شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

رولتِ روسی

پاساژ نیمه‌کاره‌ای در خیابان میرداماد هست که مغازه‌های خالی‌اش بیش‌ترند و اصلاً عجیب نیست اگر کسی که پا به این پاساژ نیمه‌کاره می‌گذارد از دیدن این‌همه مغازه‌ی تعطیل و بی‌استفاده حیرت کند و با خودش بگوید این پاساژ را طلسم کرده‌اند وگرنه هیچ پاساژی در خیابان میرداماد نباید این‌همه خالی و بی‌استفاده باشد و دوّمین مغازه از سمت چپ ظاهراً قرار بوده کفش‌فروشی باشد و عکس بزرگ کفش‌های چرمی را به هم شیشه‌اش چسبانده و روی کاغذی هم درشت نوشته «کفش‌های اصلِ چرم را از رامیار بخواهید» امّا اگر قرار به خریدن کفش‌های چرمی باشد باید بگردیم دنبال مغازه‌ای دیگر و کفش را از مغازه‌ی دیگری بخریم چون درِ این مغازه هیچ‌وقت باز نشده و شیشه‌اش را خاک گرفته و یکی با انگشت روی شیشه نوشته: «باشه» و فقط این مغازه نیست که طلسم مجرّبی آینده‌اش را تیره‌وتار کرده و مغازه‌ی کناری‌اش هم که قرار بوده لباس‌فروشی باشد عاقبتی بهتر از کفش‌فروشی نداشته هرچند شیشه‌ی این‌یکی تمیزتر است و می‌شود داخل مغازه را دید و بعد از تماشا تازه معلوم می‌شود که داخل مغازه هم هیچ‌چی نیست و حتّا صندلی‌ای برای نشست پیدا نمی‌شود و مغازه‌‌های دیگری هم در این طبقه هست که یکی‌درمیان تعطیلند و خاک روی شیشه‌های‌شان نشسته و تنها مغازه‌ای که کرکره‌اش بالاست و شیشه‌های تمیزی دارد آن کافه‌ی نسبتاً بزرگی است که بوی سیب‌زمینی و پنیر و کاری‌اش همه‌ی این طبقه را پُر کرده و از پشت شیشه‌های تمیزش می‌شود دید که همه‌ی میزها پُرند و همه‌ی آن‌ها که روی صندلی‌های‌شان نشسته‌اند سرگرم حرف زدن و خوردن و نوشیدنند و هیچ‌کس به موسیقی‌ای که شیشه‌های کافه‌ را می‌لرزاند و از کافه بیرون می‌زند و طبقه‌ی هم‌کف را پُر می‌کند اعتراضی ندارد.

طبقه‌ی هم‌کفِ این پاساژ بیش‌تر به جدول کلمات متقاطعی شبیه است که در روزنامه‌ای قدیمی چاپ شده و هیچ معلوم نیست بعد از این‌همه سال چه‌طور سر از «پیرایشِ ناصر و شرکا» درآورده و روی میزی افتاده که مشتری‌های استادِ پیرایش‌گر در آن نیم ساعتی که باید روی صندلی بنشینند و چشم‌به‌راه نوبت‌شان باشند چند خانه‌ی این جدول نیمه‌تمام را پُر کنند و وقتی به این نتیجه رسیدند که حل کردنش اصلاً کار آسانی نیست خودکارشان را در جیب‌شان بگذارند و دوباره به مشتری‌ای زل بزنند که روی صندلی استاد پیرایش‌گر نشسته و به حرف‌های استاد گوش می‌‌دهد و با هر جمله‌ای که می‌گوید سری تکان می‌دهد و گاهی در آینه دقیق‌تر خودش را می‌بیند و زیرچشمی نگاهی هم به مشتری‌های دیگری می‌اندازند که حوصله‌ی حل کردن جدول کلمات متقاطع را هم ندارند.

یک طبقه بالاتر وضعیّت کمی بهتر است و ظاهراً از همان روز اوّل هم این‌طور بوده که آن‌ها کارشان را به هر دلیلی جدّی‌تر گرفته‌اند یا دست‌کم آن طلسم مجرّبی که بیش‌تر مغازه‌های طبقه‌ی هم‌کف را تعطیل کرده از پلّه‌ها بالا نیامده و همان‌جا مانده چون از پلّه‌ها که بالا می‌رویم چشم‌مان به مغازه‌ی دنجی می‌افتد که پاستا و پیتزا می‌فروشد و ظاهراً کارش سکّه است و ظهر و عصر و شب هم که از کنار این پاساژ نیمه‌کاره بگذریم و پلّه‌ها را یکی‌یکی بالا برویم باز هم جایی برای نشستن پیدا نمی‌کنیم و باید به‌جای ایستادن کنار این مغازه همان طبقه را به‌دقّت ببینیم و چشم‌مان به مغازه‌ی کناری بیفتد که هلی‌کوپترهای کوچک بچّگانه‌ می‌فروشد و مغازه‌ی کناری هلی‌کوپتر فروشی که گربه‌های سفید و سیاه و خاکستری را پشت شیشه نشانده و هیچ‌کدام از این گربه‌هایی که پشت شیشه نشسته‌اند حوصله‌ی تماشای بیرون را ندارند و گاهی هم که چشم‌شان را باز می‌کنند برای این‌ است که ببیند دوست‌شان کجاست و بعد که خیال‌شان راحت شد دوباره چشم‌های‌شان را می‌بندند و می‌خوابند و هیچ اعتنایی نمی‌کنند به آدم‌هایی که وقتی گربه‌ها را پشت شیشه می‌بینند ذوق می‌کنند و موبایل‌به‌دست شروع می‌کنند به عکس گرفتن از آن‌ها.

پاساژ محبوب من این پاساژ نیمه‌کاره‌ای‌ست که هیچ‌چیزش را به‌قاعده نساخته‌اند و از پلّه‌هایش که بالا می‌رویم حس می‌کنیم زیر پای‌مان صدا می‌دهند و پیچ‌های فلزی‌ای که سنگ‌ها را به فلز وصل کرده‌ شل شده‌اند و هیچ بعید نیست یکی از این روزها سنگِ یکی از این پلّه‌ها از جا درآید و سنگ از آن بالا پرت شود پایین و جای شکرش باقی‌ست که طبقه‌ی هم‌کف خلوت است و بعید است روی سر کسی بیفتد و آن کافه‌ی شلوغ هم دور از پلّه‌هاست و هیچ‌کس هم آن دوروبرها نیست که پلّه روی سرش بیفتد و شاید برای همین است که هنوز پیچ‌های این سنگ را سفت نکرده‌‌اند و اجازه داده‌اند همین‌طور بماند و همین‌طور که از پلّه‌ها بالا می‌رویم و پایین می‌آییم صدای پیچ و سنگ توی گوش‌مان بپیچد اضطراب سقوط را به جان‌مان بیندازد.

همیشه وقتی‌هایی که حال‌وروز خوشی ندارم و حوصله‌ی قدم زدن در خیابان‌های شلوغ را ندارم و کتاب خواندن و فیلم دیدن هم کمکی به حالم نمی‌کند شال‌وکلاه می‌کنم و می‌روم سراغ این پاساژ و طبقه‌ی هم‌کفش را خوب اندازه می‌گیرم و هر بار که طبقه‌ی هم‌کف را کاملاً می‌گردم و قدم به‌ قدم سنگ‌فرش‌های زیر پایم را نگاه می‌کنم و مغازه‌های خالی را برای هزارمین بار تماشا می‌کنم تازه می‌رسم به هزار قدم و بعد تازه به صرافت این می‌افتم که هر هزاروسیصد قدم می‌شود یک کیلومتر و بعد تازه یادم می‌افتد که نوبت بالا رفتن از این پلّه‌ها است و بالا و پایین رفتن از این پلّه‌ها و شنیدن صدایش پیچی که سفت نیست و لق می‌زند و صدایش به گوش می‌رسد مایه‌ی آرامش آن روز می‌شود و هر بار که صدای این پیچ‌ها را می‌شنوم و سنگ زیر پایم تکان می‌خورد یاد گراهام گرین و خاطره‌اش از سال‌های دور می‌افتم که چندباری در مصاحبه‌هایش گفته و خاطره‌اش همیشه از این‌جا شروع شده که کودکی‌اش پُر از روزهای معمولی و ای‌بسا بد بوده و این بدی و بی‌حوصلگی آن‌قدر بوده که از همان سال‌های کودکی بارها به‌صرافتِ خودکشی افتاده و هربار به این فکر می‌کرده که کاش راهی برای خلاص کردن خودش پیدا می‌کرده و این‌جور که خودش گفته تا به هجده‌سالگی برسد دست‌کم پنج‌باری دست به این کار زده و ظاهراً یکی از این بارها «رولتِ روسی» را هم امتحان کرده و نتیجه‌ی امتحان این شده که شش‌ماهِ تمام می‌رفته به جنگلی خلوت که گذرِ کسی به آن‌جا نمی‌افتاده و بعد گلوله‌ای در خشابِ تپانچه می‌گذاشته و خشاب را به‌سرعت می‌چرخانده و لوله‌ی تپانچه را می‌گذاشته روی شقیقه و چشم‌ها را می‌بسته و ماشه را آرام می‌چکانده و هر شش‌بار ظاهراً گلوله‌ای از لوله‌ی تپانچه بیرون نزده و گرین زنده از جنگل بیرون زده امّا آدرنالینِ ناشی از ترس و هیجان احوالش را بهتر می‌کرده و افسردگی‌اش به‌واسطه‌ی همین بازیِ مرگبار درمان شده و آن‌قدر آرام شده که کم‌کم نوشتن را شروع کرده و اوّل نقد فیلم نوشته و بعد داستان‌نویس شده و کم‌کم شروع کرده به رمان نوشتن و دیگر نخواسته نقد فیلم بنویسد و هیچ‌وقت هم دوباره به صرافت «رولتِ روسی» نیفتاده و نخواسته به جنگلی خلوت سر بزند.

پاساژ نیمه‌کاره‌ای در خیابان میرداماد هست که من به چشم همین «رولتِ روسی» می‌بینمش و هر بار بالا و پایین رفتن از پلّه‌های سنگی‌اش و هر بار شنیدن صدای پیچی که ظاهراً شل شده یادآور بازی‌ای است که گراهام گرین برای خودش تدارک می‌دید و از این هم موقعیّت زمانی و مکانی نابرابر است که او در خانه‌ای نزدیک جنگل زندگی می‌کرده و دوروبرش تپانچه‌ای پیدا می‌شده که می‌شده گلوله‌ها را یکی‌یکی در خشابش گذاشت و با اسلحه‌ای در جیب از خانه به دل جنگلی خلوت زد و با خیال آسوده آدرنالینِ ناشی از ترس و هیجان را نثار خون کرد و به آرامش رسید و من نه خانه‌ای نزدیک جنگل دارم و نه تپانچه‌ای که گلوله‌ها را یکی‌‌یکی در خشابش بگذارم و نه اصلاً گراهام گرینم که جرأت و جسارت چنان کاری را داشته باشم و تنها کاری که از دست برمی‌آید سر زدن به همین پاساژ نیمه‌کاره است و بالا و پایین رفتن از پلّه‌های سنگی و سرک کشیدن از پشت شیشه‌های مغازه‌ای که گربه‌های سفید و سیاه و خاکستری چهار گوشه‌ی مغازه لم داده‌اند و ظاهراً خسته‌اند که حوصله‌ی باز کردن چشم‌های‌شان را ندارند و بعید می‌دانم حتّا علاقه‌ای به بوی پاستای و پیتزای دو مغازه‌ آن‌طرف‌تر داشته باشند که ظاهراً هر چه ادویه دم دستش بوده خالی کرده در غذا و دست‌کم در این مورد من هم با گربه‌های خسته‌ی این مغازه هم‌نظرم و ترجیح همیشه این است که بعد از بالا و پایین رفتن از پلّه‌ها و شنیدن صدای پیچْ دوباره پایین بیایم و طبقه‌ی هم‌کف را بگردم و برگردم سراغ کفش‌های اصل چرمِ رامیار که هیچ معلوم نیست حالا کجای این شهر پشت شیشه‌های کدام مغازه‌ی کدام پاساژ سرگرم فخر فروختن و خودنمایی هستند و هیچ معلوم نیست رامیاری که یادش رفته این نوشته را با خودش ببرد اصلاً کفش‌فروشی می‌کند یا نه و خوب که این چیزها را دوباره در ذهنم مرور کردم یاد آن طلسم مجرّبی بیفتم که ممکن است این مغازه‌ها را از رونق انداخته و به این فکر کنم که شاید آن‌کسی که این طلسم را به کار بسته از پلّه‌های سنگی‌ای که پیچ‌شان شل شده می‌ترسیده که سری به طبقه‌ی بالا نزده و تا بخواهم از پاساژ نیمه‌کاره بیرون بزنم درِ کافه‌ی پُرروتق طبقه‌ی هم‌کف باز می‌شود و دود و موسیقی بیرون می‌ریزند و باز به این فکر می‌کنم که گراهام گرین در آن سال‌ها چه اسباب آرامشی خوبی داشته.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٥
برچسب‌ها : یادداشت ، روزمرّگی‌ها

تا چشم جهان‌بین کنمش جای اقامت

فریاد که از شش جهتم راه ببستند

آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

ـــ حضرتِ حافظ ـــ

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٥
برچسب‌ها : شعر ، روزمرّگی‌ها

دم از ممالک خوبی چو آفتاب زدن

همه‌ی راه را تا خانه پیاده آمدم و همین‌طور که پیاده آمدم به یاد آوردم و از یاد بردم و فکر کردم چه‌طور می‌شود همه‌چیز را به دست فراموشی سپرد وقتی همه‌چیز حضور قاطعش را به رخ می‌کشد و همین‌طور که راه می‌رفتم گرسنگی یادم آورد که فرصتی برای ناهار خوردن پیدا نکرده‌‌ام و فکر کردم به‌جای فکر کردن به این چیزها به چیز خوش‌مزه‌ای فکر کنم که در خانه قرار است نوش جان کنم و کم‌کم برای خودم نقشه کشیدم که تا رسیدم اسباب شادی را فراهم کنم و اصلاً امان ندهم که فکر دیگری از راه برسد و تا رسیدم همین کار را کردم و نان و پنیر و ماگی قهوه‌ی فرانسه تدارک دیدم و گوشه‌ای نشستم و صدای سپیده رئیس‌سادات را گوش کردم و تازه یادم افتاد که مثل عکسی سیاه‌وسفید هم امروز مجوّز گرفته و کم‌کم باید آماده‌ی انتشار شود...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٥

آن‌سوی آینه

ــ با چشم‌های بسته چه می‌بینی؟

ــ تاریکی را.

*

انگار نشسته روبه‌روی آینه. از خواب پریده شاید. موهای به‌هم‌ریخته. درهم.

خود را در آینه دیدن؟ خود را کشیدن؟ آینه‌ای در کار نیست. آینه ماییم. روبه‌روی او. می‌بینیم و نمی‌بیند.

*

سلف‌پُرتره‌ها به چه کارِ ما می‌آیند؟ این خودِ نقّاش است که می‌بینیمش؟ همین که چشم‌بندی به چشم جایی را می‌بیند؟ در معرض دیدنش نیستیم. چیزی نمی‌بیند از پشت چشم‌بند. چشم‌ها اگر باز شوند تاریکی است. سفیدی پارچه بدل می‌شود به سیاهی. تعویض موقعیت. چیزی به‌جای چیزی دیگر. تاریکی به‌جای نور. و این‌همه در نور اتّفاق می‌افتد. می‌بینیمش. کنجکاوی‌اش را. علاقه‌اش را برای سر درآوردن از چیزی. چشم‌های بسته گوش‌ها را حسّاس می‌کنند. نمی‌بیند. گوش می‌دهد. نمی‌بیند. خیال می‌کند. و آن لبخند محو و گنگی که روی لب‌هاست خبر از چه می‌دهد؟ یاد آوردن خاطره‌ای؟ صدای آشنایی؟ خیال کردن چیزی؟ با چشم‌های بسته هر چیزی مُجاز است.

*

تعویض موقعیت. چیزی به‌جای چیزی دیگر. چشم‌بند بدل می‌شود به دهان‌بند. سری که چرخیده. چشم‌های باز. خیره به جایی؟ انگار خیره‌اند. ولی صاحب چشم‌ها نمی‌بیند. روشن است که این چشم‌ها چیزی را می‌بینند ولی صاحب‌شان اعتنایی به دیده‌ نمی‌کند. دهانِ بسته جای چشم‌های بسته را گرفته است. نگفتن جای ندیدن را. این موقعیّت دیگری‌ست. ترسیده‌تر؟ یا بی‌اعتناتر؟ خیره بودن چشم‌ها به شک می‌اندازدمان. نکند زیر چشم‌های بسته هم چشم‌ها همین‌قدر خیره بوده‌اند؟ خیره شدن به تاریکی؟ نور جای تاریکی را گرفته. پس این خیره شدن از چیست؟

*

خیره شدن به خود؟ شاید. سلف‌پُرتره‌ها افشاگرند. لو می‌دهند نقّاش را. آن‌گونه که هست نمایشش می‌دهند. واسطه‌ای در کار نیست. می‌بینیم و خیال می‌کنیم. شناختن دیگری هیچ‌وقت ممکن نیست. آدم‌ها لزوماً شباهتی به تصویری ندارند که از خود به تماشا می‌گذارند. هر آدمی در مواجهه با دیگران تغییر می‌کند. هر آدمی موقعیتی‌ست برای آدمی دیگر. موقعیت که تغییر کند هیچ‌چیز مثل سابق نیست. سلف‌پُرتره تماشای خود است برای نقّاش. زل زدن به حقیقتی‌ست که دیگران می‌بینند. فرار کردن از چارچوب‌های مرسوم است. چیزهای معمول.

*

خود را کشیدن؟ این تفسیرِ نقّاش از خودش نیست؟ تفسیر خود همیشه ملال‌آور است به‌گفته‌ی بارت. تفسیر مقدّمه می‌خواهد و مقدّمه‌اش اندیشیدن به خود است. برانداز کردن خود. دقیق دیدن و زل زدن. خیره شدن. یکی از این‌ها به‌هرحال. امّا آدم از شرح دادن خود ناتوان است. انگار نزدیک بودن آدمی که در آینه می‌بیندش مانع اصلی‌ست. همیشه فاصله‌ای لازم است برای سر درآوردن از خود. کمی دوری. کمی تغییر هم لازم است. چشم‌بندی که روی چشم‌ها جا خوش کرده صرفاً برای تغییر شکل نیست. آدمی که چشم‌بند دارد خودش را نمی‌بیند. با فاصله طرف می‌شود با خودش. خودی که نمی‌بیندش. خودی که حس می‌کندش. خیال می‌کند اگر چشم‌بندی داشته باشد این‌گونه می‌شود. شبیه هیچ‌ وقت و هیچ لحظه‌ای نیست. چشم‌ها گاه و بی‌گاه بسته‌اند. هر بار به دلیلی لابد. امّا دلیل اصلی خیال کردن است. ایجادِ فاصله کردن است برای شرح دادنِ خود. چشم‌ها باز هم که باشند صورت آدمی را که می‌بینیم غرق در عذاب می‌کنند. عذاب هم نیست شاید. رنجی‌ست که از نزدیکی فاصله می‌بَرَد. خودش را می‌بینیم و آن خودِ دیگر را که تصویری در تصویر است. صاحب سه خود می‌شود این آدم. یکی را ما می‌بینیم. یکی را خودش را حس می‌کند و یکی نقشی‌ست از او بر دیوار. سه ساحتِ متفاوت است. از دور شبیه‌اند به هم. ولی یکی نیستند. هیچ کس در آنِ واحد سه نفر نیست.

*

از خود به درآمدن؟ این دست‌های گشوده و این چشم‌های بسته از چه می‌گویند؟ مراقبه است شاید. تصویری از سطح آدم است. ظاهرش. چشم‌های خودبسته‌ی این آدم فرق می‌کنند با چشم‌هایی که زیر چشم‌بند پنهانند. زیر چشم‌بند که باز باشند کسی نمی‌بیندشان. چشم در چشم کسی نمی‌شوند. چشم‌بند که نباشد گاهی محوند. خیره به جایی. بی آن‌که ببینند. گاهی هم بسته. که نبینند.

*

ــ با چشم‌های بسته چه می‌بینی؟

ــ خودم را.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٥

عشق گاهی کم می‌آورد

امّا همه‌ی عشق‌ها یک‌طرفه نیستند و همه‌ی عاشقان سرنوشتِ وِرترِ جوان نصیب‌شان نمی‌شود و همیشه قرار نیست زندگی در نرسیدن خلاصه شود. سلین و جسیِ سه‌گانه‌ی ریچارد لینک‌لیتر ظاهراً عاشقانی خوش‌بخت‌ترند اگر واقعاً عشق کسی را خوش‌بخت کند و تماشای پیش از نیمه‌شب تماشاگرش را به این نتیجه می‌رساند که اگر زندگی به امر روزمرّه بدل شود چیزی به‌نام عشق کم‌رنگ می‌شود، یا دست‌کم تغییر شکل می‌دهد، یا ماهیّتش تغییر می‌کند و چیز دیگری می‌شود که لزوماً همان چیز آشنای قبل نیست.

حالا با بودن نینا و الایی که انگار نشانه‌ی ثبات این زندگی‌اند چیزی به‌نام عشق تغییر شکل داده و در زندگی حل شده. جزئی از زندگی که نمی‌شود از چیزهای دیگر جدایش کرد. هست و هر بار به‌شکلی آشکار می‌شود و اگر نباشد که درگیری‌ها معنایی ندارند. زندگی هم البته بدون درگیری ممکن نیست. فراز و فرود همیشه هست و زندگی بسته به همین فراز و فرودهاست و دعواهای زن و شوهری انگار همیشه بخش جداناشدنی زندگی‌ست. مهم نیست که زندگی را با عشق شروع کرده‌اند یا نه. مهم این است که شناخت هرچه بیش‌تر می‌شود انگار تفاوت‌ها هم بیش‌تر به چشم می‌آید.

حرف همیشه حرف می‌آورد و در فاصله‌ی کلماتی که به زبان می‌آیند کلمات دیگری شکل می‌گیرد. تفاهم اوّلیه جایش را به سوءتفاهم می‌دهد و هر کلمه انگار معنای دیگری می‌گیرد. لحن کلمه‌ای که مرد به زبان آورده زن را عصبی می‌کند و نوع گفتن زن است که مرد را به گفتنِ چیزی دیگر وامی‌دارد.

به‌یاد بیاوریم که رفته‌اند پیاده‌روی. سلین و جسی. شهر همیشه آدمی را به پیاده‌روی وامی‌دارد. به رفتن. سقف که نباشد آزادی هست و آزادی در پیاده‌روی است. در پیاده‌روی است که حرف‌ها شکل می‌گیرند. کلمات بی‌نظم و ترتیب به زبان می‌آیند. آن ول‌گردی و حرفِ مفت زدنی که جسی مدت‌ها در آرزویش بوده در این پیاده‌روی‌ست که سر بلند می‌کند و البته طوفانی به راه می‌اندازد که به اندازه‌‌ی عمری حرف‌ زدن مسئولیت به بار می‌آورد. نتیجه‌ یک دعوای تمام‌عیار است. به یاد آوردن هزار نکته‌ی ریز و درشت که گفتن از هزار چیز که زندگی را کاملاً زیر سئوال می‌بَرَد.

همیشه ـــ انگار ـــ در زندگی لحظه‌هایی پیدا می‌شوند که حسّ ویران‌گری را در وجود آدمی زنده می‌کنند. می‌دانی که نامش ویران‌گری‌ست. می‌دانی که داری دست به نابودی این پیوند می‌زنی. امّا گاهی ـــ انگار ـــ چاره‌ای جز این نیست. چیزهایی هست که باید گفته شود. موفّقیتِ جسی در این سال‌ها و ناکامی‌های سلین در رسیدن به آرزوهایش همه بخشی از زندگی‌ست. بخش مهمی از این زندگی.

سلین همه‌ی آرزوها را کنار گذاشته تا این زندگی شکل بگیرد. جسی هم چیزهایی را کنار گذاشته. مهم‌تر از همه شاید همسر و فرزند را. یک زندگی را فدا کرده تا زندگی دیگری را بسازد. با یکی که ـــ انگار ـــ شکل دیگری از زیستن را بلد است. پیاده‌روی را بلد است. حرف زدن را بلد است. سر کشیدن به کافه‌ها و فروشگاه‌های موسیقی‌فروشی را بلد است.

امّا بلد بودن این چیزها انگار همیشه دوای درد یک زندگی نیست. زندگی از جای دیگری ضربه می‌خورد. ظریف‌تر از این‌ چیزهاست. تُردتر و برق نگاه بی‌وقتی یا لبخندی یا اصلاً نبود هر احساسی در لحظه‌ای به‌خصوص تلنگری می‌شود که این زندگی را از پا می‌اندازد. با این‌همه آن‌جا زندگی از پا نمی‌افتد. ضربه می‌خورد و تازه معلوم می‌شود که عشق هر قدر هم پایدار و استوار باشد جواب‌گوی زندگی نیست و عشق گاهی کم می‌آورد و ـــ انگار ـــ زندگی فقط عشق نیست و ـــ انگار ـــ عشق جواب هر چیزی در زندگی نیست و زندگی به چیزهای دیگری هم نیاز دارد؛ چیزهایی که آدم‌ها ـــ انگار ـــ گاهی از یاد می‌برند تا آسوده‌تر زندگی کنند.

بی‌اعتنایی به همین چیزهاست که سلینِ پیش از نیمه‌شب را عصبی می‌کند. زنی خسته و درهم‌شکسسته که از کوره درمی‌رود. داد می‌زند. بهانه می‌گیرد و در جست‌وجوی چیزی‌ست برای انفجار بزرگ. برای اعتراض به چیزی که هست. برای گفتن چیزی که گفتنش را مدّت‌ها به تعویق انداخته. امّا جسی نقطه‌ی مقابل اوست در این بخش داستان. می‌گوید، امّا اندک. دفاع می‌کند از خودش. طعنه می‌زند. همه‌چیز را می‌اندازد گردن خود سلین. انگار خودش هیچ نکرده. انگار بی‌گناه بوده از اوّل. و چه باید کرد در نهایت وقتی همه‌چیز این‌طور پیش می‌رود؟ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٥

نامه‌ای که نوشته نشد

شهرزاد: گفت باید تو هم وانمود کنی که فرار کردی رفتی.

کیوان: من فرار نمی‌کنم.

شهرزاد: یه نامه برام بنویس؛ با دست‌خط خودت. نامه‌‌های من رو می‌خونن؛ همه‌شون رو. من هم یه راهی پیدا می‌کنم که از خارج برام پست بشه. کاری نداره راحته. این‌جوری نامه رو می‌خونن فکر می‌کنن تو هم از همون راهی که بهنام فرار کرده رفتی.

کیوان: شهرزاد ـــ من می‌خوام با تو باشم. من نامه نمی‌نویسم. چیه؟

شهرزاد: سه سال هیچ خبری ازت نبود. همه فکر می‌کردن مُردی. دنبال جنازه‌ت می‌گشتن. من ولت کرده‌م کیوان. این رو بفهم. خودت رو بذار جای من.

کیوان: تو خودت رو بذار جای من.

شهرزاد: باشه ــــ کاغذ اون‌جاس. خودم رو می‌ذارم جای تو. بنویس: شونزدهم فروردین هزار و سیصد و چهل‌وهشت. شهرزاد عزیزم، سلام. امیدوارم حالت خوب باشه. ــــ بنویس.

کیوان: خودم می‌نویسم: شونزده فروردین هزار و سیصد و چهل‌وهشت. شهرزاد عزیزم، سلام. امیدوارم حالت خوب باشه. امیدوارم حالت شبیه خنده‌هات باشه. امیدوارم خنده‌هات شبیه همون سه سالی باشه که شبانه‌روز بهشون فکر می‌کردم. این یه ریاضته واسه من. فرصت نشد. زندگی فرصت نداد که بات خدافظی کنم؛ رودررو. فرصت ندادند تا مثل آدم بغلت کنم؛ مث آدم موهات رو بزنم پشت گوشت؛ ماچت کنم؛ مث آدم بهت نگاه کنم بهت بگم شهرزاد، شهرزاد عزیزم، عشق من، خانم من، من رفتم؛ رفتم که برنگردم. خدافظ.

اژدها وارد می‌شود!؛ مانی حقیقی؛ ۱۳۹۴

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٤

به یادِ اکو

...
مولان، میزبانِ اکو، کمی بعد، یکی از جملات مورد علاقه‌اش را از رمان شماره‌ی صفر نقل کرد: «لذتِ دانش مختص بازندگان است.» سپس از اکو پرسید که چرا داستان را از زاویه‌ی دید شخصیتی ناموفق روایت می‌کند.

اکو پاسخ داد: «چون ادبیات همین است. داستایوفسکی درباره‌ی بازندگان می‌نویسد. هکتور، شخصیت اصلی ایلیاد نیز بازنده است. صحبت درباره‌ی برندگان خیلی ملال‌آور است. ادبیات واقعی همیشه درباره‌ی بازندگان حرف می‌زند. مادام بوواری بازنده است. ژولین سورل بازنده است. من هم همین کار را می‌کنم. بازندگان جذاب‌ترند.» 

«برندگان ابله‌اند...؛ چون معمولاً با شانس پیروز می‌شوند.»

بعد تحریر: همه‌ی نوشته‌ را این‌جا بخوانید.

بعدِ بعدِ تحریر: اُمبرتو اکو درگذشت. در ۸۶ سالگی. عمرِ بابرکتش صرف خواندن و نوشتن شد؛ درست عکسِ آن‌ها که سال‌های سال زنده می‌مانند و بودن‌شان چیزی به دنیا اضافه نمی‌کند.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳٩٤

Les Quatre Cents Coups

هربار تماشایش یادآور جمله‌ی تروفوست: برای شما این چیزی بیش از یک فیلم نیست. برای من ــ امّا ــ همه‌ی زندگی‌ام است. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٤

جایی در این‌جاها من به‌دنیا آمدم...

از نامه‌ای قدیمی:

تلقّی تازه‌ای که سرگیجه از دوست‌داشتن و عشق ارائه می‌‌‌دهد، جذّاب‌تر از آن است که بی‌اعتنا از کنارش بگذریم. اسکاتی چنان دل‌باخته‌ی مادلین شده که بعد از مرگش، پاک مجنون می‌‌‌شود و این دل‌باختگی را علاوه بر خودش، فقط میج می‌داند و در دیداری که با پزشکِ معالج او دارد، می‌گوید که مشکل از دل‌دادگیِ اسکاتی می‌آید و نه از بیماری ترس از ارتفاع.

این است که سرگیجه را می‌‌شود (و ای‌بسا باید) داستانی درباره‌ی مواجهه با عشق و مرتبه‌ی دل‌دادگی دانست، وگرنه اسکاتی پیش از آن نیز سبب‌ساز مرگی دیگر (مرگ پلیسی که دست به‌سوی او دراز کرده) بوده است، و چیزی‌که آزارش می‌دهد، حسرتی‌ست که از نبودن مادلین می‌کشد.

سرگیجه درعین‌حال داستان عشقی ناتمام را به‌تمام تعریف می‌کند؛ از جایی شروع می‌کند که هر عشقی احتمالاً آغاز می‌شود و در همان مسیری ادامه پیدا می‌کند که باید، و درست درجایی که نباید، قطع می‌شود. این انفصال از عشق، از جایی دیگر مسیرش را ادامه می‌دهد، هرچند با کمی تأخیر و با مصائبی نه‌چندان شیرین.

اوج شوریدگی و دل‌دادگی اسکاتی و مادلین کنار آن درخت‌هاست و صدای مادلین که می‌‌گوید «جایی در این‌جاها من به‌دنیا آمدم، و در این‌جا هم مُردم. برای تو یک‌لحظه بیش‌تر نبود. تو حتّا متوجه هم نشدی.» گویای حقیقتی‌ست که فیلم را شاید برای اثبات آن ساخته‌اند.

راهی که اسکاتی برای تسکینِ آلام پیدا می‌کند، غریب‌ترین راه ممکن است: جودی بارتُن را به‌هیأتِ مادلینِ مُرده درمی‌آورد؛ لباس‌هایی را برایش می‌خرد که قبلاً به‌تنِ مادلین دیده، کفش‌هایی را انتخاب می‌کند که شبیه‌شان به‌پای مادلین بوده، و موهای او را به همان رنگی درمی‌آورد که موهای مادلین بوده.

حسّی گُنگ اسکاتی را به‌سوی جودی راهنمایی کرده و جودی هم ابایی ندارد که برای خشنودیِ اسکاتی شوریده دست به هرکاری بزند؛ هرچند اشتباهِ جبران‌ناپذیرش این است که گردن‌بندی را از گردنش آویزان می‌کند که اسکاتی قبلاً در گردن مادلین دیده، و این ابتدای ویرانی‌ست.

...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٤

فکر می‌کنم رمان

ـــ بین سینما، تئاتر، رمان یا اُپرا کدام‌‌یکی را انتخاب می‌کنید؟

ـــ فکر می‌کنم رمان.

در ستایشِ عشق؛ ساخته‌ی ژان‌لوک گُدار؛ ۲۰۰۱

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳٩٤

Before Sunset

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ بهمن ۱۳٩٤

Before Sunrise

ساعت از سه گذشته بودم که برگشتم خانه. دیر بود ولی گُشنه بودم. سه لقمه خوردم و رفتم سراغ لیوان چای و دیدم چای حتّا این ساعتِ صبح هم مایه‌ی مسرّت است. کتاب خواندم. چند صفحه. باخ شنیدم. چند دقیقه. چهار‌ونیم بود که فکر کردم باید بخوابم. 

چهار ساعت هم نخوابیدم ولی همین‌که چشم باز کردم دیدم انگار خسته نیستم اصلاً. ماگ بزرگم را پُر از قهوه کردم. قدم زدم. آرام. کتاب‌های روی میز مانده را ورق زدم. آرام. به کارهای مانده رسیدم. نوشتم. خواندم. قدم زدم. فکر کردم به این‌که ارزشی ندارد غصّه خوردن. که کار مهم‌تر از این چیزهاست. که خودم مهم‌ترم برای خودم.جرعه‌ی دیگری قهوه خوردم. آرام. با خودم به صلح رسیدم. آرام.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

Cronaca familiare

 

زود بیدار شدم. خیلی زود. آفتاب هنوز درنیامده بود. با چشم‌های باز به خواب‌ فکر کردم.

پنج سالم بود. خانه‌مان جای دیگری بود. حیاط خانه بزرگ بود. دوچرخه‌سواری می‌کردم. ذوق می‌کردم. بابا و مامان نشسته بودند روی نیمکتی که گوشه‌ی حیاط بود. حرف می‌زدند. آرام. مامان داشت سیب پوست می‌کند. آرام. بابا سر تکان می‌داد. آرام. فقط من آرام نبودم. سریع‌تر رکاب می‌زدم. 

بعد رعدوبرق شد. آسمان سیاه شد. آبی‌اش کِدِر شد. تیره‌ی تیره. فکر کردم این‌همه باران کجا بوده تا حالا؟ نگاه کردم به نیمکتی که گوشه‌ی حیاط بود. نیمکتی که بابا و مامان نشسته بودند رویش. نبودند. هیچ‌کدام نبودند. سیب هم نبود. نیمکت خالی بود.

چه سرعتی داشت باران. چه صدایی. رعدوبرق ادامه داشت. خیسِ خیس شده بودم ولی تکان نمی‌خوردم از جایم. نشسته بودم روی دوچرخه و جمع شده بودم توی خودم. خودم را بغل کرده بودم که از رعدوبرق نترسم. که از بارانِ بی‌وقت نترسم. 

بعد باران بند آمد. یکهو. آفتاب درآمد. زمین خشک شد. هیچ قطره‌ی بارانی نبود. هیچ‌جا. حیاط خانه شبیه حیاط خانه نبود. جای دیگری بود. نیمکتی نبود. هیچ‌چی نبود. دوچرخه نداشتم. پنج سالم نبود. غریبه‌ای در حیاط خانه‌ی غریبه‌ای دیگر بودم. آفتاب پُرنورتر می‌شد. پُررنگ‌تر. عمیق‌‌تر می‌شد. همه‌چیز بُخار می‌شد. چیزی نمانده بود جز سنگ‌فرش حیاطِ این حانه‌ی غریبه که داشت بُخار می‌شد. چیزی نمانده بود جز پوست من که داشت بُخار می‌شد. دستِ چپ دری بود که لابد به جایی باز می‌شد. 

تا همین‌جا دیده بودمش. همین‌جا تمام می‌شد. بعد بیداری بود. بیداریِ زودهنگام. انگار که تن خسته‌ی این روزها نیست. دلم فقط برای آن چند دقیقه‌ای تنگ شده که بابا و مامان نشسته بودند روی نیمکت. آرام. حرف می‌زدند. آرام. دلم قرص بود از دیدن‌شان. آرام. 

به بیداری هیچ نبود. به بیداری حرام می‌شویم فقط. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

یک شب

یک سال پیش. حال خوشی نداشتم. یک روز درمیان می‌رفتم عیادت مامان. بعدِ آن‌که دوباره رفت بیمارستان حالش اصلاً بهتر نشد. روزهایی بود که چشمش را باز می‌کرد. نگاه می‌کرد. حرفی نمی‌زد. لوله‌ای گذاشته بودند در گلویش. دلم خوش بود که هر وقت صدایش می‌کنم نگاه می‌کند.

یک سال پیش. داشتم پیاده برمی‌گشتم خانه. از کریم‌خان. به همه‌چیز فکر می‌کردم در راه. به این‌که فردا باید بروم بیمارستان. به این‌که کم‌وکسری نداشته باشد مامان. به این‌که از پرستار بپرس دکتر چیز تازه‌ای نگفته؟ امیدوار بودم گفته باشد بهتر است. امیدوار بودم گفته باشد زودِ زود برمی‌گردد خانه.

بعد رسیدم خانه. پنج دقیقه هم نگذشته بودم که فهمیدم.

یکی دو ساعت بعد این چند خط را نوشتم و گذاشتم روی صفحه‌ی فیس‌بوک و اینستاگرامم:

امروز تمام شد. دیروز حتّا چشم‌هاش را یک‌بار هم باز نکرد. فقط یکی دو بار پلکش را تکان داد وقتی با صدای بلند صداش می‌کردم. چه می‌دانستم آخرین‌بار است که صداش می‌کنم مامان. که دوبار پشتِ هم می‌گویم مامان. تمام شد. امروز برای همیشه چشم‌هایش را بست و راحت شد از آن‌همه دستگاه و آمپول و قرص. راحت شد مامان. سختی کم نکشیده بود. درد هم. این‌ ماه‌های آخر که بیش‌تر. خیلی بیش‌تر. من اگر جایش بودم زودتر از این‌ها تمام می‌کردم با این‌همه سختیِ بیماری. سه‌ هفته پیش دوباره بیماری‌اش اوج گرفت بعدِ دو سه هفته خانه‌نشینی. چه می‌دانستم این دوشنبه‌ای که می‌بینمش در خواب آخرین‌بار است که صداش می‌کنم مامان. که دوبار پشتِ هم می‌گویم مامان و دلم خوش است به پلکی که تکان می‌دهد. از خودم می‌پرسم چه می‌دانستم. به خودم جواب می‌دهم هیچ. هیچ‌وقت هیچ‌چی را واقعاً ندانستم. دوباره صدا می‌کنم مامان. کاش خوابش را ببینم امشب. هر شب. شب به‌خیر مامان. به امید دیدار مامان. به امید دیدار مامان.

حالا یک سال گذشته. روزی نیست که به بابا و مامان فکر نکنم. که دلم برای‌شان تنگ نشده باشد. که دلم نخواسته باشد زودِ زود ببینم‌شان. هنوز هم با همین امید می‌خوابم. هر شب. پیش از خواب به هر دو فکر می‌کنم. به دیداری که امیدوارم زودتر از این‌ها اتّفاق بیفتد. بی‌آن‌که دهانم بجنبد می‌گویم شب به‌خیر بابا. شب به‌خیر مامان. صدای هر دو را هم می‌شنوم که جواب می‌دهند شب به‌خیر. همین‌که جواب می‌دهند یعنی دیدار ممکن است. امیدوارم زودتر از این‌ها اتّفاق بیفتد. یکی از همین روزها. بی‌خبر. ناگهان. آن‌وقت از خوشی ذوق می‌کنم و صورت ماه هر دوشان را می‌بوسم. مثل همه‌ی این سال‌ها.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳٩٤

بازگشت به آینده

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ این اپیزود در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

عروس نفرت‌انگیزِ مارک گَتیس و استیون موفات یک‌ شیطنتِ تمام‌عیار است؛ دست انداختن همه‌ی منتقدانی که در این سال‌ها دل خوشی از این شرلوکِ معاصر نداشتند و مدام روی این نکته تأکید می‌کردند که مهم فقط داستان‌های شرلوک هُلمز نیست و حال‌وهوا و زمانه‌ی آن داستان‌ها هم به‌اندازه‌ی ماجراهایی که کانن دویل نوشته اهمیّت دارد. ظاهراً بهترین زمان برای چنین شیطنتی تعطیلات سال نو و ایّام کریسمس بوده؛ چیزی که در داستان عروس نفرت‌انگیز هم هست و البته توضیح این نکته هم ضروری است که کانن دویل هیچ داستانی با این عنوان ننوشته و هیچ‌کدام از داستان‌هایش هم دقیقاً چنین مایه‌ای ندارد.

نُه اپیزود قبلی سریال شرلوک نسخه‌های به‌روزشده‌ی داستان‌های کانن دویل بودند امّا عروس نفرت‌انگیز یک‌جور دنباله‌نویسیِ داستان‌های او است؛ چیزی در مایه‌ی کارهای نیکلاس مه‌یر که شخصیّت شرلوک هُلمز را با همکاری پسرِ کانن دویل به دلِ ماجراهای دیگری برد؛ همین‌طور در مایه‌ی زندگی خصوصی شرلوک هُلمزی که بیلی وایلدر ساخت. بامزه است که در صحنه‌ای از عروس نفرت‌انگیز هم شرلوک و دکتر واتسن به باشگاه دیوژن می‌روند تا با مایکرافت هُلمز، برادر بزرگ‌تر کارآگاه، دیدن کنند دربانِ باشگاه که طبق قاعده‌ی عمومی آن‌جا کلمه‌ای حرف نمی‌زند نامش وایلدر است. بامزه‌تر این‌که آقای وایلدر دربانِ محترم باشگاه دیوژن با شرلوک هُلمز به زبان کرولال‌ها حرف می‌زند.

نکته‌ی اساسی عروس نفرت‌انگیز شاید این باشد که چه می‌شود اگر شرلوک هُلمزِ قرنِ بیست‌ویکم را به قرن نوزدهم ببریم؟ فکر کنید اواخر قرن نوزدهم است و دکتر جان واتسن در جنگ افغانستان زخمی شده و به لندن برگشته و یک‌ روز که دارد در خیابان قدم می‌زند به یکی از هم‌دانشکده‌‌ای‌های قدیمش برمی‌خورد و به‌واسطه‌ی همین دوست قدیم با آدمی به‌نام شرلوک هُلمز آشنا می‌شود که دنبال یک هم‌خانه می‌‌گردد. نشانی خانه هم شماره‌ی ۲۲۱ ب خیابان بیکر است و صاحب‌خانه هم خانم پیری به‌نام هادسن. حالا با واتسن است که بخواهد با او هم‌خانه شود یا نه.

داستان آشنایی است؟ همین‌طور است. اوّلین اپیزود فصل اوّل سریال شرلوک هم همین داستان بود. آن‌جا هم واتسن در جنگ افغانستان زخمی شده بود و بعد از برگشتن به لندن با شرلوک آشنا می‌شد. ظاهراً در فاصله‌ی دو قرن اتّفاق عجیبی نیفتاده. حتّا جنگ هم همان جنگ است. یکی اواخر قرن نوزدهم و یکی اوایل قرن بیست‌ویکم. این چیزی است که ظاهراً مارک گَتیس و استیون موفات را در وهله‌ی اوّل به صرافتِ ساخت سریال شرلوک انداخته؛ به‌روز کردن داستان‌هایی که تاریخ انقضا ندارند.

بااین‌همه این‌بار تصمیم گرفته‌اند خلاف جریان آب شنا کنند و تماشاگران‌شان را بعد از مرور سه سال شرلوک ظاهراً به گذشته‌ای ببرند که شرلوکِ کاغذی منتشر می‌شده امّا این‌بار هم دست از شیطنت برنداشته‌اند. همین است که وقتی بالاخره باور کرده‌ایم خبری از شرلوکِ قرن بیست‌ویکم نیست و قرار است شرلوکی قرن نوزدهمی را تماشا کنیم، ناگهان بازگشت به آینده اتّفاق می‌افتد و برمی‌گردیم به اواخر اپیزود سوّم فصلِ سوّم؛ جایی‌که شرلوک چاره‌ای نمی‌بیند جز تیراندازی به‌سوی آدمی که شاید به‌اندازه‌ی خودش باهوش و دانا است امّا علاوه بر این‌ها رگه‌های شیطانی وجودش آن‌قدر بیرون زده‌اند که با چشم غیرمسلّح هم می‌شود آن‌ها را دید.

همه‌چیز ظاهراً در رؤیایی گذشته که شرلوک به‌‌خاطر مصرف بی‌حدّ روان‌گردان‌ها دیده امّا اگر فکر می‌کنید باید آن‌چه را پیش روی ما است باور کنیم سخت در اشتباهید؛ چون همین‌که خیال می‌کنید داستان به زمانه‌ی ما و قرن بیست‌ویکم برگشته دوباره برمی‌گردیم به قرن نوزدهم و این بازی چندباری ادامه دارد تا آخرین لحظه‌ی داستان که هُلمز و واتسن کنار شومینه‌ی شعله‌ور خانه‌ی شماره‌ی ۲۲۱ ب خیابان بیکر نشسته‌اند و کارآگاه دارد از رؤیایی می‌گوید که عین بیداری بوده؛ از هواپیمای جت و تلفن و چیزهای دیگری که حتّا فکر به آن‌ها نشانه‌ی دیوانگی است و دست‌آخر می‌گوید «شاید زیادی توهّم زده باشم همیشه می‌دانم ولی شاید این چیزها هم روزی به واقعیّت تبدیل شوند. به‌هرحال حس می‌کنم در همچین جهانی کاملاً راحتم. می‌دانم که آدم این دوره زمانه نیستم.» می‌شود به داستان امیلیا ریکولتی هم اشاره کرد؛ همین‌طور به آن ارتش نامرئی‌ای که مایکرافت درباره‌اش حرف می‌زند. ارتشی که درنهایت می‌فهمیم زن‌هایی هستند که از سلطه‌ی مردان خسته شده‌اند و دل‌شان نمی‌خواهد به سیاق قدیم زندگی کنند و این ظاهراً همان سال‌هایی است که موج اوّل فمینیسم پدید آمده؛ حرکتی برای برابری‌خواهی زنان و مردان.

این همه‌ی چیزی است که مارک گَتیس و استیون موفات را به نوشتن این اپیزود واداشته؛ اپیزودی که یک‌بار برای همیشه حکایت شرلوک این زمانه را روایت می‌کند. مهم نیست شرلوک واقعاً اواخر قرن نوزدهم روی کاغذ آمده، مهم این است که همیشه از زمانه‌اش جلوتر بوده و همین است که این‌جا هم آشکارا درباره‌ی زمانه‌ای حرف می‌زند که هنوز از راه نرسیده. اسمش تخیّل نیست. حتماً چیز دیگری است که باید بیش‌تر درباره‌اش فکر کرد.

همین است که وقتی بعد از مکالمه‌‌ با واتسن از پنجره‌ی خانه‌اش خیابان بیکر را نگاه می‌کند ناگهان سروکله‌ی یکی از اتوبوس‌های دوطبقه‌ی مشهوری پیدا می‌شود که سال‌ها است در خیابان‌های لندن مسافران را از ایستگاهی به ایستگاه دیگر می‌برند. چیزی که شرلوک مطمئن است روزی در این شهر اتّفاق می‌افتد.

+

شرلوک؛ اپیزودِ عروس شگفت‌انگیز

طراحان سریال: مارک گَتیس و استیون موفات

بازیگران: بندیکت کامبربچ، مارتین فری‌من، روپرت گریوز و مارک گَتیس

یک اپیزود؛ ویژه‌ی کریسمس

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳٩٤

سواد تصنعی

کارل تارو گرینفلد: این واقعاً دروغ محسوب نمی‌شود که در مهمانی کوکتل یا وقت نوشیدن نوشیدنی که همکارمان از فیلم یا کتابی نام می‌برد و ما آن را اصلاً ندیده و نخوانده و حتی چکیده‌ای از آن را مرور نکرده‌ایم، سرمان را بالا و پایین ببریم. 

به احتمال خیلی زیاد خود آن شخص هم فقط دارد نظرات نیشدار کس دیگری را در شبکۀ اجتماعی تایم‌لاین یا فیدخوانش بازگو می‌کند. تمام این ارتباطات شخصی در برخی خرده اطلاعاتی ریشه دارند که در جریان مرور روزانۀ اپ‌های آی‌فون به دست آمده‌اند. چه کسی دلش می‌خواهد قانون‌شکنی کند و از سرعت همه چیز بکاهد و بپذیرد که هرگز کتابی از ملکولم گلدول نخوانده و شاید اصلاً نمی‌فهمد «فلان واژه» یعنی چه- با اینکه گاهی خودش هم این واژه را به کار می‌برد؟ 

هر وقت هر کسی از هر چیزی سخن می‌گوید، ما باید تظاهر کنیم که در آن باره چیزهایی می‌دانیم. داده‌های اطلاعاتی به پول ما بدل شده‌اند. (پول دیجیتال بیتکوین مثال مناسبی است از چیزی که همه‌مان درباره‌اش سخن می‌گوییم اما به نظر نمی‌رسد کسی واقعاً از آن سر در بیاورد، دقیقاً منظورم همین است.) 

از میان ما کسانی که در کار تجارتِ جمع‌آوری، توزیع و در غیر این صورت خرید و فروش اطلاعات هستند شاید از جمله بدترین مجرمان باشند. اخیراً تلفنی با ویراستاری صحبت می‌کردم که از نوشتۀ نویسنده‌ای برجسته نام برد. مدعی شدم که مطلب را خوانده‌ام. بعد در طول مکالمه فهمیدم که مقاله اصلاً هنوز چاپ نشده بود و اصلاً نمی‌توانستم آن را خوانده باشم. آن وقت دیگر موضوع صحبتمان عوض شده بود و دربارۀ مقالۀ احتمالی‌ای که دربارۀ یک سیاست‌مدار کالیفرنیایی چاپ می‌شد حرف می‌زدیم، کسی که در رسوایی پیچیده‌ای گیر افتاده بود. نام کوچکش را هیچ کداممان به خاطر نمی‌آوردیم. آیا این مطلب مانع از این شد که زیرکانه دربارۀ موافقان و مخالفان این داستان بالقوه صحبت کنیم؟ البته که نه.

--- 

 

 

همه‌ی این نوشته را این‌جا بخوانید: سواد تصنعی؛ آیا در عصر اینترنت باسوادتر شده‌ایم؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳٩٤

جانِ جهان یا خسروِ خوبان

رضا تفنگچی: خوب حرف می‌زنی ابوالفتح. دلم می‌خواست روزگار بهتری بود و از عشق می‌گفتی. 

ابوالفتح: قصّه‌ی شیرینِ فرهاد؟ 
رضا تفنگچی: فرهاد کم نبود. 
ابوالفتح: اون سنگ از کوهِ سخت برداشت نه ریگ از ساحلِ سلامت. 
رضا تفنگچی: قدرِ عشق به لطفِ یاره که جانِ جهان باشه یا خسروِ خوبان.

ــــــ هزاردستان. علی حاتمی. قسمتِ ۷ و ۸ ــــــ

 
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٤

دیگر چه بگویم؟

میلنا، میلنا، میلنا، جز این حرف دیگری برای نوشتن ندارم.

ـــ فرانتس کافکا، نامه‌ی ۴ ژوئیه‌ی ۱۹۲۰ به میلنا ـــ

فرانتس کافکا. نامه‌هایی به میلنا. ترجمه‌ی سیاوش جمادی. نشر شادگان

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

وَ ما کانَ قَلبی غَیرَ مُجتَنِبِ الهَوَی

تَمیسُ وَ لَم تُحسِن إِلَیَّ بِنَظرَهٍ

 مَلَکتَ غِنیً لاتَکبُرَنَّ عَلَی فَقری

ـــ سعدیِ شیرازی ـــ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم

ـــ حضرتِ مولانا ـــ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ دی ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

بدیهیّات

زود بیدار شدن. قدم زدن. کتاب خواندن. چشم‌به‌راه قُل‌قُل کتری ماندن. چای نوشیدن. قدم زدن. قیمه پختن. قدم زدن. قدم زدن. پنج قسمتِ فصل چهارم بدیهیّات را دیدن. شرلوک هُلمز نیویورک‌نشین و جون واتسنِ چشم‌بادامی را به‌دقّت تماشا کردن. از خانه بیرون زدن. قدم زدن. کتاب‌فروشی را به جست‌وجوی کتابی گشتن. با دوست قهوه نوشیدن. به خانه برگشتن. قدم زدن. چای نوشیدن. قدم زدن. کتاب خواندن. گفت‌وگوی آی وی وی را کلمه به کلمه دنبال کردن. قدم‌های رفته‌ی روز را شمردن. بیست‌ودو کیلومتر و نیم را دیدن. گوشه‌ای نشستن و فیلم دیدن. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ دی ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

Silver Blaze

ـــ نکته‌ی خاصّی هست که باید بهش توجّه کنم؟

ـــ چیز عجیبی که آن شب برای سگ اتّفاق افتاد.

ـــ ولی آن شب که سگ کاری نکرد.

هُلمز گفت اتّفاق عجیب همین است.

آرتور کانن دویل؛ شعله‌ی نقره‌ای

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳٩٤

انگار در مکثی خالی

همه‌ی روز خلاصه شد در این جمله‌ی درختِ گلابی:

«انگار در مکثی خالی میانِ دو دقیقه‌ی پُرهیاهو... میانِ بی‌نهایت گذشته و بی‌نهایت فردا.»

بی‌اعتنا به هوا قدم زدن. پیاده به خانه برگشتن. مکثی خالی را به چشم دیدن. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ دی ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

از دست دادن... از دست شدن

سه سال گذشته از آن صبح چهارم دی ماه که بابا برای همیشه رفت. نماند و در خواب رفت. شبِ قبلش گفته بودم شب به خیر بابا. خوب بخوابی بابا. جواب داده بود شب تو هم به خیر. خوب بخوابی.

آن روز نوشته بودم:

آن‌قدر آرام در خواب رفته که انگار هیچ‌وقت نبوده؛ که انگار بودنش خوابی بوده که من دیده‌ام. دوست دارم مثلِ پدرم در خواب بروم؛ همین‌قدر آرام. دلم برایت خیلی خیلی خیلی تنگ می‌شود بابای عزیز و دوست‌داشتنی‌ام...

چیزی هم به بهمن نمانده. ماهی که مامان برای همیشه رفت. نماند که برای آخرین بار بگویم خداحافظ. که روزی مثل امروز از صبح کلّه‌ی سحر مدام دور خودم نچرخم. نشد. نشده. هیچ‌وقت نمی‌شود انگار. حیف. دلم تنگ شده برای بابا. برای مامان. برای عصرهایی که لیوان چای برای‌شان می‌بردم. یک لیوان چای و شنیدن صدای‌شان. می‌دانم امشب هر دو را می‌بینم. به بیداری که نه. در خواب. یک‌جا. زیر یک سقف. در اتاقی که حالا خالی بودنش بیش‌تر از همیشه به چشم می‌آید.

چه کنم؟ گاهی هم دل‌تنگی از راه می‌رسد. مثل امروز. مثل خیلی روزهای دیگر. مثل همیشه.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳٩٤

Sherlock

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳٩٤

شوری کوتاه بود فقط

هرازگاه امواجِ احساس محکم می‌کوبیدند به قلبش، انگار بخواهند چیزی به یادش بیاورند. این اتّفاق که می‌افتاد، چشم‌هایش را می‌بست، دورتادورِ قلبش سد می‌زد و منتظر می‌ماند احساسات پس بکشند. شوری کوتاه بود فقط، به عمرِ سایه‌هایی که از آمدنِ شب خبر می‌دهند. امواج که رد می‌شدند آرامشِ رخوتناک برمی‌گشت، انگار هیچ‌گاه هیچ اتّفاقِ نامساعدی نیفتاده.

هاروکی موراکامی. پین‌بال، ۱۹۷۳. ترجمه‌ی بهرنگ رجبی.

نشر چشمه. پاییز ۱۳۹۴. صفحه‌ی ۳۸

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ۱۳٩٤

دیروز از صبح چشم‌انتظار تو بودم

دیروز از صبح چشم‌انتظار تو بودم

می‌گفتند «نمی‌آید». چنین می‌پنداشتند

چه روز زیبایی بود. یادت هست؟

روز فراغت و من بی‌نیاز به تن‌پوش

*

امروز آمدی، پایان روزی عبوس

روزی به رنگ سرب

باران می‌آمد

شاخه‌ها و چشم‌اندازها در انجماد قطره‌ها

*

واژه که تسکین نمی‌دهد

دستمال که اشک را نمی‌زداید.

 

ـــ آرسنی تارکوفسکی؛ به‌فارسیِ بابک احمدی ـــ

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ آذر ۱۳٩٤

گذشته

«یادآوری گذشته باید چنان باشد که قلب را از جای خود بکَنَد.»

یاد این جمله‌ی پاسترناک افتادم. ترجمه‌ی بابک احمدی. در کتاب تارکوفسکی‌اش. کتاب امیدبازیافته. جایی‌که از دنیاهای تارکوفسکی می‌گوید. از کودکی در فیلم‌هایش.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٤

هایکو

می‌رود

و گرمای بالش

می‌ماند

 

ـــ مایکل مکلینتاک؛ به‌فارسی م. آ ـــ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٤
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، روزمرّگی‌ها

هایکو

در ایستگاه اتوبوس

ایستاده‌ایم

درخت و من

 

ـــ جری کیلبراید؛ به‌فارسیِ م. آ ـــ

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٤
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، روزمرّگی‌ها

زندگی یا کیک؟ مسأله این است

سینما برای من بُرشی از زندگی نیست؛ بُرشی از کیک است.

ـــ آلفرد هیچکاک ـــ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳٩٤

caffè e latte

 

خود را به لیوان بزرگی قهوه‌ی داغ مهمان کردن. مهم‌ترین کار امروز همین بود. بهترین کار.

پیاده‌روی. قماربازِ داستایفسکی را گوش دادن. سرما.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

تو شکلی هستی که در مِه می‌گذرد

یوکِل، تو از رؤیا و زمان گذشته‌ای. برایِ آنهایی که می‌بینندت ـ ولی آنها نمی‌بینندت؛ من می‌بینم‌ت ـ تو شکلی هستی که در مِه می‌گذرد. 
که بودی تو، یوکِل؟ 
که‌ای تو، یوکِل؟ 
که خواهی بود؟

ـــ ادمُن ژابِس، در آستانه‌یِ کتاب، ترجمه‌یِ محمود مسعودی،

نشرِ سی‌ودو حرف، پاریس ـــ

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٤

Rhume

ممکن است همه‌چیز پیش بیاید. ممکن است شبی دراز کشیده‌ باشی تو تخت‌خواب و تا صبح به‌جای شمردن گوسفندها و ستاره کلمه‌ها و ترکیب‌های سال‌های مدرسه را به یاد بیاوری. عجیب‌ترین‌شان را. کلمه‌هایی را که هیچ‌وقت استفاده نکرده‌ای. هیچ کتابی هم نخوانده‌ای که این کلمات لابه‌لای‌ جمله‌های‌شان باشد. ممکن است فکر کنی بهتر است چراغ را دوباره روشن کنی و کتابی از کنار تخت‌خواب برداری و بخوانی. اوّلین کتاب را هم برداری. دو صفحه بخوانی. فکر کنی کلمه‌ها فقط روی صفحه‌ی کتاب نیستند. با چشم‌های خودت می‌بینی که سُر می‌خورند و پایین می‌آیند. می‌نشینند کف دستت. مکث می‌کنند و پایین‌تر می‌آیند. می‌رسند به آرنجی که تکیه‌ داده‌ای به تخت‌خواب. از همان‌جا دوباره سُر می‌خورند و پا به فرار می‌گذارند. با چشم‌های خودت می‌بینی که می‌دوند به‌سوی پنجره. آفتابی در کار نیست. هوا هنوز تاریک است و چراغی که کوچه را روشن کرده نورش آن‌قدر زیاد نیست که شبیه نور روز باشد. ممکن است بعد از این‌که کلمه‌ها می‌خورند به درِ بسته و راهی برای فرار پیدا نمی‌کنند دوباره برگردی سراغ کتاب و شروع کنی به خواندن و هیچ حواست نباشد که چشم‌های خسته هم باید کمی استراحت کنند. ممکن است فردای آن‌شب که از خواب بیدار شوی ببینی سرماخوردگی‌ دوباره برگشته. ببینی این سه چهار ساعتی که خواب بوده‌ای چراغ هم روشن مانده. ممکن است فکر کنی باید از جا بلند شوی و چراغ را خاموش کنی و پرده‌ای را که نور روز پشتش پنهان شده بکشی. اصلاً عجیب نیست که آن لحظه یاد کلمه‌هایی بیفتی که دیشب از صفحه‌ی کتاب فرار کرده بودند. آفتاب اگر به این کلمه‌ها برسد دوباره جان می‌گیرند. کلمه‌ها را صدا می‌کنی. یکی‌یکی. جواب نمی‌دهند. ممکن است از صدای سرماخورده‌ی گرفته‌ات ترسیده باشند. سکوت می‌کنی. فکر می‌کنی حالا وقت بیدار شدن نیست. نگاهی به سقف می‌اندازی و چراغی که آن‌ بالاست دعوتت می‌کند به خاموشی. جوابی نمی‌دهی. نمی‌توانی. اعتنا نمی‌کنی. نور روز را پشت پرده می‌بینی و پتو را می‌کشی روی سرت. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ آذر ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

کپی‌ها و اصل‌ها

عبّاس کیارستمی: تعدّد کپی‌ها و تماشای سال‌های دراز کپی‌ها است که ما را مقابل اصل میخکوب می‌کند و نفس را در سینه‌مان حبس می‌کند. ما همه‌مان متخصّص نیستیم که مقابل یک اصل بایستیم و درکش کنیم. بدون وجود کپی‌ها ما اصل را درک نمی‌کردیم. درواقع ما هر چیزی را وقتی قرار است عاشق بشویم به‌عنوان اریژینال نگاهش می‌کنیم و خودمان این بلا را سر خودمان می‌آوریم و آن‌قدر می‌بریم بالا و آن‌قدر صفر جلو عدد می‌گذاریم که دیگر خودمان نمی‌توانیم پرداخت کنیم. وقتی نمی‌توانیم بپردازیم شروع می‌کنیم صفرها را دانه‌دانه حذف کردن و Discount می‌گیریم خلاصه. بعد می‌رسیم به واقعیّتش؛ نکته‌ای که در این هست و من بیش‌تر بهش اعتقاد دارم این است که دسترسی به اصل در بضاعت خیلی از ماها نیست؛ بنابراین قدر کپی را بدانیم؛ این است که مهم است. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ۱۳٩٤

Letter from Arielle/ 5 to 7

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها ، ۵ تا ۷

۵ تا ۷

هر تصوّری که درباره‌ی مردم داری کنار بگذار برایان؛ دنیا با خوشگلی‌هاش حیرت‌زده‌‌ات می‌کند ـــ اگر بهش اجازه بدهی.

ـــ آریل به برایان در فیلم ۵ تا ۷ ـــ

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٤

برایم کتاب بخوان

خوش‌بختی زمانی واقعیت دارد که تا ابد طول بکشد. زیرا اگر غم و اندوهی واردِ آن شود پایانِ غم‌انگیزی خواهد داشت؛ حال آگاهانه یا ناآگاهانه. اگر ناآگاهانه باشد دردی غیرِقابلِ تشخیص است؟

 

ــــــ برایم کتاب بخوان [کتاب‌خوان]، برنهارد شلینک، ترجمه‌ی بهمن‌دخت اویسی، کتابِ روز [وابسته به نشرِ فرزان]، چاپِ‌ اوّل، ١٣٨١، صفحه‌ی ٣٩ ــــــ 
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٤

خواب/ تو ـــ شعری از آدونیس

غرق می‌شوم در خواب و

گُم می‌شوم در تو

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٤
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه ، روزمرّگی‌ها

Mission: Impossible - Rogue Nation

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳٩٤

آبی‌ای که دوروبَرَت می‌بینی ـــ شعری از میخالیس گاناس

آبی‌ای که دوروبَرَت می‌بینی

زمانی‌ست که به خاکستر نشسته

 

باد می‌آید و

آلبوم عکس‌های سال‌های دور را

با خودش می‌آورد

 

این‌جا خندیده‌ای

این‌جا سکوت کرده‌ای

این‌یکی را با فلاش گرفته‌‌اند

نورِ سیاهی دورِ سرت داری

 

آبی‌ای که دوروبَرَت می‌بینی

نوری‌ست که مرگ تبعیدش کرده

 

کسی نمی‌بیندش

امّا همیشه هست

لحظه به لحظه هم پُررنگ‌تر می‌شود


ترجمه‌ی محسن آزرم

میخالیس گاناس یونانی‌ست. ۱۹۲۴ به دنیا آمده. در دانشگاه حقوق خوانده. کتاب‌فروش بوده. سردبیر مجلّه‌های ادبی بوده. فیلم‌نامه‌‌نویس بوده. شیفته‌ی نمایش‌نامه‌های یونان باستان هم بوده و عمده‌ی آن نمایش‌نامه‌ها را به یونانیِ معاصر و امروزی ترجمه کرده.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳٩٤

زندگی را از سینما آموختیم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳٩٤

مهمانی ناهارِ یک‌شنبه در هوای آزاد ـــ شعری از تاناسیس کوستاواراس

 

میزها را ردیف چیده‌اند زیرِ آفتاب

در باغ

رومیزیِ سفید پهن کرده‌اند

سینی غذا را چیده‌اند

شیشه‌ی شراب را هم آورده‌اند

گل‌های تازه را گذاشته‌اند در گل‌دان

گرامافُن هم انگار برای خودش اُپرا پخش می‌کند



دسته‌ای پرنده ناگهان می‌گذرند

سیاه می‌شود آسمان

انگار خبری‌ شده

این بادِ پیش از باران است



آن‌سوی باغ

سایه‌ی مهمانِ ناخوانده‌ای پیداست

آهسته قدم برمی‌دارد



کت‌وشلوار سفیدی پوشیده

شکمش حسابی بزرگ است

و صورتش را پشت برگ‌ها پنهان کرده



ظاهراً‌ کسی نمی‌شناسدش ـــ هیچ‌کس

فقط پدر همین‌طور نگاهش می‌کند

و می‌ترسد



آهسته پیش می‌آید و

دستش را دراز می‌کند

انگار حرفی برای گفتن دارد

انگار دعوتش کرده به گردشی در باغ



و پدر همین‌طور که ناخواسته از جا بلند می‌شود

باران شروع می‌کند به باریدن

تند نیست؛ نم‌نم است؛ بی‌صدا می‌بارد



هیچ لبی وانمی‌شود به گفتن

خش‌خش سوزنِ گرامافُن هم درآمده

بوی خاکِ باران‌خورده باغ را پُر کرده

همه از جا بلند می‌شوند

و چندتایی هم چترشان را باز می‌کنند



غصّه‌ای روی صورت‌شان جا خوش می‌کند کم‌کم

 

ترجمه‌ی محسن آزرم


تاناسیس کوستاواراس یونانی بود. ۱۹۲۷ به دنیا آمد و ۲۰۰۷ از دنیا رفت. عضو فعّال نهضت مقاومت یونان بود و سال‌هایی از عمرش را در زندان گذراند. دندان‌پزشک هم بود. داستان کوتاه و نمایش‌نامه‌ هم می‌نوشت.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ آبان ۱۳٩٤

Oncle Vania

همه‌چیز حل می‌شود دایی وانیای عزیز؛ مثل آن دو حبّه قندی که می‌اندازید توی فنجان قهوه. فقط باید خلاف جهتِ عقربه‌های ساعت قهوه را هم بزنید. حل می‌شود دایی وانیای عزیز؛ اگر نشد هم بازمانده‌ی قند را درمی‌آورید و می‌گذارید زیر زبان‌تان. این‌طوری حتماً حل می‌شود دایی وانیای عزیز. همه‌چیز حل می‌شود. صبر داشته باشید.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

خاطرش خُفته، شاهدش سَفَری

جانِ جانان، کجا؟ ورای کجا

ـــــ از: مناعی. بیژن الهی. ۱۳۶۱. ـــــ

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٤

This Must be The Place

دَم‌دَمای ظهرِ پنج‌شنبه. لیوان چای را گذاشته‌ام کنار دستم و چشمم به آفتابی‌ست که از پنجره داخل می‌شود. آفتاب کم‌رمقی‌ست که پیش می‌آید و پس می‌رود. گوشم پُر از کوچ عاشقان است. خیال می‌کنم همین برای دَم‌دَمای ظهرِ پنج‌شنبه کافی‌ست.

بلند می‌شوم از جا. می‌روم کنار پنجره‌ای که رو به حیاط باز می‌شود. درخت‌ها رمقی ندارند. مثل آفتابی که مدام در رفت‌وآمد است. برگ‌های خشک باغچه را پنهان کرده‌اند. انگار باغچه‌ای اصلاً نبوده. برگ‌های زرد. خیال می‌کنم همین برای دَم‌دَمای ظهرِ پنج‌شنبه کافی‌ست.

برمی‌گردم و لیوان چای را برمی‌دارم. هنوز داغ است. هنوز بوی بهارنارنج می‌دهد. گوشی‌ام خبر می‌دهد که ۸۱۱۸ قدم برداشته‌ام از صبح. ۶۲۰۰ متر. ۶ کیلومتر. همین‌جا. جایی‌که اسمش خانه است. زیر همین سقف قدم زده‌ام. آهسته قدم زده‌ام. قدم‌های تندتر. سریع‌تر. جرعه‌ای چای داغ می‌نوشم. خیال می‌کنم همین برای دَم‌دَمای ظهرِ پنج‌شنبه کافی‌ست.

چای را تمام نمی‌کنم. می‌آیم و برنامه‌ی کارهای مانده را می‌نویسم. پاک‌نویس نامه‌های فیلم‌سازِ فرانسوی محبوبم. پاک‌نویس کارنامه‌ی فیلم‌ساز ایرانی محبوبم. نگاهی به رمانی می‌اندازم که همین دو هفته پیش نرم‌نرمک ترجمه‌اش را شروع کردم. بیش‌تر برای دلِ خودم. یک‌جور زورآزمایی با لحنی که رمان‌نویس انگلیسی محبوبم در این رمان سرگرم‌کننده‌اش به کار گرفته. خودش گفته سرگرم‌کننده. فروتنی کرده. یا شیطنت. هرچه هست لحن دل‌پذیری‌ دارد. یک‌جور لحن ادیبانه‌ که شوخ‌طبعی‌اش کم‌یاب است. چند صفحه را می‌خوانم و هرچه را پیش‌تر ترجمه کرده‌ام پاک می‌کنم. این نیست. این‌طور نیست. طورِ دیگری باید باشد. دوباره شروع می‌کنم. برمی‌گردم به تقدیم‌نامه‌ای که برای دوستش نوشته. شوخ‌طبعی‌ و رندی‌اش مثال‌زدنی‌ست. تقدیم‌نامه را از سر ترجمه می‌کنم. این‌یکی بهتر است. آن شوخ‌طبعیِ ادیبانه حالا بیش‌تر به چشم می‌آید. دو صفحه‌ی اوّل را هم از نو می‌نویسم. فارسی‌تر از قبل. نگاه می‌کنم به لیوان چای. بخار ندارد. جرعه‌ای می‌نوشم. سرد است. مزّه‌ی قبل را ندارد. نداشته باشد. دوباره دَم می‌کنم. لیوانی چای تازه‌دَم هدیه‌ی خوبی‌ست از من به من. نگاهم به آفتابی‌ست که می‌آید و می‌رود. خیال می‌کنم همین برای دَم‌دَمای ظهرِ پنج‌شنبه کافی‌ست.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٤

Mia Madre



مارگریتا: بعدِ مامانم چه بلایی سرِ کتاب‌هاش می‌آید؟ لوکرتیوس، تاسیتوس... می‌مانند تو کتاب‌خانه‌ی مامانم. 

مادرِ من. نانی مورتی. ۲۰۱۵

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٤

Lost in Translation

چشم‌ها را بسته بودم. خواب نبودم ولی خواب می‌دیدم. دیده بودم که تنها در کوچه‌ای که انتها ندارد قدم می‌زنم. تند می‌روم ولی کوچه تمام نمی‌شود. خانه‌ای در این کوچه نبود. دیوار بود فقط. انگار باغی پشتِ این دیوار پنهان شده باشد. باغ هم نبود. درخت هم نبود. دیوار بود که رفته بود بالا و بالاتر. آن‌قدر که هیچ‌چیز معلوم نبود. من دست‌ها را کرده بودم تو جیب و تندتر می‌رفتم. دلم خوش بود که کوچه نهایتی دارد و می‌رسد به خیابانِ اصلی. یا می‌رسد به رودخانه‌ای که همیشه می‌شد کنارش ایستاد و صدای آب را گوش کرد. ولی کوچه ادامه داشت. دیوارهای بی‌دروپنجره هم. بعد گریه‌ام گرفته بود در خواب. خیال کرده بودم راه را اشتباه آمده‌ام. کسی نبود بپرسم که این‌جا کجاست. من حرام شده بودم در خواب.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤

Jules et Jim

یادت می‌آید که دوربین در آن فیلم چه‌قدر بی‌قرار است؟ مثلِ آن سه آدمی که قرار ندارند اصلاً. سه تا آدمند ولی همیشه فاصله‌ای هست بین‌شان. چرا؟ همیشه فکر کرده‌ام به این فاصله. به این دوری. خواسته است یا ناخواسته؟ در خانه‌ی ساحلی‌ که هستند هرکدام از پنجره‌ای بیرون را می‌بینند. یک پنجره نیست. سه‌تا پنجره. دوچرخه‌سواری که می‌کنند کاترین سرعتش را کم و زیاد می‌کند. این‌جا هم رسم روزگار چنین است؟ من از کجا بدانم؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤

Deux jours, une nuit

گاهی خیال می‌کنم من آدمِ دل‌شوره‌ام و دل‌شوره انگار سهم زیادی در زندگی‌ام داشته. همیشه. از سال‌های نحس بچّگی که در جنگ گذشت تا همین حالا. از زمستانِ ۶۶ تا امروز که چیزی نمانده به تابستانِ ۹۴. از روزی که تازه آمده بودیم خانه‌ی تازه و عصر که داشتم توی تراس بازی می‌کردم و دلم بی‌خودی شور می‌زد چشمم به موشکی افتاد که آن بالا توی آسمان است و گرما و حرارتش انگار تا تراس خانه‌ی ما می‌رسید و گرما و حرارتش ربطی به سرمای زمستانِ آن سال نداشت. بعد که دو کوچه آن‌ورتر از کوچه‌ها منفجر شد همه‌ی شیشه‌ها شکست و تکه‌های آهن داغ بود که پرت شد توی تراس. گفتند ترکش است. خطرناک است. دست نباید زد. دست نزدم ولی چند تا را با پا زیر خاکِ باغچه قایم کردم و سه ماه بعد که دوباره شیشه‌ها را نصب کردند و خانه را رنگ کردند و برگشتیم سراغ‌شان رفتم. کسی کاری به ترکش‌های کوچکِ من نداشت. مانده بودند همان‌جا.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤

La Chute

خوابِ آن پنج‌شنبه عصر پُر از سقوط بود. درّه نبود. بلندی بود. ارتفاع بود. پلّه‌های تمام‌ناشدنی بود. بهارخوابِ خانه‌ای بود که دست‌کم ده متر تا زمین فاصله داشت. چگونه سر از ارتفاع درآورده بودم در این پنج‌شنبه عصر؟ من که از ارتفاع می‌ترسم. من که از بلندی می‌ترسم. من که زمین هموار را همیشه ترجیح داده‌ام به بلندی. من که باغ را همیشه ترجیح داده‌ام به درّه‌ای سرسبز.

آخرین بلندیِ خوابِ پنج‌شنبه درّه‌ای بود که خوب می‌‌شناختمش. درّه‌ای که فقط یک‌بار دیده بودمش. خیلی از پایین‌تر از قلّه‌ی سرخ تله بودیم که پای من لیز خورد. کسی حواسش نبود که عقب‌تر از بچّه‌های دیگرم. داد زدم. کسی نشنید. دوباره لیز خوردم. سنگ‌ها پایین‌ می‌رفتند. من هم اگر تخته‌سنگی را با دو دست نگرفته بودم می‌افتادم آن پایین. پیش سنگ‌ها. کجاست این‌جا؟ چرا من این‌همه ترسیده‌ بودم از سقوط؟ چرا کسی صدای داد زدنم را نمی‌شنید؟ چرا صدای من درنمی‌آمد آن لحظه‌ای که داشتم سقوط می‌کردم؟

ترسیده بودم. تازه دبیرستانی بودم. تازه داشتم به سال‌های بعد فکر می‌کردم که دوست می‌دارم چه‌کاره شوم. تازه در جلسه‌های گاه و بی‌گاه چشمم به داستان‌نویسی افتاده بود که دوستش می‌داشتم. دلم می‌خواست نزدیک‌تر بنشینم وقتی روی صندلی‌اش می‌نشست و ابروی راستش را کمی بالاتر می‌برد و گاهی که پلک می‌زد انگار چشمک زده بود. حرف نمی‌زد. یا دست‌کم با من حرف نمی‌زد. سکوت می‌کرد. به‌جای هر کلمه‌ای لبخند می‌زد. در جوابِ بفرمایید چایِ صاحب‌خانه لبخند می‌زد. در جوابِ‌چه‌طور بود این داستان لبخند می‌زد. در جواب سلامِ‌ من لبخند می‌زد. چرا این‌همه گوش‌های من داغ می‌شد از دیدنش؟ چرا از تخته‌سنگ که آویزان بودم یادش افتاده بودم؟

بعد که پاهام روی زمین رسید و خاکِ دست‌ها را تکاندم و ترس را قورت دادم و نفسی تازه کردم و دیدم سرم از درد دارد می‌ترکد شنیدم این‌جا جئورده است و هنوز یک ماه مانده بود تا جئورده جایش را به جواهردهی بدهد که دلم نمی‌خواهد دوباره ببینمش.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٤

کتاب خواندن/ کتاب نخواندن

 

همه‌جای دنیا همین‌طور است یا فقط ایرانی‌ها به‌محض آشنایی با وایبر و واتس‌اَپ و تلگرام کمر به قتل دوست و آشناهای‌شان بسته‌اند؟ 

مهم نیست واقعاً؛ مهم فاجعه‌ی اعصاب‌خردکُنی‌ست که هر روز اتّفاق می‌افتد و ظاهراً راهی هم برای فرار از دستش نیست جز ترک گروهی که بقیه‌ی اعضایش پشت سرت شروع می‌کنند به حرف زدن و گفتن حرف‌هایی که نخواندن و نشنیدن‌شان بهتر است. گروه‌های کتاب‌خوانی در وایبر و واتس‌اَپ و تلگرام راه می‌افتند و همه‌ی امیدشان ظاهراً این است که یک‌دیگر را به خواندن (یا بیش‌تر خواندن) تشویق کنند ولی چه‌طور می‌شود روزی شانزده ساعت در این گروه‌ها فعّال بود و هم‌زمان کتاب هم خواند؟

بامزه‌تر از این گروه‌های داستان‌نویسی و رمان‌نویسی‌اند که از بام تا شام درباره‌ی کار یک‌دیگر نظر می‌دهند. ایرادی هم ندارد اگر واقعاً آن هشت ساعتِ دیگر را به خواندن و نوشتن بپردازند. ولی چه‌کسی هست که نداند نمی‌شود هم در این گروه‌ها بود و مدام نظر داد و هم‌زمان کتاب خواند و داستان نوشت؟

واقعیت این است که نمی‌شود. واقعیت این است که این‌جور گروه‌ها یک‌جور کلاه گذاشتن سرِ خود و دیگران است و ناآشنایی اعضای گروه با کتاب‌خوانی از جایی شروع می‌شود که می‌بینید متنی را از گروهی دیگر کپی کرده‌اند و نام شخصیتی مشهور را زیرش نوشته‌اند. مسخره است واقعاً. جمعیتی خودشان را سر کار می‌گذارند که بگویند کتاب می‌خوانیم. خب بخوانید. چی بهتر از این؟ ولی کو نشانه‌ی کتاب‌خوانی‌تان؟ کتاب‌خوان حرفه‌ای که هیچ‌وقت شعری بی‌نهایت ضعیف و مضحک را به‌اسم نیما یوشیج منتشر نمی‌کند. حتماً نیما را نخوانده که این شعر را در گروه منتشر کرده. حتماً نمی‌داند که ادبیات احمد شاملو شبیه حسین پناهی نیست. حتماً نمی‌داند که شاملو در همه‌ی عمرش هیچ شعری در ستایش نان و پنیر و چای ننوشته.

وضعیت وخیمی است و کتاب‌ها روز به روز خواننده‌های کم‌تری پیدا می‌کنند و درعوض گروه‌های کتاب‌خوانی در وایبر و واتس‌اَپ و تلگرام صاحب اعضای بیش‌تری می‌شوند. مایه‌ی تأسف است واقعاً. یا درست‌ترش این‌که مایه‌ی شرمندگی است این‌همه کتاب نخواندن و مدام درباره‌ی کتاب حرف زدن.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤

خرده‌جنایت‌های زن‌وشوهری

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ سریال در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

سیاست چیز پیچیده‌ای است؛ کار هر کسی نیست و ظاهراً این یکی از چیزهایی است که همه درباره‌اش به توافق رسیده‌اند؛ این‌که نمی‌شود سیاست را به دست هر کسی سپرد و نمی‌شود توقّع داشت که هر کسی در مقام سیاستمدار رفتاری عاقلانه داشته باشد و کارها را آن‌گونه که باید انجام دهد. علاوه بر این دنیای سیاست همیشه برای آن‌ها که تابع سیاستند و ظاهراً نقش پررنگی در این دنیا بازی نمی‌کنند جذّاب است؛ یعنی برای مردم عادی‌ای که کارشان چیز دیگری است و نهایت کار سیاسی‌شان می‌شود حضور در انتخابات و رأی دادن به نمایندگانی که باید همه‌چیز را در نظر بگیرند و کشوری را اداره کنند. این است که کنجکاوی درباره‌ی دنیای سیاست وقتی به علاقه‌ای عمومی بدل می‌شود و سر از فیلم‌های سینمایی و سریال‌های تلویزیونی درمی‌آورد بیش‌تر کنجکاوی درباره‌ی زندگی خصوصی سیاستمدارها است؛ آن‌‌ها که به هر دلیلی انتخاب شده‌اند تا زمام امور را به دست بگیرند و چشم میلیون‌ها آدم به حرف‌ها و رفتار روزمرّه‌شان است و درست به همین دلیل است که زندگی خصوصی‌شان رسماً زیر نظر است و همیشه کسانی پیدا می‌شوند که این زندگی را درست‌وحسابی بالا و پایین کنند و به جست‌وجوی نقطه‌ای تاریک برآیند تا پرونده‌ی این سیاستمدار بسته شود و آن‌چه آبرو و حیثیّت می‌نامندش برای همیشه از زندگی این سیاستمدار رخت بربندد.

پس اصلاً عجیب نیست که بخش اعظم فیلم‌ها و سریال‌هایی که رنگ‌وبوی سیاسی دارند و داستانی از داستان‌های پایان‌ناپذیرِ پشت‌پرده‌ی سیاست را برای تماشاگران‌شان روایت می‌کنند به‌جای آن‌که خودِ سیاست را دستمایه‌ی کارشان کنند یک‌راست می‌روند سراغ زندگی خصوصی سیاستمداران و بیش‌تر به این می‌پردازند که یک سیاستمدار چگونه می‌تواند زندگی‌ خصوصی‌اش را کنترل می‌کند و چگونه فرمان این زندگی را به دست می‌گیرد که در نهایت کارش به سقوط ته درّه نکشد. این است که خرده‌جنایت‌های زن‌وشوهری سیاستمدارها ظاهراً جذّاب‌تر از آن چیزی به‌نظر می‌رسد که سیاست می‌نامندش؛ درواقع سیاستمدار جذّاب‌تر از سیاست است و این دقیقاً همان چیزی است که می‌شود در سریال‌هایی مثل خانه‌ی پوشالی هم دید.

حالا در شوهر سیاستمدار با وضعیت و موقعیت دیگری طرف هستیم. به این فکر کنید که سیاستمداری نسبتاً جوان (درواقع میان‌سال) که وزیری سرشناس در هیأت دولت بریتانیا است در اعتراض به کارها و حرف‌ها نخست‌وزیر استعفا کند و وقتی دست به این کار می‌زند همه‌ی پل‌های پشت سرش را خراب کند؛ به این امید که دیگرانی هم پیدا شوند و از او حمایت کنند و با این کار آبروی نخست‌وزیر بیش‌‌تر برود و زودتر استعفا کند. قاعدتاً چنین وزیری همه‌ی این کارها را به پشتوانه‌ی همسرش می‌کند؛ زنی باهوش و زیرک که خوب می‌داند سیاستمدارها اگر دست نجنبانند و کاری نکنند همه‌ی عمر مجبورند از این هیأت دولت به هیأت دولت بعدی بروند و همیشه در مقام وزیری حرف‌گوش‌کن و سربه‌زیر دستور نخست‌وزیر را اجرا کنند. امّا به این فکر کنید زنی که این‌قدر باهوش و زیرک است چرا باید فقط به‌عنوان همسرِ یک سیاستمدار در خانه بماند و حواسش به درس‌ومشق بچّه‌ها باشد؟ قاعدتاً او هم اگر فرصتی پیدا کند و موقعیتی برایش فراهم شود می‌تواند به‌عنوان یک سیاستمدار خودی نشان بدهد و از این هوش و زیرکی استفاده کند.

اتّفاقی که در سریال شوهر سیاستمدار می‌افتد همین است؛ مردی که ظاهراً سیاست را مثل کف دستش می‌شناسد ولی حواسش نیست که با استعفا و اعتراض به نخست‌وزیر فقط خودش را بی‌کار کرده و درست لحظه‌ای که فکرش را نمی‌کند از دفتر نخست‌وزیر به زنش پیشنهاد می‌کنند که یکی از وزیران هیأت دولت بریتانیا شود. قاعدتاً چنین مردی به این فکر می‌کند که در همه‌ی این سال‌ها زنش پشت‌وپناهش بوده و هیچ بد نیست که حالا جای‌شان عوض شود؛ به این شرط که زن اجازه دهد او هم وارد بازی شود؛ یعنی از پشت‌پرده‌ی همه‌چیز خبر داشته باشد و نقشه‌های خودش را عملی کند تا نخست‌وزیر بالاخره از پا درآید و تسلیم شود و استعفایش را بنویسد و به خانه برگردد. بااین‌همه چیزی که اصلاً خیالش را هم در سر نپرورانده و لحظه‌ای به آن فکر نکرده این است که زن اجازه‌ی این کار را ندهد و بگوید ترجیح می‌دهد خودش به کارهایش رسیدگی کند و خودش برنامه‌ی روزانه‌اش را بنویسد و از دیگری کمک نگیرد.

احتمالاً اگر لحظه‌ای را بشود در نظر گرفت که سیاستمدارِ بی‌کارِ خانه‌نشین حس می‌کند که بازی‌اش داده‌اند وگول خورده همین لحظه است؛ هیچ‌کس جدّی‌اش نمی‌گیرد و او هم دستش به هیچ‌جا نمی‌رسد. همین است که رفتارش را عوض می‌کند و ناگهان بدل می‌شود به مردی غیرعادی با اخلاقی بی‌نهایت تُند که حتّا آداب زندگی را هم رعایت نمی‌کند و اوج این غیرعادی بودن و اخلاق تند را می‌شود جایی دید که خشونتی غریب را نثار زنش می‌کند؛ لابد به این امید که انتقام همه‌ی این روزها را بگیرد و تحقیرش کند. طبیعی است که اشتباه می‌کند. آسیبی که زن دیده بیش‌تر روحی است و چیزی نیست که بشود راهی برای درمانش پیدا کرد. این‌جا است که شوهر ظاهراً سیاستمدارش باید فکرِ خنکای مرهمی بر شعله‌ی زخمی را برای همیشه از سر به در کند؛ چون حماقت پایان‌ناپذیرش آینده‌ی این زندگی را نیست‌ونابود کرده و چیزی را از بین برده که راز موفقیت آن‌ها در همه‌ی این سال‌ها بوده است.

این‌جا است که ایدن بدل می‌شود به یک بازنده‌ی حقیقی؛ مردی که همه‌چیز را باخته و همین‌که نمی‌‌تواند مثل قدیم در چشم زنش نگاه کند و شرمی پایان‌ناپذیر در وجودش خانه کرده نشان می‌دهد که باختن عمیق‌تر از آن است که بشود راهی برای نادیده گرفتنش پیدا کرد. در چنین موقعیتی آن‌که دستِ بالا را دارد و پلّه‌های ترقّی را یکی‌یکی بالا می‌رود فریا است؛ زنی که پیش از این فقط باید به کارهای خانه رسیدگی می‌کرده امّا حالا به‌عنوان نخست‌وزیر بریتانیا می‌تواند هر لحظه‌ای که دوست می‌دارد شوهرش را از هیأت دولت بیرون بیندازد و کسی دیگر را به‌عنوان وزیر انتخاب کند؛ هرچند می‌شود به این فکر کند که همین نخست‌وزیر بودن هم تحقیر بزرگی است که ایدنِ سیاستمدار باید تحمّلش کند و چاره‌ای هم جز این ندارد. سیاست البته چیز پیچیده‌ای است و مهم‌ترین نکته‌اش شاید ذکاوت و رندی‌ای است که یکی را روی صندلی می‌نشاند و صندلی را از زیر پای دیگری می‌کشد و اصلاً عجیب نیست که ایدن هر لحظه منتظر همین لحظه‌ است؛ لحظه‌ای که فریا انتقام بزرگ‌تری بگیرد و پرونده‌ی او را برای همیشه ببندد.

+

شوهر سیاستمدار

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤

از باب تکرار

کتابی از روی میز برداشتن. فصلی درباره‌ی خلوت خواندن.

«خلوت همیشه هست. همان‌جا که تویی. باید بگردی و پیدا کنی. کجاست. بینِ آدم‌هایی که نمی‌بینند. آدم‌هایی که نمی‌بینی‌شان.»

کتاب را بستن. به خلوت اندیشیدن. باقیِ سطر را در خیال خواندن.

«خلوتِ خود را باید ساختن.»

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٤
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

و نویسندگی را به قیمتِ بقیه‌ی چیزها

ژرژ دامین نوشته بود: 

«من همه‌ی قدرتم را به کار می‌برم تا این دنیا را ــ که جایی برای من در آن وجود ندارد ــ انکار کنم. و هرچه بیش‌تر دست‌هایم را دراز می‌کنم، بیش‌تر آن‌چه موردِ علاقه‌ی من است از من دور می‌شود. نتیجتاً من خواهشِ تن را به قیمتِ زندگی‌ام انکار می‌کنم. و نویسندگی را به قیمتِ بقیه‌ی چیزها.»

مرگِ کثیف، نوشته‌ی پی‌یرژان رمی، ترجمه‌ی مرتضی کلانتریان، انتشاراتِ آگاه، ۱۳۵۶ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤

خورشید همیشه بود

خورشید همیشه بود؛ آفتاب هرگز غروب نمی‌کرد، یا من این‌طور فکر می‌کردم. خورشید همیشه وسط آسمان بود و تا چشم می‌دید دریا بود و تلألؤ آفتاب درخشانی که چشم را می‌آزرد. آن آب و آن آفتاب کورکننده و شن‌های داغ، پیچیده در صدای فریاد پرندگان دریایی و طنین یک‌نواخت برخورد موج‌ها به ساحل؛ و بوی دریا، و بوی ماهی کباب‌شده ـــ به‌هنگام غروب که ماهی‌گیران از صید روزانه بازمی‌گشتند ـــ نخستین یادهایی‌ست که من از جهان به یاد دارم.

طرح‌هایی از یک زندگی‌نامه [ناتمام]. ایرج گرگین

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳٩٤

می‌دانی که

به من سفارش کن گاهی از خانه بیرون بروم و بگو که این‌قدر خودم را اذیت نکنم. من فقط حرف تو را گوش می‌کنم. می‌دانی که؟

 غلامحسین ساعدی در نامه‌ای به همسرش بدری لنکرانی

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤

جنگل اندوهگین است انگار آدمی است که رهایش کرده باشند

شاهرخ مسکوب: یک ساعتی قدمی زدم. هوا ابری بود و گاه بفهمی‌نفهمی نم‌نمی می‌بارید. جنگل پاییزی هزار نقش بود. از سبزی کاج‌ها گرفته تا زرد طلایی درخت‌هایی که نمی‌شناختم. درخت‌ها بر تپّه و ماهور ایستاده‌اند و تا چشم کار می‌کند از دل خاک بیرون آمده‌اند. ریشه در زمین و سر به آسمان بی‌خورشید و کدر. جنگل اندوهگین است. انگار آدمی است که رهایش کرده باشند و در تنهایی باشکوه خود زیباست. اصلاً من از جنگل و دشت و صحرای این مملکت خیلی خوشم می‌آید. انسان جوشش زندگی را از دل خاک احساس می‌کند و حتّا می‌بیند، خاک زاینده با کودکان گوناگون زیبا.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۳۹

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

تا خواب برسد و مرا ببرد به دیار تاریک و خاموش خودش

شاهرخ مسکوب: آخر شب است. چه‌‌قدر دلم میوه می‌خواهد. سرِشب رفتم از یک میوه‌فروشی بولوار راسپای چندتا گلابی بخرم. آن‌قدر مجلّل و شیک‌وپیک بود که روم نشد بروم دو یا سه‌تا گلابی بردارم. هفت هشت تا هم که نه می‌توانم بخرم و نه می‌خواهم. بهتر است هوس سمج میوه را از دل بیرون کنم. به همین موسیقی زیبایی که دارم می‌شنوم قناعت کنم و دستبردی به فلسفه‌ی اسلامیِ کُربن بزنم تا خواب برسد و مرا ببرد به دیار تاریک و خاموش خودش.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۳۵

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

حماقت اکثراً درد بی‌درمانی است که شفا نمی‌یابد

شاهرخ مسکوب: یک ساعت پیش که وارد هتل می‌شدم دیدم دوتا اتوبوس بزرگ دم خیابان نگه داشته است. نوشته‌ای به شیشه‌ی اتوبوس بود که این‌ها به زیارت لورد می‌روند. تعدادی کشیش و راهبه هم توشان بود. ریختند توی هتل. همه اسپانیایی هستند. گویا می‌روند آن‌جا که سنت برنادت یا شاید هم مادر مقدّس شفای‌شان بدهد. ولی حماقت اکثراً درد بی‌درمانی است که شفا نمی‌یابد.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۳۲

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

شاید آن‌جا باران می‌بارد

شاهرخ مسکوب: بچّه‌ها برای خرید به چالوس رفته‌اند و من اکنون در این ایوان نشسته‌ام و گاه‌گاه دریا را تماشا می‌کنم. نه هرگز از صدای آب خسته می‌شوم نه از تماشای دریا. اندکی پیش دریا مثل رنگین‌کمان عظیمی بود با رنگ‌های خاصّ خود. کرانه‌ی افق کبود بود که اندکی بنفش می‌زد. جلوتر سبز مغزپسته‌ای بود که مثل حریر در خود می‌لغزید و نزدیک ساحل کبود خفه‌ای بود. هوا ابر است. حرکت ابر هر لحظه رابطه‌ی خورشید و دریا را دگرگون می‌کند و نور تازه‌ای بر این نیم‌کاسه‌ی بلوری می‌تاباند. اکنون دریا سراسر سبز تیره است و آرام و یک‌نواخت نجوا می‌کند. انگار با خود حرفی دارد که دمی از گفتن نمی‌آساید. امّا امروز دریا گرفته و سنگین است و خنده‌های روشن و درخشان دیروز را ندارد. هوا روشن نیست تا آب با درخشش چین‌وشکن‌هایی که در خود می‌لغزند و می‌شکنند، با پولک‌های برّاق و شاد، به خورشید بخندد. امروز ابر است. و ابرها در کرانه‌ی افق تُنُک و کمابیش روشن است مثل روده‌های پشم یا پنبه‌ی کدر. ولی نزدیک ساحل انبوه‌تر و تیره‌تر است. امّا روی جنگل یک‌دست سیاه و انبوه و عبوس است مثل شب. و شاید آن‌جا باران می‌بارد. بچّه‌ها چند دقیقه‌ای است که با باروبُنه رسیده‌اند.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌های ۱۲۴ و ۱۲۵

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

ولی عطش دانستن با این قطره‌ها سیراب نمی‌شود

شاهرخ مسکوب: از زندگی بی‌حاصلی که دارم بیزارم. نسبتاً زیاد چیز می‌خوانم ولی عطش دانستن با این قطره‌ها سیراب نمی‌شود. از طرف دیگر دست‌وبالم برای نوشتن بسته است. مثل آدم چاقی هستم که پیوسته در آرزوی راه‌پیمایی است. در دلم هزار آشوب است که راهی به بیرون نمی‌یابد. آتشی است که زبانه نکشیده می‌افسرد، تنها مرا می‌سوزاند و سوختنی است که هیچ روشنی ندارد.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۸۸

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

این‌ها مهم نیست. همه‌چیز مهم است...

 

م. ف. فرزانه: صبح بلند می‌شوید، خودتان را توی آینه نگاه می‌کنید ـــ بدون این‌که خودتان را ببینید ـــ دندان‌های‌تان را می‌شویید، شانه‌ای به موهای پُرپُشت یا تُنُک‌تان می‌زنید و بعد یک‌هو، یک جای دل‌تان تو می‌ریزد و هرچه آب دهان قورت می‌دهید، گلوی‌تان درست‌وحسابی باز نمی‌شود.

آن‌وقت با لب‌ولوچه‌ی آویزان می‌آیید می‌نشینید لبه‌ی تخت‌خواب. اگر تلفن را در دسترس‌تان گذاشته باشید مدّتی به آن نگاه می‌کنید. «تلفن بزنم؟ نزنم؟» حوصله ندارید. حتّا حوصله ندارید که تصمیم بگیرید. چرا؟ شاید برای این‌که هیچ‌کس انتظاری از شما ندارد. شاید برای این‌که کسی در جایی منتظرتان نیست، از شما کاری نخواسته‌اند.

اگر آدم صادقی باشید ملتفتید که این شما هستید که باید به جایی بند بشوید، یک جاپا بسازید و از مانع، از یک دیوار، یک دیوارِ راست بالا بروید. که به کجا برسید؟ اگر دیوار لخت‌وعور سرپا باشد؟ اگر پشت آن خالی باشد؟

این‌ها مهم نیست. همه‌چیز مهم است. مهم این‌ست که از دیوار، از دیوار صاف بالا بروید، مهم این نیست که به لبه‌ی آن برسید، از آن بگذرید، به یک جایی راه پیدا کنید. مهم خودِ این عملِ بالا رفتن است. هرچه دیوار بلندتر باشد چه بهتر! زیادتر دست‌وپا می‌زنید، با خطر بزرگ‌تری روبه‌رو هستید، وقت بیش‌تری مصرف می‌کنید.

امّا اگر پیِ دیوار محکم نبود؟ اگر دیوار فقط یک تیغه‌ی خشتی بود؟ اگر دیوار مقوّایی بود؟

به‌هرحال تا وقتی از آن بالا نرفته‌اید چه می‌دانید که چه‌جور دیواری‌ست؟

 

عنکبوتِ گویا؛ م. ف. فرزانه؛ پاریس؛ ۱۹۹۶؛ صفحه‌ی ۹۶ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤

در راه

۱۳ ژوئیه‌ی ۱۹۸۶

دیروز رفتم کمی قدم بزنم. یک‌باره نیازی شدید به لرزه‌ام انداخت. کفش‌هایم را درآوردم و با پاهای برهنه روی خاک سرد راه رفتم. تب دارم و درد رماتیسمی. دیوانه‌ام، و هزاران فکر تلخ از سرم می‌گذرد.

آندری تارکوفسکی؛ دفتر خاطره‌ها

در کتابِ امید بازیافته؛ بابک احمدی؛ نشر مرکز

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤

دانستن

۱۵ دسامبر ۱۹۸۵

انسان در طول زندگی‌اش می‌داند که دیر یا زود خواهد مُرد. امّا نمی‌داند که مرگش چه زمانی خواهد رسید. و برای آسان کردن آن لحظه را به آینده‌ای دور و نامعیّن نسبت می‌دهد. امّا من می‌دانم و هیچ چیز دیگر زندگی را برایم آسان نخواهد کرد. خیلی درد می‌کشم. دشواری کار گفتن ماجرا به لاریساست. چطور به او بگویم؟

 آندری تارکوفسکی؛ دفتر خاطره‌ها

در کتابِ امید بازیافته؛ بابک احمدی؛ نشر مرکز

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤

ندانستن

 

۵ اکتبر ۱۹۷۹

ما که از زندگی هیچ ندانسته‌ایم چگونه می‌توانیم از مرگ چیزی درک کنیم؟ و اگر چیزکی هم بدانیم، با تمام نیروی‌مان می‌کوشیم تا آن را از یاد ببریم.

آندری تارکوفسکی؛ دفتر خاطره‌ها

در کتابِ امید بازیافته؛ بابک احمدی؛ نشر مرکز

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤

این روزها که می‌گذرد

گر افلاک نباشد به‌خدا باک نباشد
ــــــ حضرتِ مولانا ــــــ
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤

ما هم کُپی‌هایی برابر اصل هستیم

عباس کیارستمی: همیشه در هر کُپی چیزی از اصل هست که اتفاقاً درست‌تر و زیباتر از اصل است. پسران و دختران آدم و حوّا کُپی‌هایی اصل‌تر از آدم و حوّا هستند. همین است که ما هم کُپی‌هایی برابر اصل هستیم. 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤

این روزها که می‌گذرد

 

خمُش باش خمُش باش در این مجمعِ اوباش

ــــــ حضرتِ مولانا ــــــ 
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩٤

از نامه‌ای متعلّق به بهار سال‌ها پیش

 

رفتم راسته‌ی گل‌فروش‌ها و

 خانم دَلووی زودتر همه‌ی گل‌ها رو خریده بود

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

پس اتاق انتظار مرگ این‌جاست؟

 

پاول ریورس: پس اتاق انتظار مرگ این‌جاست؟ این لوله‌های مسخره، این سوزن‌هایی که از بازوهام رده شده‌اند؟ من تو این باشگاهِ قبلِ مرگ چه غلطی می‌کنم؟ باید این‌ها چی‌کار کنم؟ با این زنی که تومور سرطانی معده‌اش را نیست‌ونابود کرده؛ با این مردی که مستِ لایعقل از پنجره‌ی طبقه‌ی سوّم پرت شده پایین. نمی‌دانم همه‌چی از کجا شروع شد؛ یا اصلاً قرار است کِی تمام شود. می‌گویند همه‌ی ما درست در لحظه‌ی مرگ‌مان ۲۱ گرم از دست می‌دهیم. همه؛ ۲۱ گرم. وزنِ یک مُشت پنج سِنتی؛ وزنِ مرغ مگس‌؛ وزن تکّه‌ای شکلات. حالا کی زودتر این ۲۱ گرمش را از دست می‌دهد؟ او که رفته تو کُما یا من؟

۲۱ گرم. گی‌یرمو آریاگا/ الخاندرو گونثالث اینیاریتو. ۲۰۰۳

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

خیلی روزها زنگ می‌زنم این‌جا کسی تلفن را برنمی‌دارد

 

توضیح: این تکّه‌ای‌ست از نوشته‌ای که این روزها می‌خوانمش.

از نویسنده‌اش اجازه گرفته‌ام که فقط این تکّه‌ را این‌جا ـــ در این وبلاگ ـــ منتشر کنم؛ به‌شرط این‌که ـــ فعلاً ـــ نه نامی از نویسنده‌اش بیاید و نه نامی که روی این نوشته گذاشته. طبیعی‌ست که عکس هم انتخاب او نیست.

***

از آشپزخانه که بیرون زده تلفن هنوز زنگ می‌خورده. شک کرده دوشاخه را بکشد یا برش دارد. برداشته و گفته بود بله؟ صدای زن را شنیده که گریه می‌کند. بعد دیده سکوت شده. دوباره گفته بله؟ و زن این‌بار گریه نکرده. گفته چرا تلفن را برداشته؟ فکر کرده زن شوخی‌اش گرفته. گفته با کی کار دارید؟ زن گفته داشتم برای خودم گریه می‌کردم. اگر تلفن را برنمی‌داشتید گریه‌ام بند نمی‌آمد. فکر کرده صدای زن چه‌قدر شبیه صدای فا شده. گفته کمکی از من برمی‌آید؟ زن سکوت کرده. بعد سرفه کرده. سرفه که نه؛ صدا را صاف کرده. بینی را هم بالا کشیده.

زن دوباره سرفه کرده. گفته ببخشید آقا. ببخشید مزاحم شدم. خیلی روزها زنگ می‌زنم این‌جا. کسی تلفن را برنمی‌دارد. بعد با خیال راحت گریه می‌کنم.

حرفی نزده.

زن گفته روزها که خانه نیستید بهتر است. خانه است دیگر؟

جواب داده خانه‌ای که زن نداشته باشد خانه است؟

زن گفته رفته؟

گفته رفته.

زن گفته چند روز است؟

گفته روز که نه؛ ماه و سالش هم از دستم در رفته.

زن گفته چرا نرفتید دنبالش؟

گفته نشد. گفته نمی‌شود. همین چیزها. نشد خب.

زن گفته ولی تا نروید برنمی‌گردد. گریه نمی‌کرده. فقط حرف می‌زده.

گفته نیست؛ کجا بروم؟

زن سکوت کرده.

گفته الو؟

زن جواب داده ببخشید؛ دیر است. شب‌به‌خیر.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤

Eleanor Rigby, by Beatles

Ah look at all the lonely people
Ah look at all the lonely people

Eleanor Rigby, picks up the rice
In the church where a wedding has been
Lives in a dream
Waits at the window, wearing the face 
That she keeps in a jar by the door
Who is it for

All the lonely people
?Where do they all come from
All the lonely people
?Where do they all belong

Father McKenzie, writing the words
Of a sermon that no one will hear
No one comes near
Look at him working, darning his socks
In the night when there's nobody there
What does he care

All the lonely people
?Where do they all come from
All the lonely people
?Where do they all belong

Ah look at all the lonely people
Ah look at all the lonely people

Eleanor Rigby, died in the church
And was buried along with her name
Nobody came
Father McKenzie, wiping the dirt
From his hands as he walks from the grave
No one was saved

All the lonely people
?Where do they all come from
All the lonely people
?Where do they all belon
Songwriters: Lennon, John / McCartney, Paul
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤
برچسب‌ها : eleanor rigby ، روزمرّگی‌ها

یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به چند سال پیش

 

از یک‌جا به بعد آدم فقط راه می‌افتد و این یک‌جا همیشه همان جای قبل نیست. فقط می‌رود. خط مستقیم را هم نمی‌رود فقط. خیابان اصلی همیشه راه درست نیست. می‌پیچد توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها. جاهای تازه‌ را کشف می‌کند. خانه‌هایی را که هیچ‌وقت ندیده. پنجره‌هایی را که باز است. پنجره‌هایی که ظهر بوی غذا از آن‌ها بیرون می‌زند. در کوچه‌پس‌کوچه‌ها به کتاب‌فروشی کهنه‌ای می‌رسد که نیم‌بسته است. بعد می‌رود سراغ کتاب‌فروشی و سرک می‌کشد آن‌تو. می‌بیند پیرمردی نشسته که ریش و موی بلندی دارد. سفید. یک‌دست. می‌بیند حواس پیرمردی به کتابی‌ست که می‌خواند. صفحه‌های کتاب زرد شده. ولی از دور می‌شناسدش. می‌داند این چه کتابی‌ست. فکر می‌کند چرا کسی خبر نداده بود این کتاب‌فروشی هم هست؟ چرا کسی گذرش به این کتاب‌فروشی نیفتاده بود؟ بعد جواب خودش را می‌دهد. می‌گوید چه بهتر. با صدای بلند سلام می‌کند. پیرمرد سرش را بلند می‌کند. جواب می‌دهد. می‌گوید علیک سلام. و دوباره رمانی را می‌خواند که ناتالیا گینزبورگ گفته بود برای سلام دادن به آن باید از جا بلند شد. قفسه‌های کتاب را نگاه می‌کند. همه پُر از کتابند. جیبی‌ها و امیرکبیرها و نیل‌ها و روزن‌ها. می‌گوید ببخشید این‌ها فروشی‌اند؟ پیرمرد دوباره سرش را بلند می‌کند. می‌گوید فقط خود مغازه فروشی نیست. جلوتر می‌رود و قفسه‌ها را دقیق‌تر نگاه می‌کند. اشتباه نیامده‌ام؟ خواب نیستم؟ به خواب شبیه‌تر است تا بیداری. همه‌ی آن جیبی‌هایی که می‌خواسته این‌جاست. همه‌ی نیل‌های پوست‌ماری. همه‌ی امیرکبیرهای سفید و آبی. با صدای بلند می‌گوید قیمت این انفجار در کلیسای جامع چند است؟ پیرمرد می‌گوید هر چه‌قدر خواستی. ۲۰۰۰ تومن. باورش نمی‌شود درست شنیده باشد. حساب می‌کند در کارت بانک ملتش باید ۶۰۰۰۰۰ تومن باشد. حقوق دو ماه. فکر می‌کند باید همه را بخرد. همه را که نه. بیش‌ترشان را. بعد به همه بگوید این‌ها را از کتاب‌فروشی‌ کهنه‌ای خریده که چند کوچه پایین‌تر از پارک ساعی‌ست. حتا فکر گفتن این چیزها هم شادش می‌کند.

از یک‌جا به بعد آدم فقط راه می‌افتد و این یک‌جا همیشه همان جای قبل نیست. فقط می‌رود. خط مستقیم را هم نمی‌رود فقط. تازه می‌فهمد هر راهی را فقط یک‌بار می‌شود رفت. هر کوچه‌ای را. هر کوچه‌ای فقط یک‌بار به چشمش می‌آید. بار دوّم نیست. انگار وجود ندارد. مثل دو هفته بعد از آن که پول‌دار شده و می‌رود بقیه‌ی کتاب‌های پیرمرد را هم بخرد ولی کوچه را پیدا نمی‌کند. کوچه نیست. گشتن فایده‌ای ندارد. فکر می‌کند نکند خواب دیده؟ ولی بیدار بوده. کتاب‌ها هم که خانه هستند. آن‌قدر می‌گردد که خسته می‌شود. بعد به اوّلین آب‌میوه‌فروشی که می‌رسد آب‌پرتقالی سفارش می‌دهد و لبه‌ی جوب آب می‌نشیند و لیوانش را سر می‌کشد. فکر می‌کند آدم چه تنهاست این ساعتِ روز. بعد با خودش می‌گوید چه بهتر. این‌جوری از مزه‌ی آب‌پرتقالش بیش‌تر لذت می‌برد. این‌جوری همه‌ی هوش و حواسش به آب‌پرتقال است. بعد لبخندی روی لب‌هایش می‌نشیند. فکر می‌کند خل شده؟ و با صدای بلند جواب خودش را می‌دهد: نه؛ هیچ‌وقت عاقل‌تر از حالا نبوده‌ام.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤

کاغذهای سفید

 

باز کاغذهای سفید بود، توی رویاهایش حتّا. گاهی حتّا وقتی هم سیاه می‌کرد باز سفید بود. مُچش درد می‌گرفت، امّا هیچ کلمه‌ای، حتّا نقطه‌ای بر این سفیدی ابدی نمی‌نشست. آن وقت، آن روزها... چه شدند، راستی؟ بر هر چه به دستش می‌آمد می‌نوشت، و نه لحظه‌ها، که حتّا ساعت‌ها و روزها را با این تکّه‌پاره‌ها، گوشه‌ی روزنامه‌ای، پشت سفید کاغذ سیگار، کنار کتابی که می‌خواند، به هم می‌چسباند، انگار که دنباله‌ی بادبادک باشد، رفته تا آن آبی دور و دُمش همین‌طور کش آمده باشد تا روی درخت‌ها و مناره‌ها، حتّا گاهی می‌رسید به کفِ پیادروها، و آب چاله‌ای که به وقت نوشتن ندیده بود و تا مُچ پا تویش گذاشته بود.

ــــــ هوشنگ گلشیری. شاه سیاه‌پوشان ــــــ

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤

انتخاب نمی‌کنید، انتخاب می‌شوید

 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستانِ سریال در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ 

 

سال‌ها پیش جی. کی. چسترتن در مقاله‌ی دفاع از داستان‌های کارآگاهی نوشته این‌ داستان‌ها مدام این واقعیّت را به شما یادآوری می‌کنند که تمدّن جنجالی‌ترین خروج و رمانتیک‌ترین شورش است و این‌که کارآگاه در رمانس‌های پلیسی بین چاقوهای تیز و مشت‌های گره‌کرده‌ی دزدان تنها می‌ماند و از هیچ‌چیز نمی‌ترسد دلیلی جز این ندارد که به خواننده‌اش یادآوری کند شخصیّتِ شاعرانه و اصیل همان عدالتِ اجتماعی است و دزدان و جنایتکارانی که با چاقوهای تیز و مشت‌های گره‌کرده‌ روبه‌رویش ایستاده‌اند محافظه‌کارانی خونسرد و آرامند که قاعده‌ی کهنِ احترام به میمون‌ها و گرگ‌ها را باور دارند و به آن احترام می‌گذارند.

نکته‌ی اساسی مقاله‌ی چسترتن این است که رمانس پلیسی مبتنی است بر این واقعیت که اخلاقیّات تاریک‌ترین و جسورانه‌ترین توطئه‌ها هستند و مردمانی که اخلاق را باور دارند همان کسانی هستند که نظم موجود را به مؤثرترین شکلِ ممکن تهدید می‌کنند.

سال‌ها بعد از آن مقاله می‌شود به تماشای مجموعه‌ی تلویزیونی انتخاب‌شده نشست و مردمانی را دید که در تمدّنِ زمانه‌ی ما «قاعده‌ی کهنِ احترام به میمون‌ها و گرگ‌ها» را احیا کرده‌اند و مردمانِ بخت‌برگشته‌ای را به جان هم انداخته‌اند که یک‌دیگر را نمی‌شناسند و هم نشناختن و ناآشنایی است که فرصتِ این بازیِ مرگبار را در اختیارشان گذاشته.

گئورگ زیمل در مقاله‌ی کلان‌شهر و حیاتِ شهری (ترجمه‌ی دکتر یوسف اباذری) نوشته بود «بعضاً به‌سببِ این واقعیتِ روان‌شناختی و بعضاً به‌سببِ حقّ عدم اعتمادی که آدمی در برابرِ خاصیت زودگذر زندگیِ کلان‌شهری دارد لازم می‌آید که ما «احتیاط» کنیم. در نتیجه‌ی چنین احتیاطی‌ست که اغلبْ کسانی را که سالیانِ درازی‌ است همسایه‌ی ما بوده‌اند به چشم نمی‌شناسیم و همین احتیاط است که ما را در نظرِ مردمان شهرِ کوچکْ سرد و بی‌ترحّم جلوه‌گر می‌سازد. به‌راستی اگر اشتباه نکنم باید بگویم که جنبه‌ی درونیِ این احتیاطِ برونی نه‌فقط بی‌اعتنایی نیست بلکه برخلافِ تصوّرِ ما در اغلبِ موارد نوعی انزجارِ خفیف است، نوعی بیگانگی و طردِ دوجانبه که می‌تواند در برخوردِ نزدیک به‌ هر دلیلی که باشد به نفرت و جنگ مبدّل شود.»

امّا در مجموعه‌ی تلویزیونی انتخاب‌شده فقط این انزجارِ خفیف نیست که مردمان کلان‌شهری متمدّن را چنین محتاط کرده، ترس از نشناختن هم‌بازی هم هست؛ بازی‌ای که می‌شود نامش را چرخه‌ی خشونت گذاشت و اوّلین قانونش این است که «سعی نکن زنده بمانی؛ سعی کن برنده‌ی این بازی باشی.» و معنایش چیزی جز این نیست که برندگان (Winners) همان قاتلان (Killers) هستند و دل خوش کرده‌اند به این‌که ناظران از بازی‌شان راضی‌اند.

این‌جا است که می‌شود ۱۹۸۴ جرج اُروِل را به یاد آورد؛ همه‌ زیرِ نظرند و دوربین‌هایی در کانال‌های تهویه‌ی هوا، وب‌کم، موبایل‌های هوشمند و هر وسیله‌ی دیگری روز و شبِ مردمانِ بخت‌برگشته را پیش روی ناظرانی می‌آورد که از دیدن خشونت بی‌حدّ مردمان می‌خندند و راضی‌اند از این‌که مردمان‌ ترسیده در نبردی تن‌به‌تن یک‌دیگر را از پا درآورند و ناامنی را در شهر حاکم کنند.

نکته‌ی اساسی مجموعه‌ی تلویزیونی انتخاب‌شده درست همان چیزی است که در نامش می‌بینیم؛ مردمانی که انتخاب نمی‌کنند؛ انتخاب می‌شوند و روزی از روزهای هفته جعبه‌ی چوبی خوش‌رنگ‌ولعابی به دست‌شان می‌رسد که نام‌شان رویش نوشته شده و در جعبه را که باز کنند علاوه بر هفت‌تیر و فشنگ عکسِ یکی از همشهری‌های‌شان را می‌‌بینند که باید کشته شود. ظاهراً چاره‌ای جز این ندارند و گریزی از خشونت نیست و عجیب‌تر این‌که هر شکارچی‌ای درنهایت باید شکارِ یکی‌دیگر باشد؛ مگر این‌که راهی برای فرار پیدا کند.

 

انتخاب‌شده (Chosen)

طرّاح سریال: بن کتای

بازیگران: چاد مایکل موری، کیتلین کارمایکل و سارا رومر

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤

A Girl Walks Home Alone at Night

 

 

 

...فیلمفارسی از چهچه گلپا جدا نیست، از آسیای مصوّر، تهران جوان و آبگوشت‌کلّه و چاله‌حوض و خزینه و ابوعطا و بازار مسگرها و شاباجی‌خانم و لنگه‌گیوه و آن زن خیابانی که دیشب دادش درآمده بود و هوار می‌کشید و یخه می‌درید و فحش می‌داد و سنگ می‌پراند و می‌گریست و آن مردانی که داد او را درآورده بودند و با خنده شوق و شعف ناظر زجر او بودند، از این‌ها و از خیلی چیزهای دیگر جدا نیست. چه‌طور می‌تواند جدا باشد؟ فیلمفارسی فرزند خلف آن زن و این مردان است.

 

پرویز دوایی. ستاره‌ی سینما، ۲۰ تیر ۱۳۴۱

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤

The Past


"The Past is never dead. It's not even past."

Willam Faulkner. Requiem for a Nun. Act 1, sc. 3.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۳

ر.ک: فیس‌بوک

 

«لمپن‌ها می‌کوشیدند با خصوصیّاتی همچون هیکل درشت و فربه و شکمِ برآمده، پُرخوری، طرز تکلّم، شکستن و کوتاه و بلند کردن واژه‌ها، استفاده از ضرب‌المثل‌ها و لغات عامیانه، دشنام و کلمات بی‌ادبانه، القاب و صفات زشت، راه رفتن با پاشنه‌های خوابیده‌ی کفش، حرکت دست‌ها با فاصله از بدن، بازی کردن با دستمال یزدی، و خال‌کوبی‌های حاکی از آرزوهای سرکوب شده و خواسته‌های تحقّق نیافته، طرز معاشرت، رفتار و کردار و مواردی از این قبیل خود را از نظر ظاهری و رفتاری از دیگران جدا کنند. لباس آن‌ها غالباً کت و شلوار مشکی بلند و گشاد با کلاه مخملی هم‌رنگ، کفش سیاه یک لای پاشنه خوابیده‌ی تمام‌میخ، پیراهن یقه‌باز، زیرشلوار بلند راه‌راه (که اغلب از شلوار بیرون بود) و عرق‌گیر ابریشمی نصف آستین بود.

...

«خصایص روحی و روانی لمپن‌ها... عمدتاً تحت تأثیر شرایط سخت زندگی اجتماعی و اقتصادی آن‌ها است...

[۱ــ] تشویش، اضطراب و میل شدید به انتقام، در مقابل هر کس و هر حادثه‌ای که پیش بیاید.

[۲ــ] چرب‌زبانی، کرنش و ستایش بیش از اندازه در مقابل صاحبان قدرت، اربابان و ولی‌نعمت‌های خود.

[۳ــ] تغییر شغل مداوم و عدم تمایل به کار کردن.

[۴ــ] شخصیّت مردّد دایماً در تزلزل و فاقد بینش معلوم و معیّن، حرکت در جهت باد.

[۵ــ] ماجراجویی، غوغاگری، آشوب‌طلبی، بی‌انضباطی، عدم اطاعت از رهبری، محافظه‌کاری و بی‌رحمی.

[۶ــ] گرایش به اقدام فردی؛ حتّا در صورت تشکیل باند... [که] عمل فردی همچنان موقعیّت ممتاز خود را حفظ می‌کند. لمپن در قماربازی، عرق‌خوری، چاقوکشی، خال‌کوبی و انواع نمایش‌ها کوشش می‌کند که به طور فردی در جمع درخشیده و قدرت‌نمایی کند. لمپنی که در جریان مبارزه با حوادث زندگی پیروز و کام‌یاب شود به سمبل دیگر لمپن‌ها تبدیل می‌شود. منازعات آن‌ها نیز اکثراً فردی است.

[۷ــ] تکیه‌ی صرف به نیروی بدنی و قدرت بازوی خود و وسایلی چون چاقو، زنجیر، پنجه‌بوکس؛ به‌علّت روحیه‌ی فردی و نداشتن ارتباط با مردم و جامعه.

[۸ــ] ذهن بسیار خالی و کوچک با مفاهیمی بسیار ساده و ابتدایی، شعور و دانش اجتماعی بسیار کم و عقاید خرافی، بی‌سوادی، ناآشنایی با ماشین، تکنیک، وسایل نوین و پیچیده‌ی تولیدی، توانایی انجام فقط کارهای موقّتی فوق‌العاده ساده، فقدان مناسبات اجتماعی و ارتباط منطقی با طبقات و نیروهای جامعه.

...

 «لمپن‌ها معرّفی افراد را با اسم و فامیل مخصوص طبقات بالا دانسته استهزاء می‌کنند؛ لذا یک‌دیگر را به اسم کوچک همراه یک لقب می‌شناسند. در لقب‌ها از ملاک‌های مختلفی استفاده می‌شود از این قبیل:

[۱ــ] براساس نقص بدنی، مانند رسول شَله، حسین لالی و غیره.

[۲ــ] براساس مشخصات بدنی، مانند علی زاغی، حسین سیاه، جعفر خال‌دار و غیره.

[۳ــ] براساس حرفه، مانند محمود مطرب، حسین نجّار، اصغر شوفر و غیره.

[۴ــ] منسوب کردن به زادگاه، مانند علی یزدی، غلام تُرکه و غیره.

[۵ــ] به اسم پدر، مانند محمد رجب، حسین رمضان‌یخی و غیره.

[۶ــ] به اسم مادر، مانند جواد صغرا، رضای فاطمه‌سلطان و غیره.

[۷ــ] براساس صفات فردی معرّف حال و گذشته‌ی لمپن، مانند رضا بُزدل، اصغر پلنگ، احمد بی‌دین و غیره.» 

 

از کتابِ لمپن‌ها در سیاست عصر پهلوی؛ مجتبی زاده محمدی؛ نشر مرکز؛ ۱۳۹۲

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳

ولگردهاِ، دزدها، قاچاق‌فروش‌ها، باج‌خورها، جیب‌بُرها...

 

عبّاس بهارلو (غلام حیدری) در مقاله‌ی از کلاه‌پهلوی‌ها و کلاه‌مخملی‌ها تا غیر مکلّاها توضیح می‌دهد که وقتی فیلم حاجی آقا آکتر سینما را ۱۲ بهمن ۱۳۱۲ نمایش می‌دهند تماشاگرانی که از دیدن فیلم به وجد آمده‌اند «در فصل تعقیب و گریز حاجی آقا و نوکرش ـــ که به خیابان لاله‌زار و کافه‌ی پارس کشانده می‌شود ـــ لودگی‌های چند بی‌کاره‌ی نظرباز و الکی‌خوش را که کلاه‌پهلوی به سر داشتند دیدند. اوگانیانس سیمایی بی‌رنگ از لمپن‌های دوره‌ی رضا شاه را قلم‌اندازی کرده بود.»

و البته توضیح می‌دهد که بعد از آن در فیلم‌های دیگر چشم تماشاگران به «ولگردهاِ، دزدها، قاچاق‌فروش‌ها، باج‌خورها، جیب‌بُرها... و افراد آسمان‌جُل و آس‌وپاس و شرور یعنی همان کسانی که فیلمفارسی‌سازها ـــ به قول خودشان ـــ فقط اجازه‌ی نشان دادن آن‌ها را داشتند به تصویر درآمد که به‌عنوان پای ثابت سینمای ایران در هر فیلمی ظاهر می‌شدند.»

از کتابِ سینمای ایران: برداشت ناتمام؛ غلام حیدری؛ نشر چکامه؛ ۱۳۷۰


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳

Deux jours, une nuit

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۳

از راست به چپ؛ از کتاب تا سینما


 

ژان‌کلود کاری‌یر: برای خواندن کتاب چشم‌مان از چپ به راست و از بالا به پایین حرکت می‌کند. در خطوط عربی، فارسی و عبری برعکس است. چشم از راست به چپ حرکت می‌کند. گاهی از خودم پرسیده‌ام آیا حرکت دوربین در سینما تحت تأثیر این دو حرکت قرار ندارد؟ تراولینگ در سینمای مغرب‌زمین بیش‌تر از چپ به راست صورت می‌گیرد درحالی‌که در سینمای ایران ـــ اگر بخواهم تنها از همین یک کشور یاد کنم ـــ اغلب عکس آن را دیده‌ام. چرا نباید تصوّر کنیم که عادات‌مان در مطالعه‌ی کتاب می‌تواند در نحوه‌ی دیدمان تأثیر بگذارد و در حرکات غریزی چشم‌های‌مان؟

 

اومبرتو اکو و ژان‌کلود کریر؛ از کتاب رهایی نداریم؛ به‌سعی ژان‌فیلیپ دوتوناک؛

برگردانِ مهستی بحرینی؛ انتشارات نیلوفر؛ پاییز ۱۳۹۳؛ صفحه‌ی ۵۳  

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳

در ستایش چای

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳

من فقط در زمانِ گذشته زمانِ حالم

 

 

مارگریت: همه‌چیز دیروز است.

ژولیت: حتّا امروزْ دیروز است.

پزشک: همه‌چیز سپری شده‌ست.

ماری: عزیزم، شاهِ من، گذشته‌ای وجود ندارد، آینده‌ای وجود ندارد، این را قبول کن، یک حال وجود دارد، تا انتهای زندگی. همه‌چیز در زمانِ حال است، در زمانِ حال باش.

شاه: افسوس؛ من فقط در زمانِ گذشته زمانِ حالم.

شاه می‌میرد. اوژن یونسکو. ترجمه‌ی احمد کامیابی مسک.

انتشارات پیشگام. ۱۳۶۰. صفحه‌ی ۶۲.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۳

ماهی و گربه؛ هنر و تجربه و آبروی سینمای ایران

 

 

ماهی و گربه را هنوز ندیده‌ام. در جشنواره‌ی فیلم فجر به‌ لطفِ برنامه‌ریزیِ دقیقِ مدیران و برنامه‌ریزان فرصتی برای دیدنش پیدا نشد و گرفتاری و کارهای بازمانده هم مجالِ دیدنش را دریغ کرده؛ هرچند امیدوارم یکی از این روزها ببینمش؛ دست‌کم دوبار. 

امّا فعلاً خوب بودن یا نبودنِ ماهی و گربه، یا شاهکار بودن یا نبودنش را  باید کنار گذاشت و رفت به تماشای این فیلم و البته بقیه‌ی فیلم‌هایی که در سینماهای هنر و تجربه نمایش داده می‌شوند. خالی ماندنِ سالنِ فیلم‌هایی که در فهرستِ هنر و تجربه‌اند فرصتی‌ست برای آن‌ها که در همه‌ی این سال‌ها نمایش عمومی چنین فیلم‌هایی را بیهوده دانسته‌اند و مدام گفته‌اند فیلم‌هایی از این دست را کسی نمی‌بیند.

کسی توقّع ندارد در این نمایش‌های محدود فیلم‌ها «رکورد بزنند» و در شمار پرفروش‌ترین فیلم‌های ایران جای بگیرند؛ ولی دست‌کم می‌شود به این امید بست که فروش نسبتاً معقول‌شان مدیرانِ سینمایی را تشویق کند و راهی پیش پای‌شان بگذارد که فیلم‌های غیرتجاری را آماده‌ی نمایش عمومی کنند و البته سینماداران را هم به صرافت نمایش چنین فیلم‌هایی بیندازد.

ماهی و گربه را باید دید و از هر تجربه‌ی تازه‌ای در سینمای ایران باید استقبال کرد؛ به این امید که سینمای بی‌رمق و تکراری و ازنفس‌افتاده‌ی ایران دوباره جان بگیرد و جان گرفتنِ سینمای ایران و تجربه‌های تازه‌ای که در سینما اتّفاق می‌افتند راه را برای کمدی‌های سخیف و بقیه‌ی محصولاتی که ماه‌ها سردرِ سینماها می‌مانند سخت می‌کند. 

هنر و تجربه را باید جدّی گرفت؛ ظاهراً این تنها راهی‌ست که می‌شود آبروی رفته‌ی سینمای ایران را دوباره برگرداند و از چیزی به‌نام سینمای ایران حرف زد.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ۱۳٩۳

گرگ و میش

 

در روزگار ما مردی به دلخواه با دو شخصّیت خوب و بد نیمی در این‌سو نیمی در سوی دیگر می‌زیست.

گرگ و میشی در یک پوستین.

آیا گرگ میش را پاره نخواهد کرد؟

آخرین سطرهای طرحِ ساخته‌نشده‌ی خسرو خوبان (نوشدارو)؛ نوشته‌ی علی حاتمی 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳

آقای گلستان

 

 

جاهد: شما تا چه حد از کارهای‌تان راضی هستید؟

گلستان: من کاری نکردم. (مکث طولانی) من کاری نکرده‌ام.

نوشتن با دوربین. صفحه‌ی ۱۳۵

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ۱۳٩۳

حاجی، به‌شوقِ کدام کعبه قربان کردی؟

 

آهو نمی‌شوی به این جست‌وخیز، گوسفند. آیینِ چراغ خاموشی نیست. قربانی خوفِ مرگ ندارد؛ مُقدّر است. بیهوده پروار شدی؛ کم‌تر چریده بودی، بیش‌تر می‌ماندی. چه پاکیزه‌ است کفَنَت، این پوستینِ سفیدِ حنابسته. قربانی، عیدِ قربان مبارک. دلم سخت گرفته؛ دریغ از یک گوشِ مطمئن. به تو اعتماد می‌کنم، هم‌صحبت...

حاجی واشنگتن. علی حاتمی. ۱۳۶۱

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳

بستنی فرنگی، پالوده، چای یا شیرقهوه‌ی شیک با شیرینی

 

شاهرخ مسکوب: ما خیلی با هم رفیق بودیم، سایه‌ی همدیگر بودیم، در کلاس و ورزش و شبگردی‌های چهارباغ. معمولاً از دروازه دولت می‌رفتیم به طرف سی‌وسه پُل و میدان مجسمه، تا دم خیابان عباس‌آباد و کوچه‌ی سیدعلی‌خان و برمی‌گشتیم. سر شب دانش‌آموزان، کارمندان اداری، فرهنگیان، بعضی از سرشناسان شهر و چندتایی بازاری این تکه را سلانه‌سلانه بالا و پایین می‌رفتند و همدیگر را می‌دیدند، سیاست می‌بافتند و غیبت می‌کردند. یا در باغچه‌ی کافه پولونیا می‌نشستند، بستنی فرنگی، پالوده، چای یا شیرقهوه‌ی شیک با شیرینی می‌خوردند. چهارباغ شب‌ها باغی بود که با نور خجالتی مغازه‌های دو طرف ـــ از لای شاخ و برگ‌ درخت‌های پیاده‌رو ـــ آراسته می‌شد. کتاب‌فروشی کاویانی گذشته از کتاب، مجه‌ی راهنمای زندگی، اطلاعات هفتگی و هفته‌نامه‌ی مرد امروز ـــ که هر روز چشم‌به‌راهش بودم ـــ توتون و سیگار هم داشت. برخلافِ کتاب‌فروشی تأیید؛ توتون و سیگار که هیچ، فروش مجله هم دونِ شأنش بود و از دیوان ناصرخسرو و تاریخ جهانگشای جوینی پایین‌تر نمی‌آمد. عتیقه‌فروشی یادگار یک انبار بزرگ، دراز، کهنه و گرد گرفته و مالامال از کتاب‌های خطی، شال ترمه، مهر عقیق و تابلوهای رنگ و روغن قجری بود: میوه‌خوری پایه‌بلند پُر از سیب و انار و کاردی در کنارْ، دم دستِ شازده‌ای زردنبو و آزرده، لمیده بر بالشی در برابر رقاصه‌ای با شلیته‌ی رنگین و زنجیر زلفِ ریخته، دست‌ها به زمین و پا به هوا! روی کاسه بشقاب، ظرف‌های نقره، گلاب‌پاش، قنددان، سینی و چای‌خوری قلم‌زده، بهرام گور با کمانِ کشیده دنبال گورخر می‌تاخت. خسروپرویز بر تخت، کیکاووس در آسمان و منیژه بر سر چاهِ بیژن و فرهاد از فراق شیرین در کوه گریان!

سفر در خواب. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌های ۱۶ و ۱۷

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳

لالا لالا تو غزاله لا

 

لا 

حالی که به نخجیر آیی از کشمیر

شالی از دریا آیی با

حالی که به آن گودیِ بی ما آیی

و سیاه آیی خوابایی از مخفیدر

حالی که ندانی که نمی‌دانی نه، دانی می‌دانی

با آن لب بالا برگشته بالا

لالا لالا تو غزاله لا

حالی که تو بازوها را خالی کردی از خیل سودا

برگشتی به زبانِ پیش از بودنِ خود لا

با سینه‌ی مغروری مفرد سرشاری از خود بی شیرازه لا لالا لا

ـــــ رضا براهنی ـــــ

 

همه‌ی غروب را نشسته بودم آن گوشه و کتاب‌ ورق می‌زدم. فکرِ این سطرها بودم فقط. فکرِ این چیزها بودم فقط.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳

سنگ و آسمان ـــ دو شعر از چوبوی شی گجی

 

 

سنگ

سنگی 

میلیون‌ها سال

در سکوت

زندگی کرد

همه‌ی این سال‌ها

آسمان

گاهی ابری بود و 

گاهی آفتابی

 

آسمان

روزی

خیره شدم

به آسمان

آن بالا

چیزی نبود

جز آسمان

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳

صُداع

 

در زندگی روزهایی هست که درد از سر شروع می‌شود؛ پایین می‌آید و دوباره برمی‌گردد سر جای اوّلش؛ جایی‌که شروع شده؛ جایی‌که دست برنمی‌دارد از سرش.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳
برچسب‌ها : روزمرّگی‌ها

من/ یمن

 

گر در یمنی چو با منی پیش منی

گر پیش منی چو بی منی در یمنی

من با تو چنانم ای نگار یمنی

خود در غلطم که من توام یا تو منی


ــــــ منسوب به شیخ سعید ابوالخیر ــــــ

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳

یک روزِ به‌خصوص

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳

خواب در چشمِ تَرَم می‌شکند

 

 

امید روحانی: می‌کوشید شبیه یکی از دانشجویان جوان روسیِ قصّه‌های تورگنیف یا داستایفسکی به نظر آید [امّا] بیش‌تر به یک دانشجوی بیتِ کوچه‌پس‌کوچه‌های اطرافِ سوربون شباهت داشت. وقتی سال‌ها بعد بیش‌تر با او آشنا شدم دریافتم که راسکولنیکفِ جوان نیست؛ بیش‌تر به استفن ددالوسِ [اولیسِ جویس] شبیه است.

...

تازه کارمند بخش سینمایی وزارت فرهنگ و هنر شده بود. بعدها فهمیدم که همه در همان اوّلین روزهای استخدام متوجّه شده بودند که این جوانِ پُرشوروشرّ بدخُلق و حسّاس و عبوس را باید کنترل کرد. حتّا به وزیر هم گفته بودند و همه وظیفه‌ی خود می‌دانستند که به هر شکلی که می‌توانستند ضربه‌ای به حسّاسیّتش بزنند که زود ضربه می‌خورد و دیر التیام می‌یافت.

...

همه‌ی پاییز ۵۱ به یافتن یک تهیه‌کننده گذشت... در این سال‌ها خیلی چیزها نوشته شد. فیلم‌نامه‌های بسیار... یکی از این قصّه‌ها که نامش یک اتّفاق ساده بود داستان پسر جوانی است که بعد از یک شکست عاطفی شدید روانه‌ی خدمت سربازی می‌شود و به‌عنوان سپاه دانش به روستایی می‌رود و در آن‌جا شاهد تنها شدن پسر نوجوانی است که پدرش مادرش را در اثر یک اختلاف ناموسی کشته است و تربیّت پسرک به گردن او می‌افتد و او ناگزیر می‌شود روزی پسر نوجوان را با خود و با یک پاکت میوه به زندان ببرد تا با پدر ملاقات کند.

...

وقتی در اواسط پاییز ۵۱ طرح فیلم‌نامه‌ی یک فیلم کوتاه برای بچّه‌ها را به وزارت‌خانه داد کاملاً از سر تصادف در جریان یک مبارزه بین سردمدارانِ فرهنگی آن روزها در وسط میدان قرار گرفته بود. وزیر هنر که می‌خواست با ارائه‌ی یک کار روشنفکرانه با کانون پرورش و تلویزیون مقابله کند خودش را با یک سیناپس هفت‌ هشت ده خطی از زندگی پسر نوجوانِ یک ماهی‌گیر قاچاق اهل بندرشاهِ سابق مواجه می‌بیند. آخرش هیچ‌وقت نفهمیدم شهیدثالث در آن متن چه نوشته بود که وزیر فریب خورد امّا هرگر میزان و شدّتِ تعجّبِ وزارت‌خانه‌ای‌ها را موقعِ دیدن یک اتّفاقِ ساده فراموش نمی‌کنم. با این حال چهار پنج ماه طول کشید تا آن‌‌ها با ساختن این فیلم ۱۵ دقیقه‌ای موافقت کنند.

۱۵ اسفندماه بود که به سفرِ بندرشاه رفت و وقتی برگشت بال درآورده بود. همان‌جا تصمیمش را گرفته بود که از این مواد و مصالح فیلم بلندی خواهد ساخت. با احتساب فیلم‌برداری چهار به یک حدود ۶۰ دقیقه‌ای به او فیلمِ خام می‌دادند و این برایش کافی بود. فیلم‌نامه‌ی کامل را در شب‌های عید نوروزِ ۵۲ بازنوشتیم.

۸ فروردین به گرگان و به بندر رفتیم؛ با غیرحرفه‌ای‌ترین و کارمندترین گروهی که ممکن بود بشود جمع کرد، با یک مدیرتولید نابغه و ۱۳۰۰۰ تومان خرج صحنه و به‌اندازه‌ی به‌زحمت ۶۰ دقیقه فیلمِ نگاتیو.

تمام یک اتّفاقِ ساده در ۱۳ روز فیلم‌برداری شد و از این ۱۳ روز ۵ روز به انتظار و به گریه و التماس او گذشت. بعد از یک هفته فیلمِ نگاتیو تمام شد و هنوز چند دقیقه‌ای از فیلم مانده بود. به تهران تلفن کرد. هر روز تلفن می‌کرد و نه یک‌بار، که سه چهار بار. اوّل دعوا می‌کرد و فحش می‌داد، بعد درِ تلفن‌خانه را می‌بست و گریه می‌کرد، نعره می‌زد، ضجّه می‌زد... و بعد التماس می‌کرد و سرانجام دل کسی که انگار در آن روزها معاون یا مدیرکلّی بود و انگار نامش جبّاری بود به رحم آمد، یا مدیرتولید رفت و او را راضی کرد و با چند حلقه‌ی معدود نگاتیو برگشت.

...

بی‌اداواصول کار می‌کرد. بسیار خشن و بسیار سریع و بسیار منعطف و با بازیگرانی که همه کارمند و ساکنین شهر بودند.

...

خیلی زودتر از هر کس دیگری شیوه‌هایی را به کار برد که بعدها به سَبْکْ بدل شدند. همه‌جا را رنگِ مات زد. دیوارها را گرفته‌تر و مات‌تر کرد و حتماً در ساعات ابری و بارانی کار می‌کردیم. ضدّموسیقی و اِفِکت و گریم بود؛ البتّه امکانات پول و این حرف‌ها هم نبود. گروهی متشکّل از ۹ نفر بود که دوتا راننده و مسئول برق هم در میان‌شان بود.

...

می‌دانستیم چه می‌کنیم. برای آن‌چه می‌کردیم فکرها شده بود. برای هر لحظه‌اش ماه‌ها باهم بحث کرده بودیم. می‌دانست چه می‌سازد. می‌دانست که بازی را برده است. می‌دانست که پریده است؛ که اهرم و نقطه‌ی اتّکا را یافته است و تنها به زور انگشتی می‌تواند جهان را تکان بدهد. دیگر هیچ‌چیز مانعش نمی‌شد؛ همان‌طور که نشد. وقتی داشتیم برمی‌گشتیم می‌دانست که آغاز بردِ او نزدیک است، که قافله به راه افتاده است. وقتی وزیر فیلم را بعد از تدوین دید چاره‌ای نداشت که آن‌را روانه‌ی جشنواره‌ی تهران کند. می‌شد جلوی مغول‌ها پُز داد.

امید روحانی. خواب در چشمِ تَرَم می‌شکند. مجلّه‌ی کِلک. شماره‌ی ۴۰. تیر ۱۳۷۲.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳

یک جنگجو که نجنگید؛ امّا شکست خورد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳

بیهوده از این سطر به آن سطر می‌روم

 

چون کتابی به دست می‌گیرم چه‌بسا در پاره‌ای از آن لطف و ملاحت‌هایی والا ببینم که در قوّه‌ی خیالِ من اثر کند؛ باری دیگر باز به همین صفحات نظر می‌افکنم، بیهوده از این سطر به آن سطر می‌روم و بازمی‌‌گردم، این‌رو آن‌رویش می‌کنم: در نظر من جسمی‌ست ناشناخته و بی‌شکل.

در نوشته‌های خودم نیز همواره انگاره‌ی فکر اوّلیه‌ی خود را بازنمی‌یابم: دیگر نمی‌دانم چه می‌خواستم بگویم و غالباً چون معنای مراد را که ارزش بیش‌تری داشت از دست داده‌ام، در تصحیح آن و معنایی تازه بخشیدن به آن احساس غبن می‌کنم.

کاری جز آن ندارم که بروم و بیایم؛ قضاوت من گامی به پیش نمی‌گذارد؛ در نوسان و سرگردان است،

«هم‌چون قایقی ناتوان که در دریا ناگهان گرفتار

باد خشم‌آلود عظیم شده باشد.»

(کاتولوس، رثائیه‌ها)

اگر همه چون من می‌نگریستند، هر کسی از خود همین را می‌گفت.

  

مونتنی. گزیده‌ی تتبّعات. ترجمه‌ی احمد سمیعی (گیلانی).

انتشارات سخن. ۱۳۸۳. صفحه‌ی ۱۰۴

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳

نارضایتی همیشه آدم را دنبال می‌کند

 

 

«سهراب شهید ثالث: من یک‌بار وقتی عبّاس کیارستمی در برلین بود و ما ـــ یعنی من و عبّاس و هوشنگ کیارستمی باهم بودیم ـــ به او گفتم ای‌کاش ما عوضِ فیلم‌ساز و سینماگر شغل‌های معمولی را پیشه می‌کردیم و مثلاً کفّاش یا نانوا می‌شدیم. این شغل‌ها به همان اندازه مهمّ و زیباست؛ مثل فیلم‌سازی امّا کم‌تر درد و رنج دارد. ما به‌عنوانِ فیلم‌ساز باید خیلی رنج و مرارت تحمّل کنیم تا بتوانیم چیزی خلق کنیم و وقتی آن‌را خلق کردیم بعد از مدّتی از آن بدمان می‌آید و دنبالِ چیز جدیدتر می‌رویم. این حسّ نارضایتی همیشه آدم را دنبال می‌کند.»

 

گفت‌گو با سهراب شهید ثالث و محمّدعلی طالبی؛ هوشنگ کیارستمی؛

مجلّه‌ی کِلک؛ شماره‌ی ۴۱؛ مرداد ۱۳۷۲

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳

اصلاً چیزی به اسم حقیقت هست؟

 

 

ــــــ بُرشی از فیلم‌نامه‌ی قرمز؛ نوشته‌ی کریشتف کیشلوفسکی و کریشتف پیشیویچ ــــــ

 

داخلی. خانه‌ی قاضی. غروب/ شب

هوا کم‌کم دارد تاریک می‌شود. ولنتین گرم حرف‌زدن با قاضی است.

ولنتین: از آن روز به بعد تنها بوده. به برادرم گفتم برود و ببیندش. رفت و سه روز هم ماند. من هم هفته‌ی بعد می‌روم انگلستان. نمی‌دانم چندوقت بمانم. ولش کرده بودم. مامان را هم ول کرده بودم. حالا هر روز دارد معتادتر می‌شود. نباید ول کنم و بروم.

فکر می‌کند.

قاضی: بله؛ باید بروی. سرنوشت خودت است. چیزی غیر این نداری. مسؤل زندگی برادرت که نیستی.

ولنتین: خب، دوستش دارم؛ اگر هم کاری چیزی از دستم برمی‌آمد ــ حالا هر کاری...

قاضی: حتماً برمی‌آید. فقط باش.

ولنتین از این جواب ساده تعجب کرده.

ولنتین: یعنی چی؟

قاضی: یعنی همین: باش.

لحظه‌ای سکوت.

قاضی: پرواز را دوست داری؟

ولنتین: اصلاً.

قاضی: پس با کشتی برو.

ولنتین: هیچ‌وقت سوار...

قاضی: ارزان‌تر است. مطمئن‌تر هم هست.

ولنتین: فکر بدی نیست.

قاضی: شاید چون خودم را معرفی کرده‌ام فکر می‌کنی بد نیست.

قاضی لیوان نیمه‌پرش را بالا می‌برد و می‌نوشد. ولنتین هم همین کار را می‌کند.

قاضی: عادت کردی؟

ولنتین: بله.

قاضی: امروز تولّدم است.

ولنتین: نمی‌دانستم. آرزو می‌کنم ـــ باید چه آرزویی بکنم؟ آرامش؟

قاضی: آرزوی خوبی‌‌ست.

ساعتش را نگاه می‌کند.

قاضی: سی‌وپنج سال پیش، در این لحظه، رأس ساعت سه بعدازظهر ملوانی را که متهم شده بود تبرئه کردم. یکی از بزرگ‌ترین پرونده‌هام بود. الان فهمیده‌ام که اشتباه کرده‌ام. ملوان مجرم بوده.

از جا بلند می‌شود و چراغ بزرگ روی میز را روشن می‌کند. چراغ نور زیادی دارد و یک‌دفعه خاموش می‌شود. قاضی لامپ را درمی‌آورد و رو به نور می‌گیرد.

قاضی: بعید است یکی مثل این داشته باشم.

صندلی را می‌گذارد زیر لوستری که از سقف آویزان است و لامپی را از لوستر باز می‌کند. بعد می‌بنددش به چراغی که روی میز است و روشنش می‌کند.

ولنتین: خب چه بلایی سرش آمد؟

قاضی: شروع کردم به تحقیق. ازدواج کرده. سه‌تا بچه دارد و یک نوه. دوستش دارند. مالیاتش را می‌دهد و همه‌ی درخت‌هایی هم که جلو در خانه‌اش کاشته قد کشیده‌اند. رشد کرده‌اند و هر سال هم میوه می‌دهند.

ولنتین: یعنی کار درستی کردید. چه خوب. به این چیزها فکر نمی‌کنید؟

قاضی: تا جایی که به مهارت در امر قضاوت مربوط است اشتباه بی‌نهایت بزرگی کرده‌ام.

ولنتین از جا بلند می‌شود و داد می‌زند.

ولنتین: شما نجاتش داده‌اید.

قاضی: بیا این‌طور فکر کنیم که ـــ اصلاً بیا فکر کنیم چندتا آدم دیگر را هم می‌شد تبرئه کنم؟ یادت باشد که شاید چندتای‌شان مجرم بوده‌اند. صدها مدرک داشتم ولی به حقیقت رسیدم؟ اصلاً چیزی به‌اسم حقیقت هست؟ اصلاً هست و من هم پیدایش کرده‌ام ـــ ولی که چی؟ که قضاوت کنم؛ که محکوم کنم؟ که حس کنم بلدم تصمیم بگیرم چی حقیقت است و چی حقیقت نیست؟ حالا فکر می‌کنم اسمش کمبود حقارت است.

ولنتین: خودبزرگ‌بینی.

قاضی: خودبزرگ‌بینی.

چند لحظه سکوت می‌کنند.

به‌فارسیِ محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳

دختره کی بود؟ همان دختره که تو برنامه بود، تو عکس‌ها هم بود

 

 

ــــــ بُرشی از فیلم‌نامه‌ی آبی؛ نوشته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی و کریشتُف پیشیویچ ــــــ

 

داخلی. آپارتمانِ اولیویه. روز

ژولی به پیانو تکیه داده و چشم‌هایش بسته است. انگشتش را روی کُپی رنگی برگه‌ی نُتی می‌کشد که پیش از این یک‌بار نابودش کرده. تصحیح‌های آبی، درست مثلِ نسخه‌ی اصلی، کاملاً مشخصند. این موسیقی‌ای که اولیویه می‌نوازد بیست سی دقیقه موسیقی خوب است. نواختن را تمام می‌کند و نگاهی به ژولی می‌اندازد. ژولی چشم‌هایش را باز کرده. نمی‌شود گفت همه‌ی حواسش به موسیقی بوده.

ژولی: دقیق خواندیش؟

کُپی برگه‌ی نُتِ پاتریس را نشان می‌دهد.

اولیویه: صدبار.

ژولی: بهت می‌گویم چه ایده‌ای پشتش هست. نُت‌ها هنوز تنظیم نشده‌اند. می‌ایستی روی صحنه و چندهزار نوازنده‌ی ارکستر، گروهِ کُر و یازده تلویزیونِ بزرگ که به انداز‌ه‌ی یک ساختمانِ پنج طبقه‌اند درست روبه‌روی تو هستند. توی هرکدام از این تلویزیون‌ها هزارتا نوازنده هست. توی برلین، توی برکسل، رُم یا مادرید...

اولیویه: می‌دانم. پاتریس چندباری بهم گفته بود.

ژولی: می‌دانی؛ برای همچه کنسرتی رهبر ارکستر باید چند سانتی‌متر از روی زمین بلند شود؛ یا حتّا بیش‌تر. فکر کن؛ دوازده هزار نوازنده منتظرند که اشاره کنی. همه‌جا آدم هست. چوب را که بیاوری پایین موسیقی همه‌جا شروع می‌شود...

اولیویه: گروهِ کُر توی آتن...

ژولی: آره.

اولیویه: می‌دانی گروهِ کُر چی باید بخوانند؟

اوّل لبخندی روی لب‌های ژولی می‌نشیند و بعد حیرت می‌کند که می‌بیند اولیویه چیزی در این مورد نمی‌داند. نگاهی به این‌سو و آن‌سوی اتاق می‌اندازد و می‌رود به‌سوی کتاب‌خانه.

ژولی: فکر کردم همه‌چی را بهت گفته.

کتابی جلدسیاه را در قفسه‌ی پایین پیدا می‌کند. ورقش می‌زند و صفحه‌ای را که دنبالش می‌گشته پیدا می‌کند. بعد نشانِ اولیویه می‌دهدش.

ژولی: به یونانی نوشته البته. ریتمش هم کمی فرق دارد.

اولیویه چند خطی از کتاب می‌خواند و آرام پیانو می‌نوازد. موسیقی را چند باری تکرار می‌کند و همین‌طور که کشفِ تازه‌اش او را تحتِ تأثیر قرار داده نگاهی به ژولی می‌اندازد.

اولیویه: ژولی...

ژولی: دختره کی بود؟

اولیویه: کی؟

ژولی: همان دختره که تو برنامه بود، تو عکس‌ها هم بود. با پاتریس بود.

اولیویه که از این سئوال حیرت کرده برمی‌گردد. ژولی دور و برِ پیانو می‌چرخد و درست روبه‌روی اولیویه به پیانو تکیه می‌دهد.

ژولی: باهاش کنار می‌آیم. ایرادی ندارد.

اولیویه: خبر نداشتی؟

ژولی: نه.

اولیویه از پشتِ پیانو بلند می‌شود. چند قدمی برمی‌دارد و روبه‌روی پنجره می‌ایستد.

اولیویه: همه خبر داشتند.

ژولی به‌سوی اولیویه می‌رود.

ژولی: فقط بهم بگو ببینم؛ با هم بودند؟

اولیویه: آره.

ژولی: از کِی باهم بودند؟ اصلاً کی هست؟ خانه‌اش کجاست؟

اولیویه لحظه‌ای سکوت می‌کند ولی خوب می‌داند که نمی‌تواند جوابِ این سئوال را ندهد.

اولیویه: یک جایی توی مون‌پارناس. بیش‌ترِ وقت‌ها هم‌دیگر را توی دادگاه می‌دیدند. وکیل است؛ یا پیشِ یک وکیل کار می‌کند. می‌خواهی چی‌کار کنی؟

ژولی لبخندی می‌زند. همه‌ی سعی‌اش را می‌کند که لبخندش عادی به‌نظر برسد، ولی فایده‌ای ندارد.

ژولی: می‌روم ببینمش.

به‌فارسیِ محسن آزرم

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۳