شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ولیکن چون تو در عالَم نباشد...

A Good Year

  

   ... فانی می‌گوید «مکس، یه‌ چیزی رو باید بدونی؛ من تو انتخاب‌کردنْ آدمِ سخت‌گیری هستم.»

   و مکس سعی می‌کند جوابِ درستی به او بدهد. «خُب، من هم از این بابت، بسیار بسیار مُفتخرم.»

   فانی مجبور می‌شود حرفش را ادامه بدهد. «خیلی هم آدمِ بدگمونی هستم. خیلی‌خیلی هم غیرِمنطقی‌ام. خیلی‌‌خیلی هم بَدقِلِقَم. آدمِ به‌شدّت حسودی‌ هستم و اصلاً هم عادت ندارم به‌سادگی کسی رو ببخشم.»

   اسمِ این‌ها را هم باید گذاشت ایراد؟ چه ایرادی؟ این‌ها اعتراف‌هایی هستند که فقط به‌ زبان می‌آیند تا آدم‌ها را دست‌به‌سر کنند.

   با این‌همه، مکس هم به حرف می‌آید. چیزی باید گفت. «من هم آدمِ بی‌احساسی هستم؛ حتّا مواقعی که باید بااحساس باشم. اصلاً نمی‌تونم به دیگران اعتماد کنم. تنها کسی که تا حالا عاشقش بوده‌ام، دایی هِنری‌ام بوده، که اون هم ده‌سال ندیدمش.»

   این بدبینی‌ست شاید، و این همان لحظه‌ای‌ست که آدم‌های بدبین، رودررویِ هم می‌ایستند و اعتراف می‌کنند که بدبینی چیزِ خوبی نیست و اعتراف می‌کنند که زندگی، بدونِ تپیدنِ دل، بدونِ آدمی که مایه‌ی اُمید است، به مُفت نمی‌ارزد.

   مکس ادامه می‌دهد. «هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه‌روزی این‌جا پابند بشم. من عاشقِ این‌جام. این‌جا آدم از خودش بی‌خود می‌شه.»

   امّا از آن‌جا که همه‌چیز ظاهراً بر وفقِ مُرادِ آدم‌ها نیست و عشق همیشه در ابتدا آسان «می‌نُماید» و بعد مُشکل‌ها، یکی‌یکی، به چشم می‌آیند، فانی می‌گوید که دلش نمی‌خواهد جایی جُز «این‌جا» زندگی کند.

   ولی مگر می‌شود مردِ موفّقِ بورس، از لندن دور باشد؟

   مکس می‌گوید «این‌جا به دردِ زندگیِ من نمی‌خوره.»

   و جوابِ فانی این است که «نه، این زندگیِ توئه که به دردِ این‌جا نمی‌خوره.»

   باید زمان بگذرد تا مکس خوب فکر کند و با خیالِ آسوده قیدِ همه‌چیز را بزند و بر‌گردد به جایی که دلش می‌گوید.

   فانی می‌پرسد «مطمئنی بیش‌تر از این‌ها نباید فکر کنی؟»

   و مکس می‌گوید «نه، می‌دونم دنبالِ چی اومدم.»

   فانی سعی می‌کند بحث را عوض کند. «حالا چی میل دارید؟»

   مکس می‌گوید «سوپ چه‌طوره؟»

   فانی جواب می‌دهد «سوپ تموم شده.»

   مکس این‌بار می‌گوید «مثلِ کارِ من... ماهی؟»

   و فانی دوباره جواب می‌دهد «تموم کردیم.»

   دوباره نوبتِ مکس است. «درست مثلِ بهونه‌هایی که من می‌آرم.»

   فانی سعی می‌کند جدّی باشد. «وقتم رو تلف نکن؛ یه چیزی بگو که داشته باشیم.»

   و خواسته‌یِ مکس این است. «دلم می‌خواد باقیِ عُمرم رو با الاهه‌ای بگذرونم که منطق نداره و بدگمون هم هست. یه حسودِ سخت‌گیر که همیشه پیش‌ام باشه.»

   یک سالِ خوب، ساخته‌ی ریدلی اسکات

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩