجلو آنتونیونی و تونینو گوئرا ــــــ 

شب از نیمه گذشته. چیزی به سپیده‌ی صبح نمانده. این‌جا بارانداز است. چه می‌بینیم؟ یک کشتی قدیمی که بدنه‌اش را تازه رنگ کرده‌اند. سرخ است. همه‌جای این بارانداز پُر از لوله‌های کهنه‌ی زنگ‌زده است. چند صندلی و مُبلِ کهنه هم هست. انگار از فرطِ کهنگی در آستانه‌ی وارفتنند. رطوبت همه‌چیز را نابود کرده. کشتی‌های دیگری هم هست. کشتی‌هایی که هنوز این‌قدر کهنه نشده‌اند.

امّا در این تاریکی جولیانا را هم می‌بینیم. جولیانای ترسیده را. سایه‌ی کشتی‌ها جولیانا را ترسانده. قدم‌هایش را تُند برمی‌دارد، امّا معلوم است چیزی گوشه‌ی ذهنش جا خوش کرده و تا به نتیجه نرسد دست برنمی‌دارد. این چیست که ذهنِ جولیانا را به خود مشغول کرده؟ حالا او زنی‌ست امیدوار، زنی‌ست که ایمان دارد آینده روزهای بهتری‌ را با خود می‌آورد. این قدم‌ها که برمی‌دارد او را به دنیای دیگری می‌رساند؛ دنیایی که جولیانا پیش از این آن‌را نمی‌شناخته؛ دنیایی که جولیانا پیش از این درباره‌اش فکر نکرده بوده.

امّا ترس دست از سرِ جولیانا برنمی‌دارد. ترس جولیانا را قوی‌تر کرده. امیدوارتر. مطمئن‌تر. از دور انگار دچارِ بحرانِ روحی‌ست، امّا همین بحرانِ روحی‌ست که شجاعتش را دوچندان کرده. راهِ خودش را می‌رود و می‌رسد به پلّه‌هایی که مخصوصِ تخلیه‌ی کشتی‌ست. همین‌جاست جایی که باید بیاید؟ لحظه‌ای صبر می‌کند و بعد از این پلّه‌ها بالا می‌رود. امّا نمی‌شود بالا رفت. مردی دارد از این پلّه‌ها پایین می‌آید. غریبه است. ملوانی‌ست که در این کشتی کار می‌کند. بلوزی سیاه به تن دارد و رنگِ پریده‌ی صورتش در تاریکی معلوم است. زخمی روی صورتش هست که ریشِ انبوه و نامرتبش بخشی از آن‌را پنهان کرده. جولیانا از دیدنِ ملوان حیرت کرده است. چرا فکر نکرده ممکن است کسی از این پلّه‌ها پایین بیاید؟ جولیانا باید از این پلّه‌ها پایین بیاید، ولی نمی‌تواند. همان‌جا مانده. خشکش زده. ملوان کنجکاو شده. این غریبه این ساعت این‌جا دنبال چی می‌گردد؟ شروع می‌کند به حرف زدن، هرچند زبانش به گوش جولیانا غریبه است و چیزی نمی‌فهمد. ملوان به ترکی حرف می‌زند.

ملوان [به ترکی]: خانم؟ سلام. شب‌تان به‌خیر.

جولیانا با شنیدنِ صدای ملوان به حرف می‌آید.

جولیانا: من... اگر ممکن است... ببخشید؛ شما احتمالاً...

ملوان [به ترکی]: دنبالِ کی می‌گردید؟ ناخدا؟ چی می‌خواهید؟

جولیانا: من... خب... آره... ولی... این کشتی مسافرتی‌ست؟ باید بلیت بخریم؟ از کجا باید بلیت بخریم؟

ملوان چیزی از حرف‌های جولیانا نمی‌فهمد. جولیانا هم چیزی از حرف‌های ملوان نمی‌فهمد. هردو به زبانِ خود حرف می‌زنند؛ هرچند حرکت‌های دست و صورت قرار است تکلیفِ آن کلمات را تاحدّی روشن کنند. ملوان با دست به کشتی اشاره می‌کند. عرشه‌ی کشتی را نشان می‌دهد. میز و صندلی کوچکی را نشان می‌دهد که روی عرشه‌ی کشتی‌ست.

ملوان [به ترکی]: قهوه می‌خورید؟ خواب از سرم پریده. هوسِ قهوه کرده‌ام.

جولیانا چیزی از حرف‌های ملوان نمی‌فهمد. امّا چه چیزی او را این‌قدر عصبی کرده؟ باید دوباره سئوالی را که گوشه‌ی ذهنش جا خوش کرده بپُرسد. اگر نپُرسد بیش‌تر عذاب می‌کشد. امّا از کجا معلوم که ملوان نقش بازی نمی‌کند؟ شاید او زبانِ جولیانا را می‌فهمد و طوری وانمود می‌کند که نمی‌فهمد؟ اصلاً این ملوان دارد به زبانِ غریبه چه می‌گوید؟ چه می‌پرسد؟ همین چیزهاست که جولیانا را عصبی می‌کند. به‌سرعت از پلّه‌ها پایین می‌آید. امّا باید چیزی بگوید.

جولیانا: نه... نه... اصلاً این‌‌جور که فکر می‌کنید نیست... نه... من واقعاً تصمیم‌ گرفته‌ام. کلّی فکر کرده‌ام. کارِ آسانی هم نبود، ولی واقعاً تصمیم گرفته‌ام.

ملوانِ ترک هم از پلّه‌ها پایین می‌آید. این زن چه می‌گوید؟ چرا این‌قدر عصبی‌ست؟ چرا دلخور است؟ کلماتش آشنا نیستند، ولی رفتارش مثلِ همه‌ی آدم‌هاییست که به هر دلیلی از دستِ زندگی خسته‌اند. جوری به جولیانا خیره می‌شود که جولیانا می‌ترسد. چشم‌های این ملوان ترسناک است.

ملوان [به ترکی]: خانم... خانم... من نمی‌فهمم... چی شده؟

جولیانا حالِ خوشی ندارد. به‌هم‌ریخته است. باید با کسی حرف بزند. یکی از آن لحظه‌های دردناکِ زندگی‌ست. باید برای کسی بگوید که زندگی‌اش چه‌قدر دردناک بوده. باید بگوید که سختی‌های زندگی‌اش کم نبوده‌اند. چند قدمی که برمی‌دارد، می‌رسد به داربستی که مخصوصِ بارگیری‌ست. سرش را بالا می‌آورد. چشم‌هایش مرطوبند.

جولیانا: می‌دانید؛ تصمیم گرفتن اصلاً آسان نیست... اصلاً... من خیلی تنهام... خیلی... گاهی... همیشه که نه.... جدا شده‌ام... آدم گاهی واقعاً تنها می‌شود... تنهایی را دوست ندارم ولی تنهام... چی می‌گفتم؟ می‌دانید چرا این تصمیم را گرفته‌ام؟ چون تنهام. اوّل بیمار بودم و بعد تنها شدم... تنهایی آسان نیست، ولی سخت‌تر از تنهایی دل‌تنگی‌ست. خب، نباید به بیماری فکر کنم. به تنهایی هم نباید فکر کنم. به تنهایی که فکر می‌کنم دل‌تنگ می‌شوم. باید فکر کنم همه‌ی این‌ها بخشی از زندگی‌ام بوده. باید فکر کنم زندگی همین است. این چیزها را نمی‌شود به کسی گفت؛ چون همه می‌گویند متأسّفم... متأسّفم... همه می‌گویند ببخشید... همین... فقط تأسّف... فقط ببخشید...

ملوانِ ترک همان‌جا ایستاده. همه‌ی حرف‌های جولیانا را گوش می‌دهد. امّا چیزی نمی‌فهمد. حالتی در صورتش هست که انگار از نفهمیدنِ کلماتِ جولیانا حسّ بدی دارد. جولیانا قدمی رو به عقب برمی‌دارد و کم‌کم دور می‌شود. ملوانِ ترک همان‌جا ایستاده. سری تکان می‌دهد و چیزهایی می‌گوید که جولیانا نمی‌فهمد.

ملوان [به ترکی]: خانم، کاش می‌فهمیدم چی می‌گویید. حال‌تان خوب نیست؟ چی شد؟ کاش می‌فهمیدم و کمک‌تان می‌کردم. چرا آمده‌اید این‌جا؟ این ساعتِ خوبی نیست برای بیرون آمدن. باید خانه باشید. هوا خیلی سرد است. این‌جا نمانید. خانم، کاش می‌فهمیدم چی می‌گویید.

امّا جولیانا به حرف‌های ملوان گوش نمی‌دهد. دور و دورتر می‌شود. انگار هیچ ملوانی آن‌جا نیست.

به‌فارسیِ محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳


پنیر و زیتون

 

 

ـــ یا دو پاره‌ی پنیر که دو زیتونش در میان باشد ـــ

همین سطرِ شیخ بُسحاق اطعمه‌ی شیرازی کافی بود که روزم خوش شود 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳


بزرگان این روزگار ساعت رولکس بر دست می‌بندند

مدّت‌هاست از خودم می‌پرسم به‌جز دنیای فقیران و بیچارگان دیگر چه دنیاهایی می‌توان یافت: دنیای مردمان شریف و دنیای مردمان کوچک و فقیر (بنا به شعار «آن‌کس که فقیر است مطیع است»)، دنیای مردمان بزرگ که با مهارت‌های خود در شیوه‌ی آگهی‌های تجارتی طراز نوین‌شان این جهان را به من شناسانده‌اند؛ بزرگان این روزگار ساعت رولکس بر دست می‌بندند. چه از این بهتر؟ مردمان فقیر چه می‌کنند؟ من بینایی‌ام برای دیدن بزرگان قد نمی‌دهد، درست مانند کسی که نسبت به رنگ نابینا شده باشد، نسبت به دنیای آنان نابینایم و کوشش می‌کنم نسبت به آنان هیچ‌گونه پیش‌داوری نداشته باشم، گو این‌که این امر اغلب با فقدان هر گونه داوری اشتباه می‌شود. بزرگی لغتی‌ست که به محیط اجتماعی ارتباطی ندارد، مانند درد و شادی که ربطی به محیط اجتماعی ندارد. در رخت‌شوی‌خانه هم ساعت‌ها گفت‌‌وگوهای مبتذل ردوبدل می‌شود و شاید در بین بزرگان این جهان هم واقعاً بزرگی یافت شود، چرا این شانس را به آن‌ها ندهیم. عنوان‌های برخی از رمان‌های داستایوفسکی واقعاً ناخوش‌آیند و نامطبوع است: مردمانِ فقیر، تحقیرشده و توهین‌شده؛ و هنگامی که شخص به محیط آنان می‌نکرد یا محیطی که در آن ردیون راسکولنیکوف یا پرنس میشکین رفت‌وآمد دارند واقعاً نفرت‌انگیز است، اگر به هر کدام آن‌ها یک ساعت رولکس هدیه کنیم که به سبب آن واقعاً بزرگ و شریف بشوند و اگر می‌شد داستایوفسکی را خبر کنیم و از او خواهش کنیم تا بالأخره در محیط‌های خوب و شریف اجتماعی رفت‌وآمد کند آن‌گاه لازم می‌شد از او بپرسیم آیا باز هم در زمانِ او دوسوّم بشریّت از گرسنگی تلف می‌شدند؟

هاینریش بُل. از مقاله‌ی مدافعِ رخت‌شوی‌خانه‌ها. کتابِ به‌یادِ هاینریش بُل. گردآوری و ترجمه‌ی بیژن قدیمی. انتشاراتِ نگاه. ۱۳۶۴. صفحه‌‌های ۵۳ تا ۵۴.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳


عزا عظمتی دارد و درد هم ارزشی

اگر به ما بگویند زمانه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم زمانه‌ای استثنایی‌ست این‌را با میل قبول می‌کنیم و بدان دل خوش می‌داریم؛ چون هیچ‌گاه اندازه‌ی این بی‌تفاوتی و شدّتِ درد و فریاد و فغان این دردکشان چنان عظیم نبوده است. هرگز تا این حد عزرائیل دست‌کم گرفته نمی‌شده است و این دست‌کم گرفتن‌ها کشتارِ فردا را موردِ تأیید قرار می‌دهد. فردا با مرگ با یک شانه بالا انداختن برخورد خواهد شد؛ حتّا امروز هم حاضر خواهند بود آن‌را پذیرا شوند.

عزا عظمتی دارد که به درد به‌هیچ‌روی با آن برابری نتواند کرد. رفتار انسان‌ها در برابر مرگ با خمیازه کشیدنی همراه است، شخص فریبِ این‌را می‌خورد که قدرت‌هایی که فاجعه آفریدند دیگر وجودِ خارجی ندارند و می‌توان با انتخاب یک سیستم دولتی دیگر آنان را مهار کرد و با تشکیل کمیسیون‌هایی تحت کنترل درآورد و بالأخره روزی نطفه‌ی فاجعه‌آفرینان نابود شده و زشتیِ این فریب برملا خواهد شد. امّا چنان‌چه در جامعه‌ی ما برای مرگِ یک نفر کم‌ترین ارزشی قائل نشوند فاجعه‌آفرینان به هدفِ خود نائل آمده‌اند.

عزا عظمتی دارد و درد هم ارزشی.

هاینریش بُل. از مقاله‌ی روزِ یادبودِ قهرمانان. کتابِ به‌یادِ هاینریش بُل. گردآوری و ترجمه‌ی بیژن قدیمی. انتشاراتِ نگاه. ۱۳۶۴. صفحه‌‌های ۴۵ تا ۴۶.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳


زیبایی سرگرمی نیست

 

برگشتم به کوچه‌ی قدیمی تو. ساختمان‌های جدید می‌ساختند. باران آمده بود، شسته بود. سلام می‌کردم. جواب می‌شنیدم. صمیمانه و دوستانه. باران بعدازظهری خلوت را می‌گفت. تنها خوبیِ این کوچه‌ها همان است. همان حرفِ قدیمی. همیشه گُم می‌شوی. همیشه کمی که رفتی دیگر نمی‌دانی کجایی.

زیبایی سرگرمی نیست.

علی‌مراد فدایی‌نیا. حکایتِ هیجدهم اردیبهشتِ بیست‌وپنج. زمستان ۴۹. صفحه‌ی ۵۷. 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳


ماه می‌رفت و یار می‌آمد

  

صورتِ خوبِ تو از لطف به جان می‌مانَد

آن‌چه زیباتر از آن نیست بدان می‌مانَد

                     

ــــــ جلالِ طبیبِ شیرازی ــــــ

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳


La Vie

 

دَم‌دَمای صبح بود. سردرد کم شده بود. خواب داشت دوباره از راه می‌رسید. تنها نورِ اتاق همین کتاب بود که ورق می‌زدم:

سیبی

از پنجره‌ی قطار

بیرون افتاد

کودکی گریست

قرص‌ اثر کرده بود. کتاب را بستم. دَم‌دَمای صبح بود که خوابیدم.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها


۹۹ سالگیِ اینگرید برگمن

 

 

فرشته‌ای که انگار از آسمان فرود آمده بود تا دست محبّتش را روی سرِ سینما بکشد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳


چه خبر؟ مرگِ قول و فصلِ خطاب

 

 

چه خبر؟ مرگِ عالَمی تنها،

خاطرش خُفته، شاهدش سَفَری.

جانِ جانان، کجا؟ ورای کجا.

                                      گوشه زد با ستاره‌ی سحری.

 

ـــــ از: مناعی. بیژن الهی. ۱۳۶۱. ـــــ

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۳


غزلی در نتوانستن

 


 

راه‌ رفتن. قدم‌ زدن. چیزهای هزارباره را از نو دیدن. چای‌ نوشیدن. چشم‌به‌راهِ اتّفاقی ماندن. گوشه‌ی دنجی نشستن. دفترچه‌های همیشگی را ورق‌ زدن. به کلمه‌ای فکر کردن. کلمه را در ذهن خط‌ زدن. به کلمه‌ی دیگری فکر کردن. کاری‌ نکردن. قدم‌ زدن. نشستن. چای‌ نوشیدن. کتاب را گشودن. خواندن. به کلمه‌ای فکر کردن. چشم‌ها را بستن. در کتاب بودن. در کتاب ماندن. صبح می‌تواند این‌طور شروع شود.

*

کاغذها همیشه بوده‌اند انگار. روی میز. لابه‌لای کتاب‌های کتاب‌خانه. کنار دفترچه‌های مالسکینی که پُر از غزل‌هایی در نتوانستنَند انگار. چندتایی سفید و چندتایی شطرنجی. هرکدام برای چیزی. یا ایده‌ای. خودکاری هم کنارشان هست. یا روان‌نویسِ آبیِ تیره‌ای. برای یادداشتِ چیزی. جمله‌ای. کلمه‌ای. دیالوگی که دوست می‌داشته‌ام. جمله‌ای که باید می‌گفته‌ام. جمله‌ای که حسرتِ نگفتنش هنوز با من است. شعری که ترجمه کرده‌ام. ترجمه‌ای که تلفنی برایش خوانده‌ام. همیشه کاغذی جا می‌ماند روی میز. یا روی صندلی. بعد که دوباره خوانده شد می‌رود کنارِ کاغذهای دیگر. یا می‌رود توی سطلِ زیرِ میز. کاغذهای زیادی هست لابه‌لای این مالسیکن‌های رنگ‌ووارنگ. بیش‌ترِ کاغذها سفیدند. یک چندتایی هم سبز و آبیِ کم‌رنگ. قرار نبوده رنگ‌ووارنگ باشند. ولی هستند. هر کاغذی تاریخ دارد. ۱/ ۵/ ۸۰. ۳۱/ ۲/ ۸۳. چندتایی بی‌تاریخ هم هست. بدخط‌تر از بقیه. تُندتر روی کاغذ آمده‌اند. به‌سرعت. دلیلی داشته لابد. این‌یکی سفید است کاغذش. با جوهرِ آبیِ تیره.‌ این است: همه‌ی ما نیازمندِ مقدارِ مُعیّنی از درد هستیم تا بتوانیم بعدها در موردِ خودمان قضاوت کنیم. و زیرش اسمِ دن چاون. داستانِ پشیمان. کارِ این کاغذها همین است انگار. مقدارِ معّینِ درد. دیدنِ درد. لمسِ درد. تیز است کاغذ. دست را می‌بُرد. بد می‌بُرد. و کارِ کاغذها انگار همین است. پشیمانی. مقدار معیّنِ درد.

*

صبح همیشه وقتِ خوبی برای نوشتن است. وقتی آفتاب کامل نیست می‌شود آهسته رفت توی آشپزخانه و سماور را روشن کرد. تا سماور به قلقل بیفتد می‌شود نرمش کرد. می‌شود کتاب خواند یا چند دقیقه از فیلمی را دید که حالا قرار است درباره‌اش بنویسی. روز خلاصه می‌شود در سکوتِ خانه این وقتِ صبح. آفتاب که کامل نیست. تاریک‌روشن است. خانه ساکت است این‌وقت صبح. فقط صدای سماور است که از آشپزخانه تا اتاق می‌رسد. می‌شود فقط چراغی را که عمود روی میز می‌تابد روشن کرد. می‌شود صندلی را عقب کشید و نشست. خوب است اگر آدم اتاقی از آنِ خودش داشته باشد. نداشته باشد هم ایرادی ندارد. گوشه‌ی میزی از آنِ خود هم کافی‌ست برای نوشتن. میز ناهارخوری هم که باشد همیشه گوشه‌ای خالی دارد. کافی‌ست وقتِ خوبی را برای نوشتن انتخاب کند. صبح را. وقتی آفتاب کامل نیست. سر زدن به نامه‌ها همیشه طولانی نیست. صبح‌هایی هست که نامه‌ای ندارد. از جا بلند می‌شود و برمی‌گردد آشپزخانه. آب جوش آمده. شستن قوری با آب جوش کیفیت چای را دوچندان می‌کند. دو قاشق چای توی قوری می‌ریزد. کمی هم بهارنارنجِ شیراز. بعد آب جوش را روی چای و بهارنارنج می‌ریزد و قوریِ لبالب از چای را روی سماور می‌گذارد. برمی‌گردد به اتاق. نامه‌ای نرسیده. از پیشخانِ مک‌بوک نئوآفیس را انتخاب می‌کند. صفحه‌ی تازه‌ای باز می‌کند. سفیدِ یک‌دست. کلمه‌ی اوّل را می‌نویسد. ولی چرا این کلمه؟ پاک‌اش می‌کند. کلمه‌ی تازه‌ای جایش می‌نویسد. شک می‌کند کلمه‌ی درستی را انتخاب کرده یا نه. فکر می‌کند اوّلین کلمه مهم‌تر از هر کلمه‌ای‌ست. خشتِ اوّلی‌ست که پدربزرگ‌ها می‌گفتند اگر کج نهاده شود، دیوار تا ثریّا کج می‌رود. سخت است آخر کار خشتِ اوّل و دوّم را جابه‌جا کردن. کلمه‌‌ی تازه را هم پاک می‌کند. از جا بلند می‌شود. سری به کتاب‌خانه می‌زند. همیشه چند کتاب را جدا از کتاب‌های دیگر می‌گذارد. کتابِ سوّم را برمی‌دارد. ورق می‌زند و به کلمه‌ای فکر می‌کند که باید بنویسد. نیست. این‌جا هم پیدایش نمی‌کند. کتاب بعدی را برمی‌دارد. همین‌که بازش می‌کند کلمه را می‌بیند. همین است؟ باید بنویسدش؟ فکر می‌کند چای دم کشیده. باید دم کشیده باشد. چای دیردَم نیست که نیم ساعت وقت بگیرد. حساب می‌کند از ۴ دقیقه هم گذشته. شاید ۶ دقیقه. برمی‌گردد آشپزخانه و بزرگ‌ترین ماگِ خانه را پُر از چای می‌کند. یک‌رنگ. خوش‌طعم‌تر از این چای نمی‌شود پیدا کرد. همیشه اوّلین چای صبح‌گاهی طعم بهتری دارد. تا به اتاق برسد دست‌ها را به دیواره‌ی ماگ می‌گیرد و گرمای چای را حس می‌کند. روی صندلی‌اش که می‌نشیند چشمش به آفتاب کم‌رمقی می‌افتد که بالاتر آمده. صبح تازه دارد صبح می‌شود. جرعه‌ای از چای داغ می‌نوشد. طعم بهارنارنج صبح‌ها همیشه دل‌پذیرتر است. جرعه‌ی بعدی را که می‌نوشد یاد کلمه‌ای می‌افتد که در کتاب دیده بود. خیال می‌کند کلمه‌ی اوّل را پیدا کرده. شک نمی‌کند که با همین کلمه باید شروع کرد. می‌نویسدش و انگار کلمه‌های بعدی هم در صف ایستاده بوده‌اند. تا ماگِ بزرگِ چای را تمام کند یادداشتی نوشته. تمام که می‌شود پشتِ سرش را نگاه می‌کند. آفتاب درآمده. تا پای کتاب‌خانه هم رسیده. چیزی نمانده به صندلی‌اش برسد. به پایه‌های میز ناهارخوری که میزی‌ست از آنِ خود. نیم ساعت کتاب می‌خواند. دوباره چای می‌نوشد. بعد که دوّمین چای را تمام کرد یادداشت را می‌خواند. کلمه به کلمه. حذف می‌کند. چیزی اضافه می‌کند. آخرین سطرها را پاک می‌کند و دوباره می‌نویسد. فکر می‌کند بهتر است این‌طور تمام شود. بعد شک می‌کند. فکر می‌کند از کجا معلوم؟ جواب خودش را با صدای بلند می‌دهد: معلوم نیست. هیچ‌وقت معلوم نبوده. نیم ساعت وقت دارد برای فرستادنش. در خانه قدم می‌زند. به کتاب‌خانه می‌رسد. کتابی برمی‌دارد. می‌نشیند. لم می‌دهد به دیوار. کتاب را باز می‌کند. می‌خواند. کم‌کم دراز می‌کشد روی زمین. چیزی به اندازه‌ی خواندن لذّت‌بخش نیست. کیف می‌کند از این کلمات. با صدای بلند می‌خواند «کلمه هیچ‌وقت مرا رها نکرده است.» آهسته می‌گوید خوشا به سعادتت. دستِ چپ را نگاه می‌کند. چه آفتاب خوبی. یعنی ساعت از ۱۰ گذشته؟ حتماً گذشته که آفتاب این‌قدر درخشان است. باید ۹:۳۰ نامه را می‌فرستاد. دیر شده؟ فکر می‌کند دیر است. همیشه دیر است. از جا بلند می‌شود. نامی برای فایل انتخاب می‌کند. بعد فکر می‌کند دوباره بخواندش. چه خوب که دوباره می‌خواندش. شش کلمه را حذف می‌کند. سه کلمه اضافه می‌کند. جمله‌ای از میانه‌ی یادداشت حذف می‌شود. آخرین سطرها را دوباره می‌نویسد. ساعت از ۱۰:۳۰ هم گذشته. دیر است. پیش از آن‌که فایل را ببندد دوباره به‌سرعت می‌خواندش. این کلمه کجا بوده؟ چرا تازه دارد می‌بیندش؟ فکر می‌کند من این کلمه را نوشته‌ام؟ کلمه‌ی تازه‌ای انتخاب می‌کند. فکر می‌کند باید دست بردارد از این یادداشت. فکر می‌کند اگر دوباره بخواندش باز هم کلمه‌ای پیدا می‌کند که عجیب است. کلمه‌ای که جایش آن‌جا نیست. فایل را می‌بندد. نامه را می‌فرستد. از روی صندلی‌اش بلند می‌شود. سری به کتاب‌خانه‌اش می‌زند. کتاب شعری برمی‌دارد. رمانی پلیسی هم. هر دو را می‌برد نزدیک پنجره‌ای که آفتاب از میانه‌اش گذشته. چند صفحه‌ای از رمان پلیسی را خوانده که چشمش به کلمه‌ای می‌افتد. کلمه‌ای که دلش می‌خواسته در یادداشتش بنویسد. کلمه‌ای که فکر می‌کند اگر می‌نوشتش بهتر بود. فکر می‌کند دوباره برود سراغ یادداشت و تغییرش دهد. ولی همیشه چیزی هست که نظرش را عوض کند. فکر می‌کند به‌جای این کار دوباره ماگ بزرگش را پُر از چای کند. همین‌جا بنشیند و رمان پلیسی بخواند. فکر می‌کند به اتاقی که آرام‌تر از این نبوده هیچ‌وقت. فکر می‌کند به لذّتِ خواندنِ رمانی پلیسی و نوشیدنِ جرعه‌ای چای داغ. فکر می‌کند به تلفنی که صدایش خاموش است. فکر می‌کند لذّتی بالاتر از این؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۳


La double vie de Véronique

 

 

دنیای عجایب؟ حقیقت دارد یا نه؟ واقعیت چیزی جز این است؟ ایستاده‌ای به تماشا. داری می‌بینی. آن‌که آن‌سوی ایستاده کیست؟ تو نیستی در جامه‌ای دیگر؟ آدمی دیگر است؟ چه‌قدر باید شبیه باشد به تو؟ شباهت اصلاً چه معنایی دارد وقتی آدم‌ها این‌همه از هم دورند؟ همین دوری نیست که آدمی را به خیال وامی‌دارد؟ به خیال دیگری وارد شدن. در خیال خود دیگری را ساختن. دیگری بودن.


*

هنر است که آدمی را به زندگی وامی‌دارد. هنر است که آدم را زنده نگه می‌دارد. ورونیکا می‌خواند. با رساترین صدای ممکن. خوب می‌خواند. و خودش راضی است از این خواندن. اما دنیا همیشه مطابق خواسته‌ی آدمی پیش نمی‌رود. گاهی می‌رود به سمت‌وسویی که مسیر دیگری است. گاهی آدمی را می‌برد لبه‌ی پرتگاهی که نمی‌شود آن‌جا ماند. از آن‌جا فقط می‌شود زیر خاک رفت.

*

چه می‌شود آدم قلبش می‌گیرد؟ لحظه‌ای درد می‌پیچد در وجودش. می‌بیند دنیا تیره و تار می‌شود در برابر چشمانش. باید چشم‌ها را ببندد؟ یا باز بگذاردشان؟ تفاوتی ندارد انگار. درد از جای دیگری می‌آید. ریشه‌اش چیز دیگری است. جای دیگری است. باز و بسته بودن چشم اثری رویش ندارد. حتا لحظه‌ای. قلب آدم به درد می‌آید و آدم را از پا می‌اندازد. دنیا جای تو نیست ورونیکا. باید بروی.

*

همین‌جا. دقیقاً همین‌جا. از پنجره‌ای که بیرون پیدا باشد. آفتابی در حال غروب. سرخی‌اش به چشم بیاید. غم است که لانه می‌کند در قلب آدمی. چه می‌شود که قلب آدمی پر از غم می‌شود. در قلب آدمی حفره‌هایی هست که غم در آن‌ها خانه می‌کند. خانه‌ای برای ابد. یا از ازل بوده آن‌جا؟ کسی چه می‌داند. غروب که می‌شود آدمی تنهاتر می‌شود. در غروب آدمی همیشه خودش می‌شود. همان که هست.
*
دوست داری چه بشنوی؟ از چیزهای همیشگی؟ از چیزهای روزمره؟ حرف‌ها همیشه تکراری‌اند. آدم‌ها هم. می‌بینی‌شان ولی دلیلش دوست داشتن نیست. چاره‌ای جز دیدن‌شان نداری. دست تو اگر بود می‌رفتی گوشه‌ای و ساکت می‌نشستی. حیرانی آدم‌ها را نمی‌فهمی. چرا خبر ندارند که آدم ذاتاً تنها است؟ شاعر گفته بود آدم ذاتاً غمگین است. ورونیک غمگین است. آدم‌ها چرا نمی‌فهمند؟

*

هر بار که نور آفتاب می‌تابد انگار دنیا عوض می‌شود. در سایه‌ی نور است که زندگی می‌کنیم. می‌بینی ورونیک؟ نور که می‌تابد انگار یاد چیزی می‌افتی. یاد چیزهایی. ورونیک چرا همیشه تنهایی؟ چرا هیچ‌وقت خوش‌حال نیستی؟ این غم چرا دست برنمی‌دارد از سرت؟ چرا دیگران خبر ندارند از این غم؟ چرا کنار نمی‌آیی با دیگران؟ چرا شبیه دیگران نمی‌شوی؟ اما حق داری وقتی شبیه دیگران نیستی.


*

آدمی با خاطره زنده است. با اشیاء. همیشه چیزی هست که تو را به گذشته می‌برد. وصل می‌کند حال را به گذشته. لحظه‌ای را که هست وصل می‌کند به لحظه‌ای که نیست. به لحظه‌ای که روزگاری بوده است. می‌بینی و ناگهان از جا کنده می‌شوی. همان‌جا که بوده‌ای ایستاده‌ای ولی جای دیگری هستی. می‌دانی جای دیگری هستی. همیشه چیزی هست که تو را زنده می‌کند. زنده می‌شویم هر روز.


*

این توِ معکوس در آینه‌. خیره‌ای به جایی دیگر. به یکی دیگر. غافلی از خودت. غفلت از خود جایز نیست. هیچ‌وقت. خودت را معکوس ندیده‌ای هیچ‌وقت. هر آدمی می‌شود دو آدم. دو نفر شبیه هم. دو نفر با لباس‌های یک‌رنگ. با لباس‌های یک‌شکل. شاید اگر می‌دیدی‌اش خیال تو هم تغییر می‌کرد. از راه دیگری می‌رفت. راهی تازه.هیچ‌کس به اندازه‌ی تو ورونیک نیست. تو خودت بوده‌ای همیشه. هیچ‌کس ورونیک‌تر از تو نبوده است.


*

می‌دانی تنهایی از کجا می‌آید؟ چگونه می‌آید؟ از دیدن است که آدمی به تنهایی‌اش پی می‌برد. می‌بیند دیگری نیست. می‌بیند این‌جا که نشسته کسی جز خودش نیست. می‌بیند هیچ‌وقت کسی نبوده است. همیشه آدم‌هایی بوده‌اند. ولی بودن که مهم نیست. ماندن است که آدمی را در قلب دیگری جاودانه می‌کند. رفتن و بازآمدن؟ شاید. پدر خیال می‌کنم تنها شده‌ام. تو همه‌ی عمر تنها بوده‌ای. تنهایی تنها هم‌دم تو است. از بام تا شام. در خواب و بیداری.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳


Sutter Island

 

کجا است پس؟ نوشته قانون برای همه. نوشته ۶۷ کیست؟ ۶۷ نفر؟ این‌جا فقط ۶۶ نفر هستند. یکی بیش‌تر؟ از کجا آمده؟ پرونده‌اش کجا است؟ کجا است حالا؟ چند ساختمان دارد این‌جا؟ آدم‌ها را می‌برند جاهای مختلف. هر کدام را جایی. بستگی دارد به خودشان. که چه‌کار کرده‌اند قبل از این. یا چه می‌کنند حالا. این‌ها قبول. ولی این‌یکی کجا است؟ نفر ۶۷.

 

روزی هم می‌رسد که فکر می‌کنی باید حساب خودت را با خودت روشن کنی. فکر می‌کنی همه‌چی همان‌طور نبوده که فکر می‌کرده‌ای. فکر می‌کنی یک جای کار می‌لنگد. خیلی هم می‌لنگد. بعد فکر می‌کنی همه‌چی را باید دوباره برای خودت تعریف کنی. همه‌چی را از اوّل. یکی‌یکی. بعد در این تعریف دوباره است که می‌بینی چیزهایی هست که نمی‌دانی. چیزهایی که نخواسته‌ای بدانی.

*

حس می‌کنی سرت درد می‌کند. حس می‌کنی سرانگشت‌هات لمس شده. چشم‌ها هم تیره‌وتار می‌بینند. محو. همه‌چی گُنگ است. این وقت‌ها آدم از پا می‌افتد. نفس ندارد. جان هم. باید قرص بخورد. قرص برای درد است. برطرف می‌کند درد را. خواب هم می‌کند. چشم‌ها را باز می‌کنی و می‌بینی خواب بوده‌ای. خواب دیده‌ای. همه‌چی را. آدم از خواب که می‌پرد سرش درد می‌کند.

*

یکی هست که اشتباهت را مدام یادآوری کند. مدام که نه. وقتی خودت پیش‌قدم شوی برای سر درآوردن از حقیقت. فکر می‌کنی حقیقت همین است که می‌دانی. اصرار می‌کنی. گذشته را احضار می‌کنی. بعد می‌بینی همه‌چی همان نیست که می‌دانی. می‌بینی هیچ نمی‌دانی. هیچ‌ حقیقتی را نمی‌دانسته‌ای تا حالا. گاهی باید در نور کبریتی حقیقت را ببینی. گذشته را. حال را.

*

می‌روی. می‌گردی. دور خودت می‌چرخی. پلّه‌ها را یکی‌یکی می‌روی بالا. سر درمی‌آوری از جایی دیگر. تاریک است. مثل جایی است که ندیده‌ای. جایی که نشناخته‌ای. آشنا نیست؟ جا که آشنا نمی‌شود هیچ‌وقت. آدم‌ها آشنایی می‌بخشند به جا. این‌جا هم همین‌طور است. جایی برای مرور خاطره است این‌جا. جایی برای پس دادن تقاص. پس دادن تاوان. چه‌قدر فرق دارد تاریکی با تاریکی.

*

کجا می‌خواهی بروی؟ جایی برای رفتن نیست. همه‌چی را باید از اوّل بفهمی. از نو. همه‌چی را که بفهمی شک می‌کنی به خودت. می‌بینی خودت همان نیستی. آدم دیگری هستی. آدم چه‌قدر فرق می‌کند در نور روز. حادثه‌ای که می‌رسد از راه آدم را تکان می‌دهد. ضربه می‌زند. مشتی می‌خورد به صورتت. حقیقت همین مشت است. لحظه‌ای فرود می‌آید که فکر نمی‌کنی. که آماده نیستی.

*

ضربه‌ی روحی؟ تروما است که آدم را از پا می‌اندازد. ضربه است. مشت محکمی که می‌خورد به صورتت. خواب هم هست. خیال. به زبانی دیگر. به زبان آن‌که تو را از پا انداخته. همین ضربه است که چشم تو را باز می‌کند. باز می‌کند که ببینی. چیزهایی را که عادی‌اند. روزمرّه. بعد همه‌چی به هم می‌ریزد. آسمان هوار می‌شود روی سرش. خراب می‌شود. خراب کرده‌ای.

*

نجات باید داد. زندگی دیگران مهم است. مهم‌تر از این‌ها حتّا. می‌گوید چرا نجات‌مان نداده‌ای؟ آدم مسئول است دیگر. هر کاری که می‌کند دخالت است در زندگی دیگران. اثر می‌گذارد در زندگی‌شان. هر چیزی ربط پیدا می‌کند به چیزی دیگر. چرا نجات‌مان نداده‌ای؟ نجاتی در کار نیست. همه‌چی تمام شده. سقوط است فقط. تباهی. تاریکی. در آتش می‌سوزیم.

*

نیازی به گشتن نیست. همیشه همین‌طور است انگار. جایی برای گشتن نیست. درست نیست که وقتت را تلف کنی. برای هیچ‌چیز. همه‌‌چی تباه شده است. از دست رفته. خاطره‌ها هم. آدم‌ها هم. همه‌چی را با دست‌های خودت خراب کرده‌ای. نابودی قطعی است. معلوم است. از روز اوّل. تاریکی را باید پذیرفت. استقبال باید کرد از تاریکی. چرا این‌همه فرق دارد تاریکی با تاریکی.

*

با چشم‌های باز دنیا را باید دید. قاطع. برپا و استوار. حقیقت همین است دیگر. مرزی بین حقیقت و دروغ نیست. بین واقعیت و خیال هم. خیال نیست که. توهّم است. ساخته‌ی ذهن تو است. تو با ذهنت دنیا را می‌بینی. دنیا را از نو می‌سازی. این دنیای حقیقی نیست. دنیای تو است. حالا باید قبول کنی حقیقت را. حقیقت این است که حقیقتی در کار نیست. هیچ‌چی.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳


گوش می‌کنند و می‌بینند ـــ کوستاس استرگیوپُلُس

 

 

 

صدای ما را می‌شنوند

گوش می‌کنند و می‌بینند مُرده‌ها

گم نمی‌شوند در زمین

تن‌شان را از دست می‌دهند مُرده‌ها

تنی که در خاطراتِ ما دوباره یکی می‌شود با آن‌ها

از پشتِ شیشه‌های مات تماشای‌مان می‌کنند مُرده‌ها

انگار در اعماقِ آب گُم شده‌ باشیم

 

گاهی سر از خواب‌مان درمی‌آورند

اشاره می‌کنند که ببینیم‌شان

لبخند می‌زنند که ببینیم‌شان

و گاهی فقط مثلِ شبح رد می‌شوند و می‌روند

 

صدای ما را می‌شنوند

گوش می‌کنند و می‌بینند مُرده‌ها

ترجمه‌ی محسن آزرم


کوستاس استرگیوپُلُس یونانی‌ست. متولّدِ آتن. ۱۹۲۶. عضوِ فرهنگستانِ یونان. بعضی شعرهایش به انگلیسی و فرانسه ترجمه شده. داستان‌ِ کوتاه و رمان هم در کارنامه‌اش هست. از کتاب‌هایش می‌شود به سایه‌روشن؛ کسوف و خورشیدِ نیمه‌شب اشاره کرد.

 

بعدِ تحریر: یک سال گذشته از آن ۵ دی که سه‌شنبه بود. از روزی که شبیه روزهای دیگر نبود. روزی که بابا آرام و آسوده در خواب ماند و چشم‌هایش را باز نکرد. حسرتِ دوباره دیدنش تا ابد با من است...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢


پرنده‌ای به رنگِ آسمان ــــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

در موهای تو

پرنده‌ای پنهان است

پرنده‌ای که رنگِ آسمان است

تو که نیستی

روی پایم می‌نشیند

 

جوری نگاه می‌کند که نمی‌داند

جوری نگاه می‌کنم که نمی‌دانم

 

می‌گذارمش روی تخت

و از پلّه‌ها پایین می‌روم ـــ

کسی در خیابان نیست

و درخت‌ها سوخته‌اند

 

کجایی؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢


After Hours

 

 

 

مثلِ بعدازظهرِ پنج‌شنبه‌ای که امروز بود. پنج‌شنبه‌ای که بارانی بود. پنج‌شنبه‌ای که به تماشای ویترینِ کتاب‌فروشی‌ها گذشت. پنج‌شنبه‌ای که به ورق‌ زدنِ کتاب‌های کهنه و خاک‌خورده گذشت.

کتاب‌ها را یکی‌یکی انتخاب کردن و روی میز گذاشتن.

و بعد؟

زیرِ باران به خانه برگشتن. به چای داغ سلام کردن. به نان سوخاری سلام کردن.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٢


چیزهایی هست که نمی‌دانی

 

ری داناوان کارچاق‌کن است؛ یعنی کارها را رو به راه می‌کند؛ یعنی همیشه آدم‌هایی هستند که دست به کاری زده‌اند که نباید می‌زده‌اند و همیشه آدم‌هایی هستند که باید راهی پیدا کنند تا کسی از این کارها باخبر نشود. امّا کارچاق‌کن که نمی‌تواند سرِخود کار کند؛ باید تابعِ دیگری باشد و دیگری بیش‌ترِ وقت‌ها وکیلی‌ست که ظاهراً باید راه‌های قانونی را پیشِ پای موکّلانش بگذارد؛ امّا حقیقت این است که گاهی قانون هیچ راهی پیشِ پای‌شان نمی‌گذارد جز این‌که خود را تسلیم کنند و آماده‌ی انجامِ حُکمی عادلانه شوند.

پس طبیعی‌ست که این‌جور وقت‌ها وکلای زبده دنبالِ راهی باشند که موکّلانِ عزیزشان را به کفِ باکفایتِ قانون نسپارند و یکی از راه‌ها استخدامِ کارچاق‌کن‌هاست. کارچاق‌کن ظاهرش شبیه خلاف‌کارهای حرفه‌ای نیست؛ هرچند ممکن است ردّی از خشونت در چهره‌اش باشد، مثلاً جای زخمی کنارِ ابروها یا در پیشانی یا اصلاً چشم‌هایی که گاهی سرشار از خشونتند و خبر از کینه‌ای ازلی می‌دهند؛ کینه‌ای که انگار هیچ‌چیز جلودارش نیست و حتّا گذشتِ زمان هم که ظاهراً همیشه مرهمِ دردهاست نتوانسته چاره‌‌ای برایش بیندیشد.

با چنین هیبت و هیئتی‌ست که ری داناوان را می‌شناسیم؛ مردِ مصمّم و حرفه‌ایِ رازداری که اگر به حرف بیاید دنیا زیر و زبر می‌شود؛ امّا حرفه‌ای‌ها همیشه سکوت را به گفتن ترجیح می‌دهند و خوب می‌دانند کلمات چه‌قدر دردسرسازند و هر کلمه‌ای که به زبان بیاید و رازی برملا شود آسمان را به زمین می‌رساند.

بااین‌همه خشونت تنها اسلحه‌ی ری داناوان نیست؛ خشونت هم راهی‌ست برای رسیدن به هدف؛ مثل همان هفت‌تیری که گاه و بی‌گاه در دستش جا خوش می‌کند؛ گاهی به نشانه‌ی تهدید و گاهی به‌عنوان تنها راهی که می‌شود از خود دفاع کرد. گاهی با کلمات نمی‌شود دیگری را مجاب کرد. گاهی فقط هفت‌تیر است که دیگری را سرِ جایش می‌نشاند و هفت‌تیر همیشه خطرناک است؛ مثلِ گلوله که همیشه بد است و زندگی را در لحظه از آدمی می‌گیرد.

همیشه چیزهایی هست که باید از دیگران پنهانش کرد و گستره‌ی دیگران گاهی حتّا نزدیک‌ترین آدم‌ها را در بر می‌گیرد؛ این است که ری داناوان همیشه چیزهایی را از همسرش پنهان می‌کند؛ چیزهایی را که بهتر است نداند و این ندانستن گاهی انگار به سودِ آدمی‌ست بی‌آن‌که خودش بداند.

زندگی برای اَبی داناوان درست از لحظه‌ای سخت می‌شود که سر از چیزهایی درمی‌آورد که نباید؛ چیزهایی که در شمارِ رازهای ری داناوان است و یکی از این چیزها سر درآوردن از کسب‌وکارِ اوست؛ این‌که ری داناوان چه می‌کند؟ کجا می‌رود؟ شغلش چیست و این‌همه ثروت و سرمایه را از کجا آورده؟

امّا رگه‌های خشونتی که در وجودِ ری داناوان هست ارثِ پدری‌ست؛ پدری که خودِ ری داناوان مقدّماتِ دستگیری و زندانی‌ شدنش را سال‌ها پیش فراهم کرده تا همه‌ی عمر را دور از بچّه‌هایش بگذراند؛ جایی که بچّه‌ها از آسیب‌های همیشگی‌اش در امان باشند. چه توقّعی می‌شود از پدری داشت که خانواده را رها می‌کند و عیش و طرب را به بچّه‌های خود ترجیح می‌دهد؛ بی‌اعتنا به این‌که بچّه‌ها در غیابش چه می‌کنند و چه سوداها که در سر می‌پرورانند؟

همین است که یکی از بچّه‌ها می‌رود بالای بام و خودش را پرت می‌کند از بالا؛ دختری که دیگر این زندگی را دوست نمی‌دارد. وضعیتِ برادرها هم از این بهتر نیست. همه گرفتارند و هر کسی گرفتارِ چیزی. همین چیزهاست که ری داناوان را مدام مصمّم‌تر از پیش می‌کند؛ انگار فکر می‌کند بارِ زندگیِ همه‌ی خانواده‌ را گذاشته‌اند روی دوشش و آدمی مگر چه‌قدر توان دارد و چه‌قدر می‌تواند از پسِ همه‌چیز بربیاید؟

وقتی نمی‌شود همه‌چیز را مثلِ روزِ اوّل کرد و وقتی نمی‌شود خاطره‌های تلخِ گذشته را فراموش کرد فقط انتقام است که به کار می‌آید و گاهی فقط انتقام است که آدمی را به زندگی امیدوار می‌کند؛ فکر کردن به این‌که ممکن است روزی به‌جای حل کردنِ مسأله‌ای که همه‌ی این سال‌هایش را نیست‌ونابود کرده صورتِ مسأله را پاک کند؛ یعنی آدمی را از سرِ راه بردارد که زندگی‌اش را تباه کرده و تباه کردنِ زندگی انگار گناهی نیست که بشود آن‌را بخشید و ری داناوان اگر کاری می‌کند و حرفی می‌زند برای فکر نکردن به این چیزهاست؛ به این زندگیِ خودش را از کودکی تباه کرده‌اند و حالا که پدر است باید از بچّه‌هایش مراقبت کند که دیگران زندگی‌شان را تباه نکنند.

امّا در همیشه بر یک پاشنه نمی‌چرخد و آدمی به همه‌ی چیزهایی که طلب می‌کند نمی‌رسد.

ری داناوان

 ـــــ عنوانِ یادداشت نامِ فیلمی‌ست ساخته‌ی فردین صاحب‌الزمانی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢


La Nuit

 
 
 
شب چه ارتفاعِ غریبی دارد این‌جا که ایستاده‌ایم. آفتاب که نیست. ساعت‌هاست. چراغ هست. خیابان بدونِ چراغ ممکن نیست. مثلِ آدمی که بدونِ شب ممکن نیست.
  
ــ چرا کنار نیامد؟
 
کمک نمی‌کند این رفتن. شک می‌کند به رفتن. می‌ایستد. شروع می‌کند. تمام نمی‌شود. صاعقه می‌شود. می‌سوزد. می‌سوزاند. رها نمی‌شود از تن. از ماندن.  ایستادن. شروع می‌کند به رفتن.
 
ــ چرا کنار نیامد؟
 
از کجا به این‌جا رسیده صدایش؟
 
ــ همیشه که شب نیست. 
ــ روز هم شب است. 
ــ مثلِ قدم زدن در پیاده‌رو؟
ــ پیاده‌رو هم شب است.
 
می‌بینی؟
 
ــ چیزی برای شنیدن نیست؟
ــ همین کلمات.
 
چه‌کسی گفته بود از شب؟ سه بار. با صدای بلند. شب چه ارتفاعِ غریبی دارد. می‌گویم شب. می‌گوید شب. صدا می‌کنم شب. جواب می‌دهد شب. سکوت می‌کنم شب. سکوت می‌کند شب.
 
ــ شب که تمامی ندارد.
ــ هنوز بیداری؟
ــ خواب که نداریم.
ــ چرا کنار نیامد؟ 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢


Vivre Sa Vie

 

 

ــ آفتاب نیست؟

ــ سایه در کوچه است.

ــ راه از کوچه می‌گذرد؟

ــ برای گذشتن از کوچه باید این سایه را دید.

 

راه رفته است. مثل غروب. آفتاب هم. مثل من.

 

ــ کجاست پس؟

ــ رسیده شب. تمام شده روز. ادامه دارد حالا. شلوغ نیست کوچه. خلوت است. مثل من.

ــ این صدای رودخانه نیست؟

ــ ماه را نمی‌بینی؟

 

گفتم همیشه همین ساعت است. گفتم همیشه همین‌جاست. یک جای دنج. در سکوت.

 

ــ گوش کن:

دو چشم بسته‌ی من رو

صدای خسته‌ی من رو

کسی باور نداره

کسی باور نداره.

 

ادامه دارد خیال. مثلِ همیشه. نگاه می‌کند. خیره می‌شود. فکر می‌کنی به خیال. تمام نمی‌شود. شب ممتد است. ادامه‌دار.

 

ــ و روز؟

ــ نیامده هنوز.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٧ آبان ۱۳٩٢


La Notte

 

 

ــ در چشم‌های شب زُل زدن.

ــ شب که چشم ندارد.

ــ حالا ندارد؛ قبلاً داشت.

ــ کجا رفته پس؟ چشم‌هاش کجاست؟

ــ همین خطّ سفید را ادامه بده. می‌رسی به شب. بعد زُل بزن به چشم‌هاش.

ــ دوباره گفت چشم‌های شب.

 

همیشه محدود است. همیشه مشغول است. هر بار به چیزی. خیابان همین است. بستگی ندارد به شب. روز هم همین است. خانه به خانه هم که بگردید همین است. نام ندارد. نام‌ها همه محوند. بستگی به هیچ‌چیز ندارد. نه درخت‌های این خیابان که این‌وقت سال خشک‌اند نه این خطّ سفید روی آسفالت. همین خطّ سفید. آشناست. نه؟

 

ــ شب ادامه دارد در خیابان.

ــ درد همین است. آدم از درد می‌میرد.

ــ درد کجاست؟ این شب است.

ــ آدم به آدم فرق می‌کند. شب به این آدم که می‌رسد درد می‌شود. می‌گویی نه از خودش بپرس.

ــ خودش که نیست. هست؟

ــ نیست. درد بُرده این آدم را. شب بوده اوّلش. بعد درد شده.

 

نمی‌شود. من اصلاً چه‌طور بگویم این اسم را. این‌طور نمی‌شود که. درست نیست. همیشه همین‌طور می‌شود. خراب می‌شود. دست دراز می‌کنی و می‌بینی نیست. چشم‌ باز می‌کنی و می‌بینی نیست. نیست دیگر. نبوده شاید. هیچ‌وقت.

 

ــ خواب دیده‌ای؟

ــ خواب دیده‌ام.

 

سه بار بگو شب. سه بار با صدای بلند بگو شب.

شب. شب. شب.

شب ادامه دارد در خیابان. شب از پنجره داخل می‌شود. شب ادامه دارد در من. این‌جا. شب هست. همیشه هست.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢


Seuls les anges ont des ailes

 

 

صبح خلاصه می‌شود در سکوتِ خانه این وقتِ صبح. خیال می‌کنی فروردین است. اردی‌بهشت. بهار است هنوز. صندلی را گذاشته‌ای رو به آفتاب. هنوز مانده تا گُل‌های قالی در آفتاب غرق شوند. خیال می‌کنی پنج‌شنبه است. اردی‌بهشت. عصر. رفته‌ای قدم بزنی که می‌رسی به رودخانه. خیال می‌کنی سه‌شنبه است. هنوز دی نیست. آخر آبان. رفته‌ای به تماشای تابلوهای رنگارنگ. شبْ بیرونِ در چشم‌به‌راه است.

ــ کجا رفته بودی؟

گوش می‌کنم. صدای نَفَس‌های مادری در خواب. خیال می‌کنم اسفند. خیال می‌کنم اردی‌بهشت. خیال می‌کنم کافه‌ای که همیشه خلوت است. همیشه دو صندلی برای نشستن دارد.

ــ کجا رفته‌ بودی؟

صبح خلاصه می‌شود در تو. همیشه بهار است تابستان.

ــ خیال می‌کنی نمی‌بیندش؟

ــ سرش به کتاب گرم است.

ــ بالا را نمی‌بیند؟

ــ می‌بیند؟

ــ حواست نیست. خیال می‌کنی نیست. هست. همان‌جاست که بوده. همان‌جور که لم داده. آرام. خواب می‌بیند اردی‌بهشت را.

نوشته است حاملانِ عرش‌اند.

می‌خواند حاملانِ عرش‌اند.

کتاب را نمی‌بندد. بالا را می‌بیند. بهشت در یک‌قدمی‌ست.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢


Plein soleil

 

 

کسی نیست. آفتابِ این سه‌شنبه مشکوک است. در راه درخت نیست. رودخانه نیست. دیوار نیست. سایه هست. کمی جلوتر از این‌جا. به دیوار فکر می‌کنم این‌جا که ایستاده‌ام. دیوار اگر بود پناهِ دست بود. به رودخانه فکر می‌کنم این‌جا که ایستاده‌ام. رودخانه اگر بود آفتابِ این سه‌شنبه این‌همه مشکوک نبود. هنوز مانده تا برسیم به رودخانه. چند کوچه بالاتر است. انتهای کوچه. خاطره‌‌ها چه پُررنگ می‌شوند در آفتابِ این سه‌شنبه.

ــ گوش می‌کنی؟

ــ چرا رودخانه باید از این کوچه بگذرد؟

ــ همیشه نیمکتی برای نشستن هست.

ــ ساعتِ بازیِ بچّه‌هاست.

ــ قرارِ ما همیشه همین ساعت است.

ــ دلم برای پاییز تنگ شده.

ــ گاهی آدم دلش نمی‌خواهد.

ــ خیال می‌کنی.

ــ گاهی آدم به رودخانه فکر می‌کند.

ــ همین نیمکت است. روبه‌روی سُرسُره.

ــ گاهی آدم به رفتن فکر می‌کند.

ــ چرا فکر می‌کند؟ چرا نمی‌رود؟

می‌رود. به درخت خیره می‌شود و می‌رود. آفتاب عمود می‌تابد و می‌رود. سایه در کوچه کش می‌آید و می‌رود. گیج می‌شود. چه آفتابِ داغی. می‌گوید متأسفم. چشم به رودخانه می‌دوزد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢


La chambre verte

 

 

... نوشته بود همیشه انگار پیِ کلماتی می‌گردیم که به درخت‌ها چسبیده‌اند. آفتاب که می‌زند کلمات را زیر برگ‌ها پیدا می‌کنیم. نوشته بود کلمه.

نوشته بود کلمات. یکی نیست که. کنار هم می‌نشینند و زیاد می‌شوند.

نوشته بود پست‌چی که در می‌زند نامه رسیده است. نامه که می‌رسد انگار معجزه‌ای اتّفاق افتاده. انگار معجزه‌ای تکرار شده. انگار حرف زدن فایده‌ای ندارد. بی‌حاصل است. مثل سرزمینی که دیگری گفته.

نوشته بود نامه‌ها مقدّس‌اند. نوشته بود شجاع‌اند. نوشته‌ بود سرگردان‌اند. نوشته بود پریشان‌اند.

این‌ها را نوشته بود. بعد اضافه کرده بود زندگی بدونِ این‌ها تکّه‌تکّه می‌شود.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢


minute de vérité

   

آفتاب این ساعت نیست. نور هست ولی آفتاب نیست. میز همیشه همین‌جاست. پایینِ پنجره. پنجره باز می‌شود به کوچه. خلوت است این ساعت. مثل چند ساعت پیش. یا دیروز. کتاب‌ها روی میز است. لپ‌تاپ هم هست. دفترچه‌ی قرمز هم. خانه هم ساکت است. مثل کوچه. مثل چند ساعت پیش.

کتاب را برمی‌دارم. دوباره می‌خوانمش. این‌بار دقیق‌تر. انگار بهتر بفهمم این حرف‌ها را: زندگی صف منظّمِ اشباح است و خدا می‌داند چرا وقتی در آغوش می‌گیریم‌شان این‌قدر دل‌تنگیم. چرا وقتی تماشای‌شان می‌کنیم، وقتی می‌روند تا به سایه‌ها ملحق شوند، این‌قدر غم داریم.

مکث می‌کنم. از نو می‌خوانم. صفحه‌ای دیگر: می‌گویند این‌طور زندگی می‌کنیم و فشاری بی‌حد ما را به عقب هُل می‌دهد. می‌گویند قصّه‌نویس‌ها نمی‌فهمند که این چیزها یعنی چی؛ که اسیرِ تارهای‌شان می‌شوند. می‌گویند این‌طور زندگی می‌کنیم. همین‌قدر در فشار.

از پنجره آدمی پیداست. در پیاده‌رو. ورق می‌زنم: داریم شفّاف می‌شویم. ابرها هم زیاد می‌شوند. تاریخ ــ همه‌ی تاریخ ــ پشتِ این پنجره است. چه فایده‌ای دارد فرار؟

دیر است. به کار باید رسید.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢


Les quatre cents coups

 

 

 

ـ می‌بینی این خیابان را؟ پُر از آفتاب تابستانی.

ـ آفتاب همیشه هست. همیشه می‌مانَد.

بعد سر زدن به کوچه‌ی رنگ‌پریده‌ای که سال‌هاست کسی سراغش نرفته. درها همه رنگ‌پریده‌اند. رنگ‌ها در آفتاب پریده‌اند. در کوچه‌های رنگ‌پریده می‌شود گُم شد.

زیبایی رنگ‌پریده است در این عصر تابستانی.

ـ یک روز آدمی در این کوچه چشم باز کرد و آفتاب را دید. زیر آفتاب نفس کشید. قدم زد. و مُرد.

ـ تو می‌شناختی‌اش؟

آدم گاهی احتیاج دارد به کوچه‌ای رنگ‌پریده. احتیاج دارد به تماشای درهای رنگ‌پریده. گاهی احتیاج دارد به گُم شدن. نگاه می‌کند به خیابان و می‌گوید نمی‌شود. می‌گوید همین است که هست ولی نمی‌شود.

ـ چرا غروب نمی‌رسد امروز؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢


مادلین... مادلین عزیز...

 

 

... جاناتان لامپرور، سرآشپز سابق و رستوران‌دارِ امروز، به‌جای آن‌که وقتش را در آشپزخانه صرفِ غذاهای رنگ‌ووارنگی کند که لذّتِ زندگی را برای دیگران دوچندان کند، هوسِ کارآگاه‌بازی به سرش می‌زند و پا در کفشِ دختر گل‌فروشی به اسم مادلین گرین می‌کند که در همه‌ی این سال‌ها رازی را از دیگران پنهان کرده و اصلاً مسیر زندگی‌اش را تغییر داده.

همه‌چیز از یک اتّفاق شروع می‌شود؛ یک تصادف؛ دو آدم که در فرودگاه به هم می‌خورند و کیف و تلفن‌های همراه و باقی متعلّقات‌شان روی زمین می‌افتد. طبیعی‌ست عصبانی شوند. طبیعی‌ست به هم بپرند. طبیعی‌ست که در همچه موقعیتی تلفن‌های همراه‌شان جابه‌جا شود. هریک گوشی دیگری را برمی‌دارد و با خود می‌برد. دو گوشی مثل هم.

سر درآوردن از رازِ دیگران؟ مسأله این نیست؛ وسوسه این است و جاناتان و مادلین رمانِ دستِ سرنوشت هم سخت گرفتار این وسوسه‌اند. کیلومترها دور از هم، هر یک در گوشی دیگری به جست‌وجوی رازها برمی‌آیند و دست آخر رازی مشترک را کشف می‌کنند و حقیقتی را آشکار می‌کنند که نشان می‌دهد حقیقت همیشه آن چیزی نیست که می‌بینیم و همیشه چیزهایی هست که نمی‌دانیم و چیزهایی هست که نمی‌بینیم و همیشه همین چیزهاست که حقیقت نام دارد.

نمی‌دانم اگر جاناتان لامپرور سرآشپز نبود و از همان ابتدای داستان روی این جنبه‌ی زندگی‌اش تأکید نمی‌شد باز هم دستِ سرنوشت را همین‌قدر دوست می‌داشتم یا نه، امّا با عنایت ویژه‌ی جنابِ جاناتان به آشپزی و تأکید روی این نکته که سرآشپزهای فرانسوی (شِف‌ها) به چشم فرانسوی‌ها هنرمند محسوب می‌شوند، او هم مثل یک هنرمند دست به آفرینش می‌زند و این‌جاست که شباهت‌های آشپزی و کارآگاهی هم کم‌‌کم آشکار می‌شود.

دستِ سرنوشت، قطعاً، جذّاب‌ترین داستانی‌ست که این روزها خوانده‌ام؛ داستانی کاملاً معاصر و از این نظر، گاهی، یادآور مجموعه‌ی تلویزیونی شرلوک است که همه‌ی وسایل و متعلّقاتِ دنیای معاصر را به خدمت می‌گیرد تا جذّابیّتِ داستانِ کارآگاهی را دوچندان کند.نتیجه؟ من خیال می‌کنم عالی‌ست.

 

دستِ سرنوشت [رمان]

گیوم موسو

ترجمه‌ی عبّاس آگاهی

جهانِ کتاب

۲۲۰ صفحه ــ ۱۰۰۰۰ تومان

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢


La Notte

 

… گفتم این کوچه را که دستِ چپ بپیچیم می‌رسیم به آن خیابانِ پنج‌شنبه‌ها و می‌رسیم به آن کتاب‌فروشیِ کهنه‌ای که از دور همیشه تعطیل است. کسی که در کوچه نبود. فقط ما دو تا بودیم که بی‌حرف می‌گذشتیم و چشم‌مان به جوب آب بود که پُرآب‌تر از همیشه بود این‌وقتِ شب. نور هم نبود در کوچه. چراغ‌ها همه خاموش بود. ماه هم نبود. ستاره‌ای فقط آن دورها برق می‌زد. دورتر از آن بود که حتّا پیش پای‌ ما روشن شود. کوچه تمامی نداشت. قدم می‌زدیم و صدای جوب بلندتر می‌شد. گفتم این کوچه‌ی دستِ چپ که می‌رسید به آن خیابانِ پنج‌شنبه‌ها. ولی نرسیده بود. ما هم نرسیده بودیم و هنوز کنار جوب بودیم و صدای جوب بلندتر شده بود. سر بلند کردم و دیدم آن ستاره هم دورتر شده است. گفتم این خیابان کجاست پس؟ گفتم انگار گم شده‌ایم در کوچه‌ای که راه ندارد به خیابانِ پنج‌شنبه‌ها.

ـ کجاست خیابانِ پنج‌شنبه‌ها؟

ـ از این کوچه که بگذریم می‌رسیم بهش.

ـ پس همین‌جور باید رفت.

ـ ولی گم شده‌ایم همین‌جور.

کوچه جای گم شدن نیست. جای رفتن است. گفتم حتماً این کوچه را بسته‌اند. یا ادامه‌اش داده‌اند. این کوچه می‌رسید به آن خیابان. می‌رسید به آن کتاب‌فروشی.

ـ ولی ما به خستگی رسیده‌ایم فقط. تاریکی هم که ممتد است.

ـ کجاییم ما؟


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢


La Vie matérielle

 

 

گفتم امروز را صرفِ تاریخ باید کرد. مثلِ جمعه‌ای که چند هفته پیش بود. مثلِ شنبه‌ای که شبیه همان جمعه بود. مثلِ روزهایی که آفتاب دیر غروب می‌کند. کتاب را باز کردم:

«هشت عدد تیهو و کبک من زدم. اغلب روی هوا زدم. امروز بسیار بسیار خوب تفنگ انداختم. دو تیهو روی هوا. یکی با این لوله، یکی با آن لوله زدم.»

گفتم امروز شبیه همان جمعه است. آفتاب هنوز در آسمان است. عمود می‌تابد. ورق زدم:

«کبکِ زیادی من ندیدم، امّا مردم شکار کردند. من نزدم، نه با قوش گرفتم، بادِ بدی می‌آمد. نشستم روی تپّه انار خوردم. چای می‌خوردم تماشا می‌کردم.»

عصر هم که می‌شود آفتاب می‌ماند. پُررنگ‌تر حتّا. ورق زدم:

«من هم بداحوال متّصل بینی پاک می‌کردم... به‌مرور الی جاجرود هفت عدد تیهو زدم... سردرد، زکام، سست، چیزِ غریبی شده بودم. غدقن شد کسی شکار نکند.»

ماگِ سفیدِ حلزونی را پُر از چای کردم. گوشه‌نشینی در این ساعتِ عصر. ورق زدم:

«احوالم باز خوب نبود. گلو و غیره درد داشت. سرِ ناهار دو سه عکس انداختیم.»

چای داغ است. مثلِ آفتاب در آسمانِ عصر. آخرین جمله‌‌ی امروز را می‌خوانم و کتاب را می‌بندم:

«گلویم باز درد می‌کرد... کنارِ رودخانه چادرِ عکس زده شد. دو سه صورت انداختیم.»

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢


Détruire dit-elle

 

 

... کتاب را گذاشته روی میز. کنارِ قابِ عکس. تکیه داده به صندلی. بعد خیره مانده به عکس. چشم‌ها درشت بوده‌اند. مثلِ همیشه. بعد چشم‌ را بسته که چیزی نبیند. امّا چشم‌ها را هنوز می‌دیده. همان‌قدر درشت. سر را چرخانده رو به کتاب‌خانه. فنجان هنوز همان‌جا بوده. جای دیروز. عالی‌جناب هم در فنجان. دست‌به‌کمر ایستاده بوده. انگار بگوید خب بعد از این چی. از جا بلند شده. روبه‌روی فنجان ایستاده. پنجمین کتاب را از سمتِ راست برداشته. با صدای بلند خوانده. حرفِ چشم‌ها بوده این‌جا هم. کتاب را بسته. گذاشته همان‌جا. کنارِ عالی‌جناب...      


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢


پیشنهادِ کتاب‌؟

پیشنهادِ کتاب‌؟ پیشنهاد وقتی معنا دارد که کتاب را خوانده باشیم و درباره‌اش فکر کرده باشیم. پس این فهرست را به چشمِ کتاب‌های کنج‌کاوی‌برانگیزی ببینید که خواننده‌ای معمولی را به ورق زدن و ای‌بسا خواندنِ چند صفحه‌ واداشته‌اند. کتاب‌هایی که در نمایش‌گاه دیده‌ام و بعد از این قطعاً خوانده می‌شوند. حتماً کتاب‌های دیگری هم بوده که ندیده‌ام؛ بس‌که نمایش‌گاه شلوغ بود و هوا کم بود و دم داشت و گرم بود... 

١. ذهنِ روسی؛ آیزایا برلین؛ ترجمه‌ی رضا رضایی؛ نشر ماهی؛ ١٨۵٠٠ تومان 
٢. فلسفه‌ی هنر؛ ژان لاکست؛ ترجمه‌ی محمّدرضا ابوالقاسمی؛ نشر ماهی؛ ٧٠٠٠ تومان
٣. هنر معاصر؛ جولیان استالابراس؛ ترجمه‌ی احمدرضا تقاء؛ نشر ماهی؛ ٨٠٠٠ تومان
۴. آواز بی‌ساز؛ کنت هریف؛ ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت؛ نشر ماهی؛ ١۴٠٠٠ تومان  [رُمان]
۵. تاریخِ چوگان در ایران و سرزمین‌های عربی؛ آذرتاش آذرنوش؛ نشر ماهی؛ ١۴٠٠٠ تومان
۶. معیارِ نقد، معماریِ نقد ١؛ سعید عقیقی؛ انتشاراتِ سازمانِ فرهنگی هنریِ شهرداریِ اصفهان؛ ١٠٠٠٠ تومان
٧. گُلف روی باروت؛ آیدا مرادی آهنی؛ انتشاراتِ نگاه؛ ١٨٠٠٠ تومان  [رُمان]
٨. من می‌روم؛ ژان اشنوز؛ ترجمه‌ی قدسیه قاسمی؛ نشر قطره؛ ٨٠٠٠ تومان  [رُمان]
٩. ژانرهای سینمایی از شمایل‌شناسی تا ایدئولوژی؛ بری کیت گرانت؛ ترجمه‌ی شیوا مقانلو؛ نشر بیدگل؛ ٨٠٠٠ تومان
١٠. بودن با دوربین ـ کاوه گلستان: زندگی، آثار و مرگ؛ حبیبه جعفریان؛ حرفه هنرمند؛ ١٢٠٠٠ تومان
١١. از مزرعه؛ جان آپدایک؛ ترجمه‌ی سهیل سمّی؛ انتشاراتِ ققنوس؛ ٧٠٠٠ تومان  [رُمان]
١٢. چطور زندگی کنیم: زندگی مونتنی در یک سئوال و بیست جواب؛ سارا بیکوِل؛ ترجمه‌ی مریم تقدیسی؛ انتشاراتِ ققنوس؛ ٢۵٠٠٠ تومان
١٣. گفتگو با وودی آلن؛ اریک لاکس؛ ترجمه‌ی مازیار عطاریه؛ نشر شورآفرین؛ ٢۴٠٠٠ تومان
١۴. هنر ناپیدایی؛ آنیتا دسای؛ ترجمه‌ی شیرین معتمدی؛ انتشاراتِ مروارید؛ ۵۶٠٠ تومان [داستان]
١۵. عکاسی و سینما؛ دیوید کمپنی؛ ترجمه‌ی محسن بایرام‌نژاد؛ نشر مرکز؛ ٨٩٠٠ تومان
١۶. مهرجویی: کارنامه‌ی چهل ساله؛ مانی حقیقی؛ نشر مرکز؛ ١٧٩٠٠ تومان
١٧. بنفش‌تر از خود با خیابان‌های خاموش؛ محمدرضا اصلانی؛ انتشاراتِ مروارید؛ ۴٧٠٠ تومان [شعر]
١٨. مدرک؛ آگوتا کریستف؛ ترجمه‌ی اصغر نوری؛  انتشاراتِ مروارید؛ ٨۵٠٠ تومان  [رُمان]
١٩. باغِ سیمانی؛ ایان مک‌ ایوان؛ ترجمه‌ی وحید روزبهانی؛ نشر آموت؛ ٧٠٠٠ تومان  [رُمان]
٢٠. مسافر شبانه؛ ماوریتزیو ماجانی؛ ترجمه‌ی اثمار موسوی‌نیا؛ نشر افسونِ خیال؛ ٨۵٠٠ تومان  [رُمان]

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢


چرا این شعر را به‌خاطر داشت؟ چرا؟

 

 

... به خانه که برمی‌گردی خسته‌ای. می‌روی برای خودت چای بریزی که چشمت به کتاب می‌افتد. کاغذِ کوچکی که جا خوش کرده در کتاب. کاغذ را بیرون می‌کشی.

می‌خوانی:

چرا این شعر را به‌خاطر داشت؟ چرا؟

می‌نشینی و ادامه می‌دهی:

باید چیزی را انتخاب کنی که در لحظه‌ی حال واقعی و بلادرنگ قرار دارد، و به خودت بگویی: در این‌جا ــ و ــ اکنون، در این‌جا ــ و ــ اکنون. «کجا هستم؟»، «در این‌جا.»، «چه موقعی‌ست؟»، «اکنون.» یک شیئ یا شخص انتخاب کن. هر شخصی که باشد. «در این‌جا و اکنون شخصی را می‌بینم.»، «در این‌جا و اکنون مردی را می‌بینم.»، «در این‌جا و اکنون مردی را می‌بینم که روی صندلی نشسته است.»، مثلاً مرا انتخاب کن. نگذار ذهنت آشفته شود. «در این‌جا و اکنون مردی را می‌بینم که پیراهنِ نخی پوشیده.» باید این حیطه را تنگ‌تر کنی، به‌ این ترتیب که هر دفعه یک فقره را حذف کنی، و نگذاری قوّه‌ی تخیّلت به هر طرفی سیر بکند. در زمانِ حال باش. السّاعه، آن، لحظه‌ی حال را بچسب.»

نگاهی به چای می‌اندازی. به ماگِ سفید. به حلزونی که انگار فوجی یاما را به یاد آورده. به این‌همه سفیدی که حلزون را در بر گرفته.

ساعت چند است؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢


یاد است که می‌‌حَجَرَد...

 

 

... می‌شکند. ناگهان می‌شکند. تنهای تنهاست که برمی‌گردد.

در راه Femmes...Je vous aime را می‌خواند که اشک حمله می‌کند. اشک هم که بی‌دلیل نیست. همیشه دلیلی هست. چیزی. کسی. حرفی که باید می‌زده. حرفی که گفتنش را به تعویق انداخته.

یادِ نوشته‌ای می‌افتی. یادت می‌افتد به سطرهای آخرِ نوشته‌ای. یادِ آن کلماتی که فراموش نمی‌شوند. زن که برای شکستن نیست. برای دوست داشتن است. برای بوسیدن. می‌بینی اشک جای خواندن را می‌گیرد. می‌بینی می‌شکند. ناگهان می‌شکند. لال می‌شوی.

فکر می‌کنی به نامش. موریل. موریل. موریل...      

 

À perdre la raison, Réalisation: Joachim Lafosse 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢


تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟

 

 

 

تمامی ندارد. همیشه هست. گاهی خودش خسته می‌شود. بعد می‌رود ناپدید می‌شود. امّا تحمّلِ دوری برایش سخت است. برمی‌گردد. بازی از نو. امسال می‌شود ده سال. تابستان می‌شود ده سالگیِ این‌ هم‌نشینی. جدّی نبود اوّلش. گاه و بی‌گاه بود و بعد ناپدید می‌شد. مثلِ این سال‌ها. بعد یک‌بار برگشت و ماند. درد است دیگر. وقتی بماند از پا می‌اندازد آدم را. از پا هم انداخت. بیست‌وچند روز روی تختِ بیمارستان‌ها. بعد هم که استراحتِ مطلق در خانه. شش سال بعدش از نو پیداش شد. بازی از نو. آشنای قدیمی بود حالا. آشناتر. ماند و از پا انداخت. بعد دوباره ناپدید شد تا امسال. حالا دوباره آمده است. درد است دیگر. از پا می‌اندازد. حس می‌کنی نیمی از تَنَت نیست. بودنش را می‌بینی ولی نیست. جایش را می‌دهد به درد. بعد تن می‌دهی به بودنش. هست. همان همیشگی. انگار همیشه بوده. جای این چهار سال را که نبوده پُر می‌کند. نه این‌که نبوده. سر می‌زده فقط. حالا ولی برگشته. مثلِ ده سالِ پیش. مثلِ چهار سالِ پیش. بیش‌تر باید دراز کشید. سخت است نشستن. وقتی‌ست برای بیش‌تر خواندن. برای بیش‌تر دیدن. درد است دیگر. تمامی ندارد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢


حالی که دیگر گذشته است...

 

 

... رفته‌ای قدم بزنی در خیابانِ پنج‌شنبه‌ها ولی همه‌ی راه را به آخرین جمله‌های رمانی فکر کرده‌ای که سه سال پیش خوانده‌ای و نمی‌دانی چرا در این عصرِ بهاری باید آخرین جمله‌های رمانی را که سه سال پیش خوانده‌ای در ذهن بسازی و حواست به شلوغیِ خیابانی نباشد که دو هفته قبل به کوچه‌ی متروکی شبیه بوده که در خواب دیده‌ای و آن‌قدر می‌روی که نورِ آفتاب مدام کم‌تر می‌شود و فکر می‌کنی به آخرین جمله‌های رمان‌‌های دیگری که گوشه‌ی ذهنت مانده و فکر می‌کنی باید سری به کتاب‌خانه‌ات بزنی و کتاب‌ها را ورق بزنی و فکر می‌کنی به جای خالیِ رمانی که هیچ رمانی جایش را پُر نمی‌کند و بعد که می‌رسی خانه و لیوانِ چای را پُر می‌کنی و گوشه‌ای می‌نشینی یادِ آخرین جمله‌های رمانی می‌افتی که همه‌ی راه ذهنت را پُر کرده بوده و رمان را پیدا می‌کنی و می‌خوانی: می‌اندیشد وقتی آینده‌ای نیست امید به آینده چه ارزشی دارد و به خودش می‌گوید از حالا به بعد امیدش را از همه‌چیز می‌بُرد و فقط برای حال زندگی می‌کند؛ برای همین لحظه، این لحظه‌ی گذرا، حالی که الان هست و لحظه‌ی بعد نیست، حالی که دیگر گذشته است.

کتاب را می‌بندی.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢


ماهتابی‌ست که در آبِ روان می‌لرزد...

                

صورتِ خوبِ تو از لطف به جان می‌مانَد           

آن‌چه زیباتر از آن نیست بدان می‌مانَد                    

                                      

      ــــــ جلالِ طبیبِ شیرازی ــــــ           

                 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢


اوّل شخصِ مُفرد

 


... یکی از شب‌های خستگی‌ست که باید نشست گوشه‌ای که جای دنجی باشد و نور هم کم باشد و لیوانِ چای هم کنارِ دست باشد و بعد دفترهای سیاه و سرخِ همیشگی را روی زمین چید و کتاب‌های همیشه‌ورق‌خورده را روی زمین چید و چای نوشید و دست دراز کرد و کتابی از روی میزِ کوچکِ کنارِ کتاب‌خانه برداشت و با صدای بلند وَ هذا کِتابٌ لا رسالَهَ بَعده/ لَقَد ضَجَّ مِن شَرحِ المَوَدَّهِ کاتِبی را خواند و باید به آخرین نامه‌ها فکر کرد و به یاد آورد چه کلماتِ شگفتی دارند آخرین نامه‌ها و فکر کرد هر کلمه‌‌ی این نامه‌ها انگار تراکمِ احساسِ آدمی‌ست که این کلمات را در خیال آورده و کلمه‌ای را که خیال کرده بهتر است نوشته و باید آن وَ سَیلَ دُموعی بانتثارِ الکَواکِبِ را که حالا خوانده‌ای گوشه‌ای نوشت و فکر کرد چه داستانِ آشنایی‌ست داستانِ کتابی که صبح می‌خوانده‌ای و فکر کرد به مردِ آن داستان که همه‌ی روز را در خیابان‌ها چرخیده و یقه‌ی پالتوِ کهنه‌اش را بالا داده و به آن خیابانِ بلندبالای همیشه‌آشنا فکر کرده که آخرین خانه‌ی آخرین کوچه‌‌اش وعده‌گاهِ سال‌های دور بوده و حالا نیست و از خانه‌ای که آن‌جا بوده چیزی نمانده و فکر کرد به مردِ این داستان که راه را کج می‌کند و پا به کوچه‌ای می‌گذارد که سال‌هاست روی سنگ‌فرشش قدم نگذاشته و خوب می‌داند خبری از آن وعده‌گاه نیست و بعد که به جای خالیِ خانه‌ی محبوب می‌رسد روی تنه‌ی درختی که سال‌ها پیش بُریده‌اند می‌نشیند و لحظه‌ای به جای خالیِ خانه‌ای که نیست خیره می‌شود و بعد دست می‌برد به جیبِ پالتوِ کهنه و دنبالِ سیگاری می‌گردد که سال‌ها پیش همین‌جا گذاشته و هرچه می‌گردد خبری نیست و بعد یادش می‌آید سال‌هاست سیگار را کنار گذاشته و بعد یادت می‌آید داستانِ این مردِ مغموم را تا همین‌جا خوانده‌ای و ادامه‌ی داستان را گذاشته‌ای برای فردا صبح و دوباره کتابی را که دستت گرفته‌ای ورق می‌زنی و می‌خوانی وَ ما کانَ قَلبی غَیرَ مُجتَنِبِ الهَوَی/ فَدَلَّتهُ عَینی بالغُرورِ و دُلَّتِ و فکر می‌کنی به فیلمی که همه‌ی عصر را به آن فکر کرده‌ای و فکر می‌کنی به زنی که چشم‌های زیبایی داشت و مردِ فیلم اسیرِ همین چشم‌ها شده بود و اسیرِ همین نگاهِ بی‌اعتنا که مرد را نمی‌دید و مرد خیال می‌کرد هیچ‌کس را نمی‌بیند و خیال کرده بود زن چشم به افق دوخته و جایی را می‌بیند که دیگران نمی‌بینند و چشم‌به‌راهِ چیزی‌ست که دیگران نمی‌دانند و فکر می‌کنی چه آشناست این بی‌اعتنایی و انگار جای دیگری هم سراغ گرفته‌ای از این بی‌اعتنایی و کتاب را ورق می‌زنی و می‌رسی به تَمیسُ وَلَم تُحسِن إِلَیَّ بِنَظرَهٍ/ مَلَکتَ غِنیً لاتَکبُرَنَّ عَلَی فَقری و فکر می‌کنی چرا وقتِ خواندنِ سعدی در این ساعتِ شب باید این چیزها را به یاد بیاوری و فکر می‌کنی چرا همیشه وقتی این ساعتِ شب گوشه‌ای می‌نشینی و چای می‌نوشی و کتابی ورق می‌زنی این چیزها را به یاد می‌آوری و کتابِ سعدی را آرام می‌بندی و روی میزی کوچکی نزدیکِ کتاب‌خانه می‌گذاری و دراز می‌کشی روی قالی و خیره می‌شوی به سایه‌ای که آن بالا روی سقف تکان می‌خورَد...

 سقف؛ عکسی از استیو جورل 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢


C'est la vie

 

 

پارک شلوغ نیست این روزها. کسی هم اگر هست می‌شود ندیدش. نقابِ کلاه را انگار برای همین آفریده‌اند. صدایی هم اگر هست می‌شود نشنیدش. هدفُن را انگار برای همین آفریده‌اند. امّا پیرمردِ سالِ پیش را نمی‌شود ندید. همان است که بوده. همان‌قدر پیر. با همان چروک‌ها روی صورت. همان موهای سفید. یک دست سفید است. ریش و سبیلش هم. همان نیمکت. سیگاری در دست. روشن است سیگارش. ولی لب نمی‌زند بهش. سالِ پیش هم همین‌طور بود. می نشست و لب نمی‌زد به سیگار. هر بار که رد می‌شوم خاکستر است که قد می‌کشد. سکوت است فقط. چیزِ دیگری نیست. سالِ پیش هم نبوده. خیره است به جایی. چشم‌ها ثابتند انگار. سیگار که خاکستر شد می‌تکانَدَش. همان‌جا. کنارِ نیمکت. پَرتَش می‌‌کند تو چمن‌ها. یک ساعتی می‌نشیند. بعد می‌رود. انگار نبوده هیچ‌وقت. صدا تو هدفُن می‌گوید یاد است. می‌گوید باد است.  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها


سالِ نو مبارک

 

 

دارد می‌رود. ساعتی بعد که نه. چند دقیقه بعد. لحظه‌ای هست و بعد نیست می‌شود. جایش را می‌دهد به سالِ نو. تمام می‌شود. انگار که نبوده هیچ‌وقت. امّا همیشه چیزهایی هست. تمام نمی‌شود همیشه. سالِ نو هم که بیاید هست. کاری هم نمی‌شود کرد. همین‌طورهاست انگار. این‌جا که نشسته‌ام چشمم به کتاب‌هاست. از دور نگاه می‌کنم. عطف‌ها که درست نمی‌بینم. نوشته‌شان پیدا نیست از این‌جا. امّا می‌دانم هر کتابی چه نامی دارد. بس که روزها نزدیکِ این کتاب‌ها گذشته. با این کتاب‌ها. آخرین چای سال را ریخته‌ام. از این‌جا عکسِ کیشلوفسکی هم پیداست. در کتاب‌خانه‌ای که آن‌سوتر است. دورتر از این‌یکی. روزهای آبی‌ست. نشسته روی پلّه‌ها. فکر می‌کند. خیال می‌بافد. آینده را تصوّر می‌کند. هرچه هست حالِ من است انگار. فکر می‌کنم به ساعتی بعد. ساعت که نه. دقیقه‌ای. ساعتِ سعد است انگار. فکر کردن به آینده. خیال بافتن است البته. امّا آدم اگر خیال نبافد چه باید بکند؟ حقیقت از پا درمی‌آورد آدم را. پُتک است. می‌کوبد و لِه می‌کند. خیال است که می‌ایستد و پُتک را کنار می‌زند. آدم در فاصله‌ی حقیقت و خیال است که زندگی می‌کند. دلم خوش است به روزهای در راه. به خلوتیِ پارکی که دلم تنگ شده است برای پیاده‌روی و دویدن در آن. به موسیقی‌های غریبی که انگار برای چیزی دیگر ساخته شده‌اند. از این‌جا که نشسته‌ام عکسِ ژولیت بینوش هم پیداست. ژولیِ عزیزِ آبی. ژولیِ مغمومِ آبی. برگه‌های نُتِ پاتریس در دست. چشم‌های اولیویه خیره است به او. امّا ژولی انگار نمی‌بیندش. چشمش به نُت‌هاست. خاطره‌ی پاتریس است. یادگارش. خیال می‌کنم چه سالِ سختی بوده امسال. چه سخت شده در نبودِ پدر. پدر که رسمی‌ست. همیشه بابا بود. هنوز هم هست. همیشه چیزهایی هست که پاک نمی‌شود از ذهن. آخرین‌بار که بابا را دیدم. شب بود. آخرین‌بار که صداش کردم صبح بود. همین‌طورهاست دیگر. آدم است و یاد. سانتارکومارِ اوپانیشادها می‌گفت «یاد از هوا بالاتر است. یاد را از آدمی بگیر، دیگر نه می‌شنود، نه می‌اندیشد، و نه می‌فهمد. یاد را به او بازگردان، دوباره می‌شنود، می‌اندیشد، و می‌فهمد.» می‌شنوم. می‌فهمم. می‌اندیشم؟ نمی‌دانم. حالا که نباید به این چیزها فکر کرد. آخرین دقیقه‌هاست حالا. عکسِ بابا هم هست. روی میز. جایی که درست ببینمش. شیشه‌ی قاب را که پاک می‌کردم یادِ همان روز افتادم. دلم خوش است که بابا هم هست. همین‌جا. پیشِ ما. نشسته روی همین صندلی که آن‌ورتر است. لیوانِ چای در دست. خاطره می‌گوید. سال‌های دور نزدیک می‌شوند. احضارِ گذشته است خاطره. چای که تمام می‌شود همین‌جا می‌نشینم. نگاه می‌کنم به هفت‌سین. به گُل‌دان. چه دل‌نشین است. دوست‌داشتنی‌ست. باید آرام باشم. آرام‌تر. خیال می‌کنم جیزی به آرامش نمانده. از خودم می‌پرسم خوبی؟ و جوابِ خودم را آهسته می‌دهم. خوبم. آرام. می‌روم کنارِ میز. دست دراز می‌کنم. می‌رسم به گُل‌دان. چه خوب که هست. چه خوب که هستی. سالِ نو مبارک.  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱


Détruire dit-elle

 

 

سکوتِ محض است خانه. این اتاق بیش‌تر. انگار خودم هم نباشم. آفتاب از پنجره‌ها تا پای کتاب‌خانه رسیده. این‌جا نشسته‌ام. کتاب‌ها روبه‌روست. دوتا کتاب روی این میزِ کناری هست. هر دو نیم‌خوانده. چای و چندتا ساقه طلایی هم. محضِ احتیاط. لم دادن روی مبل و چشم‌ها را بستن. ساعت‌های بعدِ سردرد همیشه این‌جورهاست. سکوتِ محض. با چای و چندتا ساقه‌طلایی. دلم پیشِ کتاب‌خوانِ کوچکی‌ست که بالای کتاب‌ها نشسته. انگار خسته نمی‌شود از خواندن. دنیا در این کتاب‌ها خلاصه می‌شود. در کلمات. چشم‌ها را باز نمی‌کنم. 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها


دو روز

 

 

 

بازخوانی کتابِ نامه‌ها. رسیدن به این تکّه‌ از نامه‌ای به عزیزترین دوستش. «دوباره نمی‌نویسمت. هیچ‌وقت. کامل‌ترین و بزرگ‌ترین رمانی که نوشته‌ام تویی.» و خیال می‌کنم هیچ‌وقت مثلِ وقتی که این نامه را می‌نوشته به کلمات ایمان نداشته.

...

نامه‌ای دیگر. به عزیزترین دوست. روزی دیگری‌. امّا بیهودگیِ تقویم به وقتِ دل‌تنگی مضاعف است. ‌خیال می‌کنم آن روز در اتاقِ کارش تنها بوده. ابر در میانه‌ی آسمان بوده. از جایی که نشسته بوده ابر را دیده. قلم را زمین گذاشته. صفحه‌ی نیم‌نوشته را مچاله کرده و در سطل انداخته. از جا بلند شده. اتاق را با قدم‌ها اندازه گرفته. دوباره روی صندلی نشسته. کاغذِ سفیدی برداشته و برای عزیزترین دوست نامه نوشته. در سفر بوده آن روزها. دورتر از جزیره. جایی که آفتاب بوده. نوشته: «حالا قلبم شبیه خاکسترِ سیگارم است.»

بلند می‌شوم لیوانِ چای را پُر می‌کنم. دلم شکلات می‌خواهد امّا چای تلخ طعمِ بهتری دارد حالا.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها


شب

 

در راه است که آدمی به فکر می‌افتد. راه است که آدمی را به فکر می‌اندازد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها


آدمی به آن‌سوی اندوه می‌رسد...

 

 

... چهل روز که سهل است؛ چهل ماه و چهل سال هم بگذرد تازه می‌مانَد. داغ است دیگر. کهنه نمی‌شود. خاطره‌ای کافی‌ست که دنیا موج بردارد پیشِ چشم‌ها. یا عکسی که گذاشته‌اند آن گوشه. یا جمله‌ای که یکی می‌گوید. تازه است هنوز. مثلِ روزِ اوّل است. مثلِ همان ساعتِ اوّل است هنوز. همان‌قدر مَهیب. پاک نمی‌شود از ذهن. هست. همان‌جا که روزِ اوّل بوده. می‌دانی چهل روز گذشته. ایستاده‌ای جایی که چهل روز پیش آشنا نبوده برات. خوابِ این‌جا را هم نمی‌دیده‌ای. حالا آشناست این‌جا. اسمِ خیابان را از بَر کرده‌ای. قطعه را. ردیف را. سنگ را فردا می‌گذارند انگار. سنگ را که می‌گذارند یعنی باید باور کرد. امّا داغ است. کهنه نمی‌شود. تازه است هنوز. اوپانیشادها را از جیب درمی‌آوری. می‌دانی کدام صفحه باز می‌شود. همان است. می‌خوانی: آدمی به آن‌سوی اندوه می‌رسد. اتوبوس که می‌ایستد می‌بینی باران گرفته. همه‌چیز آشناست انگار...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها


چیزی به ساعتِ هشتِ صبح نمانده بود...

 

 

 

قهرمانِ ما فریادی کشید و سرش را در دو دست گرفت... افسوس، این همان چیزی بود که او از مدّت‌ها پیش احساس کرده بود.

 

آخرین سطرهای رمانِ همزاد: شعری پترزبورگی؛ نوشته‌ی فیودور داستایفسکی؛ ترجمه‌ی سروش حبیبی؛ نشرِ ماهی؛ زمستانِ ١٣٩١   

نامِ عکس مسافران است؛ کارِ دیوید براین.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱


Jeanne Moreau

 

 

JEANNE MOREAU: A LUMINOUS MEMORY

François Truffaut, 1979

The woman is passionate, the actress is passionately enthralling. If I imagine her at a distance, I do not see her reading a newspaper but a book

Jeanne Moreau doesn’t make you think of a flirtation but of love

Unlike so many actors and actresses who can’t manage to act except by means of conflicts and tensions, to the point of sometimes confusing “concentration” with those camps of sinister memory, Jeanne Moreau is at her best in a merry and tender working environment, which she does her bit to create and which she helps preserve even when there are powerful emotions to be projected. Generosity, ardor, complicity, comprehension of human fragility: all that can be read on the screen when Jeanne Moreau is acting

In all my twenty years of cinema, the filming of Jules and Jim, thanks to Jeanne Moreau, remains a luminous memory, the most luminous

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها


Le Quai des Brumes

 

 

زود بیدار شدن. در خانه‌ی خلوت قدم زدن. صدای نفس‌ها را گوش کردن. گوشه‌ای نشستن. کاری نکردن. گُل‌های قالی را شمُردن. دوباره قدم زدن. کوچه‌ی خلوت را تماشا کردن. ماگِ سفید را پُر از قهوه کردن. تکّه‌ای گاتا کَندن. دوباره گوشه‌ای نشستن. جرعه‌ای قهوه نوشیدن. گاتای خوش‌رنگ را تماشا کردن. قهوه نوشیدن. به یاد آوردن. دنیا پیشِ چشم‌ها موج برداشتن. به یاد آوردن. قهوه نوشیدن.

 

نامِ عکس شِرلی‌ست؛ کارِ سَم رایت. 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها


از این لحظه به بعد ــ باقی‌مانده‌ی زندگی‌ام...

 

 

 

از آن‌چه زندگان درباره‌ی مرگ می‌گویند شاید هیچ‌یک، هیچ ربطی به مرگ، آن‌گونه که مردگان آن‌را تجربه می‌کنند، نداشته باشد. از آن‌چه مردگان درباره‌ی مرگ می‌دانند حتّا ذرّه‌ای نیز قابلِ در ـ میان ـ گذاری با زندگان نیست. بر این شکافِ هولناک، تراژدی پُلی سست و شکننده از خیال بنا می‌کند.

*

تنها مردگان‌اند که شکلِ مردن‌شان را می‌دانند..

*

من باید بمیرم. مرگ هرچه هست، من باید آن‌را بشناسم (مرده هرچه باشد من باید آن بشوم) بنابراین من بی‌تاب‌ام، و آن‌چه محتوم و گریزناپذیر است به بی‌تابیِ من دامن می‌زند. گویی کسی چیزی در مُشت‌اش پنهان کرده و مرا به بازی گرفته و غرورِ من از این مسأله جریحه‌دار شده است.

*

این‌که مردگان فراسوی مرزهای خیال‌اند، آیا به این معنی‌ست که آن‌ها اصلاً هیچ‌ کجا نیستند؟

*

از این لحظه به بعد ــ باقی‌مانده‌ی زندگی‌ام...

 

هوارد بارکر؛ مرگ، آن یگانه و هنرِ تئاتر؛ ترجمه‌ی علیرضا فخرکننده، انتشاراتِ گامِ نو، ١٣٨٩ 

 

عکس‌های فیلمِ تولّد؛ ساخته‌ی جاناتان گِلِیزِر؛ براساسِ فیلم‌نامه‌ی ژان‌کلود کاری‌یر.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱


زنده‌ایم در حوالیِ زندگی ــ‌ تکّه‌ای از یک شعرِ محمود درویش

 

 

...

و بی‌اختیار

کلماتِ فیلسوف را تکرار کردند:

مرگِ ما بی‌معناست

ما هستیم

پس مرگ نیست

مرگِ ما بی‌معناست

مرگ هست

پس ما نیستیم

...

 

محمود درویش

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

نامِ عکس ازدست‌رفته است؛ کارِ هوگو کاسترو.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱


apothanein thelo

 

 

 

... و ناتوانیِ این قرص‌های رنگارنگ. می‌نویسی و نقطه می‌گذاری. از نو.

 

نامِ عکس صبح‌به‌خیر است؛ کارِ نیکا اندرو.


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها