شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

زندگی، شیرین می‌شود...

 

... دنیا را دو جور می‌‌شود دید: اوّل این‌که بگوییم دنیا زشتی کَم ندارد، و دوّمی عکسِ اوّلی‌ست؛ یعنی باید به‌جُست‌وجوی زیبایی‌ها برآمد و چیزی را که در دسترس نیست، از زیرِ خاک، یا از کُمُدی که غُبارِ سال‌ها رویش نشسته، بیرون کشید و تماشا کرد. تماشای دوباره، دیدارِ واقعی است و «ژان‌پی‌یر ژُنه» در «سرگذشتِ افسانه‌ای اَمِلی پُلَن»، ما را به چُنین دیداری دعوت می‌کند؛ به یک مهمانی تازه که تنها مهمانَش خودِ ما هستیم...

 

... داشتن یا نداشتن؟ خواستن یا نخواستن؟ و این فعل‌ها را می‌‌شود تا بی‌نهایت ادامه داد. سرگذشتِ افسانه‌ای اَمِلی پُلَن بهترین نمونه‌ای است که نشان می‌دهد داشتن یا نداشتن اهمیتی ندارد؛ مُهم خواستن یا نخواستن است. و بین همه‌یِ آن آدم‌های فیلم، فقط اَمِلی‌ست که رازِ لذّت‌بُردن از زندگی را درک می‌کند و می‌فهمد برای بَهره‌مندشدن از نعمت‌های این دنیا، فقط باید اراده کرد. اَمِلی نمی‌خواهد مثلِ بقیه اسیرِ روزمرگی باشد، و چاره‌یِ کار را در این می‌بیند که دیگران را هم از این روزمرّگی رَها کند. کم‌ترین کاری که می‌شود کرد، شادکردنِ دیگران‌ست؛ دل‌خوش‌کردن‌شان...

 

... بعضی جُمله‌ها کلیشه‌ای و تکراری هستند؛ امّا غلط نیستند و یکی از این جمله‌ها همان است که می‌گوید هُنر باید مایه‌یِ شادی آدم‌ها باشد و آدم‌ها به تماشای فیلم‌ها می‌نشینند تا زندگی واقعی و روزمره‌شان را به دستِ فراموشی بسپارند. اَمِلی هم، بی‌تردید، چُنین فیلمی‌ست؛ فیلمی درباره‌ی نوعی از زندگی که آن را تجربه نکرده‌ایم، درباره‌ی خواسته‌هایی که بَدِمان نمی‌آید آن‌ها را عملی کنیم، و درباره‌ی خواسته‌هایی که، البته، از دیگران داریم. این‌که با چیزی، هَرقَدر کوچک، خنده را به لبِ کسی بنشانیم، یا دل‌خوری‌اش را از بین ببریم. چُنین کاری، مُستلزمِ دلی‌ست مثلِ دریا و هزار خصلت را می‌‌شود در همین کلمه‌ی دریا دید؛ از گُستردگی بگیریم، تا برسیم به زُلالی و شفّاف‌بودن...

 

... امّا آن‌ها که فکر می‌کنند سینما باید همان واقعیتِ روزمرّه و  (مثلاً) چوبی شناور در آب باشد که هیچ معلوم نیست چه سرانجامی دارد و تاکِی باید نگرانِ سرنوشتِ این چوبِ شناور بود ، بی‌شک‌ دلِ خوشی از اَمِلی ندارند؛ چون اساساً دَخل و تصرّف‌ست در واقعیت‌هایِ معمول، در روزمرّگی‌هایی که بلای جانِ آدم‌هاست و نمی‌شود به‌آسانی از دست‌ِشان گریخت...

 

ژان‌پی‌یر ژُنه بعد از نمایش عمومی فیلمش، گفته بود که زندگی واقعی [زَهر] را می‌‌شود همیشه دید؛ از پنجره‌‌یِ کافه‌ای در پاریس، یا با دوربینی کوچک که زندگی آدم‌ها را، بی‌اجازه، می‌کاوَد. امّا، جای خیال، جای چیزی که پادزَهر باشد، خالی‌ست و آدم‌ها اگر به بَقای خود علاقه دارند و می‌خواهند مُنقرض نشوند، باید فکری برای این قضیه بکنند. ایده‌یِ پیشنهادی او، ظاهراً، لذّت‌بُردن از زندگی‌ست؛ دَم را غنیمت شمُردن و دیگران را شاد کردن. و هر آدمِ خوش‌بین و اُمیدواری که چشمِ به آینده دوخته، باید بداند که رازِ بقا، چیزی جُز این نیست...

 

بعدالتحریر: و دو نُکته‌یِ دیگر. نقشِ اَمِلی را اوّل قرار بود اِمیلی واتسن بازی کند، که خدا را شُکر، به‌هر دلیلی، مُنصرف شد و نقش به اُدری توتو رسید. ظاهراً، ژیل ژاکوب [رئیسِ جشنواره‌یِ کَن] هم فیلم را دیده و گفته بود به درد نمی‌خورَد و فیلمِ مُهمی نیست و نظرش موقعی عوض شد که فرانسوی‌ها به افتخارِ اَمِلی کَف زدند و تحسینَش کردند. کسی می‌داند در آن لحظه‌‌یِ پُرشوروحال، حالِ موسیو ژاکوب چه‌طور بوده‌ است؟

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ مهر ۱۳۸٦