شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

آن مرد با اسب آمد

۱

«در ایران رسم نبوده که خودِ شخص جریان زندگی‌اش را ـــ تمام‌وکمال ـــ نقل بکند و ـــ احیاناً ـــ ضعف‌هایش را روی دایره بریزد. آیا علّت پرده‌پوشی است یا ترس از قضاوتِ دیگران؟ نمی‌دانم. در صورتی‌ که فرنگی‌ها زندگی‌‌نامه‌های‌شان را براساس مدارک و شهادت‌های شخصی و اطرافیان تنظیم کرده و می‌کنند. و این روش برای خواننده یا شنونده آسان درک می‌شود. فلانی در فلان تاریخ به دنیا آمد، چنین کرد و چنان شد تا رسید به فلان زمان و مُرد. امّا آیا این روشِ کلاسیک سرگذشتِ شخص را یک‌بُعدی جلوه نمی‌دهد؟ به‌نظر من برای بیان یک زندگی یا ساختن یک زندگی‌نامه‌ی واقعی باید به نسبت شخصیّت او (خواه شخص گم‌نام باشد یا سرشناس) قیدِ تقویمی را کنار گذاشت و بیش‌تر به تحوّلاتی که عمرِ شخص را ساخته پرداخت. نَقلِ‌ یک زندگی بهتر است از چند زاویه ـــ و حتّا به‌شکلِ پازل ـــ ارائه بشود. چرا که بسا آدم بنا بر حُسنِ نیّت و یا سوءنیّت به تعبیراتی می‌پردازد که حقیقت ندارد. چه‌قدر پیش می‌آید که وقتی کسی خاطرات بچّگی‌اش را برای‌تان نَقل می‌کند به آن‌ها آب‌ورنگِ زیبایی می‌دهد که اصیل نیست و خودِ او باورش نمی‌شود

و همین رسم نبودنِ نَقلِ زندگی و ریختنِ ضعف‌ها روی دایره است که م. ف. فرزانه نویسنده‌ی آشنایی با صادق هدایت را به این نتیجه می‌رساند که نمی‌شود بیش از این صبر کرد و چشم‌به‌راه دیگری نشست تا از راه برسد و زندگی‌نامه‌‌اش را بنویسند و همین برای فرزانه‌ی رمان‌نویس کافی است تا برای نوشتن عنکبوتِ گویا قیدِ تقویمی را کنار بگذارد و از چند زاویه درباره‌ی تحوّلاتی بنویسد که زندگی‌اش را ساخته؛ روایت‌های پراکنده‌ای درباره‌ی یک زندگی و همه‌ی آن مردمانی که پای‌شان به این زندگی باز شده و نقشی در زندگی‌اش داشته‌اند.

شاید شما هم آن حکایت مشهورِ کتابِ اسرار التّوحید را به یاد داشته باشید که محمّد بن منوّر نوشته «خواجه عبدالکریم خادم خاصّ شیخ ما ـــ ابوسعید ـــ بود، گفت: روزی درویشی مرا بنشانده بود تا از حکایت‌های شیخ ما او را چیزی می‌نوشتم. کسی بیامد که شیخ تو را می‌خواند. برفتم. چون پیش شیخ رسیدم، شیخ پرسید که چه کار می‏‌کردی؟ گفتم: درویشی حکایت چند خواست از آن شیخ، می‌نوشتم. شیخ گفت: یا عبدالکریم! حکایت‌نویس مباش، چنان باش که از تو حکایت کنند

حکایت‌نویس بودن ـــ ظاهراً ـــ آسان‌تر از آن است که چنان باشیم که از ما حکایت کنند و برای آن‌ها که دل در گروِ نَقلِ یک زندگی دارند چیزی جذّاب‌تر از این نیست که این زندگی را آن‌گونه که می‌خواهند و دوست می‌دارند روایت کنند؛ شماری از آنان همه‌ی توش‌وتوان‌شان را به کار می‌گیرند تا عجایبِ این زندگی را دوچندان کنند و زندگی هرچه عجیب‌تر و وقایعش هرچه غریب‌تر به چشم‌شان بهتر است و شماری دیگر به جست‌وجوی آن لحظه‌های نابی برمی‌آیند که زندگی هر آدمی مدیون‌شان است و گاهی آن‌قدر پیش‌پاافتاده‌اند که اصلاً به چشم نمی‌آیند.

 

۲

آن‌چه تاریخ نامیده می‌شود ـــ معمولاً ـــ مجموعه‌ی حکایت‌هایی است که مردمانی از نسل‌های گوناگون در طولِ سال‌ها باورشان کرده‌اند و همیشه تأکید کرده‌اند که تاریخ حقیقتی جاودانه‌ است و کسی را یارای چون‌وچرا در آن نیست. جدالِ سالیان تاریخ و داستان هیچ برنده‌ای نداشته و گذرِ سال‌ها مردمانی را که به جست‌وجوی حقیقتِ تاریخ برآمده‌اند به این نتیجه رسانده که تاریخ حقیقاً گذشته‌ی مُرده نیست؛ گذشته‌ای است که تا امروز رسیده و به روزهای بعد از این هم خواهد رسید و آن‌چه بیش از همه در این گذشته‌ی به امروز رسیده مهم است سرگذشتِ مردمانی است که تاریخ به‌واسطه‌ی آن‌ها ساخته شده.

این است که روزگاری تامس کارلایل در نقدِ‌ یک کتاب زندگی‌نامه‌ نوشت «[داستان] بیش از حدّ تصوّر ما از دروغ استفاده می‌کند ... چه لذّت وصف‌ناپذیری دارد هنگامی که با هم‌نوعِ خود آشنا می‌شویم، درونِ او را می‌بینیم، کارهای او را درک می‌کنیم، به کُنه راز او پی می‌بریم... زندگی‌نامه ـــ تقریباً ـــ تنها چیزی است که لازم داریم.» و سال‌ها بعد از او آلن شلستون در توضیح حرف‌های کارلایل نوشت «برای کارلایل تاریخ آیا معنایی به‌جز «چکیده‌ی زندگی‌نامه‌های بی‌شمار» می‌داد؟... نوع حقیقتی که در مطالعه‌ی زندگی انسان‌های واقعی می‌جُست چندان شباهتی با حقیقت مطلوبِ زندگی‌نامه‌نویسانِ امروزی نداشت. امّا جالب این‌که وقتی... به نگارش زندگی‌نامه‌ی معنویِ خودش پرداخت، آن را در قالب داستانی ریخت درباره‌ی نسخه‌ای خطّی که ویراستار مرموزی ادّعا می‌کند آن را پیدا کرده است

نکته این است که ـــ ظاهراً ـــ زندگی‌نامه بی داستان پیش نمی‌رود و هر زندگی‌نامه‌ای هر چه داستانِ بیش‌تری داشته باشد جذّاب‌تر به‌نظر می‌رسد و زندگی‌نامه‌ای که ماجرای کم‌تری داشته باشد یا شخصّیت‌هایی جز شخصیّت اصلی در آن حضور نداشته باشند یا نقش‌شان کم‌رنگ‌تر از آن باشد که به چشم بیایند حوصله‌ را سر می‌بَرَد. هیچ‌کس به‌تنهایی جذّاب نیست و جذّابیت ـــ ظاهراً ـــ در نتیجه‌ی کنش‌ها و واکنش‌ها شکل می‌گیرد؛ در نتیجه‌ی روابط شخصیّت‌ها و در نتیجه‌ی خواسته‌هایی که در ذهن دارند و کارهایی که انجام می‌دهند.

 ۳

همه‌ی این مقدّمه را بگذارید به حسابِ مقدّماتی در باب زندگی‌نامه تا برسیم به این‌که علی حاتمی در ستّارخان، سلطان صاحبقران، حاجی واشنگتن و کمال الملک ـــ آشکارا ـــ زندگی‌نامه‌ها را دستمایه‌ی کار خود کرده؛ با این‌ توضیح که چهار شخصیّت اصلی‌اش را از دلِ تاریخ بیرون کشیده و زندگی‌نامه‌ی آن‌ها را ازنو نوشته؛ آن‌‌گونه که می‌خواسته و ترجیح می‌داده. سر در آوردن از زندگیِ شخصیّت‌های تاریخی بی آن‌که زندگی‌نامه‌ی کاملی از آن‌ها در دسترس باشد کار آسانی نیست و کار فیلم‌سازی که می‌خواهد درباره‌ی یک شخصیّت تاریخی فیلم بسازد چیزی کم از پژوهش‌گری ندارد که قصدش نوشتن زندگی‌نامه‌ی شخصیّتی تاریخی است و با خواندن کتاب‌های مختلفی که گاه و بی‌گاه اشاره‌ای به این شخصیّت کرده‌اند به تصویری نسبتاً دقیق از این شخصیّت می‌رسد؛ تصویری که ـــ شاید ـــ دقیقاً این شخصیّت را در ذهنِ خواننده‌اش نسازد امّا از آن‌جا که ـــ به‌هرحال ـــ تاریخ است و تاریخ را در شمار قطعیّات می‌دانند اگر کسی هم نقدی به این تصویر دارد باید در کتابی دیگر تصویر تازه‌ای را ارائه کند.

با این‌همه کار برای علی حاتمی سخت‌تر از این بود و کمی بعد از آن‌که ستّارخان روی پرده‌ی سینماها رفت حکایتِ دور و دراز و ای‌بسا بی‌پایانِ «فرزندانِ عزیز که به‌عنوانِ مُنتقد در نشریات و مطبوعات قلم به‌دست می‌گیرند» و در مقامِ مورّخانِ تیزبین و صاحبِ دقّت به‌جست‌وجوی دخل و تصرّف‌ها برمی‌آیند و از دروغ‌های فیلم‌ساز می‌گویند شروع شد؛ بی‌آن‌که لحظه‌ای فکر کنند حاتمی هم به کتاب‌هایی که در دسترس آن‌ها است سر زده و با خواندن همان کتاب‌ها سرگذشتِ ستّارخان را نوشته و ـــ درواقع ـــ سرگذشت او را از لابه‌لای این کتاب‌ها برداشته و زندگی‌نامه‌ی تازه‌ای آفریده. چنین بود که منتقدانِ ظاهراً ناصح آن روزگار شروع کردند به بازنویسیِ آن‌چه پیش از این یا بعدِ تماشای فیلم درباره‌ی ستّارخان و سرگذشت و سرنوشتش در روزگارِ مشروطیت خوانده بودند و معلومات خود را به نسل‌های بعد از خود هم منتقل کردند. تاریخِ مشروطه‌‌ی احمد کسروی را هم ورق زدند و همه‌ی آن‌چه را در این گنج‌نامه‌ی کم‌نظیر درباره‌ی این بزرگ‌مردِ تبریزی آمده بود یادآور شدند.

این‌که در ماجرای تبریز ـــ به‌روایتِ کسروی ـــ «ایستادگیِ گُردانه‌ی ستّارخان یک کارِ بزرگی می‌باشد. در تاریخِ مشروطه‌ی ایران هیچ کاری به این بزرگی و ارج‌داری نیست. این مردِ عامّی از یک‌سو اندازه‌ی دلیری و کاردانیِ خود را نشان داد و از یک‌سو مشروطه را به ایران بازگردانید. مشروطه از همه‌ی شهرهای ایران برخاسته تنها در تبریز باز می‌ماند. از تبریز هم برخاسته تنها در کوی کوچکِ امیرخیز بازپسین ایستادگی را می‌نمود. در سایه‌ی دلیری و کاردانیِ ستّارخان بارِ دیگر به همه‌ی کوی‌های تبریز بازگشته، سپس نیز به همه‌ی شهرهای ایران بازگردید.» و باز به روایتِ او «ستّارخان... پیش از مشروطه سال‌هایی گریزان بوده و با دولت گردن‌کشی‌ها کرده ولی سپس از آن راه بازگشته در شهر با خرید و فروش اسب زندگی می‌کرد.» مهدی ملک‌زاده هم در انقلاب مشروطیّت ایران در وصف ستّارخان نوشته «یک مرد باریک‌اندامِ سیاه‌چهره از طبقه‌ی سوّم و یا به‌قول معروف اواسط النّاس [بود] که کم‌ترین معروفیّتی نداشت و دوره‌ی عمرش را به کسب‌وکارهای کوچک گذرانیده بود.» البته در معروفیّت یا گم‌نامیِ ستّارخان پیش از مبارزه می‌شود شک کرد؛ به‌خصوص که به روایتِ کسروی ستّارخان در تبریز لوتیِ مشهوری بوده و دست‌کم آن‌ها که با لوتیان سروکار داشته‌اند او را می‌شناخته‌اند.

درعین‌حال این روایت تاریخ‌نویسانی است که نمی‌خواسته‌اند فقط شرحِ حال ستّارخان را بنویسند امّا روایت‌شان بخشی از زندگیِ او را ثبت کرده. در روایتِ حاتمی از سرگذشتِ ستّارخان هم هرچند این دلیری و کاردانی به چشم می‌آید، امّا ابتدای کارش عامّی‌ بودنِ او است و البته کسب‌وکارِ آن سال‌هایش که خرید و فروش اسب بوده. ستّارخانی که سرگرم چانه‌زنی با مشتری‌ای است که اسبی می‌خواهد ناخواسته پایش به جمعیتِ مشروطه‌خواهان باز می‌شود. علی مُسیو سوار بر اسب از دست مأموران دولتی در فرار است و همین‌که به ستّارخان می‌رسد به صدای بلند می‌گوید پناهم بده و این‌جا است که آن روحیه‌ی لوطی و پناه‌دهنده‌ی ستّار در وجودش زنده می‌شود و به او پناه می‌دهد. اگر علی مُسیو از راه نمی‌رسید ستّارخان هم ـــ ظاهراً ـــ سرش به اسب‌ها گرم می‌ماند و تفنگ به دست نمی‌گرفت و گلوله‌ای هم پایش را از کار نمی‌انداخت و بقیّه‌ی عمر را با پای لنگان نمی‌گذراند.

عامّی بودنِ ستّارخان هم البته چیز عجیبی نیست؛ چون اصلاً قرار نیست او درباره‌ی چیزهایی که در پایتخت اتّفاق افتاده چیزی بداند و نظری درباره‌شان بدهد. به واسطه‌ی حیدر عمو اوغلی و علی مسیو است که ستّارخان با لغتِ مشروطه آشنا می‌شود، وگرنه پیش‌تر خودش «تو شهر خیلی صحبتِ مشروطه و مشروطه‌چیه، امّا من چیزی سر درنمی‌آرم.» و این کافی‌ است تا حیدر بگوید «دلت نمی‌خواد اختیارِ زندگی‌کردنت دستِ خودت باشه؟» و ادامه می‌دهد که مشروطه «یعنی این‌که مردم اختیارشون دستِ خودشون باشه.» تقریباً همه‌ی آن‌چه ستّارخان می‌خواهد همین است که مردم اختیار کارِ خود را داشته باشند و داشتن اختیار ـــ مثلاً ـــ این است که گندمی برای پختن نان داشته باشند وگرنه گرسنگی امان‌شان را می‌بُرد و ستّارخان چاره‌ای جز این نمی‌بیند که درهای انبار غلّه را به زور اسلحه باز کند تا مردم گرسنه گندم‌های خام را مُشت‌مُشت بخورند و از گرسنگی نمیرند.

تفاوتِ عمده‌ی ستّارخان با حیدر عمو اوغلی و علی مُسیو در نگاهش به دین و دنیا است و یک‌بار که گرمِ مکالمه با باقرخان است می‌شود این تفاوتِ عمده را دید؛ جایی که می‌گوید «اگه خدا با ما باشه خون از دماغِ کسی نمی‌ریزه؛ اگر هم ما لامذهبیم و خودمون خبر نداریم، حسابِ این دنیا و اون دنیا یک‌سره می‌شه.» یا وقتی روی پشت‌بامِ مسجد آماده‌ی تیرانداختن به‌سوی عوامی هستند که مشروطه را مساویِ بی‌دینی می‌دانند، باقر می‌گوید «دستم به تفنگ نمی‌ره ستّار.» و جواب می‌گیرد که «ثوابش پای تو معصیتش پای ما

این ـــ ظاهراً ـــ نشانی از آن دلیری و کاردانی است که می‌داند چنین کاری را نمی‌شود با صلح و صفا پیش برد و جنگِ عظیمی که دولت به راه انداخته برای کشتن همه‌ی آن‌ها است که از مشروطه می‌گویند و بر مشروطه پافشاری می‌کنند و در این راه چاره‌ای نیست جز این‌که جوابِ گلوله را با گلوله داد.

۴

روایت‌های مکرّری از حاتمی هست که گفته کارش نَقلِ تاریخ نیست؛ چون آن‌چه تاریخ در اختیارش گذشاته صرفاً مقدّمه‌ای است برای ساختنِ چیزی تازه. امّا مهم‌تر از این نکته‌ای است که بعد از همه‌ی جدل‌های بیهوده‌ی منتقدان ظاهراً تاریخ‌دان و تاریخ‌دانانی که چیزی از سینما نمی‌دانستند گفت؛ این‌که «یکی از آرزوهایم این است که روزی تاریخ ایران را بنویسم... نه این تاریخ مرسوم و معمول را، بل‌که تاریخ مردمی ایران را. همان اقوال و شایعات و حرف‌های مردم را؛ همان‌ها که با گذر زمان به باور مردم بدل می‌شود و آن‌وقت در حقیقت به تاریخ واقعی این مردم بدل می‌شود که برای من ارزشی نه معادل که حتّا بیش‌تر از تاریخ دارد

مسأله‌ی اساسی گفته‌ی حاتمی این نیست که تاریخ مکتوب ـــ لزوماً ـــ را نباید جدّی گرفت؛ این است که ـــ حتماً ـــ چیزهایی هست که در تاریخ نیامده امّا اتّفاق افتاده؛ یا صرفاً چند کلمه‌ای درباره‌اش حرف زده‌اند؛ یا در کتابی آمده و کتابِ دیگری اصلاً به آن نپرداخته. «اقوال و شایعات و حرف‌های مردم» ـــ اتّفاقاً ـــ پایه‌ی تاریخند، یا دست‌کم نقشِ مهمّی در تاریخ بازی می‌کنند؛ به شرطِ این‌که تاریخ‌نویسی از راه برسد و این «اقوال و شایعات و حرف‌های مردم» را در کتابش بنویسد. برای حاتمی شفاهیّات همیشه مهم‌تر بودند؛ بخش‌های نانوشته‌ی تاریخ و همه‌ی آن‌چه کسی نمی‌داند واقعاً اتّفاق افتاده‌اند یا نه. کسی نمی‌داند اوّلین شبی که ستّارخان و علی مُسیو از زندان دولتی آزاد شدند درباره‌ی چه چیزهایی حرف زده‌اند و بحث‌شان به کجا کشیده است امّا اگر علی مُسیو و حیدرخان عمواوغلی شام را باهم خورده‌ باشند و ستّارخان سفره‌ی رنگین‌ شام‌شان را به تماشا نشسته باشد آن‌وقت می‌شود فکر کرد عامّیِ باریک‌اندامِ زخم‌خورده‌ای از طبقه‌ی سوّم زبان باز کند و بگوید «شماها آدمای درست‌وحسابی نیستین. مشروطه رو واسه خودتون می‌خواین یا واسه مردم؟ اگه واسه مردمه که الان تو شهر نون ندارن بخورن، اون‌وقت شماها هفت‌رنگ سفره انداختین. نیگا کن! نیگا کن!» و حیدرخان در جوابش بگوید «گدا بار آوردن هنر نیست رفیق

این گفت‌وگویی است که در هیچ کتاب تاریخی ـــ قاعدتاً ـــ نمی‌شود پیدایش کرد و حتّا حیدرخان عمواوغلی در کتاب خاطراتش اشاره‌ای به آن نکرده؛ همان‌طور که درباره‌ی ستّارخان چیزِ زیادی ننوشته و بیش‌تر به شرح کارها و عملیّات محیرّالعقول بمب‌گذاری‌هایش پرداخته که یک‌چشمه‌اش را همان ابتدای ستّارخان می‌بینیم. این‌ است که می‌شود فکر کرد حاتمی چیزی از زندگی‌نامه‌ی ستّارخان کم نکرده؛ چیزهایی به آن اضافه کرده که ـــ معمولاً ـــ در کتاب‌های تاریخی غایبند و این چیزها همه‌ی آن چیزی هستند که در زندگی روزمرّه‌ی هر آدمی پیش می‌آیند؛ یا در خلوتش؛ همه‌ی آن‌چه در نهایت زندگیِ هر آدمی را می‌سازد. حقیقت این است که حاتمی عنصری به‌نامِ زندگی را به زندگی‌نامه‌ی ستّارخان اضافه کرده است؛ بی‌اعتنا به منتقدانِ ظاهراً تاریخ‌دان و تاریخ‌دانانی که چیزی از سینما نمی‌دانند.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٤

تو شهر خیلی صحبتِ مشروطه و مشروطه‌چیه...

 

 

تنها دو بار مشروطه آشکارا سر از سینمایش درآورد: یک‌بار در ستّارخان (هزار و سیصد و پنجاه‌ویک) و بارِ دوّم در کمال المُلک (هزار و سیصد و شصت‌ودو)؛ اوّلی داستانِ مردِ دلیرِ روزهای مشروطه بود که حق و عدالت را برای مردمان می‌خواست و دوّمی سرگذشتِ هنرمندی که سلطنتِ چند شاهِ قاجار و پهلویِ اوّل را دید و گاهی بر صدر نشست و قدر دید و گاهی مغضوبِ مردانِ قدرت شد و هر دو بار که داستانی درباره‌ی مشروطه گفت، داستانش به مذاقِ تاریخ‌نویسان و تاریخ‌دوستان خوش ننشست و آن‌چه درباره‌ی فیلم‌ها نوشتند صرفاً این بود که تاریخِ فیلم‌های حاتمی تاریخِ حقیقی نیست و آن‌چه روی پرده‌ی سینما آمده بیش از آن‌که تاریخ باشد تصوّرِ شخصی‌ِ او از آن روزگار است و کسی اعتنا نکرد به این‌که گفته است «هیچ‌گاه ادّعا نکرده‌ام که مورّخ هستم، یا قصد دارم تاریخ را به‌شکلِ کرونولوژیک، یا حتّا از روی فلان نسخه‌ی تاریخی، یا فلان متنِ مکتوب به تصویر بکشم... من همیشه نسخه‌ی خودم را از وقایعِ تاریخی، اجتماعی، فرهنگی... ساخته‌ام.»

هنر هیچ‌وقت قرار نبوده نسخه‌ی دوّمِ تاریخ یا زندگی باشد، امّا فیلم‌هایی که ظاهری تاریخی دارند همیشه در معرضِ قضاوتِ تاریخ‌نویسان و تاریخ‌دوستانند و باز در پاسخ به همین قضاوت بود که گفت «نسل به نسل، فرزندانِ عزیزم که به‌عنوانِ مُنتقد در نشریات و مطبوعات قلم به‌دست می‌گیرند، این سئوال را کرده‌اند و می‌کنند و من، بی‌اغراق، سالی یکی دوبار، به اَشکالِ گوناگون و با جملاتِ متنوّع، در مقابلِ چُنین سئوالی واقع شده‌ام که فلان پرسوناژِ فیلمِ من شبیهِ فلان شاهِ قاجار نیست... و کمال‌المُلک، مثلاً، وقتی آن‌ تابلو را ترسیم می‌کرد، در حضورِ نایب‌السلطنه نبود... و این فرزندانِ عزیز طوری می‌پرسند که انگار... مثلاً هرشب با ناصرالدین‌شاه شام می‌خورند.» [علی حاتمی: رودرروی دو نسل، در کتابِ معرّفی و نقدِ فیلم‌های علی حاتمی، غلام حیدری، هزاروسیصد و هفتادوپنج، صفحه‌ی هفتادوسه.]

ستّارخان که روی پرده‌ی سینماها رفت، حکایتِ دور و دراز و ای‌بسا بی‌پایانِ این «فرزندانِ عزیز که به‌عنوانِ مُنتقد در نشریات و مطبوعات قلم به‌دست می‌گیرند» و در مقامِ مورّخانِ تیزبین و صاحبِ دقّت، به‌جست‌وجوی دخل و تصرّف‌ها برمی‌آیند، شروع شد. منتقدانِ ظاهراً ناصح شروع کردند به بازنویسیِ آن‌چه پیش از این، یا بعدِ تماشای فیلم، درباره‌ی ستّارخان و سرگذشت و سرنوشتش در روزگارِ مشروطیت خوانده بودند. تاریخِ مشروطه‌ی احمد کسروی را هم ورق زدند و همه‌ی آن‌چه را در این گنج نامه درباره‌ی این بزرگ‌مردِ تبریزی آمده بود یادآور شدند. این‌که در ماجرای تبریز «ایستادگیِ گردانه‌ی ستّارخان یک کارِ بزرگی می‌باشد. در تاریخِ مشروطه‌ی ایران هیچ کاری به این بزرگی و ارج‌داری نیست. این مردِ عامّی از یک‌سو اندازه‌ی دلیری و کاردانیِ خود را نشان داد و از یک‌سو مشروطه را به ایران بازگردانید. مشروطه از همه‌ی شهرهای ایران برخاسته تنها در تبریز باز می‌ماند. از تبریز هم برخاسته تنها در کوی کوچکِ امیرخیز بازپسین ایستادگی را می‌نمود. در سایه‌ی دلیری و کاردانیِ ستّارخان بارِ دیگر به همه‌ی کوی‌های تبریز بازگشته، سپس نیز به همه‌ی شهرهای ایران بازگردید.»

در روایتِ حاتمی از سرگذشتِ ستّارخان هم این دلیری و کاردانی هست، امّا ابتدای کارِ ستّارخان دلیری و کاردانی نیست؛ عامّی‌بودنِ اوست و این‌که ناخواسته پایش به جمعیتِ مشروطه‌خواهان باز می‌شود. اگر علی مسیو و حیدر عمو اوغلی نبودند و یک‌روز ناگهان علی مسیو سوار بر اسب به کاروان‌سرا پناه نمی‌آورد، ستّارخان هم سرش به اسب‌ها گرم می‌ماند و تفنگ به دست نمی‌گرفت و گلوله‌ای هم پایش را از کار نمی‌انداخت. به واسطه‌ی حیدر عمو اوغلی و علی مسیو است که با لغتِ مشروطه آشنا می‌شود، وگرنه پیش‌تر «تو شهر خیلی صحبتِ مشروطه و مشروطه‌چیه، امّا من چیزی سر درنمی‌آرم.» و این کافی‌ست تا حیدر بگوید «دلت نمی‌خواد اختیارِ زندگی‌کردنت دستِ خودت باشه؟» و ادامه می‌دهد که مشروطه «یعنی این‌که مردم اختیارشون دستِ خودشون باشه.» تفاوتِ عمده‌ی ستّارخان با حیدر عمو اوغلی و علی مسیو در نگاهش به دین و دنیاست و یک‌بار که گرمِ مکالمه با باقرخان است می‌شود این تفاوتِ عمده را دید؛ جایی که می‌گوید «اگه خدا با ما باشه خون از دماغِ کسی نمی‌ریزه؛ اگر هم ما لامذهبیم و خودمون خبر نداریم، حسابِ این دنیا و اون دنیا یک‌سره می‌شه.» و وقتی روی پشت‌بامِ مسجد آماده‌ی تیرانداختن به‌سوی عوامی هستند که مشروطه را مساویِ بی‌دینی می‌دانند، باقر می‌گوید «دستم به تفنگ نمی‌ره ستّار.» و جواب می‌گیرد که «ثوابش پای تو معصیتش پای ما.»

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱