شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

غزل‌هایی در نتوانستن

برای صفی یزدانیان 

همیشه هم این‌طور نیست که آدم بخواهد و از جایی که نشسته دستش را دراز کند و چیزی را به دست بیاورد که خواسته و گاهی اصلاً برای رسیدن به چیزی که خواسته باید از جایی که نشسته برخیزد و راهی را برود که خیال نمی‌کرده و اصلاً قید خانه و زندگی را بزند و با همه‌ی حساسیت و گوشه‌نشینی‌اش راهی خانه‌ی اقوامی شود که درست در مسیرِ باد خانه‌ای برای خود بنا کرده‌اند و زندگی‌شان بستگیِ تام‌وتمامی به همین باد دارد و هر روز چشم‌به‌راه باد خشمگینی هستند که بی‌خبر از راه می‌رسد و هر چه را سر راهش باشد کنار می‌زند و ‌مرتبه و موقعیت آدم‌ها را تغییر می‌دهد و آن‌ها را از روی زمین به زیر زمین می‌کشاند و تا آرام گرفتن باد چاره‌ای ندارند جز این‌که تنهایی خود را کنار بگذارند و یکی از جمعیت مردمان زیرزیرمین باشند و البته مسأله‌ی لِتی منسن فقط این نیست و آن باد خشمگین انگار خودِ او در همین سال‌های جوانی است که هیچ قیدوبندی را برنمی‌تابد و چیزی جز پیش رفتن را نمی‌خواهد و هر چه سن‌وسال آدم‌ها بیش‌تر می‌شود انگار بیش‌تر ترجیح می‌دهند که باد را برنتابند و گوشه‌ای پناه بگیرند و سقفی بالای سرشان بسازند و از پنجره بیرون را ببینند و خیال کنند که با تمام شدن باد انگار همه‌چیز دوباره به شکل اولش درمی‌آید و زندگی ادامه پیدا می‌کند.


همیشه هم این‌طور نیست که زندگی آدم‌ها با تمام شدن باد به شکل اولش برگردد و همیشه هم این‌طور نیست که آدم‌ها راهی برای ساختن زندگیِ ازدست‌رفته پیدا کنند و گاهی اصلاً به این فکر نمی‌کنند که تمام شدن یک زندگی و از دست رفتن آدمی که بخش مهمی از این زندگی بوده مسیر آدم را عوض می‌کند و اصرار برای ماندن در مسیر قبلی و ادامه دادن راهی که پیش از این بارها با آدم دیگری آن را رفته‌اند نتیجه‌ای ندارد و اصرار برای وارد کردن آدمی تازه به این راه و هم‌قدمی با او هم از کارهای بی‌فایده‌ای‌ست که بهتر است به دست فراموشی بسپارندش وگرنه موقعیت چنین آدمی شبیه ماکسیم دووینتر می‌شود که با آوردن خانم دووینترِ دوّم به عمارت مندرلی فقط حسادت خانم دانورس را برمی‌انگیزد که هنوز دل در گرو بانوی سابقش دارد و هنوز خوبی‌ها را فقط متعلّق به ربه‌کای ازدست‌رفته می‌داند و از هر فرصتی برای تحقیر خانم دووینترِ دوّم استفاده می‌کند که همین اسم نداشتنش نشان می‌دهد اصلاً کسی جدی‌اش نمی‌گیرد و همیشه باید یک پلّه پایین‌تر از ربه‌کایی بایستد که عمارت مندلی اصلاً به‌خاطر او پابرجاست و کمی بعدِ آن‌که جنازه‌ی ربه‌کا پیدا می‌شود همین خانم دانورس عمارتی را که حتا در غیاب بانویش او را به یاد همه می‌آورد آتش می‌زند و ظاهراً چاره‌ای جز نیست وقتی چیزی از گذشته در حال ادامه پیدا کرده است و نمی‌شود به دست فراموشی سپردش.

 

همیشه هم این‌طور نیست که گذشته را بشود به دست فراموشی سپرد و راه تازه‌ای را رفت و هیچ اعتنایی به سال‌های رفته و آدم‌‌های رفته و زندگیِ ازدست‌رفته نکرد و ممکن است روزی آدمی از گذشته به حال بیاید و به‌جای هفت‌تیری بر کمر گیتاری روی شانه انداخته باشد و ظاهرش اصلاً نشانی از آدمی نداشته باشد که پیش از این خوب می‌دانسته چه‌طور در یک چشم‌به‌هم‌زدن چند نفر را از پا دربیاورد و حالا که برگشته چشمش به زنی افتاده که دیگر آن آدمِ پنج سال پیش نیست و سرمای رفتارش اصلاً شباهتی ندارد به گرمای رفتار معشوق پنج سال پیش و پای یادآوری گذشته که در میان باشد انگار همه‌ی حرف‌های ناگفته و کلمه‌هایی که لابد به دلیلی به زبان نیامده‌اند تغییر شکل می‌دهند و به کنایه‌ای بدل می‌شوند که فقط یک نفر از آن‌ها سر درمی‌آورد و همین است که جانی می‌پرسد چرا فکر کردی عوض شده‌ام و جوابش این می‌شود که هر آدمی باید ظرف پنج سال چیزهایی را یاد بگیرد و یکی از چیزهایی که جانی دست‌آخر یاد می‌گیرد این است که از ویه‌نای پنج سال پیش فقط همین ظاهر و آن چشم‌ها مانده و درعوض سرسختی و تندی‌ای در وجودش خانه کرده که سر درآوردن از آن کار آسانی نیست و راه را اگر قبلِ این جانی تعیین می‌کرده این‌بار نوبت ویه‌ناست و هیچ بعید نیست که بعدِ این هم نوبت ویه‌نا باشد و اصلاً این زندگی زندگیِ ویه‌ناست و اوست که جای هر چیز و هر آدمی را تعیین می‌کند و دلیل این‌همه را هم در همان گفت‌وگوهای پرکنایه‌اش می‌گوید که پنج سال پیش مردی را دوست داشته که نه خوب بوده و نه بد و می‌خواسته باهاش ازدواج کند و کسب‌وکاری راه بیندازد و چیزی برای آینده بسازد و به این فکر می‌کرده باید تا ابد باهم خوش‌بخت زندگی کنند و روشن است که چنین اتفاقی نیفتاده و از هم جدا شده‌اند چون مردی که دوستش می‌داشته با خودش کنار نیامده و دیده نمی‌تواند خودش را در قیدوبند خانه ببیند و زندگی را رها کرده و رفته است.

 

همیشه هم این‌طور نیست که اگر آدمی با خودش کنار نیاید و ببیند نمی‌‌تواند خودش را در قید‌وبند خانه ببیند فقط زندگی را رها کند و برود دنبال آدمی دیگر و ممکن است مثلِ هِنری استیونسن به این فکر کند که می‌تواند از این زندگی پول بیش‌تری دربیاورد و می‌تواند حتا نقشه‌ای برای کشتن همسرش بکشد و بازی‌ای را با او شروع کند که نهایتش مرگ است و قاعدتاً به جای دیگری نمی‌رسد و دارد همسری را بازی می‌‌دهد که پیش از این جای هر چیز و هر آدمی را تعیین می‌کرده و اصلاً لیونا استیونسن بوده که تکلیف زندگی را روشن می‌کرده و راه را نشان می‌داده و مرد زندگی‌اش را به چشم مهره‌ای می‌دیده‌ که روی صفحه‌ی شطرنج باید از این‌ور به آن‌ور حرکتش داد و اجازه نمی‌داده هر آدمی در زندگی‌اش وارد شود و اجازه نمی‌داده هر کاری می‌خواهد بکند و هیچ به این فکر نمی‌کرده که دست‌آخر ممکن است خیال راه تازه‌ای به ذهن هِنری  بزند و از فرصتی مثل بیماری لیونا بهترین استفاده‌ی ممکن را بکند و نقشه‌ای بکشد برای رها کردن خودش از زندگی و تمام کردن زندگی‌ای که هیچ شباهتی ندارد به آن‌چه نامش را معمولاً زندگی می‌گذارند و در چنین موقعیتی آدم‌ها معمولاً از یاد می‌برند که هیچ نقشه‌ای بی‌نقص نیست و هر کسی ممکن است بالاخره دست به اشتباهی بزند و دستش برای دیگران رو شود.

 

همیشه هم این‌طور نیست که آدم‌ها وقتی نقشه‌ای می‌کشند و به فکر راهی برای تغییر زندگی هستند همه‌چیز را در نظر بگیرند و همیشه هم این‌طور نیست که یادشان بماند این وقت‌ها اشتباه‌های بیش‌تری از آدم سر می‌زند و دستش برای دیگران رو می‌شود و همین بی‌دقتی است که دست‌آخر دست بِیبی جین هادسن را رو می‌کند و همه می‌فهمند داشته چه بلایی سر خواهرش بلانش هادسن می‌آورده و انتقام همه‌ی این سال‌ها را داشته از او می‌گرفته و انگار مسؤل خوش نیامدن دیگران از بِیبی جینی که در سال‌های کودکی محبوب قلب‌ها بوده کسی جز بلانش نیست و انگار گذر سال‌ها هیچ ربطی ندارد به این‌که آدم‌ها عوض شده‌اند و سلیقه‌ها هم عوض شده‌اند و بِیبی جین هم دیگر آن آدم سابق نیست و اصلاً هیچ‌چیز دیگر همان چیز سابق نیست و بلانش هم دیگر آن آدمی نیست که هر نگاهش روی پرده‌ی سینما آدم‌ها را میخکوب می‌کرده و حالا باید روی صندلی چرخ‌دار از این‌سوی اتاق به آن‌سو برود و هر بار که چشمش به ظرف غذا می‌افتد جنازه‌ی موشی مثلاً روی غذایش ببیند و با همه‌ی گرسنگی ترجیح بدهد به هیچ غذایی لب نزند و بیش‌تر به این فکر کند که چیزی بدتر از زندگی‌ای نیست که آدم اختیار هیچ‌چیزش را نداشته باشد و هیچ‌چیز بدتر از این نیست که آدم بخواهد و از جایی که نشسته دستش را دراز کند و چیزی را به دست نیاورد که خواسته و گاهی اصلاً برای رسیدن به چیزی که خواسته باید از جایی که نشسته برخیزد و به یاد بیاورد که نمی‌تواند از جا برخیزد و این وقت‌هاست که زندگی بدل می‌شود به غزلی در نتوانستن.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٦

Lost in Translation

چشم‌ها را بسته بودم. خواب نبودم ولی خواب می‌دیدم. دیده بودم که تنها در کوچه‌ای که انتها ندارد قدم می‌زنم. تند می‌روم ولی کوچه تمام نمی‌شود. خانه‌ای در این کوچه نبود. دیوار بود فقط. انگار باغی پشتِ این دیوار پنهان شده باشد. باغ هم نبود. درخت هم نبود. دیوار بود که رفته بود بالا و بالاتر. آن‌قدر که هیچ‌چیز معلوم نبود. من دست‌ها را کرده بودم تو جیب و تندتر می‌رفتم. دلم خوش بود که کوچه نهایتی دارد و می‌رسد به خیابانِ اصلی. یا می‌رسد به رودخانه‌ای که همیشه می‌شد کنارش ایستاد و صدای آب را گوش کرد. ولی کوچه ادامه داشت. دیوارهای بی‌دروپنجره هم. بعد گریه‌ام گرفته بود در خواب. خیال کرده بودم راه را اشتباه آمده‌ام. کسی نبود بپرسم که این‌جا کجاست. من حرام شده بودم در خواب.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤

Jules et Jim

یادت می‌آید که دوربین در آن فیلم چه‌قدر بی‌قرار است؟ مثلِ آن سه آدمی که قرار ندارند اصلاً. سه تا آدمند ولی همیشه فاصله‌ای هست بین‌شان. چرا؟ همیشه فکر کرده‌ام به این فاصله. به این دوری. خواسته است یا ناخواسته؟ در خانه‌ی ساحلی‌ که هستند هرکدام از پنجره‌ای بیرون را می‌بینند. یک پنجره نیست. سه‌تا پنجره. دوچرخه‌سواری که می‌کنند کاترین سرعتش را کم و زیاد می‌کند. این‌جا هم رسم روزگار چنین است؟ من از کجا بدانم؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤

Deux jours, une nuit

گاهی خیال می‌کنم من آدمِ دل‌شوره‌ام و دل‌شوره انگار سهم زیادی در زندگی‌ام داشته. همیشه. از سال‌های نحس بچّگی که در جنگ گذشت تا همین حالا. از زمستانِ ۶۶ تا امروز که چیزی نمانده به تابستانِ ۹۴. از روزی که تازه آمده بودیم خانه‌ی تازه و عصر که داشتم توی تراس بازی می‌کردم و دلم بی‌خودی شور می‌زد چشمم به موشکی افتاد که آن بالا توی آسمان است و گرما و حرارتش انگار تا تراس خانه‌ی ما می‌رسید و گرما و حرارتش ربطی به سرمای زمستانِ آن سال نداشت. بعد که دو کوچه آن‌ورتر از کوچه‌ها منفجر شد همه‌ی شیشه‌ها شکست و تکه‌های آهن داغ بود که پرت شد توی تراس. گفتند ترکش است. خطرناک است. دست نباید زد. دست نزدم ولی چند تا را با پا زیر خاکِ باغچه قایم کردم و سه ماه بعد که دوباره شیشه‌ها را نصب کردند و خانه را رنگ کردند و برگشتیم سراغ‌شان رفتم. کسی کاری به ترکش‌های کوچکِ من نداشت. مانده بودند همان‌جا.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤

La Chute

خوابِ آن پنج‌شنبه عصر پُر از سقوط بود. درّه نبود. بلندی بود. ارتفاع بود. پلّه‌های تمام‌ناشدنی بود. بهارخوابِ خانه‌ای بود که دست‌کم ده متر تا زمین فاصله داشت. چگونه سر از ارتفاع درآورده بودم در این پنج‌شنبه عصر؟ من که از ارتفاع می‌ترسم. من که از بلندی می‌ترسم. من که زمین هموار را همیشه ترجیح داده‌ام به بلندی. من که باغ را همیشه ترجیح داده‌ام به درّه‌ای سرسبز.

آخرین بلندیِ خوابِ پنج‌شنبه درّه‌ای بود که خوب می‌‌شناختمش. درّه‌ای که فقط یک‌بار دیده بودمش. خیلی از پایین‌تر از قلّه‌ی سرخ تله بودیم که پای من لیز خورد. کسی حواسش نبود که عقب‌تر از بچّه‌های دیگرم. داد زدم. کسی نشنید. دوباره لیز خوردم. سنگ‌ها پایین‌ می‌رفتند. من هم اگر تخته‌سنگی را با دو دست نگرفته بودم می‌افتادم آن پایین. پیش سنگ‌ها. کجاست این‌جا؟ چرا من این‌همه ترسیده‌ بودم از سقوط؟ چرا کسی صدای داد زدنم را نمی‌شنید؟ چرا صدای من درنمی‌آمد آن لحظه‌ای که داشتم سقوط می‌کردم؟

ترسیده بودم. تازه دبیرستانی بودم. تازه داشتم به سال‌های بعد فکر می‌کردم که دوست می‌دارم چه‌کاره شوم. تازه در جلسه‌های گاه و بی‌گاه چشمم به داستان‌نویسی افتاده بود که دوستش می‌داشتم. دلم می‌خواست نزدیک‌تر بنشینم وقتی روی صندلی‌اش می‌نشست و ابروی راستش را کمی بالاتر می‌برد و گاهی که پلک می‌زد انگار چشمک زده بود. حرف نمی‌زد. یا دست‌کم با من حرف نمی‌زد. سکوت می‌کرد. به‌جای هر کلمه‌ای لبخند می‌زد. در جوابِ بفرمایید چایِ صاحب‌خانه لبخند می‌زد. در جوابِ‌چه‌طور بود این داستان لبخند می‌زد. در جواب سلامِ‌ من لبخند می‌زد. چرا این‌همه گوش‌های من داغ می‌شد از دیدنش؟ چرا از تخته‌سنگ که آویزان بودم یادش افتاده بودم؟

بعد که پاهام روی زمین رسید و خاکِ دست‌ها را تکاندم و ترس را قورت دادم و نفسی تازه کردم و دیدم سرم از درد دارد می‌ترکد شنیدم این‌جا جئورده است و هنوز یک ماه مانده بود تا جئورده جایش را به جواهردهی بدهد که دلم نمی‌خواهد دوباره ببینمش.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٤

این روزها که می‌گذرد

گر افلاک نباشد به‌خدا باک نباشد
ــــــ حضرتِ مولانا ــــــ
  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤

از نامه‌ای متعلّق به بهار سال‌ها پیش

 

رفتم راسته‌ی گل‌فروش‌ها و

 خانم دَلووی زودتر همه‌ی گل‌ها رو خریده بود

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

یک تکّه از نامه‌ای متعلّق به چند سال پیش

 

از یک‌جا به بعد آدم فقط راه می‌افتد و این یک‌جا همیشه همان جای قبل نیست. فقط می‌رود. خط مستقیم را هم نمی‌رود فقط. خیابان اصلی همیشه راه درست نیست. می‌پیچد توی کوچه‌پس‌کوچه‌ها. جاهای تازه‌ را کشف می‌کند. خانه‌هایی را که هیچ‌وقت ندیده. پنجره‌هایی را که باز است. پنجره‌هایی که ظهر بوی غذا از آن‌ها بیرون می‌زند. در کوچه‌پس‌کوچه‌ها به کتاب‌فروشی کهنه‌ای می‌رسد که نیم‌بسته است. بعد می‌رود سراغ کتاب‌فروشی و سرک می‌کشد آن‌تو. می‌بیند پیرمردی نشسته که ریش و موی بلندی دارد. سفید. یک‌دست. می‌بیند حواس پیرمردی به کتابی‌ست که می‌خواند. صفحه‌های کتاب زرد شده. ولی از دور می‌شناسدش. می‌داند این چه کتابی‌ست. فکر می‌کند چرا کسی خبر نداده بود این کتاب‌فروشی هم هست؟ چرا کسی گذرش به این کتاب‌فروشی نیفتاده بود؟ بعد جواب خودش را می‌دهد. می‌گوید چه بهتر. با صدای بلند سلام می‌کند. پیرمرد سرش را بلند می‌کند. جواب می‌دهد. می‌گوید علیک سلام. و دوباره رمانی را می‌خواند که ناتالیا گینزبورگ گفته بود برای سلام دادن به آن باید از جا بلند شد. قفسه‌های کتاب را نگاه می‌کند. همه پُر از کتابند. جیبی‌ها و امیرکبیرها و نیل‌ها و روزن‌ها. می‌گوید ببخشید این‌ها فروشی‌اند؟ پیرمرد دوباره سرش را بلند می‌کند. می‌گوید فقط خود مغازه فروشی نیست. جلوتر می‌رود و قفسه‌ها را دقیق‌تر نگاه می‌کند. اشتباه نیامده‌ام؟ خواب نیستم؟ به خواب شبیه‌تر است تا بیداری. همه‌ی آن جیبی‌هایی که می‌خواسته این‌جاست. همه‌ی نیل‌های پوست‌ماری. همه‌ی امیرکبیرهای سفید و آبی. با صدای بلند می‌گوید قیمت این انفجار در کلیسای جامع چند است؟ پیرمرد می‌گوید هر چه‌قدر خواستی. ۲۰۰۰ تومن. باورش نمی‌شود درست شنیده باشد. حساب می‌کند در کارت بانک ملتش باید ۶۰۰۰۰۰ تومن باشد. حقوق دو ماه. فکر می‌کند باید همه را بخرد. همه را که نه. بیش‌ترشان را. بعد به همه بگوید این‌ها را از کتاب‌فروشی‌ کهنه‌ای خریده که چند کوچه پایین‌تر از پارک ساعی‌ست. حتا فکر گفتن این چیزها هم شادش می‌کند.

از یک‌جا به بعد آدم فقط راه می‌افتد و این یک‌جا همیشه همان جای قبل نیست. فقط می‌رود. خط مستقیم را هم نمی‌رود فقط. تازه می‌فهمد هر راهی را فقط یک‌بار می‌شود رفت. هر کوچه‌ای را. هر کوچه‌ای فقط یک‌بار به چشمش می‌آید. بار دوّم نیست. انگار وجود ندارد. مثل دو هفته بعد از آن که پول‌دار شده و می‌رود بقیه‌ی کتاب‌های پیرمرد را هم بخرد ولی کوچه را پیدا نمی‌کند. کوچه نیست. گشتن فایده‌ای ندارد. فکر می‌کند نکند خواب دیده؟ ولی بیدار بوده. کتاب‌ها هم که خانه هستند. آن‌قدر می‌گردد که خسته می‌شود. بعد به اوّلین آب‌میوه‌فروشی که می‌رسد آب‌پرتقالی سفارش می‌دهد و لبه‌ی جوب آب می‌نشیند و لیوانش را سر می‌کشد. فکر می‌کند آدم چه تنهاست این ساعتِ روز. بعد با خودش می‌گوید چه بهتر. این‌جوری از مزه‌ی آب‌پرتقالش بیش‌تر لذت می‌برد. این‌جوری همه‌ی هوش و حواسش به آب‌پرتقال است. بعد لبخندی روی لب‌هایش می‌نشیند. فکر می‌کند خل شده؟ و با صدای بلند جواب خودش را می‌دهد: نه؛ هیچ‌وقت عاقل‌تر از حالا نبوده‌ام.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٤

۹۹ سالگیِ اینگرید برگمن

 

 

فرشته‌ای که انگار از آسمان فرود آمده بود تا دست محبّتش را روی سرِ سینما بکشد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳

La double vie de Véronique

 

 

دنیای عجایب؟ حقیقت دارد یا نه؟ واقعیت چیزی جز این است؟ ایستاده‌ای به تماشا. داری می‌بینی. آن‌که آن‌سوی ایستاده کیست؟ تو نیستی در جامه‌ای دیگر؟ آدمی دیگر است؟ چه‌قدر باید شبیه باشد به تو؟ شباهت اصلاً چه معنایی دارد وقتی آدم‌ها این‌همه از هم دورند؟ همین دوری نیست که آدمی را به خیال وامی‌دارد؟ به خیال دیگری وارد شدن. در خیال خود دیگری را ساختن. دیگری بودن.


*

هنر است که آدمی را به زندگی وامی‌دارد. هنر است که آدم را زنده نگه می‌دارد. ورونیکا می‌خواند. با رساترین صدای ممکن. خوب می‌خواند. و خودش راضی است از این خواندن. اما دنیا همیشه مطابق خواسته‌ی آدمی پیش نمی‌رود. گاهی می‌رود به سمت‌وسویی که مسیر دیگری است. گاهی آدمی را می‌برد لبه‌ی پرتگاهی که نمی‌شود آن‌جا ماند. از آن‌جا فقط می‌شود زیر خاک رفت.

*

چه می‌شود آدم قلبش می‌گیرد؟ لحظه‌ای درد می‌پیچد در وجودش. می‌بیند دنیا تیره و تار می‌شود در برابر چشمانش. باید چشم‌ها را ببندد؟ یا باز بگذاردشان؟ تفاوتی ندارد انگار. درد از جای دیگری می‌آید. ریشه‌اش چیز دیگری است. جای دیگری است. باز و بسته بودن چشم اثری رویش ندارد. حتا لحظه‌ای. قلب آدم به درد می‌آید و آدم را از پا می‌اندازد. دنیا جای تو نیست ورونیکا. باید بروی.

*

همین‌جا. دقیقاً همین‌جا. از پنجره‌ای که بیرون پیدا باشد. آفتابی در حال غروب. سرخی‌اش به چشم بیاید. غم است که لانه می‌کند در قلب آدمی. چه می‌شود که قلب آدمی پر از غم می‌شود. در قلب آدمی حفره‌هایی هست که غم در آن‌ها خانه می‌کند. خانه‌ای برای ابد. یا از ازل بوده آن‌جا؟ کسی چه می‌داند. غروب که می‌شود آدمی تنهاتر می‌شود. در غروب آدمی همیشه خودش می‌شود. همان که هست.
*
دوست داری چه بشنوی؟ از چیزهای همیشگی؟ از چیزهای روزمره؟ حرف‌ها همیشه تکراری‌اند. آدم‌ها هم. می‌بینی‌شان ولی دلیلش دوست داشتن نیست. چاره‌ای جز دیدن‌شان نداری. دست تو اگر بود می‌رفتی گوشه‌ای و ساکت می‌نشستی. حیرانی آدم‌ها را نمی‌فهمی. چرا خبر ندارند که آدم ذاتاً تنها است؟ شاعر گفته بود آدم ذاتاً غمگین است. ورونیک غمگین است. آدم‌ها چرا نمی‌فهمند؟

*

هر بار که نور آفتاب می‌تابد انگار دنیا عوض می‌شود. در سایه‌ی نور است که زندگی می‌کنیم. می‌بینی ورونیک؟ نور که می‌تابد انگار یاد چیزی می‌افتی. یاد چیزهایی. ورونیک چرا همیشه تنهایی؟ چرا هیچ‌وقت خوش‌حال نیستی؟ این غم چرا دست برنمی‌دارد از سرت؟ چرا دیگران خبر ندارند از این غم؟ چرا کنار نمی‌آیی با دیگران؟ چرا شبیه دیگران نمی‌شوی؟ اما حق داری وقتی شبیه دیگران نیستی.


*

آدمی با خاطره زنده است. با اشیاء. همیشه چیزی هست که تو را به گذشته می‌برد. وصل می‌کند حال را به گذشته. لحظه‌ای را که هست وصل می‌کند به لحظه‌ای که نیست. به لحظه‌ای که روزگاری بوده است. می‌بینی و ناگهان از جا کنده می‌شوی. همان‌جا که بوده‌ای ایستاده‌ای ولی جای دیگری هستی. می‌دانی جای دیگری هستی. همیشه چیزی هست که تو را زنده می‌کند. زنده می‌شویم هر روز.


*

این توِ معکوس در آینه‌. خیره‌ای به جایی دیگر. به یکی دیگر. غافلی از خودت. غفلت از خود جایز نیست. هیچ‌وقت. خودت را معکوس ندیده‌ای هیچ‌وقت. هر آدمی می‌شود دو آدم. دو نفر شبیه هم. دو نفر با لباس‌های یک‌رنگ. با لباس‌های یک‌شکل. شاید اگر می‌دیدی‌اش خیال تو هم تغییر می‌کرد. از راه دیگری می‌رفت. راهی تازه.هیچ‌کس به اندازه‌ی تو ورونیک نیست. تو خودت بوده‌ای همیشه. هیچ‌کس ورونیک‌تر از تو نبوده است.


*

می‌دانی تنهایی از کجا می‌آید؟ چگونه می‌آید؟ از دیدن است که آدمی به تنهایی‌اش پی می‌برد. می‌بیند دیگری نیست. می‌بیند این‌جا که نشسته کسی جز خودش نیست. می‌بیند هیچ‌وقت کسی نبوده است. همیشه آدم‌هایی بوده‌اند. ولی بودن که مهم نیست. ماندن است که آدمی را در قلب دیگری جاودانه می‌کند. رفتن و بازآمدن؟ شاید. پدر خیال می‌کنم تنها شده‌ام. تو همه‌ی عمر تنها بوده‌ای. تنهایی تنها هم‌دم تو است. از بام تا شام. در خواب و بیداری.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳

Sutter Island

 

کجا است پس؟ نوشته قانون برای همه. نوشته ۶۷ کیست؟ ۶۷ نفر؟ این‌جا فقط ۶۶ نفر هستند. یکی بیش‌تر؟ از کجا آمده؟ پرونده‌اش کجا است؟ کجا است حالا؟ چند ساختمان دارد این‌جا؟ آدم‌ها را می‌برند جاهای مختلف. هر کدام را جایی. بستگی دارد به خودشان. که چه‌کار کرده‌اند قبل از این. یا چه می‌کنند حالا. این‌ها قبول. ولی این‌یکی کجا است؟ نفر ۶۷.

 

روزی هم می‌رسد که فکر می‌کنی باید حساب خودت را با خودت روشن کنی. فکر می‌کنی همه‌چی همان‌طور نبوده که فکر می‌کرده‌ای. فکر می‌کنی یک جای کار می‌لنگد. خیلی هم می‌لنگد. بعد فکر می‌کنی همه‌چی را باید دوباره برای خودت تعریف کنی. همه‌چی را از اوّل. یکی‌یکی. بعد در این تعریف دوباره است که می‌بینی چیزهایی هست که نمی‌دانی. چیزهایی که نخواسته‌ای بدانی.

*

حس می‌کنی سرت درد می‌کند. حس می‌کنی سرانگشت‌هات لمس شده. چشم‌ها هم تیره‌وتار می‌بینند. محو. همه‌چی گُنگ است. این وقت‌ها آدم از پا می‌افتد. نفس ندارد. جان هم. باید قرص بخورد. قرص برای درد است. برطرف می‌کند درد را. خواب هم می‌کند. چشم‌ها را باز می‌کنی و می‌بینی خواب بوده‌ای. خواب دیده‌ای. همه‌چی را. آدم از خواب که می‌پرد سرش درد می‌کند.

*

یکی هست که اشتباهت را مدام یادآوری کند. مدام که نه. وقتی خودت پیش‌قدم شوی برای سر درآوردن از حقیقت. فکر می‌کنی حقیقت همین است که می‌دانی. اصرار می‌کنی. گذشته را احضار می‌کنی. بعد می‌بینی همه‌چی همان نیست که می‌دانی. می‌بینی هیچ نمی‌دانی. هیچ‌ حقیقتی را نمی‌دانسته‌ای تا حالا. گاهی باید در نور کبریتی حقیقت را ببینی. گذشته را. حال را.

*

می‌روی. می‌گردی. دور خودت می‌چرخی. پلّه‌ها را یکی‌یکی می‌روی بالا. سر درمی‌آوری از جایی دیگر. تاریک است. مثل جایی است که ندیده‌ای. جایی که نشناخته‌ای. آشنا نیست؟ جا که آشنا نمی‌شود هیچ‌وقت. آدم‌ها آشنایی می‌بخشند به جا. این‌جا هم همین‌طور است. جایی برای مرور خاطره است این‌جا. جایی برای پس دادن تقاص. پس دادن تاوان. چه‌قدر فرق دارد تاریکی با تاریکی.

*

کجا می‌خواهی بروی؟ جایی برای رفتن نیست. همه‌چی را باید از اوّل بفهمی. از نو. همه‌چی را که بفهمی شک می‌کنی به خودت. می‌بینی خودت همان نیستی. آدم دیگری هستی. آدم چه‌قدر فرق می‌کند در نور روز. حادثه‌ای که می‌رسد از راه آدم را تکان می‌دهد. ضربه می‌زند. مشتی می‌خورد به صورتت. حقیقت همین مشت است. لحظه‌ای فرود می‌آید که فکر نمی‌کنی. که آماده نیستی.

*

ضربه‌ی روحی؟ تروما است که آدم را از پا می‌اندازد. ضربه است. مشت محکمی که می‌خورد به صورتت. خواب هم هست. خیال. به زبانی دیگر. به زبان آن‌که تو را از پا انداخته. همین ضربه است که چشم تو را باز می‌کند. باز می‌کند که ببینی. چیزهایی را که عادی‌اند. روزمرّه. بعد همه‌چی به هم می‌ریزد. آسمان هوار می‌شود روی سرش. خراب می‌شود. خراب کرده‌ای.

*

نجات باید داد. زندگی دیگران مهم است. مهم‌تر از این‌ها حتّا. می‌گوید چرا نجات‌مان نداده‌ای؟ آدم مسئول است دیگر. هر کاری که می‌کند دخالت است در زندگی دیگران. اثر می‌گذارد در زندگی‌شان. هر چیزی ربط پیدا می‌کند به چیزی دیگر. چرا نجات‌مان نداده‌ای؟ نجاتی در کار نیست. همه‌چی تمام شده. سقوط است فقط. تباهی. تاریکی. در آتش می‌سوزیم.

*

نیازی به گشتن نیست. همیشه همین‌طور است انگار. جایی برای گشتن نیست. درست نیست که وقتت را تلف کنی. برای هیچ‌چیز. همه‌‌چی تباه شده است. از دست رفته. خاطره‌ها هم. آدم‌ها هم. همه‌چی را با دست‌های خودت خراب کرده‌ای. نابودی قطعی است. معلوم است. از روز اوّل. تاریکی را باید پذیرفت. استقبال باید کرد از تاریکی. چرا این‌همه فرق دارد تاریکی با تاریکی.

*

با چشم‌های باز دنیا را باید دید. قاطع. برپا و استوار. حقیقت همین است دیگر. مرزی بین حقیقت و دروغ نیست. بین واقعیت و خیال هم. خیال نیست که. توهّم است. ساخته‌ی ذهن تو است. تو با ذهنت دنیا را می‌بینی. دنیا را از نو می‌سازی. این دنیای حقیقی نیست. دنیای تو است. حالا باید قبول کنی حقیقت را. حقیقت این است که حقیقتی در کار نیست. هیچ‌چی.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳

ششمین شماره‌ی تجربه منتشر شد...

 

 

 

ـ سردبیر: محمّد قوچانی ـ

 

چهار‌شنبه، در ششمین شماره‌ی ماه‌نامه‌ی‌ تجربه می‌خوانید

   از این فرهادکُش فریاد: پرونده‌ای درباره‌ی روایت‌های عبّاس کیارستمی از شاعرانِ کلاسیک و این‌که آیا این‌طور باید مُدرن بود؟ + گفت‌وگوی امید روحانی با عبّاس کیارستمی به‌مناسبتِ انتشارِ دو کتابِ آتش و آب و مقاله‌ها و یادداشت‌هایی از مهدی فیروزیان، مجتبا پورمحسن، محمّد آزرم، منصور ملکی، رضا حیرانی، رسول رخشا، علیرضا غلامی و مهدی یزدانی خرّم.

  زنده باد رئالیسم: پرونده‌ای به‌مناسبتِ سال‌‌مرگِ احمد محمود؛ داستان‌نویسی که به رمانِ واقع‌گرای ایران آبرو بخشید + گفت‌وگو با حسن میرعابدینی درباره‌ی اهمیتِ رئالیسم در داستان‌نویسیِ احمد محمود و مقاله‌ها و یادد‌اشت‌هایی از یونس تراکمه، جواد ماه‌زاده، فرشته نوبخت، سینا دادخواه، حبیب باوی ساجد، علی مسعودی‌نیا و امیر احمدیِ آریان.

   لیبرالِ شکست‌ناپذیر: پرونده‌ای به‌مناسبتِ صدودهمین سال‌روزِ تولّدِ آندره مالرو + گفت‌وگوی فیگارو با آندره مالرو و مقاله‌ها و یادداشت‌ها و ترجمه‌هایی از  هرمز همایون‌پور، سیروس ذکاء، کاظم فیروزمند و مرجان عبداللهی.

  شعرهای آنتیگونه برای ایسمنه: پرونده‌ای درباره‌ی نمایشِ نامه‌هایی به تب؛ نوشته‌ی محمّد چرم‌شیر و کارگردانیِ سیامک احصایی + گفت‌وگو با فاطمه معتمدآریا درباره‌ی سال‌های فعالیت در تئاتر و بازیگری و گفت‌وگوی جمعی با بازیگران و کارگردانِ تئاترِ نامه‌هایی به تب.

   ایوانُفِ چخوفِ امیرِ کوهستانی: درباره‌ی ایوانُفِ چخوف نوشته و کارِ امیررضا کوهستانی + گفت‌وگوی مجید اسلامی با امیررضا کوهستانی درباره‌ی تئاترِ تازه‌اش.

   بندبازیِ هنر روی طنابِ اقتصاد: بازخوانیِ شش‌سال حضورِ ایرانی‌ها در حراج‌های جهانی + گفت‌وگو با پرویز تناولی درباره‌ی تکانی که کریستیز به بازارِ هنرِ ایران داد، میزگردی با حضورِ یعقوب امدادیان، امید تهرانی، حسین عبدالهاشمپور و آیدین امدادیان، گفت‌وگو با کوروش شیشه‌گران، گفت‌وگو با افشین پیرهاشمی، گفت‌وگو با نصرالله افجه‌ای، گفت‌وگو با کامبیز صبری و مقاله‌ها و یادداشت‌هایی از غلامحسین نامی، پرویز براتی، احمد میرزازاده، علیرضا امیرحاجبی، علی فرامرزی و داریوش قره‌زاد.

   نسلِ نیمه‌ی هفتاد: پرونده‌ای درباره‌ی موسیقیِ پاپ بعد از انقلاب به‌مناسبتِ انتشارِ آلبومِ محتسب از علیرضا عصّار + گفت‌وگو با علیرضا عصّار درباره‌ی اوّلین ‌روزهای موسیقیِ پاپ، میزگردِ آسیب‌شناسیِ موسیقیِ پاپ با حضورِ رضا مهدوی، بهروز صفّاریان و روزبه بمانی، و مقاله‌ها و یادداشت‌هایی از یغما گُلرویی، ادیب وحدانی، مجتبی معظّمی و خدایار قاقانی.

   زندگیِ شیرین: پرونده‌ای برای یه حبّه قند؛ فیلمی از رضا میرکریمی + گفت‌وگو با رضا میرکریمی با حضور نگار جواهریان درباره‌ی یه حبّه قند و حاشیه‌هایش و نقدها و یادداشت‌هایی از احمد طالبی‌نژاد، سیّد محمّد بهشتی، رضا امیرخانی، کامیار محسنین، مصطفی مستور، روبرت صافاریان، مهرزاد دانش، رامتین شهبازی، کریم نیکونظر و محسن آزرم.

زندگی، رنج و دیگر هیچ: پرونده‌ای برا‌ی درختِ زندگی و ترنس مالیک + نقدها و یادداشت‌ها و ترجمه‌هایی از سعید عقیقی، کامیار محسنین، وحید مرتضوی، امیر خضرایی‌منش، کِنت جونز، اِدریَن مارتین، حسین عیدی‌زاده، آراز بارسقیان و میلاد کاشفی.

 گفت‌وگو با محمود طلوعی سردبیرِ مجلّه‌ی خواندنی‌ها + یادداشتِ محمّدابراهیم باستانیِ پاریزی درباره‌ی خواندنی‌ها و امیرانی و دو یادداشت از رضا معطّریان و اکبر منتجبی درباره‌ی حسین قندی و محمّد فرنود.

 پرونده‌ای درباره‌ی مجلّه‌ی ادبیِ گرانتا + چهره‌نگاریِ سه شخصیتِ معروفِ این نشریه و نگاهی به زندگیِ اوّلین سردبیرِ گرانتا نوشته‌ی علیرضا کیوانی نژاد

   و

   در جُنگِ تجربه

  یادداشتِ گیزلاوارگار سینایی درباره‌ی گوستاو کلیمت و نقّاشی‌هایش، گفت‌وگوی کوتاهی با بهرام دبیری نمایشگاهِ نقّاشی‌اش،‌ گفت‌وگوی کوتاهی با علیرضا فانی درباره‌ی نمایشگاهِ عکس‌هایش، گفت‌وگوی کوتاهی با کامبیز درم‌بخش درباره‌ی نمایشگاهِ کارتونش، یادداشتی از یونس تراکمه، شعرهای سیّدعلی صالحی هوشنگ رهنما، داوود سعیدی، محمّدمحسن سوری، و شعرهای توماس ترانسترومر، یوران گریدر، ماری لوندکویست، آرنه یونسون، کریستینا لوگن به ترجمه‌ی سهراب رحیمی و آزیتا قهرمان و داستان‌های سلما رفیعی، ماریو بارگاس یوسا، معمّر قذّافی، شعرهای طنزِ اکبر اکسیر، داستانِ طنزِ شهرام شهیدی، بخش‌هایی از فیلم‌نامه‌ی یه حبّه قند نوشته‌ی سیّدرضا میرکریمی و محمّدرضا گوهری، نمایش‌نامه‌ای از سرافین و خوآکین آلوارز کوئینتیرو، خاطراتِ محمود کیانوش، بخشی از سفرنامه‌ی مارک تواین به فرانسه، روایتِ حجّت شکیبا از نقّاشی برای فیلم‌های علی حاتمی، چند بُرش از دفترِ خاطراتِ آندری تارکوفسکی و...

  و...                                                             

  داستان‌ها و شعرهایی در کارگاهِ تجربه

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠

تجربه‌ی تازه‌ای در راه است...

تجربه‌ی تازه‌ای در راه است ـ ماه‌نامه‌ی فرهنگی، ادبی، هنری، اجتماعی. به‌زودی منتشر می‌شود

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

چهارمین شماره‌ی نافه منتشر شد...

چهارمین شماره‌ی نافه

 

در شماره‌ی چهارمِ دوره‌ی جدیدِ دوماه‌نامه‌ی نافه (نوروز ١٣٩٠) بخوانید

 

   گفت‌وگو با اصغر فرهادی درباره‌ی جداییِ نادر از سیمین و واکنش‌ها در جشنواره‌ی برلین + پاسخِ نیک جیمز (سردبیرِ مجلّه‌ی سایت اند ساند) به هفت پرسش‌ِ نافه درباره‌ی جداییِ نادر از سیمین

   گفت‌وگو با پیمان معادی و ساره بیات درباره‌ی جداییِ نادر از سیمین

   گفت‌وگو با بهروز افخمی درباره‌ی فرزندِ صبح و فیلمِ تازه‌اش Blacknoise

   گفت‌وگو با رضا کیانیان درباره‌ی مُختارنامه، عکّاسی و نویسندگی و خیلی هنرهای دیگر

   گفت‌وگو با فرهاد اصلانی درباره‌ی مُختارنامه و ابنِ زیاد + خطبه‌ی ابنِ زیاد در مجموعه‌ی مختارنامه

   گفت‌وگو با امیر توسّلی درباره‌ی موسیقیِ مُختارنامه

   گفت‌وگوی منتشرنشده‌ای با مهدی سحابی درباره‌ی زندگی و سال‌های جوانی‌

   گفت‌وگوی اختصاصی با توبیاس وولف نویسنده‌ی امریکایی به‌مناسبتِ ترجمه‌ی آثارش به فارسی

   گفت‌وگو با شیرین‌دُخت دقیقیان درباره‌ی ارزشِ ادبیِ آثار تولستوی

   گپِ اختصاصی با ویکتوریا تولستوی از نوادگانِ تولستوی

   گفت‌وگو با علی حصوری به‌مناسبتِ انتشارِ کتابِ حافظ از نگاهی دیگر

   گفت‌وگو با احمد غلامی به‌مناسبتِ انتشارِ کتابِ تازه‌اش آدم‌ها

   گفت‌وگو با محمّدرضا بایرامی درباره‌ی رمانِ مردگانِ باغِ سبز

   گفت‌وگو با همای سرپرستِ گروهِ مستان در آستانه‌ی دریافتِ مجوّز

   گفت‌وگوی اختصاصی با یو مینجیون نقّاشِ سرشناسِ چین

   دو گفت‌وگوی کوتاه با عبّاس کیارستمی و پرویز تناولی درباره‌ی تراژدیِ ون‌گوگ

   گفت‌وگو با ناصر اُویسی از نسلِ اوّلِ نقّاشانِ ایران

   دو گفت‌وگوی کوتاه با کوروش شیشه‌گران و داریوش قره‌زاد درباره‌ی نقّاشیِ ایرانی

   گفت‌وگوی فردین خلعتبری با احمد پژمان آهنگ‌ساز

   گفت‌وگو با حسین پاکدل درباره‌ی نمایشِ حضرتِ والا

   گفت‌وگو با عبّاس جوانمرد درباره‌ی تئاتر ایران بعد از کودتای ٢٨ مرداد

   گفت‌وگو با محمّدعلی کشاورز به‌مناسبتِ بزرگداشت در جشنواره‌ی تئاترِ فجر

   گفت‌وگو با امیر جعفری و طنّاز طباطبایی درباره‌ی درس، تئاتری از داریوش مهرجویی

   پاسخِ محمّد قائد به دو پرسشِ نافه درباره‌ی مجلّه‌ی کتابِ جمعه + نوشته‌ای از مسعود بهنود درباره‌ی کتابِ جمعه

   گفت‌وگو با علی معلّم به‌مناسبتِ انتشارِ شماره‌ی دویستِ مجلّه‌ی دنیای تصویر

    +

   پرونده‌هایی درباره‌ی بیست‌ونهمین دوره‌ی جشنواره‌ی فیلمِ فجر، خانه‌ی پدری تازه‌ترین فیلمِ دیده‌نشده‌ی کیانوش عیّاری، جداییِ نادر از سیمین تازه‌ترین ساخته‌ی اصغر فرهادی، مجموعه‌ی تلویزیونیِ مُختارنامه، دنیای داستانی توبیاس وولف، صدمین سال‌مرگِ تولستوی، کتابِ تازه‌ی احمد غلامی، حافظ‌پژوهیِ علی حصوری، رمانِ پُرحاشیه‌ی محمّدرضا بایرامی، هنرِ معاصرِ چین، بُریدنِ گوشِ ون‌گوگ به‌سبکِ ایرانی، سه نسل هنرمندانِ تجسّمیِ ایران، جشن‌نامه‌ی احمد پژمان و...

   +

   نوشته‌ها و ترجمه‌ها و گفته‌هایی از محمود دولت‌آبادی، بهمن فرمان‌آرا، مسعود بهنود، لیلی گلستان، احمد طالبی‌نژاد، سعید عقیقی، حسین سناپور، علی فردوسی، پرویز خائفی، جواد طوسی، احمد میراحسان، پرویز نوری، مهرزاد دانش، اسدالله امرایی، علی باباچاهی، عبّاس صفّاری، حمیدرضا آتش‌برآب، محمّدحسن شهسواری، منیر شاخساری، شهرام اقبال‌زاده، کارن همایون‌فر، فردین خلعتبری، بهروز غریب‌پور، لیلی افشار، قباد شیوا، بهنام کامرانی، پرویز کلانتری، بهزاد حاتم، کاظم چلیپا، حسین خسروجردی، کیوان ساکت، آروند دشت‌آرای و...

   +

   چند بُرش از فیلم‌نامه‌ی فریاد نوشته‌ی میکل‌آنجلو آنتونیونی، خاطراتِ سینماییِ فرانسوا تروفو، سفرنامه‌ی جلال ستّاری از فرانسه، خاطراتِ منوچهر آتشی از فرّخ تمیمی،‌ عکس‌های مریم زندی، نقّاشی‌های مصطفی دره‌باغی و ...


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩

یک توضیح

   نافه - مجله‌ی ادبیات و فرهنگ

    ... طبیعی‌ست که هر مجلّه و روزنامه‌ای باید صاحبِ سایتِ اختصاصی باشد، امّا در غیابِ همچه سایتی که همه‌ی مطالبِ دوماه‌نامه‌ی نافه (عمده‌ی مشغولیتِ این‌روزها) را بتوان در آن یافت، گاه‌وبی‌گاه، این‌جا، در یک صفحه‌ی جانبیِ این وبلاگ، نسخه‌ی عکسیِ بعضی صفحه‌های سینما را می‌شود سراغ گرفت.

   به این نشانی بروید و (فعلاً) این گفت‌وگوها را بخوانید:

   گفت‌وگوی امید روحانی با عبّاس کیارستمی درباره‌ی فیلم رونوشت برابرِ اصل

   گفت‌وگو با بهمن فرمان‌آرا در روزهایی که فیلم نمی‌سازد

   گفت‌وگو با مجید اسلامی درباره‌ی نقدِ فیلم در ایران

   گفت‌وگو با فرزاد مؤتمن درباره‌ی فیلم‌نامه‌هایی که هنوز نساخته

   گفت‌وگو با نگار جواهریان به‌مناسبتِ فیلم طلا و مس.


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩

نافه؛ فرهنگ برای فرهنگ

 

نافه؛ شماره‌ی یک

 

   ... گرچه همواره گفته‌اند هم‌دلی از هم‌زبانی بهتر است، امّا شاید این‌بار که دل‌ها این‌گونه از هم دور شده است، شاید لازم باشد زبان به دادِ ما برسد. زبان و ادبیّات و هنر و فرهنگِ فارسی و ایرانی و اسلامی و سنّتی و مُدرن. نافه، مجلّه‌ی فرهنگ (ادبیّات، هنر و سینما) است؛ کاری به سیاست ندارد. فرهنگ برای فرهنگ شعارِ ماست. قصدِ هیچ ایما و اشاره و طعنه و کنایه نداریم. امیدواریم بتوانیم تحمّل شویم و تحمّل کنیم. شاید روزهای طلاییِ گذشته تکرار شود.

برگرفته از مانیفستِ نافه؛ فرهنگ برای فرهنگ

---

   در شماره‌ی یکِ دوره‌ی جدیدِ دوماه‌نامه‌ی نافه (فروردین و اردی‌بهشتِ هشتاد و نه) بخوانید:

   گفت‌وگوی امید روحانی با عبّاس کیارستمی درباره‌ی فیلمِ رونوشت برابرِ اصل

   گفت‌وگوی منتشرنشده‌ی به‌روژ ئاکره‌یی با احمد شاملو

   گفت‌وگوی منتشرنشده‌ با حسین قوامی (فاخته)

   گفت‌وگو با علیرضا عصّار

   گفت‌وگو با بهمن فرمان‌آرا درباره‌ی روزمرّگی

   گفت‌وگو با مجید اسلامی درباره‌ی نقدِ فیلم در ایران

   گفت‌وگو با فرزاد مؤتمن درباره‌ی فیلم‌نامه‌هایی که نساخته

   گفت‌وگوی منتشرنشده با محمّد بهمن‌بیگی

   گفت‌وگوی اختصاصی با ویکتور ارافیف نویسنده‌ی رمانِ استالینِ خوب

   گفت‌وگو با عبدالله کوثری درباره‌ی گرایشِ سیاسیِ ماریو بارگاس یوسا

   گفت‌وگو با احمد کسایی‌پور درباره‌ی رمانِ تام سایر

   گفت‌وگو با محمّدرضا لطفی در آستانه‌ی کنسرتِ تازه‌اش

   گفت‌وگو با لاله اسکندری درباره‌ی نقّاشی‌های موزائیکی‌اش

   گفت‌وگو با پروفسور شهریار عدل

   گفت‌وگو با سیف‌الله صمدیان

   گفت‌وگو با ابراهیم حقیقی

   گفت‌وگو با محمّدحسن معجونی

   گفت‌وگو با رضا کیانیان

   گفت‌وگو با هانیه توسّلی دربار‌ه‌ی نمایش پروفسور بوبوس

   گفت‌وگو با نگار جواهریان درباره‌ی فیلم طلا و مس

   گفت‌وگو با لیلی گلستان درباره‌ی نعمت حقیقی

   پرونده‌هایی درباره‌ی دکتر علی‌محمّد حق‌شناس، محمّد بهمن‌بیگی، علی‌اکبر دهخدا، سهراب سپهری، ماریو بارگاس یوسا،‌ مارک توآین، باب دیلن، استاد جلیل شهناز، نعمت حقیقی، جشن تصویرِ سال، حراجِ کریستی، نمایشِ تازه‌ی آتیلا پسیانی، نمایشِ تازه‌ی محمّدحسن معجونی، رمانِ تازه‌ی محمّدحسن شهسواری، رمانِ استالینِ خوب، جزیره‌ی شاترِ مارتین اسکورسیزی، طلا و مسِ همایون اسعدیان، آقای روباهِ شگفت‌انگیزِ وس اندرسن، مستندِ مانی حقیقی درباره‌ی داریوش مهرجویی، نقّاشی‌های شیرین اتحّادیه، عکس‌های ابراهیم حقیقی و...

   و نوشته‌هایی از هوشنگ گلمکانی، احمد طالبی‌نژاد، روبرت صافاریان، احمد میراحسان، شمس لنگرودی، جلال ذوالفنون، همایون خرّم، بهرام دبیری، منوچهر آتشی و...

+

   در پرونده‌ی جزیره‌ی شاتر بخوانید: نوشته‌ی تحلیلیِ دیوید بوردول و گراهام فولر درباره‌ی تازه‌ترین فیلمِ مارتین اسکورسیزی

   داستان‌هایی از فیلیپ کِی دیک (به‌ترجمه‌ی پیمان خاکسار) و جفری آرچر (به‌ترجمه‌ی اسدالله امرایی)

   بُرش‌هایی از فیلم‌نامه‌های میشائیل هانکه (پنهان) و سعید عقیقی (ناتمام)

   زندگی‌نامه‌ی خودنوشتِ بنجامین فرانکلین

   سفرنامه‌ای از سرگئی یسنین

   بعدِ تحریر: مصاحبه‌ی به‌نسبت طولانی و البته خواندنیِ امید روحانی با عبّاس کیارستمی را از دست ندهید.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

مهرنامه

   مهرنامه؛ شماره‌ی یک

از دیباچه‌ی شماره‌ی یکِ مهرنامه:

  مهرنامه، ماه‌نامه‌ای‌ست خبری/ تحلیلی و آموزشی که در زمینه‌ی علوم انسانی و علوم اجتماعی منتشر می‌شود. علوم انسانی به آن بخش از دانشِ مُدرن اطلاق می‌شود که فرهنگ بشری را در عصر جدید ساخته است. درواقع، اگر تمدّنِ انسان مدیونِ علوم طبیعی‌ست و تکنولوژی در جهانِ جدید نماد دخالت انسان در طبیعت و برساختن تمدّن است، فرهنگ انسان هم مدیون علوم انسانی‌ست و برآمدن ایدئولوژی نماد تلاش انسان برای ساختن جامعه‌ی جدید است. بدین‌ترتیب، علوم انسانی دربرگیرنده‌ی ‌دایره‌‌ی گسترده‌ای از معارف و علوم مانند علوم سیاسی، علوم اجتماعی، علوم اقتصادی، علوم عقلی و علوم دینی‌ست که در مهرنامه بدان خواهیم پرداخت. فلسفه، تاریخ، الاهیات، جامعه‌شناسی، اقتصاد و سیاست، در صورت علمی و نظری خود، مضامین اصلی مهرنامه را تشکیل می‌دهد. درعین‌حال، موضوعاتی درباره‌ی رابطه‌ی دیگر معارفِ انسانی با اندیشه و جامعه هم‌چون علوم طبیعی، ادبیات و هنرها را بررسی می‌کنیم.

   این شماره‌ی مهرنامه مزیّن است به نوشته‌ها و گفته‌هایی از بابک احمدی، فریدون مجلسی، سیاوش جمادی، سوسن شریعتی، غلامحسین میرزاصالح، محمّد صنعتی، احسان شریعتی، سروش دبّاغ، احمد صدری، سیّدجواد طباطبایی، رضا داوری اردکانی، سعید حنایی کاشانی، محمّدعلی همایون کاتوزیان، مازیار بهروز، علی میرسپاسی، حاتم قادری، هوشنگ ماهرویان، حمیدرضا جلایی‌پور، شهلا اعزازی، فاطمه صادقی، مسعود نیلی، جمشید پژویان، سیّدیحیی یثربی، عبدالکریم سروش، آرش نراقی، مهشید نونهالی، علی‌اصغر حدّاد، امید روحانی، محمّد بهارلو، احمد طالبی‌نژاد، محمّدرضا اصلانی، کمال تبریزی، سعید عقیقی، شهرام مُکری، شمس لنگرودی، سیّدعلی صالحی، عبّاس صفّاری، رضا براهنی و...

   شماره‌ی یکِ مهرنامه صدونودوشش صفحه به‌اضافه‌ی یک ضمیمه‌ی چهل‌وهشت‌ صفحه‌ای‌ست و چهارهزار تومان قیمت دارد. سردبیر مهرنامه، محّمد قوچانی‌ست.


مهرنامه؛ ضمیمه‌ی ادب و هنر و کتاب


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸۸

بهترین خبر همین حضورِ تو...

... یک صبحِ جمعه‌ی معمولی و سرشار از کسالت، لابُد، ادامه پیدا می‌کرد اگر اس‌ام‌اسِ جادوییِ «اکبر» نمی‌رسید و خبر نمی‌داد که سردبیرِ عزیز و محبوب‌مان، رفیقِ یازده‌ساله، به خانه برگشته است. یک «مبارک‌باشد» و «چشم‌ ما روشن» هم کافی نبود برای جواب‌دادن به همچه اس‌ام‌اسی که صبحِ ما را آفتابیِ آفتابی کرده است. این شد که چهل دقیقه بعد، نشسته بودیم توی سواری و داشتیم می‌رفتیم دیدنِ آقای سردبیری که دل‌مان (دلِ همه‌ی ما) بدجوری برای آن خنده‌ی همیشگی‌ و شور و شوقش تنگ شده بود...

... خب، نشستیم و گپ زدیم و از هر دری گفتیم و خاطره مرور کردیم و روزهای رفته را شمُردیم و دیدیم که تا خودِ صُبحِ فردا هم اگر بنشینیم، گفتنی‌ها تمام نمی‌شوند و خاطره پُشتِ خاطره است که به زبان می‌آید و این بود که کم‌کم سکوت کردیم و فقط گوش کردیم به حرف‌های رفیقِ قدیمی و سردبیرِ محبوب ...

و این، یکی از عکس‌های امروز است فقط؛ برای ثبت در خاطراتِ خودم. یکی از آن خنده‌های همیشگی که دلِ ما (همه‌ی ما) بدجوری برایش تنگ شده بود...

 


 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸

این روزها که می‌گذرد...

 

این‌جوری‌ست دیگر؛ آدم کلّه‌ی سحر که پا می‌شود، می‌بیند خوش‌احوال نیست و می‌بیند رغبتی ندارد به این آفتابی که کم‌کم دارد طلوع می‌کند و هی چشم‌ها را می‌بندد و هی خواب را دوباره دعوت می‌کند و هی لعنت می‌فرستد به خاندانِ این همسایه‌هایی که خانه‌ساختن‌شان شده است جهنّمِ زندگی‌اش و همین‌طور که چشم‌ها را باز و بسته می‌کند، به همه‌چی فکر می‌کند و همه‌چی را به‌یاد می‌آورد و این چندماه را توی ذهنش مرور می‌کند و بعد دلش هزار راه می‌رود و همچه که از جا بلند می‌شود و تلفنش را روشن می‌کند، می‌بیند اس‌ام‌اسی از اکبر رسیده که قرار بازداشتِ آقای سردبیر دوماهِ دیگر تمدید شده و این یک‌خط را چندبار بی‌خودی می‌خواند و احوالش ناخوش‌تر از این‌ می‌شود...

بعد هم که چندساعتِ بعد، بالأخره، از خانه زده بیرون و بی‌حوصلگی‌اش، کسالتِ مفرطش را، توی هوا پخش کرده و دارد از دفتر نشر برمی‌گردد خانه، توی تاکسی، از پُل که پایین می‌آید، چشمش می‌افتد به دفتر روزنامه‌ای که تا همین چندماهِ پیش وعده‌گاهِ روزانه بوده و حالا تابلویی حتّا در کار نیست و درش نیمه‌بسته است و هی از توی تاکسی چشم می‌گرداند که ببیند کسی آن‌ورِ شیشه هست یا نه و یادِ همان روزهایی‌ست که با بقیه، آن‌ورِ شیشه داشته خیابان را می‌دیده و یادش می‌افتد به آقای سردبیر و آن اس‌ام‌اسِ صبح‌گاهی و بعد پیش خودش یادِ این مصرع می‌افتد که «عار ناید شیر را از سلسله» و بعد همین‌جور که تاکسی از کنارِ دفترِ حالاتعطیلِ حالابی‌تابلو می‌گذرد، باز این چندماه را توی ذهنش مرور می‌کند و احوالش ناخوش‌تر از این می‌شود...

این‌جوری‌ست دیگر؛ آدم گاهی خوشی‌اش دود می‌شود و به هوا می‌رود و همین‌جور که توی هوا می‌رود محو می‌شود و گم می‌شود و دور می‌شود و دودی که دور می‌شود عجب چیزی می‌شود و بعد هم که این‌جوری‌ست دیگر...

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸

چند کلمه‌ درباره‌ی فیلم‌های عُمر... + تکمله

 

... داستانِ فیلم‌های برگزیده‌ی عُمر و فهرست‌های ده‌تایی، یا بیست‌تایی و گاهی صدتایی، داستانِ دور و درازی‌ست ظاهراً و هر آدمی، هر تماشاگری که فیلم می‌بیند، قاعدتاً، حق دارد که فیلم‌های برگزیده‌اش را فهرست کند و برای خودش یا دیگران روشن کند که چه سلیقه‌ای دارد و چه‌جور فیلم‌هایی را می‌پسندد و روحیه‌اش به کدام فیلم‌ها بیش‌تر شبیه است. امّا، نکته این‌جاست که هیچ‌وقت فرصتی برای همه‌ی آدم‌ها، همه‌ی تماشاگرانی که فیلم می‌بینند، فراهم نمی‌شود و فقط منتقدها و کارگردان‌ها هستند که فهرست‌شان در مجله‌ای منتشر می‌شود و طبیعی هم هست که دیگران، تماشاگرانی که فیلم می‌بینند و سلیقه و قریحه‌ی خودشان را دارند، با دیدنِ این فهرست‌ها پیشِ خود بگویند «ما که فیلم‌های بهتری می‌بینیم در مقایسه با این‌ها.» و قاعدتاً حق دارند در گفتنِ چُنین جمله‌ای...

... فیلم‌های برگزیده‌ی عُمر، قبل از هر چیز، یک «وسوسه‌ی بزرگ» است؛ یک‌جور مبارزه‌جویی‌ست، آدم (هر آدمی) «دیده‌ها»یش را کنارِ هم می‌گذارد و سعی می‌کند از بینِ آن‌ها فهرستی خلاصه را انتخاب کند؛ چند فیلم که فیلم‌های مهم‌تری‌ هستند به‌چشمِ او، یا چند فیلم که سلیقه‌ی او را بیش‌تر نشان می‌دهند. امّا برگزیدنِ فیلم‌های عُمر، در شمارِ سخت‌ترین کارهای دنیاست. برای همین، کنارِ آن فهرستی که برای آقای «بهزاد رحیمیان» فرستادم، چند کلمه‌ای هم نوشتم و به‌نظرِ خودم توضیح دادم که «آیدین آغداشلو (که خدا عُمرِ پُربرکتش را دوچندان کند) یک‌بار نوشته بود که فیلم‌های عُمرِ هر آدم قرار نیست بهترین‌های تاریخِ سینما باشند؛ قرار است فیلم‌هایی باشند که جایی، در گوشه‌ی ذهنِ او مانده‌‌اند. خلاصه این‌که قرار است فیلم‌هایی باشند که چندبار (سالی یکی دو بار) آن‌ها را می‌بیند و صحنه‌های مختلفی از آن‌را، به‌دلایلی، گوشه‌ی ذهنش دارد. امّا نکته‌ی دیگری هم در این بین هست که نباید فراموشش کرد. فیلمِ عُمر، قاعدتاً، محصولِ سال‌ها فیلم‌دیدن است و سال‌ها فیلم‌دیدن معنای روشن و واضحی دارد؛ تماشای همه‌ی فیلم‌‌ها و انتخابِ بهترین‌ها برای روزِ مبادا. امّا در این سال‌ها، به برکتِ دی‌وی‌دی فیلم‌هایی را که قبلاً دیده بودیم، دوباره تماشا کردیم و فیلم‌هایی را که ندیده بودیم، بالأخره، دیدیم و اصلاً خوبیِ این در دسترس‌بودن همین است که می‌شود نسخه‌ی تصحیح‌شده و درستِ (مثلاً) «مردِ سوّم» را بارها تماشا کرد، یا «پی‌یرو خُله»‌ای که این روزها در دسترس است (نسخه‌ی کرایتریون)، چُنان تصویرِ شفّافی دارد که دل‌کندن از آن آسان نیست. و همین‌طور است «چترهای شربورگ» که نمی‌دانم چندنفر این موزیکالِ فرانسویِ خوش‌آب‌ورنگ را دیده‌اند و پسندیده‌اند. در همه‌ی این سال‌ها، بخشِ اعظمِ فیلم‌هایی را که در دسترس‌مان بوده از نظر گذرانده‌ایم و خدا می‌داند که چند فیلمِ شاهکار و خوب و معمولی و ضعیف بین‌شان بوده است. امّا یک چیزِ دیگر را هم باید در نظر داشت؛ این‌که مُنتقدهای فرنگی، فیلم‌ها را به‌وقتش دیده‌اند (می‌بینند) و به‌مرور، ظرفِ سال‌ها، فیلم‌های محبوب‌شان را انتخاب می‌کنند. به‌هرحال فرق است بینِ مُنتقدی فرنگی که در پنجاه‌سالگی فیلم‌های محبوبش را انتخاب می‌کند و ما که به‌ برکتِ دی‌وی‌دی تازه فیلم‌ها را دیده‌ایم، ناگهان فیلمِ عُمرمان را انتخاب می‌کنیم. خلاصه کنم؛ انتخابِ سختی‌ست و عادلانه هم نیست. فیلم‌های خوبِ زندگیِ ما، بیش‌تر از این‌هاست و این فهرستِ کوتاه را فقط به‌نشانه‌ی علاقه به سینما بگیرید و سپاسی از همه‌ی منتقدانِ تیزبین و زیرکِ نسل‌های پیش از ما که سال‌ها پیش بهترین‌ها را انتخاب می‌کردند. همین.»

   ...و واقعاً همین بود؛ با این توضیحِ دوباره که در سی‌ویک سالگی، شاید انتخابِ فیلم‌های عُمر کارِ درستی نباشد و باز یک توضیحِ دیگر این‌که شاید رنگی از کُهنگی در فهرست (از فهرستِ خودم حرف می‌زنم فقط) باشد که آن هم عمدی نیست. جدیدترین فیلمِ این فهرست، به هزار و نهصد و نود و نُه تعلّق دارد (چشمانِ بازِ بسته) و هیچ عمدی هم در این کهنه‌بودن نبوده است. درباره‌ی بعضی از این فیلم‌ها، در این سال‌ها، گاهی پراکنده چیزی نوشته‌ام و برای خودم هم عجیب نبود که (مثلاً) آمارکورد را بیش‌تر از هشت‌ونیم دوست داشته باشم، یا پی‌یرو خُله را به در ستایشِ عشق ترجیح بدهم، یا ژول و جیم را به اتاقِ سبز ترجیح بدهم، یا ماجرا را از صحرای سرخ یا کسوف بیش‌تر دوست داشته باشم. همه‌ی این‌ها را نوشتم که بگویم اگر نشانی و رنگی از کهنه‌گرایی در این فهرست هست، عمدی و خودخواسته نیست؛ نشانه‌ی روحیه و سلیقه‌ی من است در این سال‌ها و شاید اگر ده‌سال بعد، یا حتّا پنج‌سال بعد، باز هم دست به انتخاب بزنم، بخشی از فیلم‌های برگزیده‌ام دست‌خوشِ تغییر شده باشند. فیلم‌های برگزیده‌ی من، قاعدتاً، فیلم‌هایی هستند که گوشه‌ی ذهنم، وقت و بی‌وقت، به حیاتِ خود ادامه می‌دهند؛ فارغ از این‌که رنگی باشند یا سیاه‌وسفید، قدیمی و کُهنه باشن یا جدید و اصلاً به چشمِ دیگران دیدنی باشند، یا نباشند. این فیلم‌ها، این نکته‌هایی که در این فیلم‌ها هست، یک‌جور توضیحِ وضعیتِ این روزهای من است به‌نظر خودم و همین است که مردِ سوّم را هنوز این‌قدر دوست می‌دارم...

  ... خیلی دوست داشتم که توی این فهرست، مجید اسلامی و کامبیز کاهه و سعید عقیقی که دانشِ سینمایی و قریحه‌ و ذکاوت‌شان را همیشه دوست داشته‌ام، هم باشند که، لابد به دلایلی، ترجیح داده‌اند نامی از آن‌ها نباشد. اگر بودند و فهرست‌شان به این فهرست اضافه می‌شد، شاید اتفاق‌های جدیدی هم می‌افتاد. شاید نام فیلم‌های دیگری هم اضافه می‌شد. و حیف که نشده، حیف که جای آن‌ها خالی‌ست در فهرست... [ممنونم از بامداد، بابتِ تذکّرِ بجا و درستش.]

       ... و همین دیگر. باید این چند خط را می‌‌نوشتم...

بعدِ تحریر: این‌را هم نمی‌فهمم که چرا بعضی از هم‌کاران، در توضیحِ فهرست‌شان نوشته‌اند که (مثلاً) هر فیلم یا فیلم‌نامه‌ی یک آدمِ بخصوص، اتّفاقی‌ست در سینما که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. این، انتخابِ فیلم‌های عُمر است قاعدتاً، نه بهترین‌های تاریخِ سینما. در فهرستِ بعضی هم‌کاران، درباره‌ی الی... هم هست؛ فیلمی که من هم دوستش دارم، ولی فکر نمی‌کنم شش‌ماه فرصتِ کافی و کاملی باشد برای این‌که فیلمی بشود فیلمِ عُمرِ آدم. دست‌کم من هنوز فرصت می‌خواهم. بحثِ درباره‌ی الی... نیست فقط؛ خیلی‌ فیلم‌های دیگر هم هست که دوست‌شان دارم ولی جزء این فهرست نیستند فعلاً...

بعدِ بعدِ تحریر: یک تکّه‌هایی از نوشته‌های دیگران را هم از شماره‌ی چارصدِ مجله‌ی فیلم نقل می‌کنم که، به‌نظرم، نکته‌های قابلِ تأملی هستند و توی این شماره‌ی پُرورق ممکن است درست‌وحسابی دیده نشوند.

آیدین آغداشلو: ده‌سال پیش که ده فیلمِ موردِ نظرم را باید انتخاب می‌کردم، نوشتم: «هرکدام از فیلم‌های عُمرم را بارها دیده‌ام و هربار ـ تا به الان به امروز ـ دیده‌ام که هم‌چنان سر پای‌شان ایستاده‌اند.» خب، این‌طور نیست. حالا جورِ دیگری می‌بینم و خیلی‌های‌شان را دیگر چندان دوست ندارم و شاید ده‌سال دیگر ـ کدام ده‌سالِ دیگر ـ از سر تا پای این فهرست هم تغییر کند. به همین‌خاطر است که این فهرست ـ و هر فهرستِ دیگری ـ گزارش «حال» لحظه‌ی آدم است تا فهرستی مهم و ماندگار و جدّی.

مازیار اسلامی: در چُنین فضایی که نعمات از در و دیوارِ تهران می‌بارد، شاید رسالتِ فردیِ یک سینمادوستِ حقیقی، دل‌زدگی به‌ مفهومِ «بودلر»ی‌ست. دل‌زدگی، بیزاری و بی‌تفاوتی نسبت به این وفور و شور و شوقِ همگانیِ کاذب. بی‌اعتنایی به ولعی که ارتباطی با «تجربه‌ی زیسته»‌ی ما ندارد و به‌نظر می‌رسد بیش‌تر واسطه‌ای‌ست برای پُرکردن و جبرانِ مغاک‌های حاصل از فقدانِ تجربیاتی که تحقق‌شان این‌جا و اکنون ناممکن است... در چنین وضعیتی، و به‌رغمِ امکانِ نامحدودِ دیدنِ همه‌ی فیلم‌ها و اظهار فضلِ شفاهی و کتبی درباره‌ی همه‌شان، باید از قهرمانِ داستانِ بارتلبیِ مُحرّر تبعیت کرد؛ کسی که ناگهان تصمیم می‌گیرد دیگر تحریر نکند و هم‌نوا با او که ناگهان گفت «ترجیح می‌دهم ننویسم»، گفت «ترجیح می‌دهم دیگر نبینم!»

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸

توقیف موقّتِ روزنامه‌ی اعتماد ملّی... + بعدِ تحریر + آخرین خبر

 

روزنامه‌ی اعتماد ملّی به‌طور موقّت توقیف شد...
اصلِ خبر را این‌جا بخوانید.
بعدِ تحریر: ظاهراً که موقّت است. این‌جا را هم بخوانید؛ خبر تکمیلی‌ست.

بعدِ بعدِ تحریر: همین حالا خبر دادند که خبر قطعی‌ست. تمام شد ظاهراً دوره‌ی این‌یکی هم....

 
  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸

یک کلمه...

 

این چند خط را می‌نویسم در جوابِ دو سه کامنت‌گذاری که درباره‌ی روزنامه و کار من پرسیده بودند؛ هرچند این کامنت‌ها را تأیید نکردم.

در روزنامه‌، گروهِ ادب و هنر، مثل روزنامه‌های دیگر نیست: یعنی یک صفحه‌ی خبری (صفحه‌ی 9) هست که مسئولیتش با دبیر صفحه‌ی ادبیات، مهدی یزدانی خرم، است، یک صفحه‌ی موسیقی و تجسمی‌ که مسئولیتش (دبیری‌اش) با مجید رئوفی‌ست و مسئولیتِ (دبیریِ) صفحه‌ی سینما (و تلویزیون) هم با من است و دو هم‌کار عزیز و محترمی که سعی می‌کنیم این صفحه، دست‌کم، خواندنی باشد و مطلبِ بد یا سطحی در آن چاپ نشود. بنده هم فقط مسئولِ همین بخشم و همه‌ی چیزهایی که توی این صفحه چاپ می‌شود. این، تقریباً، همان روشی‌ست که در شهروندِ امروز هم داشتیم. آن‌جا هم حوزه‌ی کارمان از هم جدا بود و هرکسی کار خودش را می‌کرد و سرش به کار خودش بود...

این‌را نوشتم فقط در جوابِ کنج‌کاوی‌های کامنت‌گذارهای محترم. راستی، مطلبِ به‌دردبخوری، تا حالا، توی این صفحه‌ی سینما خوانده‌اید؟ ممنون اگر جواب بدهید...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸۸
برچسب‌ها : روزنامه‌نویسی ، سینما

ما برمی‌گردیم.... + پی‌نوشت

 

... ضرب‌المثلی هست که می‌گوید «درِ دروازه را می‌شود بست؛ ولی دهنِ مردم را نه» و لابد برایِ همین است که از سه‌شنبه عصر تا حالا [یعنی همان‌ وقتی که خبرِ توقیفِ موقّتِ روزنامه‌یِ هم‌میهن رسید] انواع و اقسامِ شایعه‌ها، بینِ روزنامه‌نگارها و خوانندگانِ هم‌میهن، ردّوبدل می‌شود که البته هیچ‌کدام واقعی نیستند. یکی پیامِ کوتاه می‌فرستد که شنیده‌ایم قرار است روزنامه‌ی «...» را منتشر کنید و آن‌یکی زنگ می‌زند که گفته‌اند شما می‌روید به‌جایِ تحریریه‌یِ «...» و کار را از نو شروع می‌کنید.

 ظاهراً نبودنِ هم‌میهن، واضح و روشن است. ظاهراً در نبودِ روزنامه‌ای که ظرفِ چهل‌ و چند شماره، به درجه‌ای رسید که باقی روزنامه‌ها ظرف شش‌ماه می‌رسند، همه‌چیز با شایعه گره خورده است. امّا شما باور نکنید. هیچ‌کدام از این شایعه‌هایِ ریز و درشت را باور نکنید. کسی قرار نیست فعلاً به روزنامه‌یِ الف یا ب برود. همه‌ سرِ جای‌شان هستند؛ پُشتِ همان‌ میزی می‌نشینند که در این یک‌ماه‌ونیم نشسته‌اند و چشم‌به‌راهِ قاصدکِ خوش‌خبری هستند که از رفعِ توقیفِ هم‌میهن بگوید. شایعه‌ها همیشه هستند و آدم‌هایی که هستند که دل‌شان به این شایعه‌ها خوش است. چه ایرادی دارد؟ آن‌ها هم زندگی‌شان با این شایعه‌ها می‌گذرد... ولی اگر از بچّه‌هایِ تحریریه‌یِ هم‌میهن و حتّا خودِ «محمّد قوچانی»، سردبیرِ این روزنامه درباره‌یِ این شایعه‌هایِ ریزودرشت بپرسید، فقط به یک جواب می‌رسید؛ جدّی نگیرید!

 

برایِ بچّه‌هایی که همه‌یِ زندگی‌شان را صرفِ هم‌میهن کرده‌اند و صُبح تا شب در این روزنامه مانده‌اند و با جان و دل نوشته‌اند و کار کرده‌اند و کم‌فروشی نکرده‌اند، هیچ‌چیز سخت‌تر از این نیست که بروند روزنامه‌ای دیگر را منتشر کنند؛ چه آماده‌یِ انتشار باشد، چه همین حالا رویِ دکّه‌ها باشد.

 

ضرب‌المثلی هست که می‌گوید «درِ دروازه را می‌شود بست؛ ولی دهنِ مردم را نه» ولی باید راهِ‌‌حلّی هم برایِ این مُشکل وجود داشته باشد؛ نمی‌شود که فقط ایستاد و گوش کرد و خم به ابرو نیاورد.

 

آقایان، خانم‌ها، دوستانِ مُحترم، از این‌که هم‌میهن را این‌قدر دوست دارید که حتّا در غیابِ موقّتش، به‌یادِ تحریریه‌اش هستید، واقعاً ممنونیم؛ امّا لطف کنید و به این شایعه‌ها محل نگذارید. همه‌یِ ما چشم‌به‌راهِ انتشارِ دوباره‌یِ هم‌میهن هستیم و باور کنید روزی که قاصدکِ خوش‌خبر آن خبرِ خوش را بیاورد، ذوق می‌کنیم. نه، هیچ روزنامه‌ای جایِ هم‌میهن را نمی‌گیرد و قرار نیست بچّه‌هایی که در ساختمانِ‌ شماره‌یِ چهل‌وپنجِ کوچه‌ی سپاس، صبح را به شب می‌رسانند، جایی بروند. شاید شما هم این مصراعِ دل‌پذیر را شنیده‌ باشید که می‌گوید اندکی صبر؛ سحر نزدیک است...

 

***

 

پی‌نوشت: خبرهایِ خوب رسیده‌اند. قاصدکِ خوش‌خبر، خبرهایِ خوشی آورده است. راست می‌گویند که اندکی صبر؛ سحر نزدیک است...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٦