شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

امشب م. برای شام این‌جا می‌آید ...

Roland Barthes

    ١٧ ژوئیه‌ی ١٩٧٧

   ... من هیچ‌وقت از آشپزی بدم نمی‌آمده است. از عملیاتِ آشپزی خوشم می‌آید، از مشاهده‌ی تغییرِ شکلِ غذا لذّت می‌برم. (رنگ‌به‌رنگ‌ْشدن، غلیظ‌شدن، جمع‌شدگی، بلورین‌شدن، قطبی‌شدن و مانندِ این‌ها). عملیاتِ آشپزیِ مرا نقصانِ کوچکی مغشوش می‌کند. به ‌عبارتِ دیگر، آن‌چه من از عهده‌اش برنمی‌آیم و همیشه بد انجام می‌دهم نسبت‌ها و زمان‌بندی‌ست: روغن زیاد می‌ریزم؛ نکند غذا بسوزد. غذا را روی آتش زیاد می‌گذارم؛ می‌ترسم خوب پخته نشود. خلاصه می‌ترسم؛ زیرا نمی‌دانم (چه‌مقدار و چه‌زمان). جایی‌که امنیتِ رمز [نشانه] (نوعی دانشِ تضمینی) وجود داشته باشد ترسی نیست: [مثلاً] بیش‌تر دوست دارم برنج بپزم تا سیب‌زمینی؛ زیرا می‌دانم هفده‌دقیقه طول می‌کشد. از آن‌جا که این عددی دقیق است از آن خوشم می‌آید (زیرا عددی غیرِمعمول است). عددِ صحیح به‌نظر مصنوعی می‌رسد و برای اطمینانِ بیش‌تر به آن عددی اضافه می‌کنم.

   ١٨ ژوئیه‌ی ١٩٧٧

   روزِ توّلدِ مادر. تنها چیزی که می‌توانم به او هدیه کنم غنچه‌ی گل‌سرخی از باغ است. دست‌کم این تنها هدیه است و اوّلینِ آن؛ زیرا ما این‌جا هستیم. امشب م. برای شام این‌جا می‌آید و خودش آشپزی خواهد کرد: سوپ و اُملتِ فلفل‌سبز. با خودش شامپاین و نانِ شیرینیِ بادامی از پیره‌ی راد می‌آورد. خانمِ ل. از باغش گل فرستاده است. آن‌ها را یکی از دخترانش آورد...

   ٢١ ژوئیه‌ی ١٩٧٧

   مقداری ژامبون، پیاز، سوسنبر و... دارند می‌جوشند و بوی آن‌ها فوق‌العاده است. این بوی خوش آن بوی غذایی نیست که سرِ میز می‌خوریم. بوی چیزی‌ که می‌خوریم و بوی چیزی که می‌پزیم با هم تفاوت دارند. (قابلِ توجّه علمِ ترکیب‌شناسی و تقطیر).

   ٢٢ ژوئیه‌ی ١٩٧٧

   ... شبِ گذشته با ای. ام به سوپرمارکتِ آنژل رفته بودیم. از برجِ بابلِ کالاها شگفت‌زده شدیم. واقعاً خودِ گوساله‌ی طلایی‌ست: انبوهی از ثروت (بی‌مقدار)، فراخوانی از انواع (همه طبقه‌بندی شده)، کشتیِ نوحی از اشیا (از کفش‌های چوبیِ سوئدی تا بادمجان)، تجمّعی از چرخ‌دستی‌های غارت‌گر. ناگهان می‌پذیریم که مردم (و ازجمله خودِ من) هرچیز را خواهند خرید. هر چرخ، درحالی‌که مقابلِ صندوق پارک شده، چارچرخه‌ی بی‌شرمی‌ست از جنون، تحریک، تباهی و اشتیاق. همان‌طور که چارچرخه‌ای باغرور از برابرمان می‌گذرد، می‌بینم که هیچ نیازی به خریدِ پیتزایی که آن‌را در نایلونِ فریزر پیچیده‌اند نیست.

رولان بارت، ژرف‌نگری، ترجمه‌ی احمد اخوّت، فصل‌نامه‌ی زنده‌رود، شماره‌ی ده و یازده

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ دی ۱۳۸٩

چه می‌شد اگر تمام شب را در راه بودم؟

رولان بارت

  

   رولان بارت در آخرین نوشته‌ی خود، همیشه در سخن‌گفتن از آن‌چه که دوستش داری شکست می‌خوری می‌نویسد «چند هفته قبل، سفر کوتاهی به ایتالیا کردم. شبِ اوّل در میلان هوا سرد و ایستگاهِ قطار تاریک و کثیف بود. قطاری داشت آن‌جا را ترک می‌کرد. پشتِ کوپه‌هایش، پلاک‌های کوچک زردرنگی دیدم که روی‌شان نوشته بودند میلان ـ لتچه. خیال‌پردازی‌ام شروع شد: چه می‌شد اگر سوار این قطار، تمامِ شب را در راه بودم و در گرما و روشنایی و سکوتِ این شهرِ دور، لتچه، از خواب بیدار می‌شدم. این فقط یک خیال‌پردازی بود و ربطی نداشت به این‌که آیا، واقعاً، لتچه (که من تابه‌حال آن‌را ندیده‌ام) چنین جایی هست یا نه.»

   بعد، بارت به‌یادِ استاندال و سفرنامه‌اش رُم، ناپل، فلورانس [Rome, Naples et Florence] می‌افتد و به تقلید از او می‌نویسد «سرانجام من، مردی با این سنّ‌وسال هنوز دیوانه، ایتالیای زیبا، ایتالیای مادر را خواهم دید.» در ارتباط با این جمله دو پرسش به ذهنم می‌آید: اوّل این‌که جمله از آنِ استاندال است یا بارت؟ شاید هردو. دوّم چرا استاندال (بارت) در میلان فعلِ آینده را برای آن به کار بُرد و نوشت «خواهم دید»؟ زیرا ایتالیای خیال‌انگیز همیشه جایی دور، «جایی دیگر» است. ایتالیای استاندال (بارت) جایی رؤیایی بود و فقط در ذهنِ «او» (ارجاعِ این ضمیر به هردو نویسنده است) وجود داشت... ما، معمولاً، به چیزهایی دل می‌بندیم که فاقدِ آن هستیم.» [برای خواندن باقی این نوشته نگاه کنید به عشقِ استاندال، نوشته‌ی احمد اخوّت، فصل‌نامه‌ی زنده‌رود، شماره‌ی ۴٩، بهار و تابستانِ ١٣٨٨]

   برای رولان بارت سفر، شاید، همان جایی دیگر بود که باید می‌دیدش، باید کشفش می‌کرد؛ جایی غیرِ این‌جا، یا آن‌طور که در امپراتوریِ نشانه‌ها [Empire of Signs] نوشته است آن‌جا. در فصلِ اوّل همین کتاب نوشته است «اگر می‌خواستم مردمانی خیالی را تصوّر کنم، می‌توانستم نامی ابداعی بر آن‌ها بگذارم، آن‌ها را برای خود به موضوعی رمانتیک بدل کنم و به‌این‌ترتیب سرزمینی افسانه‌ای (یک گارابانیِ جدید) برای خود بسازم، بی‌آن‌که نیازی باشد تا هیچ سرزمین حقیقی‌ای را به خطر بیندازم (و حتّا برعکس، این خیال‌پردازیِ من بود که در نشانه‌های ادبی به خطر می‌افتاد)، و درنهایت می‌توانستم با این مردمانِ خیالی، بی‌آن‌که مدّعیِ بازنمایی یا تحلیلِ کوچک‌ترین واقعیتی باشم (رویکردهایی اساسی در گفتمانِ غربی) گوشه‌ای از جهان را به ذهن آورم (آن‌جا را).» [امپراتوریِ نشانه‌ها، نوشته‌ی رولان بارت، ترجمه‌ی ناصر فکوهی، نشر نی، ١٣٨٣]

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩

سرزدن به کتاب‌خانه ـ لذّتِ متن، نوشته‌ی رولان بارت

   تکّه‌ی اوّل

   اگر که من این جمله، این قصّه، این واژه را با لذّت می‌خوانم، از آن‌روست که این‌ها همه با لذّت نوشته شده‌اند (چنین لذّتی تناقضی با مشقّت‌های نویسنده ندارد). امّا خلافِ آن چه؟ آیا «با لذّت نوشتن» ـ برای من، منِ نویسنده ـ لذّتِ خواننده‌ام را تضمین خواهد کرد؟ به هیچ رو. من باید این خواننده را بجویم (باید او را «شکار» کنم)، بی‌آن‌که بدانم او در کجاست. این‌جاست که عرصه‌ی سرخوشی خلق می‌شود. این «شخص» دیگری نیست که وجودش برای من ضرورت دارد، آن‌چه ضرورت دارد همین عرصه است: امکانِ یک دیالکتیکِ میل، احتمالِ پیش‌بینی‌ناپذیریِ سرخوشی: آن‌جا عرصه‌ای به‌سامان نیست، و این هنوز می‌تواند که یک بازی بازی باشد.

 

   تکّه‌ی دوّم

   با یارِ خود سرکردن و به چیزی دیگر اندیشیدن: این‌گونه است که من بهترین اندیشه‌های خود را می‌یابم، این‌گونه است که آن‌چه را برای کارم لازم دارم به بهترین وجهی ابداع می‌کنم. متن نیز همین‌گونه است: متن در من بهترین لذّت‌ها را خلق خواهد کرد اگر سخنِ خود را به‌شکلی نامستقیم به گوش رساند؛ اگر، در خواندنِ آن، دائم سر بلند کنم، به چیزی دیگر گوش کنم. من الزاماً مفتونِ متنِ لذّت‌بخش‌ام؛ این کار می‌تواند مانندِ کنشی باشد ناچیز، پیچیده، ظریف، و کمابیش گیج: یک تکانِ ناگهانى سر، همچون پرنده‌ای که از آن‌چه ما می‌شنویم هیچ نمی‌فهمد، پرنده‌ای که آن‌چه را ما نمی‌فهمیم می‌شنود.


رولان بارت، لذّتِ متن، ترجمه‌ی پیام یزدانجو، نشرِ مرکز، چاپِ چاهارم، ١٣٨۶

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸

سرزدن به کتاب‌خانه: رولان بارت نوشته‌ی رولان بارت

   نویسنده همچون خیال

   مطمئناً دیگر هیچ جوانِ تنهایی نیست که این خیال را در سر بپروراند: نویسنده‌شدن! در آرزوی تقلید از نه آثار بل‌که رفتار هر نویسنده‌ی هم‌عصری بودن ـ نحوه‌ی جهان‌گردیِ او، با دفتر یادداشتی در جیب و کلماتی در سر (آن‌طور که من ژید را درحالِ سفر از روسیه تا کنگو تصوّر می‌کردم: درحالی‌که در رستورانِ قطار به‌انتظارِ آماده‌شدن غذایش نشسته، کلاسیک‌هایش را می‌خوانَد و یادداشت‌هایش را می‌نویسد؛ همان‌طور که واقعاً او را در روزی از روزهای سال 1939 در فضای ماتم‌بار آب‌جوسازیِ لوتتیا دیدم که داشت گُلابی‌ای می‌خودر و کتاب می‌خواند)! چون آن‌چه این خیال ایجاب می‌کند، تصویری از نویسنده است که می‌شود در دفتر خاطراتِ شخصی‌اش دید، نویسنده منهای آثارش: شکل اعلای قداست: نشان و نیستی.

   قطعه همچون توّهم

   من دچار این توّهم هستم که فکر می‌کنم با تکّه‌تکّه‌کردنِ سخن‌ام می‌توانم از سخن‌سازی براساسِ تخیّل درباره‌ی خود دست بردارم، می‌توان هزینه‌ی فرارَوی را کاهش دهم؛ امّا از آن‌جا که قطعه (هایکو، قصار، ایده، نکته‌ی یادداشتی) درنهایت خود یک ژانرِ سخن‌ورانه است و از آن‌جا که سخن‌وری آن لایه‌ای از زبان است که بهترین قابلیت را برای تأویل دارد، من درعین‌حال که فکر می‌کنم، دارم خودم را می‌پراکنم درواقع فقط، به‌شکلی کاملاً حرف‌شنوانه، به بسترِ تخیّلات باز می‌گردم.

   [رولان بارت نوشته‌ی رولان بارت، ترجمه‌ی پیام یزدانجو، نشر مرکز، هزار و سیصد و هشتاد و سه]

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸

سرزدن به کتاب‌خانه ـ رولان بارت نوشته‌ی رولان بارت

قطعه‌ی اوّل:

[از کشتی آرگو]

من دو دفترِ کار دارم، یکی در پاریس، دیگری در بیرونِ شهر. این‌دو به‌لحاظِ اشیا هیچ اشتراکی با هم ندارند، چون هیچ نقل و انتقالی بین آن‌ها انجام نمی‌شود. بااین‌حال، این مکان‌ها یک‌سانند. چرا؟ زیرا آرایش اشیا (کاغذها، مداد و خودکارها، میزتحریرها، ساعت‌ها، تقویم‌ها) یکی‌ست: این ساختار مکان است که هویتِ آ‌ن‌را شکل می‌دهد. همین پدیده‌ی شخصی بس است تا زوایایی از ساختارگرایی را روشن کند: نظام بر هستیِ اشیا غالب است.

قطعه‌ی دوّم:

[از la fraisette]

آدم در همه‌ی عمر، همه‌جور نوشیدنی می‌خورد، بی‌ که واقعاً از آن‌ها لذّت ببرد: چای، ویسکی. نوشیدن به‌اقتضای موقعیت، نوشیدن به‌اقتضای احساس، و نه نوشیدن به‌اقتضای مزه. جست‌‌وجو برای یافتن یک مشروبِ ایده‌آل: مشروبی که به هر تعبیر کاملاً «پرمایه» باشد.

طعم شرابِ خوب (طعم نابِ مشروب) طعمی سوای طعم غذاها نیست. شراب‌نوشیدن مثل غذاخوردن است. مدیرِ ت.، به‌استنادِ آشنایی‌اش با علم تغذیه، قاعده‌ای را برای این نمادگرایی مطرح می‌کند: اگر پیش از صرف غذاهای گوشتی می‌خواهی یک گیلاس شراب بخوری، باید همراهِ یک تکّه نان باشد: به‌این‌ترتیب، یک قرینه، یک ملازم، خلق می‌شود: تمدّن با همین دورویگی (همین چندجانبگی) آغاز می‌شود: آیا شرابِ خوب شرابی نیست که عطر و طعمی متزلزل‌کننده، تغییردهنده، و مضاعف‌ساز دارد، که هربار که پیکی می‌زنی، مزه‌ای کاملاً متفاوت پیدا می‌کند؟ در لب‌زدن به یک شرابِ خوب، هم‌چنان که در بر گرفتنِ یک متن، نوعی پیچش هست، فراز و فرودی در حالات: چون طرّه‌ای تاب می‌خورد.

قطعه‌ی سوّم:

[از و اگر نخوانده باشم...]

و اگر هگل را نخوانده باشم، یا شاهزاده‌ی کلو، یا نوشته‌ی لوی‌استروس درباره‌ی گربه‌ها، یا آنتی‌ادیپ را؟ ـ کتابی که آن‌را نخوانده‌ام، امّا بارها به من توصیه‌اش کرده‌اند، حتّا پیش از آن‌که وقتِ خواندنش را پیدا کنم (شاید به‌همین‌دلیل است که نمی‌خوانمش): این کتاب هم برای من موجودیتی در حد کتاب‌های دیگر دارد: وضوح خودش را دارد، جلوه‌ی به‌یادماندنی خودش را، طرز کار خودش را. آیا این‌قدر آزادی نداریم که متنی عاری از الفاظ را به دست گیریم؟

(سرکوب‌گری: نخواندنِ هگل عیبِ بزرگی برای یک آموزگار فلسفه، یک روشنفکر مارکسیست، یا یک باتای‌شناس به‌شمار می‌رود. امّا برای من چه؟ خواندنی‌های الزامیِ من کدام‌های‌اند؟)

 

[رولان بارت نوشته‌ی رولان بارت، ترجمه‌ی پیام یزدانجو، نشر مرکز، هزار و سیصد و هشتاد و سه]

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۸

دوست دارم، دوست ندارم

دوست دارم:

سالاد، دارچین، پنیر،  فلفلِ دلمه‌ای قرمز، مارزیپَن [= خمیرِ بادام]، بوی یونجه‌ی تازه‌چیده‌شده (چرا کسی که «شامه»‌ی خوبی دارد، چُنین عطری نمی‌سازد؟)، رُز، خانه‌شاگرد، استوقدّوس (هم‌چنین رنگِ بنفش)، [...]، مجادله‌های سیاسیِ نه‌چندان جدّی، گلن گوله، [...]، متکای پهن، نانِ تُست، سیگار برگِ هاوانا، هَندل، قدم‌زدن، گلابی، شفتالو، آلبالو گیلاس، رنگ‌ها، ساعت‌های مچی، انواعِ خودنویس، دسر، نمکِ تصفیه‌نشده، رمان‌های رئالیستی، پیانو، پالک، ترومبلی، همه‌ی انواع موسیقی رمانتیک، سارتر، برشت، ژول ورن، فوریه، آیزنشتاین، قطار، [...]، پولِ خُرد، بووار و پیکوشه، قدم‌زدن با صندل در کوچه‌های جنوبِ غربِ فرانسه، پیچ رودخانه‌ی آدور [آتوروس] که از خانه‌ی دکتر اِل دیده شود، برادرانِ مارکس، تماشای کوهستان ساعتِ هفتِ صبح هنگام ترکِ سالامانکا. و مانندِ این‌ها.

دوست ندارم:

سنگِ سفید پومرانیایی، زنانِ شلوارپوش، شمعدانی، توت‌فرنگی، هارپسیکورد (کلاوسن)، خوان میرو، همان‌گویی [= تکرار/ تکریر]، فیلم‌های کارتون، آرتور روبنشتاین، خانه‌های ویلایی، بعدازظهر، ساتی، بارتوک، ویوالدی، تلفن‌زدن، گروه‌سرایی (گروهِ کُر) کودکان، کنسرتوهای شوپن، رقص‌های دسته‌جمعی بورگوندی و رقص‌های سبکِ رنسانس، مارک آنتوان کارپنتیه، ترومپت‌نوازی و تیمپانی‌زدن‌های او، [...]، جنجال و قشقرق، ابتکار عمل، پای‌بندی، خودجوشی، [گذرانِ] عصرها با کسانی که نمی‌شناسم. و مانندِ این‌ها.

     [پروست و من، رولان بارت، ترجمه‌ی احمد اخوّت، نشر افق، هزار و سیصد و هشتادوسه]

بعدِ تحریر: یادم افتاد که این تکّه‌ای‌ست از «رولان بارت نوشته‌ی رولان بارت» و رفتم سروقتِ ترجمه‌ی کاملِ کتاب که کارِ «پیام یزدانجو»ست. این نسخه‌ای که من دارم، چاپِ اوّل است [هزار و سیصد و هشتادوسه، نشر مرکز] و درست نمی‌دانم «ویراستِ» دیگری هم ازش چاپ شده یا نه. کلّیتِ کار که تقریباً همین است، امّا در جزئیات قضیه فرق می‌کند:

در «رولان بارت نوشته‌ی رولان بارت»، به‌جای «فلفلِ دلمه‌ای قرمز» آمده «فلافل»، به‌جای «یونجه» آمده «علف»، آن جمله‌ی توی پرانتز شکلِ دیگری دارد اساساً: «بیش‌تر خوش دارم که «بینی» خود چنین بویی را بسازد»، به‌جای «خانه‌شاگرد» آمده «گلِ صدتومانی»، چیزی درباره‌ی رنگِ بنفش نیست اصلاً، به‌جای «گلن گوله» آمده «گلن گولد»، به‌جای «شفتالو» آمده «هلوهای سفید یا تاکستانی»، از «آلبالو» خبری نیست، اثری از «قهوه» هم نیست، به‌جای «پالک» آمده «پولاک»، به‌جای «ترومبلی» نوشته شده «توامبلی»، قبل از «پولِ خُرد» یک «آب‌وهوا عوض‌کردن» هست و به‌جای خودِ «پولِ خُرد» آمده «پول‌داری»، اسمِ رُمانِ ناتمامِ «فلوبر» به شکلِ صحیحش یعنی «بووار و پکوشه» آمده، به‌جای «رودخانه‌ی آدور» آمده «جاده‌ی آدور» و «از مانندِ این‌ها هم خبری نیست.» در تکّه‌ی دوّم به‌جای «سنگِ سفید پومرانیایی» آمده «سگ‌های سفیدِ پشمالو»، به‌جای «مارک آنتوان کارپنتیه» نوشته شده «م. ـ آ. شارپانتیه»، به‌جای «[گذرانِ] عصرها» هم آمده «شب‌نشینی با...»

این‌ جزئیاتی که در دو ترجمه دست‌خوشِ تغییر شده‌اند، شاید خیلی هم مهم نباشند، من هم که ترجمه‌ی انگلیسیِ کتاب را ندیده‌ام، فرانسه هم که نمی‌دانم. این‌را فقط بگیرید به نشانه‌ی کنج‌کاوی و البته احترام به دو مترجمی که متنی نه‌چندان آسان (درواقع دشوار) را به فارسی برگردانده‌اند. امّا گذشته از این‌ها، آن چند [...]‌ای که بالا هست، در هر دو ترجمه خوش‌بختانه کامل است و فقط این‌جا، به‌دلایلی، نیامده! می‌توانید اصلِ نوشته را توی این دو کتاب، با دو ترجمه بخوانید.

همین.

بعدِ بعدِ تحریر: سری هم بزنید به بخشِ نظرات لطفاً. «سارا ن» زحمت کشیده و اصلِ متن را نوشته برای ما. مقایسه‌ی اصل و متن، قاعدتاً، خالی از لطف نیست به‌قولِ بزرگ‌ترها...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸۸

یک‌بار هم که شده بیا تنبلی کنیم...

 

... اگر هم می‌خواهید، می‌گویم قادر نیستم برای بطالت جایی در زندگی‌ام بیابم. همین‌طور هم (البته با درجه‌ی کم‌تر) برای اوقاتِ فراغت. جُز وقت‌هایی که با دوستان می‌گذرانم، زندگی‌ام فقط در کار یا نوعی تنبلیِ ناخوشایند خلاصه می‌شود.

هرگز از ورزش چندان خوشم نیامد و حالا هم که دیگر سنّم از آن گذشته است. اگر کسی مثلِ من تصمیم بگیرد «کاری نکند»، خب چه‌کار کند؟

بخوانم؟ امّا این‌که کارِ من است. بنویسم؟ بیش‌تر از خواندن کارم است. به‌همین‌دلیل از نقّاشی خوشم می‌آمد؛ زیرا به‌نظرم فعّالیتِ هُنری بدنی و کاملاً ذوقی بود. علاوه بر این، کاری بود حدِ فاصلِ میانِ استراحت و بطالت و برای کسانی مثلِ من که تفنّنی نقّاشی می‌کنیم، نمی‌توانیم در آن برای ارضای حسّ خودشیفتگی اصلاً سرمایه‌گذاری کنیم. خواه نقّاشی خوب از کار دربیاید، یا خراب و ضعیف باشد، هنوز هم همین کارکرد را برایم دارد.

دیگر چه کاری می‌مانَد؟ روسو، اواخرِ عُمر، تور می‌بافت. ما می‌توانیم بی هیچ طنز و تعریض بر بافتنی‌کردن تأکید کنیم. نمونه‌ی واقعیِ کاهلی‌ست؛ مشروط به آن‌که نخواهیم آن‌را در زمانِ مشخصی به پایان ببریم.

امّا عُرفِ جامعه مردان را از بافتنی‌کردن منع کرده است.

همیشه وضع به این صورت نبود؛ حدودِ صدوپنجاه سال قبل، حتّا شاید تا صد سالِ پیش، عادی بود که مردان کوبلن بدوزند. این کار امروز ممکن نیست.

تماشایی و غیرمعمول‌ترین کار و بنابراین احتمالاً شرم‌آورترین ـ شرم‌آور نه از نظر من، بل‌که از دیدِ آن‌که شاهدِ این صحنه بود ـ در قطارِ زیرزمینیِ پاریس وقتی اتّفاق افتاد که مردِ جوانی از کیفش بافتنی بیرون آورد و شروع کرد با شهامتِ تمام به بافتن. ظاهراً کسی حرفی نزد، امّا همه نفرت‌شان گرفت.

بافتنی‌کردن مثالِ خوبی‌ست بر یک کارِ دستیِ جمع‌وجور، ذوقی، بی هیچ پایانی برای آن. هُنری، درعین‌حال، واقعاً دوست‌داشتنی و نمونه‌ی موفّقی از کاهلی.

بنابراین، باید ببینیم در زندگیِ امروز کجا می‌توان نمونه‌ی خوبی از کاهلی پیدا کرد. نمی‌دانم آیا توجّه کرده‌اید که ما همیشه از حقِ داشتنِ اوقاتِ فراغت [تعطیلی] صحبت می‌کنیم، امّا کسی از حقِ کاهلی سخن نمی‌گوید؟ علاوه بر این، از خودم می‌پرسم در غربِ جدید «هیچ کاری نکردن» واقعاً می‌تواند وجود داشته باشد؟

... خب، حالا که تنبلی عبارت است از «هیچ کاری نکردن» و واضح است که چُنین چیزی برای‌مان امکان‌پذیر نیست، پس تا آن‌جا که ممکن است، باید وقتی را به آن اختصاص بدهیم و چُنین چیزی را در زندگی‌مان بگنجانیم. من در یک مقیاسِ کوچک ـ که برنامه‌ی زندگیِ خودم باشد ـ وقتی می‌خواهم زمانی را به اوقاتِ فراغت اختصاص دهم، دقیقاً همین کار را می‌کنم؛ وقت‌گذرانی می‌کنم. واقعاً به این شکل می‌توانم احساسِ کاهلی کنم. امّا آرزوی نوعِ دیگری از کاهلی را دارم.

رولان بارت در یک گفت‌گو. ترجمه‌ی فارسیِ احمد اخوّت، در کتابِ پروست و من، نشرِ اُفُق، ١٣٨٣

بعدِ تحریر: تا جایی‌که یاد می‌آید، مازیار اسلامی هم چند‌سال پیش، همین گفت‌وگو را (در روزنامه‌ی شرق) ترجمه کرده بود. توی آرشیو به‌هم‌ریخته‌ی مجلّه‌ها و هفته‌نامه‌ها و روزنامه‌ها، اثری ازش نیافتم البته. بعداً اگر پیدا شد، همین تکّه‌ها را با ترجمه‌ی مازیار اسلامی هم این‌جا می‌آورم.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸

دیگری است که می‌رود، منم که می‌مانم...

 

... خیلی بیش‌تر از یک ماه است که این وبلاگ به‌روز نشده بود. قبل‌تر هم، عمده‌ی یادداشت‌هایی که این‌جا آمدند و پشتِ هم پُست شدند، یادداشت‌هایی بودند که قبل‌ترش توی روزنامه چاپ شده بودند و اصلاً برای روزنامه کار شده بودند. یک‌جور بی‌حوصلگی، یک‌جور بی‌خیالی، یا اصلاً یک‌جور چیزی که نمی‌دانم چیست و مثل خوره، یا مثل هر چیزی که از نظر شما هول‌ناک است دمِ‌دهن آدم را می‌گیرد و در آستانه‌ی خفگی قرارش می‌دهد، امان‌ام را بریده بود. نه، اصلاً بنای گِله و شکایت و این‌چیزها را ندارم، چون به دیگران مربوط نیست و دیگرانی که آمده‌اند همین‌طوری سری بزنند و ببینند چی به چی است و کی به کی است، حوصله‌ی این‌چیزها را ندارند. پس این بحث به کنار.

توی عید، توی روزهایی که همه‌جا تعطیل بود و هیچ‌کی به هیچ‌کی نبود، همه‌ی وقت روزانه به ورق‌زدن چندتا کتاب و تماشای چندتا فیلم گذشت. فیلم‌ها، آن‌هایی بودند که قبلاً دیده بودم و این دیدار دوباره با آن‌ها فقط محضِ تجدیدِ‌خاطره بود. دوباره کاغذ بی‌خط را دیدم و دوباره با همه‌ی جان، بِهش دل بستم. شبِ یلدا هم همین‌جوری بود، خیلی کیف داشت دیدن‌اش،‌ این که لم داده بودم و گاهی حتا وسط‌های فیلم بینی هم بالا می‌کشیدم. دایره‌ی سرخ و بدنام و چندتای دیگر هم بودند، همه‌ی خاطره‌هایی که مالِ سال‌های خوب بودند، با تصویرهای فیلم قاطی شده بودند و جلوی چشم‌ام رژه می‌رفتند. خوبی فیلم، خوبی تماشای فیلم‌هایی که جزئی از آدم هستند، این است که سبُکی را چندبرابر می‌کنند، سبُکی‌ای که احتمالاً جایگزین دیگری ندارد...

 

***

 

خاطراتِ اینگرید برگمن، چنان دل‌نشین است که سخن‌گفتن واقعاً سخت است. برگمنِ نازنین،‌ فرشته‌ی سال‌های کودکی، در این کتاب همه‌ی چیزهایی را که لازم است راجع بهش بدانیم، می‌گوید.  

سال‌های کودکی، با خاطره‌ی تصویری همراه بود از زنی زیباروی و سرشار از وقار، فرشته‌ای که انگار از آسمان فرود آمده بود تا دست محبت‌اش را رویِ سرِ سینما بکشد...

 

***

 

بهترین کتابی که این روزها خوانده‌ام، پروست و من است. گزیده‌ی یادداشت‌های رولان بارت، به ترجمه‌ی احمد اخوت و با یادداشت‌هایی از او در حاشیه‌ی نوشته‌های بارت. بی‌تردید، این بهترین ترجمه‌ای است که تا حالا از بارت به فارسی ترجمه شده است، چنان سرراست و قابلِ فهم که بعد از خواندن‌اش حیرت می‌کنید. بله، بارت آن‌قدرها هم که به ما گفته‌اند، سخت نیست. اگر بود که این همه طرفدار نداشت.

این تکه‌ی متن را بخوانید که شورانگیزی‌اش در حد اعلا است:

«غیبت فقط در اثر دیگری می‌تواند وجود داشته باشد: دیگری است که می‌رود، منم که می‌مانم. او در حال جدایی ابدی، در سفر است. من، منِ عاشق کارم به‌عکس اوست: ساکنم، بی‌جنب‌وجوش، هروقت بخواهیدم در دسترسم: بلاتکلیف و میخکوب، مانند بسته‌ای مانده در گوشه‌ای فراموش‌شده در ایستگاه راه‌آهن...»

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٤