شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

امّا چیزی‌ هست که گاهی بی‌تابم می‌کند...

Romain Gary et Jean seberg. photo AFP

  

   عزیزِ من

   این‌جا هوا آفتابی‌ست. صبح‌ها که بیدار می‌شوم، نورِ آفتاب مستقیم می‌تابد توی چشم‌هام. یک اشعه‌ی دل‌نشینی‌ست که حالِ آدم را خوب می‌کند. همه‌چیز عالی‌ست. صبحانه‌ی مفصّلی می‌خورم و تا ظهر فقط می‌نویسم.

   وقتِ ناهار، آفتاب در میانه‌ی آسمان چُنان می‌درخشد که انگار فقط برای تابیدن روی این مزرعه‌ی کوهستانی طلوع کرده است. امّا چیزی‌ هست که گاهی بی‌تابم می‌کند. روی این تقویمی که به دیوار اتاق زده‌ام، بیست‌ودو روز بعد را با دایره‌ای قرمز مشخّص کرده‌ام. این روزِ بازگشتِ من است. داستانم تا آن‌روز تمام می‌شود؛ یعنی امیدوارم که تمام شود.

   کاش در این سفر تنها نبودم؛ کاش تو هم بودی و این اشعه‌ی دل‌نشین و این گرمای نابِ ظهرگاهی را با هم تجربه می‌کردیم. خوبیِ سفر به این است که تو هم باشی، امّا حالا در غیابِ تو، دلم به این خوش است که دست‌کم می‌توانم داستانم را برایت بیاورم.

   این ره‌آوردِ من است از سفری یک‌ماهه.


   این‌‌را رومن گاری، در نامه‌ای به همسرش جین سیبرگ نوشت؛ وقتی سیبرگ در پاریس سرگرمِ بازی در یک فیلم بود و گاری را در سفر همراهی نمی‌کرد...


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩


در حال‌وهوایِ روزمرّگی و باقیِ چیزها...

یکُم: خوب و بدش را نمی‌دانم؛ ولی یک ‌چند وقتی هست که تحریریه‌یِ ساکت و بی‌صدا [یا درواقع کم‌صدا] را ترجیح می‌دهم به تحریریه‌یِ شلوغ و پُرشوری که همه دارند کار می‌کنند و می‌روند و می‌آیند و حرف می‌زنند و داد می‌زنند. خوب و بدش را نمی‌دانم؛ ولی یک‌ چند وقتی [یا درواقع چند روزی] هست که ترجیح می‌دهم ساعت‌هایی را در تحریریه بگذرانم که خبری از این شلوغی و شور نباشد...

دوم: یادم باشد یک چند خطی هم درباره‌یِ این کتابِ «داغِ ننگ» بنویسم؛ یکی از آن رساله‌هایِ جامعه‌شناسانه که «نشرِ مرکز» تازگی‌ها مُنتشرش کرده است. این «اروینگ گافمن»، ظاهراً، جامعه‌شناسی‌ست شُهره‌یِ آفاق، هرچند این نخستین کتابی‌ست که از او به فارسی مُنتشر می‌شود. همه‌یِ کتاب، درباره‌یِ آدم‌هایی‌ست که به هر دلیلی، «داغ»ی بر پیشانی دارند و آدم‌ها، آن‌ها را در کوچه و خیابان که می‌بینند، با انگشت نشان می‌دهند و پُشتِ‌سرشان حرف می‌زنند. کتابِ عجیبی‌ست این «داغِ ننگ» و البته کتابی هم نیست که به مذاقِ هرکسی خوش بیاید و یک‌چیزهایِ تلخی هم دارد که مُمکن است با سلیقه‌یِ هرکسی جور نباشد...

سوم: در و دیوارِ اتاقِ ادب و هُنرِ «کارگزاران»، تقریباً، پُر شده است از عکس‌هایِ آدم‌هایِ مشهور؛ از «لویی فردینان سلین» و «آلن رُب‌گری‌یه» و «آلبر کامو» گرفته تا «عِزرا پاوند» و «تی اس الیوت» و «ارنست همینگ‌وِی» و دیگران. [این، سُنّتی‌ست که از «شرق» شروع شد و دیوارهایِ پُر از عکسی که هنوز که می‌شود آن‌را در عکس‌هایِ بعضی از داستان‌نویسان دید.] امّا بینِ همه‌یِ این عکس‌ها، یکی هست که من خیلی دوستش دارم؛ «رومن گاری» و «جین سیبرگ» نشسته‌اند روبه‌رویِ هم. تویِ چشم‌هایِ هم نگاه می‌کنند. می‌شود حدس زد که چیزی نمی‌گویند. سکوت کرده‌اند و با همین سکوت، همه‌چی می‌گویند. اوّلین داستانِ «رومن گاری» را یادم نیست کِی خواندم، [سالِ سومِ راهنمایی بودم یا اوّلِ دبیرستان؟ لعنت بر این حافظه‌یِ خاک‌گرفته...] امّا یادم هست از همان روز فهمیدم که دارم داستانِ یکی از محبوب‌ترین نویسنده‌هایِ عُمرم را می‌خوانم. امروز صُبح، هوسِ خواندنِ یک داستانِ «رومن گاری» زده بود به سرم و حیف که هزار کارِ مانده، فُرصتی برایِ «گاری»‌خوانی نمی‌گذاشت. شاید امشب، همین نیم‌ساعتِ دیگر که بروم خانه، یکی از «گاری»‌هایِ نازنین را بردارم و ورق بزنم. امّا کدام داستانش؟ «لیدی اِل»؟ «میعاد در سپیده‌دم»؟ «خداحافظ گاری کوپر»؟ سخت است. انتخاب، کارِ سختی‌ست همیشه...  

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧


آخیش، حرف دلم را، بالاخره، تمام و کمال زدم...

... همه‌چیز برمی‌گردد به پنجاه و یک سال پیش، به یکی از روزهایِ سردِ ماهِ فوریه. همه‌چیز از آن مهمانی شروع شد. «سیلویا پلاتِ» 24 ساله، در همین مهمانی بود که برای نخستین‌بار «تِد هیوزِ» 26 ساله را دید. هردو شعر می‌گفتند و شعرهایشان در مجله‌های ادبی چاپ می‌شد. اسم و رسمی به هم زده بودند و موقعی که در آن مهمانی چشم‌شان به چشمِ هم افتاد، فکر کردند که دوره‌یِ «تنهایی» تمام شده و دوره دیگری شروع شده که اسمش خوبی و خوشی و خندیدن و شادی و همه‌ی این چیزهای دوست‌داشتنی است. این بود که روزِ 16 ژوئن، رسماً عروسی کردند تا زندگی‌شان از نو شروع شود.

 

چندسالی که گذشت، پایه‌های زندگی شروع کرد به لرزیدن. ظاهراً همه‌چیز درست بود؛ ولی سیلویا نمی‌توانست با این زندگی کنار بیاید. نمی‌توانست بنویسد. «انگار چیزی جلویِ نوشتم را می‌گیرد.» و زمانی که دوباره با روان‌پزشکش [راث بوت‌شر] دیدار کرد، فهمید که ایرادِ کار کجا است. تِد هیوز قرار بود همدمِ تنهاییِ سیلویا پلات باشد؛ ولی نبود. جدالِ خانوادگی شروع شد و سیلویا که کمی قبل‌تر آینده‌اش را حدس زده بود، رویِ نسخه‌ی نهایی «حُبابِ شیشه» [ترجمه‌ی فارسی: گُلی امامی، نشرِ باغِ نو] کار کرد. داستانی که نوشته بود، زندگی خودش بود، زندگیِ خودِ خودش. درست است که مجبور شده بود اسمِ آدم‌ها را عوض کند، ولی اگر یکی از دور و بری‌ها آن‌را ورق می‌زد، می‌فهمید که این آدم‌ها واقعی هستند. داستانش را به‌نامِ مُستعار [ویکتوریا لوکاس] چاپ کرد تا رازش را خیلی هم عمومی نکند. تِد هیوز، عملاً کاری به سیلویا نداشت و او که در اوجِ تنهایی بود، بهترین شعرهایِ عُمرش را نوشت. شعرهایی که پریشانیِ خیال و آسوده‌نبودن در آن به‌وضوح دیده می‌شود و خوب معلوم است که نوشته شده‌‌اند تا «خُنکایِ مرهمی» باشند بر «شُعله‌یِ زخمی»...

 

سیلویا، ظاهراً، هیچ‌وقت شبیهِ آدم‌هایِ کوچه و بازار نبود، هیچ‌وقت بی‌خودی به چیزی نخندید و بی‌خودی به چیزی علاقه نشان نداد. بهترین دوستش، بهترین مونس‌اش، خودش بود. پس، دفترچه‌یِ خاطراتی را که از سال‌های دور داشت، بیش‌تر از قبل جدی گرفت و همه‌ی چیزهایی را که به همسرش نمی‌گفت در آن نوشت. [گزیده‌ی این دفترچه‌یِ خاطرات، به‌نامِ  خاطراتِ سیلویا پلات، با ترجمه‌یِ مهسا ملک‌مرزبان، توسط نشرِ نی منتشر شده است.] با این همه، سیلویا هم مثلِ هر آدمِ دیگری از تنهایی خسته شد و در یکی از روزهایِ سردِ ماهِ فوریه‌یِ 1963، موقعی که بچه‌هایش خواب بودند، سری به آن‌ها زد و روی میزی که کنارِ تختِ‌خوابشان بود، شیر و بیسکوئیت گذاشت که نکند بیدار شوند و گرسنه باشند. از اتاق بیرون آمد و رفت به آشپزخانه. شیرِ گاز را باز کرد و لحظه‌ای بعد دیگر تنها نبود. بله، 11 فوریه، روزِ آخر سیلویا پلات بود. خودش قبل‌تر نوشته بود که «مُردن هُنر است و من آن‌را به بهترین شکل انجام می‌دهم.»

 

 

PPP

 

 

... دسامبر 1980، هوای پاریس بارانی بود. قرار ناهار در رستوران «رکامیه» را چند هفته‌ای پیش‌تر گذاشته بودند. این‌سوی میز «کلود گالیمار» نشسته بود و آن‌سو «رومن گاری». وقتی ناهار تمام شد، گالیمار سیگار برگی درآورد که دود کند. دید که گاری هم عین همان سیگار را گوشه‌ی لبش گذاشت و روشن کرد. می‌دانست سه ماه پیش سیگار را ترک کرده است؛ امّا چیزی نگفت و پابه‌پای هم دود کردند و درباره‌ی برنده‌ی احتمالی جایزه‌ی «گنکور» حرف زدند. گالیمار حرف می‌زد و گاری سر تکان می‌داد. حرف‌ها که تمام شد، گالیمار پیشنهاد کرد او را به خانه برسانند؛ قدم‌زدن در این هوای بارانی، برای آدمی به سن‌وسالِ او کار درستی نبود. ولی گاری قبول نکرد. قدم‌زنان راه خودش را رفت و به خانه رسید.

 

فنجانی قهوه نوشید. یکی از آن آوازهای قدیمی فرانسوی را گوش داد و آلبوم عکس‌هایِ «جین سیبرگِ» ازدست‌رفته را ورق زد. نیم‌ساعت بعد، روی تختش دراز کشیده بود. تی‌شرتی قرمز به تن داشت و سرش را گذاشته بود روی بالشی که رویش حوله‌ای قرمز بود...

 

چند ساعت بعد که گاری را پیدا کردند، تپانچه‌ی اسمیت اند وسن کنارش بود؛ 38 سفارشی، کالیبر 54، به‌شماره‌ی 709909830. گزارش پزشکی قانونی نشان می‌داد که در لحظه‌یِ خودکشی، کاملاً آرام بوده است. چشم‌های آبی‌اش که جین سیبرگ شیفته‌شان بود، باز بودند و به آدم‌هایی که ایستاده بودند بالای سرش نگاه می‌کردند. کنار تخت، نامه‌ای بود که پیش از همه به چشم پلیس‌ها آمد؛ آخرین نوشته‌یِ نویسنده‌ای که همیشه زندگی را دوست داشت:

 

پنج‌شنبه

 

قضیه هیچ ربطی به جین سیبرگ ندارد. خواهش می‌کنم خیل مشتاقان دل‌شکسته جاهای دیگری را جست‌وجو کنند. خیلی ساده می‌شود به حساب افسردگی گذاشتش؛ ولی واقعیت این است که این افسردگی از اوّل بلوغ تا الان ادامه داشته و فرصتی را فراهم کرده که آن‌جور که دوست دارم بنویسم. خب، سئوال می‌کنید چرا.

 

شاید بهتر باشد جوابش را در رمانی پیدا کنید که زندگی خودم است؛ «شب آرام است» و شاید بهتر باشد جوابش را در آخرین جمله‌ی آن رمان پیدا کنید؛

 

«بهتر از این نمی‌شود چیزی گفت.»

 

آخیش، حرف دلم را، بالاخره، تمام و کمال زدم.

 

رومن گاری

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦


مردی که باورش کردیم ...

 

... هنوز دو سال مانده بود تا دهه 1970 شروع شود، اما همه‌چیز داشت تغییر می‌کرد و مرد حیرانی که در خیابان‌های پاریس قدم می‌زد، هیچ سر درنمی‌آورد که ریشه این تغییرها کجا بوده است. او همه روزش را به خیابان‌گردی و دیدن دانشجوهایی گذراند که اولین خواسته‌شان کناره‌گیری دوگل بود و درعین‌حال، به سال‌هایی فکر کرد که او و هم‌سن‌هایش برای آمدن دوگل از جان مایه می‌گذاشتند. حتماً پیر شده بود، وگرنه همه‌چیز پیش چشمانش این‌قدر ساده تغییر نمی‌کرد. شب که به خانه برگشت، خودنویسی درآورد و خطاب به یکی از قدیمی‌ترین دوستانش نوشت: «حالا دیگر رومن گاری بودن فایده‌ای ندارد. دنبال راه تازه‌ای می‌گردم». چندسال بعد بود که هویت تازه‌ای را برای خودش ابداع کرد و پشت نام «امیل آژار» پنهان شد. پنهان‌شدن، برای او چیز غریبی نبود. همه عمر را در پس نام‌های مستعار گذرانده بود و حتی آن نامی که دیگران او را به آن می‌شناختند، حقیقت زندگی‌اش نبود. «رومن کاسف»، که درطول سال‌های زندگی‌اش به‌نام «رومن گاری» معروف شد، گفته بود که دوست دارد چیزی دیگر بنویسد، چیزی که به بخش دیگر او تعلق داشته باشد، و درعین‌حال، با نامی دیگر تا کسی نشناسدش. گفته بود که آزادی لازم را برای نوشتن ندارد، و شنیدن این جمله از زبان کسی که مهم‌ترین جایزه‌ها را برده، لابد عجیب است. گاری، آن چیز دیگر را نوشت، آن هم با نامی دیگر. کسی نمی‌داند که او در سال‌ها به چه چیزهایی می‌اندیشیده است، شاید به قول «جویس کرول اوتس» با گذشت سال‌ها، میل به گمنامی در او قوی شده و هوس کرده خودِ گذشته‌اش را محو کند و به خودی تازه‌تر، خودی سربسته و مکتوم، برسد.

رومن گاری، زندگی‌اش را با ادبیات تسلی بخشید. خاطره سال‌های کودکی و فقر و تنهایی را مکتوب کرد و به یادگار گذاشت، و تا آن‌جا که توانست سعی کرد چیزی را پنهان نکند. این سنت نیکو را در سال‌های بعد نیز ادامه داد که نتیجه‌اش داستان‌هایی دیگر شد. و «امیل آژار» تسلی زخمی بود که دوسال مانده به آغاز دهه 1970، روح او را خراش داد. در رمان «سگ سفید» این خراش را می‌توان بی‌پرده‌تر دید، جایی که با درجه‌ها و مدال‌هایش در خیابان‌ها قدم می‌زند و کسی به او محل نمی‌گذارد. آژار، قرار بود مرهمی باشد بر این زخم و تسلی دل شکسته‌ای که بعد از طلاق «جین سیبرگ» شکسته‌تر از سابق بود. لجاجتی شخصی، گاری را واداشته بود تا مبارزه را از سر بگیرد: آژار باید بهترین می‌شد. گاری دست به کار شد و محبوب‌ترین نویسنده جعلی فرانسه را به جایزه گنکور رساند. حالا کار زیادی برای انجام‌دادن نمانده بود. موفقیت پشت هر دری بود، و این به مذاق گاری خوش نمی‌آمد. «همه هستی‌ام از من دریغ شد. کسی دیگر در سراب مخلوق من منزل گرفت. امیل آژار از راه رسید و زندگی سایه‌وارم را تمام کرد. چه سرنوشت پرفراز و فرودی بود، رؤیای من جانم را از من گرفت».

... اما حیف که حتی ادبیات هم نتوانست آن روزی که گاری روبدوشامبر قرمزش را به تن کرد، مایه تسلی‌اش باشد. حیف که او رفتن به سبک «همینگ‌وی» را به ماندن ترجیح داده بود، مخصوصاً حالا که یک‌سالی هم از مرگ سیبرگ می‌گذشت. حیف از آن روزی که او نامه خداحافظی را نوشت... «قضیه ربطی به سیبرگ ندارد». کاش می‌شد باور کرد، ولی این که داستان نبود تا از کنارش رد شویم، واقعیت بود.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۳