شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سه فیلم در دو روز

روز مبادا (فائزه عزیزخانی)

روزِ مبادا را قبلاً در بخش مسابقه‌ی سینمای ایران جشنواره‌ی فیلم فجر دیده بودم و دوستش داشتم. یکی از معدود فیلم‌هایی بود که بعدِ تمام شدنش ماند گوشه‌ی ذهنم و بخشی از این ماندگاری لابد به حال‌وروز آن روزهایم برمی‌گشت: چند روز از رفتنِ مامان گذشته بود و کم‌تر از دو سال از رفتنِ بابا و حواسم پی هر فیلمی بود که اشاره‌ای به مرگ می‌کرد و روزِ مبادا یکی از این فیلم‌ها بود و حضور قاطع مرگ در فیلم کافی بود برای این‌که یک‌شنبه فقط همین یک فیلم را ببینم. ترکیب پیچیده و ظریف مستند و داستان با گوشه‌ی چشمی به سینمای کیارستمی؛ یا آن‌طور ژان‌کلود کاری‌یر درباره‌ی فیلم‌های کیارستمی می‌گوید داکودراما، این‌جا به نتیجه‌ی خوبی رسیده؛ فیلمی با ظاهر غیرحرفه‌ای ولی بی‌نهایت حرفه‌ای، با فیلمی ظاهراً غیرداستانی ولی کاملاً داستان‌گو و دیالوگ‌هایی سرشار از شوخ‌طبعی و کنایه. فیلمی که آرام‌وآهسته درباره‌ی مرگ شروع می‌کند ولی لحظه‌ای که قطعیّت مرگ را به تماشا می‌گذارد می‌فهمیم مرگ هروقت از راه برسد نامنتظره است؛ ناگهانی و مایه‌ی حیرت و هیچ‌چیز باورش را آسان نمی‌کند. دوباره دیدن روزِ مبادا در آن سالنِ خلوتِ خلوتِ پردیس ملّت واقعاً بهترین انتخاب روزِ اوّل بود.

در دنیای تو ساعت چند است؟ (صفی یزدانیان)


 

هر بار دیدنِ اوّلین فیلم بلند صفی یزدانیان لذّت‌ بیش‌تری دارد و هر بار چیزهای بیش‌تری به چشم می‌آید که باید درباره‌شان فکر کرد. پیش از این یادداشت کوتاهی درباره‌‌اش نوشته‌ام که همین‌جا در وبلاگ هم هست. امیدوارم زودتر نمایش عمومی‌اش شروع شود و یادداشت تازه‌تر و کامل‌تری درباره‌اش بنویسم. هیچ فیلمی به‌اندازه‌ی در دنیای تو ساعت چند است؟ به کار این روزهای من نمی‌آید که سخت محتاج آرامشی دوباره‌ام و بابت آرامشی که هر بار تماشای فیلم صفی یزدانیان به من می‌بخشد مدیونش هستم. 

خداحافظی طولانی (فرزاد مؤتمن)

حقیقت این است که اگر فیلم مؤتمن را پیش از این دیده بودم حتماً در نظرخواهی بعدِ جشنواره‌ی ماه‌نامه‌ی ۲۴ نام او را هم در فهرست کارگردان‌هایی می‌آوردم که بعدِ این واقعاً ضرورتی نمی‌بینم فیلم‌های‌شان را تماشا کنم و بابت وقت تلف‌شده‌ام حرص بخورم. شاید اگر مؤتمن زودتر به دنیا آمده بود و این فیلم را در نخستین سال‌های دهه‌ی ۱۳۵۰ به‌صورت سیاه‌وسفید ساخته بود نتیجه‌ی کارش می‌شد یکی از فیلم‌های نسبتاً دیدنیِ آن سال‌ها که خواسته زندگیِ مردم و طبقه‌ی محروم را به تماشا بگذارد ولی آن‌چه پیش روی ماست فیلمی تلف‌شده است: فیلم‌نامه‌‌ای بی‌نهایت معمولی حاصل کار اصغر عبداللهیِ داستان‌نویس که ظاهراً فیلم‌نامه‌هایی حرفه‌ای می‌نویسد ولی این‌بار حتّا دیالوگ‌هایی که نوشته پیش‌پاافتاده یا اصلاً ازمُدافتاده‌اند. سؤال‌های زیادی می‌شود درباره‌ی فیلم مطرح کرد که همه را باید گذاشت برای روزهایی که نمایش عمومی‌اش شروع می‌شود و شاید مهم‌تر از همه این است که درام کارگری واقعاً چه معنایی دارد و اگر شغل و طبقه‌ی شخصیت اصلی را تغییر بدهیم واقعاً چه اتّفاقی می‌افتد و آن‌چه زندگی او را دستخوش کرده واقعاً چه نسبتی با شغل و طبقه‌اش دارد؟ حقیقت این است که خداحافظی طولانی هم یکی از فیلم‌های تلف‌شده و ناموفق فرزاد مؤتمن است و کاش خودش بداند که فیلم خوبی نساخته و از آخرین فیلم خوبش ـــ صداها ـــ چند سالی می‌گذرد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤