شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

اعتیادی که دلش نمی‌‌خواهد آن‌را ترک کند...

Paul Auster, Brooklyn, New York by: Mark Mahaney

  

   اندک‌اندک، از حجمِ هوس‌هایش کم کرده است. سیگار و نوشیدنی را ترک کرده، دیگر در رستوران غذا نمی‌خورد، تلویزیون و رادیو و کامپیوتر ندارد. بدش نمی‌آید ماشینش را بدهد دوچرخه بگیرد، امّا نمی‌تواند از شرّش خلاص شود؛ چون مسافتی که باید برای رفتن به محلّ کارش طی کند خیلی طولانی‌ست. همین مسأله درموردِ تلفنِ همراهی که توی جیبش می‌گذارد هم صادق است؛ خیلی دلش می‌خواهد آن‌را توی سطلِ آشغال بیندازد، امّا برای کارش به آن نیاز دارد و نمی‌تواند بدونِ آن سر کند. داشتنِ دوربینِ دیجیتال شاید ولخرجی به‌حساب بیاید، امّا حس می‌کند باتوجّه به ملال و مشقّتِ کارِ پاک‌سازی، داشتنِ دوربین زندگی‌اش را نجات می‌دهد. اجاره‌خانه‌اش پایین است، در یک آپارتمانِ کوچک در محلّه‌ای فقیرنشین زندگی می‌کند و غیر از هزینه‌ی مایحتاجِ اوّلیه، تنها کارِ تجمّلیِ زندگی‌اش خریدِ کتاب است؛ آن‌هم کتاب‌های جلدنازک، بیش‌تر هم رمان؛ رمان‌های امریکایی، انگلیسی و خارجیِ ترجمه‌شده،‌ امّا خریدِ کتاب تجمّل نیست، الزام است و خواندنْ اعتیادی‌ست که او هیچ‌وقت دلش نمی‌خواهد آن‌را ترک کند.

پُل اُستر، سانسِت پارک، ترجمه‌ی مهسا ملک‌مرزبان، نشرِ افق، پاییزِ هشتادونُه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ دی ۱۳۸٩