شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آدم در جایی گم می‌شود

 

شاهرخ مسکوب: حال خوشی ندارم. گیج و منگم و خودم را به جا نمی‌آورم. مثل این است که حافظه‌ام را از دست داده‌ام و نمی‌دانم شاهرخ مسکوبم یا چه‌ کسی دیگر؟ کی؟ مثل آن دهاتی‌ام در گرگ و میش جنگل و شکارچی تشنه‌ی خونِ تفنگ‌به‌دست. شکارچی ترسیده، تهدیدآمیز فریاد می‌کشد سیاهی کیستی و دهاتی ترسیده‌تر وحشت‌زده‌تر جواب می‌دهد: مُو هیچ‌کسم! من هم بی ترس و بی صدا احساس «هیچ‌کسی» دارم؛ کسی که هیچ‌کس نیست. نه این‌که خودم را مثلاً گم کرده باشم و نیابم. آدم یا هر چیزی در «جایی» گم می‌شود و در یک «وقتی». من در این حال که هستم حس زمان و مکان را از دست داده‌ام بنابراین «گم‌شده» نیستم. انگار در فضای خالی و بی‌وزنِ درون خودم معلقم. مثل فضانورد شناور در سفینه.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۶۲۷

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳

امروز تنهایی خالی و خاموش است

 

شاهرخ مسکوب: یک‌شنبه‌ی سوت و کوری است و من حال چندان خوشی ندارم. روز را در مصاحبتِ «تنهایی» می‌گذرانم. امروز تنهایی خالی و خاموش، در خود خزیده و انگار حرفی برای گفتن ندارد، حتا از زبان بتهوون. به غزاله تلفن کردم، نبود، اگر صدای او را می‌شنیدم...

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۶۲۰

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳

دستم نمی‌گذارد بنویسم

 

شاهرخ مسکوب: آخرهای Du côté de chez Swann هستم و گاه و بی‌گاه بی‌اختیار می‌گویم عجب! به طبیعت کشف‌نشده و بسیار متنوعی ـــ به سرزمین رنگین روح ـــ شباهت دارد.

دستم نمی‌‌گذارد بنویسم، انگار مال من نیست، مال یکی است که با من بد است و لجبازی می‌کند و کج می‌تابد که آزارم بدهد.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۶۰۶

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳

مثل بهترین لحظه‌های بودن با غزاله

 

شاهرخ مسکوب: فرصت هیچ کار و چیزی ندارم. کمر مقدمه کمی شکسته شد. دارم تمام‌وقت می‌تازم که تمامش کنم. اما امشب سعادتی نصیب شد، دارم پاسیون سن ماتیو را می‌شنوم. روحم شسته شد و دلم را صفا داد. از بس زیباست مثل بهترین لحظه‌های بودن با غزاله است. امشب مهمان است. دیشب باهم بودیم ولی حیف، وقت‌مان در سینما و به دیدن یک فیلم آشغال تلف شد.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۶۰۳

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳

روز به روز

 

شاهرخ مسکوب: روز به روز دیروزم را پُر و فردایم را خالی می‌کنم. هر روز در انتظار فردای خالی می‌گذرد.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۵۹۷

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳

تلویزیون و رادیو ندارد در عوض هر چه دارد کتاب است و کتاب

 

شاهرخ مسکوب: صحبت از فلوبر به Renoir کشید و فیلم La règle du jeu. زندگی اجتماعی یک بازی بزرگ است و قواعدی دارد که نمی‌شود آن‌را به هم ریخت. اگر بخواهی به هم بریزی کشته می‌شوی مثل «قهرمان» فیلم. هیچ اتّفاق خاصی نمی‌افتد، آدم‌ها مثل عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی جا عوض می‌کنند. بازی است... و بالاخره گفت‌وگوی او کشید به پروست و مدتی درباره‌ی A la recherche و این‌که چرا این کتاب مهم است توضیح داد. ساعت هفت بود که ساعتش را نگاه کرد و جا پرید.

دوستی یوسف نعمتی است. در بین ایرانی‌های این‌جا کسی را مثل او نمی‌شناسم؛ از نظر باریک شدن در فرهنگ غرب و شناخت کُنه آن: از فلسفه تا هنر و سینما و ادبیات و... از مُد و جریان‌های گذاری سیاسی خودش را کنار کشیده، اساساً آدم حاشیه‌ای است. با انضباط و پشتکار کم‌نظیری کار می‌کند. تلویزیون و رادیو ندارد. در عوض هر چه دارد کتاب است و کتاب. سینما هم تخصّص و شاید سودای اوست. از مُد فرار می‌کند گمان می‌کنم برای همین Pain au chocolat را ندیده و Archipel du Goulag را نخوانده و...

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌های ۱۸۱ و ۱۸۲

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳

لااقل برای مدتی

 

شاهرخ مسکوب: هوای بی‌نظیری است؛ پاک، روشن و کمی خنک، مثل هوای دم صبح بیابان. دلم می‌خواست دفتر نمی‌آمدم. دلم نمی‌خواهد کار کنم. خسته شده‌ام. دلم می‌خواست بمیرم؛ لااقل برای مدتی.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۶۱

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳

شب‌ها نمی‌توانم بخوابم

 

شاهرخ مسکوب: شب‌ها نمی‌توانم بخوابم. فکر و خیال‌های روز، دل‌مشغولی‌ها، شب‌ها هم دست برنمی‌دارند. مثل کیسه‌ی پُر خاکروبه که پاره شود، هر آشغالی توی سرم فرو می‌ریزد. توی گودال سرم. بعضی وقت‌ها جریان خیالات مثل سیلاب گل‌آلودی است که تکه‌پاره‌‌های چیزهای زیادی را در خود دارد و بی مقصدی و هدفی سرِ خود روان است.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۴۲

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳

صبح است ولی شب تکان نخورده...

 

شاهرخ مسکوب: صبح است ولی شب تکان نخورده و هوا تاریک است. باران می‌بارد. ابر چسبناک روی بام‌ها، درخت و خیابان و همه‌چیز افتاده؛ توی اتاق است. آسمان نست، مثل این‌که هرگز نبود. گیتا مریض است، آینده‌ی غزاله را نمی‌دانم چه خواهد شد. نیم ساعتِ دیگر باید بروم سر کلاس، امروز از فعل «بودن» باید شروع کنم. حواسم پیش مادام بُواری است و حالا یاد «بودن یا نبودن» افتادم، «بحث در این است»...

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۳۱

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳

این‌جا آسمان ندارد...

 

شاهرخ مسکوب: باز باران می‌بارد. نمی‌دانم چند روز است که آفتاب را ندیده‌ام. این‌جا آسمان ندارد. اینی که هست مثل لاک‌پشت لخت و ورم‌کرده روی زمین افتاده، روی بام بناها و شاخ‌وبرگ درخت‌ها، که دست‌شان خالی است و پنجه‌های تیزشان را به شکمِ افتاده‌ی آسمان فرو کرده‌اند و آدم‌ها خیس و تنها زیر باران می‌دوند و... هوا سرد است. دیروز و پریروز سوز بدی بود، مثل تیغ توی تن فرو می‌رفت، به هر جا می‌خورد ناسور می‌کرد. هیچ‌کس حال خوشی ندارد، ایرانی‌های این‌جا را می‌گویم، همه مأیوس و دل‌مرده‌اند. هر که سوار است بی‌رحمانه می‌تازد و هیچ روزنه‌ی امیدی نیست.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۲۲

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳

پاریسِ شوپن... پاریسِ مودیلیانی


شاهرخ مسکوب: امروز صبح پاریس تاریک است. ابر و مه و باران ریز نامحسوسی که در هوا معلّق مانده همه‌چیز را پُر کرده. شهر تاریک است و دل‌گرفته، پاریسِ شوپن و سل و ناکامی است، پاریسِ مودیلیانی و گرسنگی؛ پاریس غمگینی است. دلم نمی‌خواست بیدار شوم، دلم مثل همین هوا بسته و خفه بود، باز نمی‌شد. 
روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۰۰ 
  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳

خواب موجود چسبناک سمجی است...

 

شاهرخ مسکوب: صبح‌ها همین‌طور که می‌روم خواب هم قدم به قدم پا به پای من می‌آید. خواب موجود چسبناک سمجی است و وقتی با خستگی توأم شود به صورت جانور بیمار جان‌سختی درمی‌آید که جان می‌کند امّا نمی‌میرد.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۵۳۲

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳

چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن...

 

شاهرخ مسکوب: باران تندی می‌بارد. گاهی صدای چرخ ماشین‌هایی که در مونپارناس از روی آسفالت خیس می‌گذرند می‌آیند. دلم می‌خواست می‌زدم به خیابان و در دل تاریکی خلوت و سرد دم صبح شهر کمی راه می‌رفتم. امّا به عشق آبِ باران دل از نرمای گرم رخت‌خواب کندن آدمِ دریادل می‌خواهد. ماژلان! من عطّار را ترجیح می‌دهم که از همان پستوی دکّان هفت شهرِ عشق را می‌گشت. هرچه باشد همکاریم و زبان همدیگر را بهتر می‌فهمیم.

مدّتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن؛ همین‌طوری...

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۵۳۰

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳

من مثل پنیری هستم که از وسط نصف شده‌ام

 

شاهرخ مسکوب: دو سه ماه اخیر به کمردرد و افسردگی و پریشانی گذشت. باز حال گیتا بد است، هوا بد است، تاریک و سرد است. میانه‌ی من و گیتا هم بد است... محیط خانواده شده است رینگ مشت‌زنی. گفتن ندارد که چه جوری شروع می‌شود، تقصیر کیست (تقصیر هیچ‌کس) و چه‌ها گفته یا کرده می‌شود و به کجا خواهد رسید و... هر چه هست به نظر می‌آید که چاره‌پذیر نیست، مثل هواست گاه خوب است، روشن و ملایم و باصفا مثل هوای بهار. و گاه ناگهان رعد و برق و طوفان می‌شود... رابطه‌ی ما هوایی است. بدبختی این است که تاوانش را غزاله می‌دهد. چند روز پیش می‌گفت من مثل پنیری هستم که از وسط نصف شده‌ام. بعد اضافه کرد، مثل ژامبون وسط ساندویچ شده‌ام.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۳۳۱

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳

فردا را که می‌داند

 

شاهرخ مسکوب: امروز پای غزاله درد نمی‌کرد؛ عشق است. فردا را که می‌داند. اساساً «فردا» شبح تهدیدآمیز بی‌شکلی است که تا نرسد و در آن نیفتیم نمی‌توانیم بدانیم چه جوری است. آینده‌ی ما بن‌بست ناشناخته‌ای است که ناچار به طرفش می‌رویم، زمان بی‌اختیار ما را می‌راند. آن‌طرف، آخرِ بن‌بست منظره‌ی مه‌آلود پرتگاهی احساس می‌شود. بن‌بست خیلی هم بن‌بسته نیست! پرتگاه با دهان باز آن پایین دراز کشیده.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۲۹۳ تا ۲۹۴

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳

روزهایم مرا ویران می‌کنند

 

... روزهایم مرا ویران می‌کنند. در عمرم آب می‌شوم تا پیمانه را پُر کنم.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۵۳۳

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩۳

باران همچنان می‌بارد

 

شاهرخ مسکوب: آخر شب. باران همچنان می‌بارد. از صبح آهسته و تند می‌بارید. نصف کشور را آب برده و باز می‌بارد. تاریک و خیس است همه‌جا. همه‌جا. توی دلِ من هم همین‌طور.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۵۸۳

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩۳

هیچ کاری نمی‌کنم

 

شاهرخ مسکوب: هیچ کاری نمی‌کنم، خستگیِ کارهای نکرده را درمی‌کنم؛ کارشناسِ برجسته‌ی اتلاف وقت.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۶۲۹

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩۳

در دلم چیزی ویران شده

 

شاهرخ مسکوب: در دلم چیزی ویران شده، چیزی که نمی‌دانم چیست و اضطراب و دل‌شوره مثل مِهی در ته درّه‌ای بی‌آفتاب جایش را گرفته است. باید خودم را بالا بکشم. به‌سوی روشنایی سبز و چشم‌اندازهای دور.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۶۷۳ تا ۶۷۴

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩۳

پیری دمِ درگاه ایستاده است

 

شاهرخ مسکوب: پیری دمِ درگاه ایستاده است و وراندازم می‌کند. وقتی به آینه نگاه می‌کنم می‌بینم از توی چشم‌های خودم دارد نگاهم می‌کند. به روی خودم نمی‌آورم و طوری رفتار می‌کنم که انگار نیست. ولی راستش توی تن خودم خانه کرده و دارد مرا را از آن‌جا می‌راند، آرام و سمج به بیرون می‌راند؛ در زانوی ورم‌کرده، در کمرِ دردمند و در سنگینی رسوبی که ته دل می‌نشیند، جا گرفته. مثل خاکستر آهسته پایین می‌آید و کم‌کم پنهان می‌کند.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۲۵۵

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳

کوه چه خوابِ سنگینِ ساکتی دارد

 

شاهرخ مسکوب: هرچه پیش‌تر می‌روم تنهاتر می‌شوم. گمان می‌کنم «به روزِ واقعه» باید خودم جنازه‌ام را به گورستان برسانم. راستی مُرده‌ای که جنازه‌ی خودش را به دوش بکشد چه منظره‌ی عجیبی دارد. غریب؛ بیگانه.

کوه چه خواب سنگینِ ساکتی دارد. انگار هرگز بیدار نمی‌شود. حتّا در عالمِ خیال.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۵۲۹

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳

چیزهایی هست که باید بنویسم

 

شاهرخ مسکوب: فقط فکرِ نوشتن است که همیشه ماه‌ها و گاه سال‌ها پیشاپیش می‌دود وگرنه چه فردایی؟ فردای من کِی و در کجاست؟ هم زمانش مبهم است و هم مکانش. برای همین از ترس روز بدتر و جای بدتر می‌خواهم همین امروز و همین جا با وجود تلخ‌کامی در من پایدار شود و جایی برای آینده نگذارد. شنیده بودم که پیرها آینده ندارند؛ در گذشته به سر می‌برند. ولی من هنوز احساس پیری نمی‌کنم. یک چیزهایی هست که باید بنویسم و چیزهایی برای دیدن. این روزها میل نوشتن وجود دارد امّا حسّ نوشتن وجود ندارد. فکرهایی هست که هنوز در سر جا دارد، به قلب نرسیده و همراه خون در رگ‌ها ندویده، در گوشت تنم حس نمی‌کنم‌شان، دردناک نیستند و پوست تن را نمی‌شکافند.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۴۲۰

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۳

پُر از خالی

 

شاهرخ مسکوب: مدّت‌هاست که توی جمجمه‌ام پُر از خالی‌ست. فکرها را خواسته و ناخواسته پس می‌زنم. چون همه دل‌مشغولی و دل‌واپسی‌ست، همه پست و حقیر و از روی درماندگی‌ست که دمِ صبح، بیش‌تر آخرهای شب به سراغم می‌آیند. سرم از حس‌وحال هم خالی شده؛ مثل حوضی که آبش را کشیده باشند. چیز درستی نمی‌خوانم، کاری نمی‌کنم، خُلق خوشی ندارم و شادی را فراموش کرده‌ام که چه جوری‌ست. شادی کلمه‌ی درستی نیست؛ دل‌خوشی‌ست که از یادم رفته است. 

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۴۰۴

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳

زمانِ حال

 

شاهرخ مسکوب: این روزها به‌ نظرم می‌آید که زمانِ حالِ من مدّت ندارد؛ چون آینده ندارد. زمان را از راهِ آینده و در نسبت با گذشته می‌توان سنجید، اندازه گرفت و مدّتِ آن را حس یا تجربه کرد. هر دو طرفِ این معادله به هم خورده. بارِ گذشته چنان سنگین است که انگار آینده‌ هم در گذشته‌ای جای گرفته که نیست؛ دیده نمی‌شود.

زمانِ حال بدون مدّت نوعی هیچی، تهی مداوم است. دشتِ بی‌منظره، راه بی دررو و یا حرکتِ ایستاست.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌ی ۳۶۹ تا ۳۷۰


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳