شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

رفتی و نمی‌شوی فراموش...

 

 

   آدل می‌ترسد از شناخته‌شدن. کسی نباید بداند که بینِ او و هوگوی کبیر نسبتی هست؛ همان نویسنده و شاعر (و سیاست‌مدار)ی که وقتی دخترِ دیگرش (لئوپولدین) غرق شد، برایش شعرهایی نوشت به‌نشانه‌ی غم و اندوه تا جاودانه‌اش کند، تا همه بدانند که هوگوی کبیر دخترکِ دل‌بندش را از دست داده است.

   امّا سهمِ آدل از این زندگی، از این پدرِ پُرافتخار، چه بود؟ خواهرِ کوچک‌تر، در سایه‌ی خواهرِ غرق‌شده ماند و آن‌قدر کسی حرف‌هایش را نفهمید و جدّی‌اش نگرفت که مجبور شد به خانه و اهالی‌اش پُشت‌پا بزند و به راهی برود که گمان می‌کرد  صلاح‌اش در آن است. حق با او بود؛ یا نبود؟

   آدل نامه‌ای می‌نویسد برای پدر، برای هوگوی بزرگ و می‌گوید «تا او این‌جاست، هیچ قدرتی روی زمین نیست که وادارم کند به ترکِ هالیفاکس.» آدل در دیارِ غربت زندگی می‌کند، در همان سرزمینی که پینسن هم هست. یارِ بی‌اعتنا و گریخته‌ای که می‌گوید گذشته دلیلِ امروز نیست، چه رسد به فردا. هم‌صحبتی با آدل را هم به هیچ‌چیز ترجیح نمی‌دهد و به‌جای ماندن و گوش‌دادن،‌ گریختن و نبودن را بیش‌تر دوست دارد. به همین صراحت.

   این است که آدل، دخترِ تواناترین نویسنده‌ی آن روزگار، مثلِ پدرِ پُرافتخار و ای‌بسا بی‌اعتنایش، نوشتن را به گفتن ترجیح می‌دهد. همه‌ی آن سخنان عاشقانه‌ای را که در ذهن دارد، به‌سرعت روی کاغذهای سفید می‌آورد و هیچ امان نمی‌دهد که جمله‌ها، حتّا، خشک شوند.

   نتیجه این‌که آن کاغذها،‌ یادداشت‌های روزانه‌اش، نامه‌هایی هستند سرشار از خواستن، سرشار از بغضی گُنگ و خواهشی برای دوست‌داشته‌شدن. مثلِ آن‌بار که پینسن را می‌بیند و می‌گوید «من عاشقِ تواَم. دوستم نداری آلبر؟ هنوز هم عاشقم هستی؟» می‌شنود که «عاشقت بودم آدل.» می‌گوید «می‌شود باز هم عاشقم باشی؟ چیزی نگو. اجازه بده عشق‌ات باشم. خواهش می‌کنم. اجازه بده عاشق‌ات باشم.» امّا پینسن می‌رود. عشق بی عشق. به همین صراحت.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠


قلبِ او جای دیگری‌ست حالا، جای یکی‌دیگر است حالا...

 L'histoire d'Adèle H.

  

   می‌شود از کتابِ احمد اخوّت شروع کرد، از ای نامه‌!‌‌اش.

   می‌نویسد «آن‌چه در نامه مجذوبم می‌کند، دو ساحتِ دور و نزدیکِ آن است. نویسنده‌ای در نامه‌اش نوشته است: «سلام عزیزم. من این‌جا نشسته‌ام تا برایت از عشقم به تو و وحشت‌های جنگ بنویسم. حال وانمود می‌کنم که دارم با تو حرف می‌زنم...» نویسنده حالا این‌جا که نشسته (نمای نزدیک) خودش را مشغولِ نامه‌نویسی می‌بیند برای کسی که او دور است (یا دست‌کم کنارش نیست). اگر نزدش بود، دیگر به نامه‌نوشتن نیاز نبود. با خودِ او دردِ دل می‌کرد. «من» وقتِ نامه‌نویسی، خود و گیرنده را در ذهن مجسّم می‌کنم و ما، درحقیقت، دو روحیم که با هم حرف می‌زنیم. درضمن، خودم را برای  گیرنده طوری مجسّم می‌کنم که مایلم دیده شوم (این‌ها بیش‌ترِ اوقات ناخودآگاه صورت می‌گیرد)...»

   امّا نوشتنِ نامه همیشه لذّت‌بخش نیست. همیشه هستند کسانی که نوشتنِ نامه را دوست نمی‌دارند و بینِ آن‌ها همیشه کسی هست که مشهور باشد به نوشتن، به کنارِ هم نشاندنِ کلمات. کسی که نزدیک است به کلمه، وسواسِ بیش‌تری دارد برای نوشتن. می‌نویسد و خط می‌زند و ازنو می‌نویسد. فکر می‌کند که در نوشتن لذّتی نیست، که نوشتن جان‌کاه است، سخت است.  و یکی از این‌ها، لابد، کافکای نویسنده بوده است. 

   «کافکا، نویسنده‌ی آن‌همه نامه‌های خواندنی، بارها نوشت از نامه‌نویسی نفرت دارد؛ زیرا گرچه همه‌چیز مصنوعی و کاغذی‌ست، امّا فریبت می‌دهد که واقعی‌ست. نامه هم‌آغوشی با ارواح است. فقط تصوّر (یا تصویرِ) محبوبت را در اختیار داری. خودِ او صدها، و گاه هزاران کیلومتر دورتر زندگی می‌کند. با او دردِ دل می‌کنی، امّا آوایت را فقط خودت می‌شنوی. نامه‌نگاری به لخت‌شدن جلوِ ارواح می‌ماند؛ آن‌ها ما را می‌بینند و خودشان ناپیدا هستند. فقط حضورشان را احساس می‌کنیم. «من وقتِ نامه‌نویسی کاملاً متوجّهم کسی مرا زیرِ نظر دارد!» این‌را گرچه من هم کاملاً قبول دارم، امّا کافکا گفته است.» امّا علاوه بر این‌ها «درجه‌ی مَجازِ نامه‌ها یکسان نیست. همه مَجازی‌اند، امّا میزانِ واقعی و مصنوعی بودن‌شان تفاوت دارد. برای مثال، نامه‌های عاشقانه به این دلیل ممکن است خطرناک باشند (نوشته‌هایی که هرلحظه می‌توانند رابطه‌ی عاشقانه‌ای را افشا کنند) زیرا درجه‌ی واقعیت‌نماییِ آن‌ها زیاد است. این یک خط‌نویسیِ ساده نیست؛ نوعی ارتباط است و ممکن است بنیادِ‌ خانواده‌ای را از هم بپاشد. یک پیوند است و حتماً پاسخ می‌خواهد. گرچه همه‌ی نامه‌نگاری بر اصلِ پاسخ‌دادن استوار است، امّا در نامه‌های به‌اصطلاح عاشقانه رعایتِ این اصل حتمی‌ست.» (برای خواندنِ همه‌ی این نوشته‌ها نگاه کنید به ای نامه، احمد اخوّت، ١٣٨٨)

   می‌شود از مقاله‌ی بابک احمدی شروع کرد، از نامه‌ها؛ از حاشیه‌ای که بر سینمای فرانسوا تروفو نوشته است. به جست‌وجوی نامه برآمده است در سینمای تروفو. این فیلم‌ها را کسی ساخته که نامه‌نویسی را دوست می‌داشت.

   می‌نویسد «نامه مونولوگ است؛ تک‌گوییِ کسی که آن‌را می‌نویسد. خواندن، آغازِ دیالوگ است؛ کوشش در فهمِ دیگری و ایجادِ رابطه و گفت‌وگو با او. نامه‌خواندن. از حال و روزِ دیگری باخبر شدن، و برای درکِ آن‌چه او ننوشته، از میانِ واژه‌ها، کوشیدن. تلاش در کشفِ حقیقتِ پنهان. در ایجادِ رابطه. و اگر فرستنده را دوست داشته باشی، کوششِ ذهنی و عاطفی برای از میان بردنِ فاصله‌ی زمانی و مکانی که تو را دور کرده است. نامه‌نوشتن. نامه قرار است بیانِ «مکنوناتِ قلبی» باشد. قرار است آن‌چه را که حس می‌کنیم، یا فکر می‌کنیم، در آن بنویسیم. امّا معلوم نیست که نویسنده‌ی نامه راست بنویسد. شاید پشتِ این فرمول‌های انشای مؤدبانه، پشتِ این ابرازِ محبّتِ افراطی، پشتِ این واژه‌های به‌دقّت انتخاب‌شده، او خواسته و توانسته خیلی‌چیزها را پنهان کند. آیا نویسنده می‌تواند هرچه را که می‌اندیشد بنویسد؟ آیا خودش آگاه است که چه می‌خواهد بگوید، یا در حالِ نوشتن است که متن و دنیای آن‌را می‌سازد؟»

   امّا نامه‌هایی هستند که نوشته می‌شوند، چون نویسنده‌شان چاره‌ای نداشته غیرِ نوشتن، غیرِ پناه‌بردن به کلمه‌ها. حرفی نمی‌شود زد. کلمه‌ای به زبان نمی‌آید. می‌آید و نمی‌آید. گفتن ندارد هر کلمه‌ای. رودررو که می‌شوی، هر کلمه‌ای را نمی‌شود گفت. گفتن گاهی جایز نیست.

   «نامه را برای کسی که از ما دور است، با ما فاصله‌ی جسمانی دارد، می‌نویسیم به‌سودای ایجادِ نزدیکی. امّا او از ما دورتر می‌شود. با فرستادنِ نامه قبول می‌کنیم که پیشِ ما نیست (حتّا اگر اعتراف کنیم، راست یا دروغ، که «تو در قلبِ من جای داری»). به‌خاطرِ فاصله‌ی نشانه‌های زبان با حسّ واقعی، خواننده حرفِ ما را نمی‌فهمد. چون نمی‌شود با زبان و در زبان حرف‌ها را گفت و نوشت.» (برای خواندنِ همه‌ی این نوشته‌ نگاه کنید به نامه‌ها، بابک احمدی، فیلم، شماره‌ی٣٢۶)

   و مگر نه این‌که در سرگذشتِ آدل ﻫ. (فرانسوا تروفو) هم آدل وقتی می‌بیند حرفش را نمی‌شنوند، وقتی می‌بیند انگار چاره‌ای نمانده غیرِ نوشتن، دست می‌برد به قلم؟‌ نامه را برای کسی می‌نویسد که در همان شهر است، امّا دور از اوست، فاصله‌ی جسمانی دارد از او، روحش با او است. نامه را می‌نویسد برای این‌که یارِ گریخته را، یارِ بی‌وفا را برگرداند، امّا هرچه بیش‌تر می‌نویسد، هرچه کلمه‌های روی کاغذ بیش‌تر می‌شوند، بیش‌تر مطمئن‌ می‌شود که یار پیش‌اش نیست، که جای دیگری‌ست، که گوشه‌ی دیگری‌ست، که سرش گرمِ چیز دیگری‌ست، کسی دیگر شاید. و کسی که دیگر نیست، کسی که هست، امّا دلش با تو نیست، که سرش جای دیگری گرم است، اعتنایی نمی‌کند به جمله‌ی «تو در قلبِ من جای داری». نمی‌‌فهمد این جمله را انگار. قلبِ او جای دیگری‌ست حالا، جای یکی‌دیگر است حالا...

 

   سرگذشتِ آدل ﻫ.، ساخته‌ی فرانسوا تروفو

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠


خیابانِ یک‌طرفه

L'histoire d'Adèle H

  

   من خوش‌بخت‌ترین مردِ روی زمین‌ام، چون رؤیاهایم را به‌صورتِ واقعیت درمی‌آورم و تازه برای این کار پول هم می‌گیرم! من یک کارگردان هستم.

فرانسوا تروفو

   خوش‌بخت‌ترین مردِ روی زمین، دل‌داده‌ترینِ آن‌ها هم بود. دل‌بستگی کارش بود؛ گاهی به انسانی در خیابان دل می‌سپُرد و گاهی شیفته‌ی داستانی درباره‌ی یک انسان می‌شد. فرقی هم نمی‌کرد؛ چون همه‌چیز، درنهایت، به انسان‌ها می‌رسید، به آدم‌هایی که، دست‌آخر، از خیابانی می‌گذشتند و انسانی دیگر، روزی روزگاری دیگر، دل به آن‌ها می‌سپُرد. فرقی نمی‌کرد آدمِ اصلی داستانش (فیلمش) چه‌طور دل بسپُرد؛ مهم این بود که، ناگهان، مُعجزه‌ای اتّفاق بیفتد و برقی از چشمی نومید بجَهَد و همین برای او کفایت می‌کرد.

   سرگذشتِ آدل ﻫ. هم چُنین داستانی دارد؛ حکایتِ عشقی (ای‌بسا) بی‌سرانجام، یک‌سویه و عاملِ تباهی، که نه‌تنها راه به‌جایی نمی‌برد و چیزی را نمی‌سازد، که اصلاً خراب می‌کند و تیشه به ریشه وجودِ آدمی می‌زند و آن‌چه به‌جا می‌گذارد، حسّی از حقارت و بیهودگی‌ست. آدل، دخترِ سرشناس‌ترین نویسنده‌ی روزگارِ خود (ویکتور هوگو) است، امّا می‌خواهد که زیر سایه‌ چنان پدرِ مُقتدری نباشد و همه‌ی تلاشش از یک‌سو صَرفِ رسیدن به یارِ بی‌انصافِ گریخته‌ای‌ست که گذشته را انکار می‌کند، و از سویی انکارِ نسبتش با مردی که همه‌ی فرانسه (و جهان) ستایشش می‌کنند. مسأله‌ی آدل این نیست که دخترِ هوگو بودن بد است؛ این است که سایه‌ی پدر زیادی سنگین است و عظمتِ نامش، مجالِ هر کاری را می‌گیرد. (وقتی کتاب‌فروشِ مهربان، کتاب‌های ویکتور هوگو را به آدل می‌دهد، پریشانی‌اش را به چشم می‌بیند.)

‌   کسی چه می‌داند؛ شاید اگر همان زمانی که ستوان پینسن از آدل خواستگاری کرد، ویکتور هوگو پاسخِ مثبت می‌داد، نه پای ستوان به هالیفاکس باز می‌شد و نه آدل نیازی به گریختن از خانه پیدا می‌کرد. امّا این گریختن و دوربودن، برای آدلِ تنها و سرخورده لازم است؛ چون دلیلِ خوبی‌ست که یارِ گریزپا را بهتر بشناسد و بعد هم به نتیجه‌ای واضح و قطعی درباره‌ی خودش برسد.

   اصلِ ماجرا، شاید، همین است که آدل، در خلالِ این سفر، به‌ نوعی کشفِ خویش می‌رسد و این، البته، هیچ منافاتی با روحیه‌ی هنرمندانه‌اش (او عاشق نوشتن و موسیقی‌ست) ندارد. همه‌ی آن‌چه از آدل سر می‌زند، همه‌ی آن رفتارهایی که به کارهای جنون‌آمیز و لحظه‌ای شباهت دارند (نمونه‌ی مشخصش دروغی‌ست که درباره‌ی ازدواج می‌گوید) چیزهایی هستند که او دوست دارد اتفاق بیفتند، امّا از آن‌جا که، ظاهراً، هیچ پیمانی وجود ندارد و هیچ قول و قراری ابدی نیست، تصمیم می‌گیرد که یک‌تنه این بازی را به نفعِ خود تغییر دهد. دست به هرکاری می‌زند که اعتبار و حیثیتِ ستوان پینسن را خدشه‌دار کند (مثلاً آن آگهی که پدرش در روزنامه می‌دهد و دیداری که خودش با پدرِ نامزدِ پینسن می‌کند) ضربه‌های هولناکی هستند که، البته، می‌شود درک‌شان کرد.

   بااین‌همه، چیزی که آدل، بیش‌ازهمه، از آن می‌هراسد، شناخته‌شدن است. کسی نباید بداند که بینِ او و هوگوی کبیر نسبتی هست؛ همان نویسنده و شاعر (و سیاست‌مدار)ی که وقتی دخترِ دیگرش (لئوپولدین) غرق شد، برایش شعرهایی نوشت به‌نشانه‌ی غم و اندوه تا جاودانه‌اش کند. اما سهمِ آدل از این زندگی، از این پدرِ پُرافتخار، چه بود؟ خواهرِ کوچک‌تر، در سایه‌ی خواهرِ غرق‌شده ماند و آن‌قدر کسی حرف‌هایش را نفهمید و جدّی‌اش نگرفت که مجبور شد به خانه و اهالی‌اش پُشت‌پا بزند و به راهی برود که گمان می‌کرد  صلاح‌اش در آن است. حق با او بود؛ یا نبود؟

   آدل در دیارِ غربت زندگی می‌کند، در همان سرزمینی که پینسن هم هست. یارِ بی‌اعتنا و گریخته‌ای که می‌گوید گذشته دلیلِ امروز نیست، چه رسد به فردا. هم‌صحبتی با آدل را هم به هیچ‌چیز ترجیح نمی‌دهد و به‌جای ماندن و گوش‌دادن،‌ گریختن و نبودن را بیش‌تر دوست دارد. این است که آدل، دخترِ تواناترین نویسنده‌ی آن روزگار، مثلِ پدرِ پُرافتخار و ای‌بسا بی‌اعتنایش، نوشتن را به گفتن ترجیح می‌دهد. همه‌ی آن سخنان عاشقانه‌ای را که در ذهن دارد، به‌سرعت روی کاغذهای سفید می‌آورد و هیچ امان نمی‌دهد که جمله‌ها، حتّا، خشک شوند. نتیجه این‌که آن کاغذها،‌ یادداشت‌های روزانه‌اش، نامه‌هایی هستند سرشار از خواستن، سرشار از بغضی گُنگ و خواهشی برای دوست‌داشته‌شدن.

   نامه‌های آدل، بیش از همه، خبر از عاشقی ثابت‌قدم می‌دهند که می‌‌خواهد از عشقِ خود دست برندارد و پایدار بماند. «نامه را برای کسی که از ما دور است، با ما فاصله‌ی جسمانی دارد، می‌نویسیم به سودای ایجادِ نزدیکی.» (بابک احمدی، نامه‌ها، ماه‌نامه‌ی فیلم، شماره‌ی ٣٢۶)

   قاعده‌ی درستی‌ست قاعدتاً، امّا آدل هوگوی مظلوم چُنین نمی‌کند، نامه را می‌نویسد، اما برای کسی که چندان از او دور نیست؛ نزدیک است و در دسترس و احتمالاً خودِ او هم می‌داند سودای ایجادِ نزدیکی چیزی‌ست محال، وگرنه دست به جنون‌آمیزترین کارهای مُمکن نمی‌زد. کارِ آدل و حکایتش، داستانِ آدمی‌ست که می‌خواهد عشقی ازدست‌رفته را، هرطور شده، حتّا با چنگ و دندان، نگه دارد. امّا نه به امید آینده‌ای روشن و بهتر، به امیدِ خیالی آسوده و ذهنی سرشار از آرامش. و همین است دیگر؛ بالأخره، یکی از دوطرف باید فکر کند که به‌اندازه‌ی خودش زحمت کشیده و بعدِ این است که می‌تواند با خیالِ آسوده دنیا را به نظاره بنشیند. اگر غیرِ این باشد، پس آن جنون و حیرتی که بعدِ این نصیبِ آدلِ تلخ‌کام می‌شود، از کجا آمده است؟

   سرگذشتِ آدل ﻫ. (داستانِ واقعی زندگی آدل هوگو) یکی از تلخ‌ترین عشق‌نامه‌های تاریخِ سینماست؛ داستانی که حتّا تا پایان هم دوست داریم تغییر کند و همه‌چیز عادّی شود؛ شبیه همان‌روزی که آدل و پینسن، نخستین‌بار، یک‌دیگر را دیده‌اند.

   حیفِ جوانی و شورِ آدل ﻫ. نبود که چُنین آسان هدر شد؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩