شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

از این گذشته، به عقل هم درنمی‌آیی. چه می‌دانم، غایبی...

 

نجوا

 

تا تسلیم نشوم و سررشته را گم نکنم، تو را می‌آزارم. امّا چه‌قدر شیفته‌ی تواَم ای گرگ، که به‌غلط مرگبارت می‌دانند و خمیره‌ات را از رازهایِ دوردستانِ سرزمینِ من است. چیزی که جایِ پنجه‌ی برهنه و باکره و تحت‌ِ‌تعقیبِ تو بر آن می‌مانَد، توده‌ای از عشقِ افسانه‌ای‌ست. تو را گرگ می‌نامم، امّا تو واقعیّتِ نامیدنی نداری. از این گذشته، به عقل هم درنمی‌آیی. چه می‌دانم، غایبی، جبران‌گری؟ پشتِ سرِ تاختِ بی‌یالِ تو، از من خون می‌رود، می‌گریم، از وحشت خود را جمع‌وجور می‌کنم، فراموش می‌کنم، زیرِ درختان می‌خندم. تعقیبی بی‌امان که از آن دست برنمی‌دارند و در آن همه‌چیز بر ضدّ این‌دو شکار به کار افتاده است: تو که به چشم نمی‌آیی و من که مقاومم.

 

نایست، برو، ما با هم دوام می‌آوریم؛ و با هم، گرچه جدا از هم، از سرِ لرزِ واپسینِ سرخوردگی می‌جهیم تا یخِ آب‌های روان را بشکنیم و خود را در آن بازشناسیم.

 

                                                            

      vvv

 

 

پیمانِ وفاداری

 

عشقِ من در کوچه‌های شهر است. مهم نیست که در زمانِ چندپاره کجا می‌رود. او دیگر عشقِ من نیست، هرکسی می‌تواند با او حرف بزند. دیگر یادش نمی‌آید: راستی که بود که دوستش می‌داشت.

 

همانندِ خود را در آرزویِ نگاه‌ها می‌جوید. فضایی که می‌پیماید، وفاداریِ من است. طرحی از امید می‌افکند و آن‌را سبک پس می‌زند. بی‌آن‌که در آن شرکت کند، غلبه با اوست.

 

مثلِ کشتیِ شکسته‌ی خوش‌بختی در قعرِ او زندگی می‌کنم. بی‌آن‌که بداند، تنهاییِ من گنجینه‌ی اوست. آزادیِ من آن‌را در نصف‌النهارِ عظیمی که عروجِ او بر آن نقش بسته است حفر می‌کند.

 

عشقِ من در کوچه‌های شهر است. مهم نیست که در زمانِ چندپاره کجا می‌رود. او دیگر عشقِ من نیست، هرکسی می‌تواند با او حرف بزند. دیگر یادش نمی‌آید؛ راستی که بود که دوستش می‌داشت و از دور راهِ او را روشن می‌کند تا بر زمین نیفتد؟

 

 

از کتابِ «خاکسترِ ناتمام» [گزیده‌ی شعرهای رُنه شار]، ترجمه‌ی حسین معصومی همدانی، انتشاراتِ هرمس [با هم‌کاری مرکز بین‌المللی گفت‌وگوی تمدّن‌ها]، 1381

 

 

 vvv

 

 

بعدِ تحریر: رُنه شار را دوست دارم؛ هر شعرش را، با هر ترجمه‌ای، چه ترجمه‌ی «فیروز ناجی» باشد و «کرکره‌هایِ کشیده‌ی چاک‌چاک» و چه همین «خاکسترِ ناتمام»ی که «حسین معصومی همدانی» ترجمه کرده است. این رُنه شار بود که نوشت «شعر از بی‌خوابیِ مُدام زنده است.» و نوشت «شعر عشقی‌ست تحقّق‌یافته، برخاسته از میلی که هم‌چنان میل می‌ماند.» آی که چه لذّتی دارد خواندنِ رُنه شار وقتی‌که کار نباشد، وقتی‌که آسوده‌ای، که اعتنایی به دنیا نمی‌کنی. و کاش هر روز، هر هفته، با رُنه شار آغاز می‌شد، کاش...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧
برچسب‌ها : شعر ، رُنه شار