شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

قهوه‌خانه‌ی قنبر

تفاوت عمده‌ی سریال‌‌سازی در ایران و باقی دنیا از همان قسمتِ اوّل شروع می‌شود؛ از جایی‌‌که سریال‌‌سازهای ایرانی اوّلین قسمتِ سریال‌شان را جدّی نمی‌گیرند و فکر می‌کنند تماشاگران بخت‌برگشته باید چند هفته‌ای دندان روی جگر بگذارند و صبر کنند و همه‌ی صحنه‌های اضافه‌ی قسمتِ اوّل را تاب بیاورند تا بالاخره در قسمت دوّم و سوّم و گاهی چهارم و پنجم داستان بالاخره شروع شود و شخصیت‌ها بالاخره درست‌وحسابی معرّفی شوند و تماشاگران بالاخره بفهمند داستان از چه قرار است. فرقی هم نمی‌کند که داریم درباره‌ی سریال‌سازی در تلویزیون ایران حرف می‌زنیم یا سریال‌سازی در شبکه‌ی خانگی که کم‌کم در پیشخان بقّالی‌ها جایی برای خودشان دست‌وپا کرده‌اند، چون به‌محض گفتنِ این‌که «چرا داستان شروع نشد و همه‌چیز بی‌خود و بی‌جهت کش پیدا کرده بود» جواب می‌دهند که «صبر کنید؛ بالاخره موتور سریال روشن شود» و توصیه‌ی اکیدشان چیزی جز این نیست که با دیدن یک قسمتِ هیچ سریالی درباره‌اش تصمیم نگیرید و به سریال (یا درست‌ترش سریال‌ساز) فرصت دهید که در قسمت‌های بعد شگفت‌زده‌تان کند. چنین توصیه‌ای ظاهراً هیچ ربطی به سریال‌سازی در باقی دنیا ندارد؛ چون با دیدن قسمت اوّل است که تماشاگران تصمیم می‌گیرند قسمتِ دوّم و سوّمش را هم ببینند یا عطای دیدنش را به لقایش ببخشند و به سریال‌های دیگری پناه ببرند که دست‌کم تماشاگران‌شان را جدّی می‌گیرند و هیچ توصیه‌ای برای صبر کردن و تصمیم گرفتن یا نگرفتن نمی‌کنند. این خاصیّت سریال‌سازی ایرانی است که از دل مناسبات تهیه‌کننده‌ها و تلویزیون بیرون آمده؛ هرچه بیش‌تر صحنه‌ها را کش بدهید دقیقه‌های بیش‌تری را می‌توانید بفروشید و پولش را به جیب بزنید. همین است که سال‌ها از آخرین سریال‌های واقعاً دیدنی و به‌یادماندنیِ تلویزیون ایران می‌گذرد و بخش اعظم آن‌چه در این سال‌ها تولید شده محصولات یک‌بارمصرف و بی‌خودی کش‌داری است که ندیدن‌شان اصلاً مایه‌ی ناراحتی نیست و دیدن‌شان حتماً وقت تماشاگران را تلف کرده.

این‌‌ها را نوشتم که برسم به دندون طلای داوود میرباقری؛ به این‌که دندون طلا هم مثل سریال قبلی‌اش شاهگوش شروع خوبی ندارد؛ شخصیت‌هایش را درست‌وحسابی معرّفی نمی‌کند و به‌جای پرداختن به اصل مدام به حاشیه می‌رود و حاشیه در اوّلین قسمت دندون طلا آن‌قدر پررنگ است که هیچ بعید نیست تماشاگرانش پیش خودشان خیال کنند میرباقری به حاشیه‌های داستان بیش‌تر علاقه‌ داشته: به لحن جاهلی و ظاهرِ کاریکاتوری جاهل‌هایی که ادّعای مردانگی و رفاقت می‌کنند و سبیل‌های از بناگوش دررفته‌شان قرار است ظاهرشان را مردانه‌تر کند و همه‌ی جمله‌هایی که می‌گویند موزونند. خوب بلدند کلمه‌ها را به‌هم وصل کنند و زمین و زمین را به‌هم ببافند و آسمان و ریسمان را یکی‌ کنند و دست‌آخر هم هیچ‌چی نگویند؛ دقیقاً هیچ‌چی. مدام طفره بروند و با تکرارِ اسمِ امان و جهان و قروقمبیل‌هایی که سال‌ها پیش در فیلمفارسی‌ها دیده‌ایم تماشاگران‌شان را شیرفهم کنند که داستان از گذشته شروع شده و حالا حالاها ادامه دارد و فعلاً باید دندان روی جگر گذاشت و صبر کرد بلکه دو سه قسمتِ بعد همه‌چی بهتر شود که تازه معلوم نیست می‌شود یا نه.

دندون طلایی که داوود میرباقری سال ۱۳۷۸ روی صحنه برد جذّابیّتِ عشق‌آبادش را نداشت؛ بیش‌تر به پشت‌صحنه‌ی یک نمایش روحوضی شبیه بود و البته همین برای تماشاگرانی که برای دیدنش سرودست می‌شکستند کفایت می‌کرد؛ نمایشی بود یک پلّه مانده به تئاتر که می‌خواست با ترکیب خنده و گریه داستانش را روایت کند. تجربه‌ی موفّقی بود برای میرباقری ولی ظاهراً داستان فشرده‌ی آن نمایش سال‌ها بعد در ذهنش مانده و فکر کرده چی بهتر از این که نمایشش را بدل کند به سریالی برای شبکه‌ی خانگی و از آن‌جا که نمایشش شکل فشرده‌ی این داستان بوده فکر کرده بهترین راه این است که همه‌چی را تمام‌وکمال نشان دهد و آدم‌ها هرچه دل تنگ‌شان می‌خواهند بگویند و تا می‌توانند آواز بخوانند و تنبک بزنند و جاهل‌بازی دربیاورند. دست‌کم این چیزی است که تماشای اوّلین قسمتِ دندون طلا نشان می‌دهد و تماشاگرانش را به یاد انبوه فیلم‌های جاهلی دهه‌ی ۱۳۴۰ یا کمی قبل‌تر می‌اندازد؛ دوره‌ی رونق فیلم‌هایی که هر چیزی را به کلیشه بدل می‌کردند و نسخه‌های مکرّرش را پیش روی تماشاگرانی می‌گذاشتند که فکر می‌کردند به تماشای بهترین چیزها نشسته‌اند. قهوه‌خانه‌ی قنبر و قنبر دیزل حتّا اگر تماشاگرانش را به یاد قهوه‌خانه‌ی قنبرِ منوچهر صادق‌پور (و فیلم‌نامه‌نویسش منوچهر کی‌مرام) نیندازد یادآور سینمای همان دوره است؛ یادآور جاهل‌های یقه‌بازِ سبیلو که معمولاً یکی دو وردست دارند که خیلی وقت‌ها خودشان حرف نمی‌زنند و صحنه را می‌سپارند به وردست‌هایی که اهل کُرکُری خواندن و ادّعاهای الکی هستند و گاهی آواز می‌خوانند و گاهی قِر می‌دهند و دهان‌شان معمولاً باز است به گفتن‌ حرف‌های پیش‌پاافتاده‌ای که تا جاهل با اشاره‌ی دستش یا کلمه‌ای که به زبان می‌آورد حُکم نکند خفه شوند کارشان را ادامه می‌دهند و امان و جهانِ دندون طلا دقیقاً همان وردست‌های مضحک فیلمفارسی‌اند. اصلِ کار همان جاهل لوطی‌مسلک و عیّاری است که مدام از مردی و مردانگی حرف می‌زند و مردانگی‌اش را به رخ می‌کشد. بااین‌همه فقط قنبر دیزل نیست که ما را به‌یاد فیلمفارسی می‌اندازد؛ نیّر دختری شهرستانی‌ است که با پدر علیل و از کار افتاده‌اش به تهران آمده و در خیابان‌ها دستفروشی می‌کند و تا پلیسِ زورگوی هفت‌تیر به‌ کمر حرف درشتی نثارش می‌کند سیلی‌ای به گوشش می‌زند و فرار می‌کند و می‌رسد به قهوه‌خانه‌ی قنبر؛ مکانی کاملاً مردانه که همان ابتدای کار وقتی امان و جهان شروع می‌کنند به مسخره‌بازی می‌فهمد جای درستی نیامده و تا قنبر اعلام نمی‌کند که زن بخت‌برگشته به او پناه آورده، وردست‌ها سر جای‌شان نمی‌نشینند. این‌جا است که برمی‌گردیم به یکی از مهم‌ترین خصیصه‌های جاهل‌های فیلمفارسی که ادّعا می‌کردند حفاظت از ناموس دیگران وظیفه‌ی ذاتی‌شان است و نباید گول ظاهرشان را خورد که با آن «کت و شلوار مشکی بلند و گشاد با کلاه مخملی هم‌رنگ، کفش سیاه یک لای پاشنه خوابیده‌ی تمام‌میخ، پیراهن یقه‌باز، زیرشلوار بلند راه‌راه (که اغلب از شلوار بیرون بود) و عرق‌گیر ابریشمی» ترسناک به‌نظر می‌رسند؛ چون معرفت اگر نهایتی داشته باشد در وجودِ آن‌ها خلاصه شده و البته که ادّعای‌شان حرفِ مُفتی بود.

دندون طلای داوود میرباقری اگر قسمت بعدی‌اش هم درست مثل این قسمت بی‌خودی کش‌دار و پُرحاشیه باشد و به‌جای معرّفی شخصیت‌ها و روایت داستان، مدام با قروقمبیل و تنبک جای خالی این چیزها را پُر کند آن‌وقت می‌شود با خیالی آسوده قیدِ تماشایش را زد و به دیگران هم توصیه کرد که وقت‌شان را صرف کار دیگری بکنند؛ کاری که برای سر درآوردن از آن نیازی به صبر کردن و دندان روی جگر گذاشتن و چشم‌به‌راه روشن شدن موتور داستان نداشته باشند.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٤


چیزهایی هست که نمی‌دانی

 

ری داناوان کارچاق‌کن است؛ یعنی کارها را رو به راه می‌کند؛ یعنی همیشه آدم‌هایی هستند که دست به کاری زده‌اند که نباید می‌زده‌اند و همیشه آدم‌هایی هستند که باید راهی پیدا کنند تا کسی از این کارها باخبر نشود. امّا کارچاق‌کن که نمی‌تواند سرِخود کار کند؛ باید تابعِ دیگری باشد و دیگری بیش‌ترِ وقت‌ها وکیلی‌ست که ظاهراً باید راه‌های قانونی را پیشِ پای موکّلانش بگذارد؛ امّا حقیقت این است که گاهی قانون هیچ راهی پیشِ پای‌شان نمی‌گذارد جز این‌که خود را تسلیم کنند و آماده‌ی انجامِ حُکمی عادلانه شوند.

پس طبیعی‌ست که این‌جور وقت‌ها وکلای زبده دنبالِ راهی باشند که موکّلانِ عزیزشان را به کفِ باکفایتِ قانون نسپارند و یکی از راه‌ها استخدامِ کارچاق‌کن‌هاست. کارچاق‌کن ظاهرش شبیه خلاف‌کارهای حرفه‌ای نیست؛ هرچند ممکن است ردّی از خشونت در چهره‌اش باشد، مثلاً جای زخمی کنارِ ابروها یا در پیشانی یا اصلاً چشم‌هایی که گاهی سرشار از خشونتند و خبر از کینه‌ای ازلی می‌دهند؛ کینه‌ای که انگار هیچ‌چیز جلودارش نیست و حتّا گذشتِ زمان هم که ظاهراً همیشه مرهمِ دردهاست نتوانسته چاره‌‌ای برایش بیندیشد.

با چنین هیبت و هیئتی‌ست که ری داناوان را می‌شناسیم؛ مردِ مصمّم و حرفه‌ایِ رازداری که اگر به حرف بیاید دنیا زیر و زبر می‌شود؛ امّا حرفه‌ای‌ها همیشه سکوت را به گفتن ترجیح می‌دهند و خوب می‌دانند کلمات چه‌قدر دردسرسازند و هر کلمه‌ای که به زبان بیاید و رازی برملا شود آسمان را به زمین می‌رساند.

بااین‌همه خشونت تنها اسلحه‌ی ری داناوان نیست؛ خشونت هم راهی‌ست برای رسیدن به هدف؛ مثل همان هفت‌تیری که گاه و بی‌گاه در دستش جا خوش می‌کند؛ گاهی به نشانه‌ی تهدید و گاهی به‌عنوان تنها راهی که می‌شود از خود دفاع کرد. گاهی با کلمات نمی‌شود دیگری را مجاب کرد. گاهی فقط هفت‌تیر است که دیگری را سرِ جایش می‌نشاند و هفت‌تیر همیشه خطرناک است؛ مثلِ گلوله که همیشه بد است و زندگی را در لحظه از آدمی می‌گیرد.

همیشه چیزهایی هست که باید از دیگران پنهانش کرد و گستره‌ی دیگران گاهی حتّا نزدیک‌ترین آدم‌ها را در بر می‌گیرد؛ این است که ری داناوان همیشه چیزهایی را از همسرش پنهان می‌کند؛ چیزهایی را که بهتر است نداند و این ندانستن گاهی انگار به سودِ آدمی‌ست بی‌آن‌که خودش بداند.

زندگی برای اَبی داناوان درست از لحظه‌ای سخت می‌شود که سر از چیزهایی درمی‌آورد که نباید؛ چیزهایی که در شمارِ رازهای ری داناوان است و یکی از این چیزها سر درآوردن از کسب‌وکارِ اوست؛ این‌که ری داناوان چه می‌کند؟ کجا می‌رود؟ شغلش چیست و این‌همه ثروت و سرمایه را از کجا آورده؟

امّا رگه‌های خشونتی که در وجودِ ری داناوان هست ارثِ پدری‌ست؛ پدری که خودِ ری داناوان مقدّماتِ دستگیری و زندانی‌ شدنش را سال‌ها پیش فراهم کرده تا همه‌ی عمر را دور از بچّه‌هایش بگذراند؛ جایی که بچّه‌ها از آسیب‌های همیشگی‌اش در امان باشند. چه توقّعی می‌شود از پدری داشت که خانواده را رها می‌کند و عیش و طرب را به بچّه‌های خود ترجیح می‌دهد؛ بی‌اعتنا به این‌که بچّه‌ها در غیابش چه می‌کنند و چه سوداها که در سر می‌پرورانند؟

همین است که یکی از بچّه‌ها می‌رود بالای بام و خودش را پرت می‌کند از بالا؛ دختری که دیگر این زندگی را دوست نمی‌دارد. وضعیتِ برادرها هم از این بهتر نیست. همه گرفتارند و هر کسی گرفتارِ چیزی. همین چیزهاست که ری داناوان را مدام مصمّم‌تر از پیش می‌کند؛ انگار فکر می‌کند بارِ زندگیِ همه‌ی خانواده‌ را گذاشته‌اند روی دوشش و آدمی مگر چه‌قدر توان دارد و چه‌قدر می‌تواند از پسِ همه‌چیز بربیاید؟

وقتی نمی‌شود همه‌چیز را مثلِ روزِ اوّل کرد و وقتی نمی‌شود خاطره‌های تلخِ گذشته را فراموش کرد فقط انتقام است که به کار می‌آید و گاهی فقط انتقام است که آدمی را به زندگی امیدوار می‌کند؛ فکر کردن به این‌که ممکن است روزی به‌جای حل کردنِ مسأله‌ای که همه‌ی این سال‌هایش را نیست‌ونابود کرده صورتِ مسأله را پاک کند؛ یعنی آدمی را از سرِ راه بردارد که زندگی‌اش را تباه کرده و تباه کردنِ زندگی انگار گناهی نیست که بشود آن‌را بخشید و ری داناوان اگر کاری می‌کند و حرفی می‌زند برای فکر نکردن به این چیزهاست؛ به این زندگیِ خودش را از کودکی تباه کرده‌اند و حالا که پدر است باید از بچّه‌هایش مراقبت کند که دیگران زندگی‌شان را تباه نکنند.

امّا در همیشه بر یک پاشنه نمی‌چرخد و آدمی به همه‌ی چیزهایی که طلب می‌کند نمی‌رسد.

ری داناوان

 ـــــ عنوانِ یادداشت نامِ فیلمی‌ست ساخته‌ی فردین صاحب‌الزمانی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٢