شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چه می‌شد اگر تمام شب را در راه بودم؟

رولان بارت

  

   رولان بارت در آخرین نوشته‌ی خود، همیشه در سخن‌گفتن از آن‌چه که دوستش داری شکست می‌خوری می‌نویسد «چند هفته قبل، سفر کوتاهی به ایتالیا کردم. شبِ اوّل در میلان هوا سرد و ایستگاهِ قطار تاریک و کثیف بود. قطاری داشت آن‌جا را ترک می‌کرد. پشتِ کوپه‌هایش، پلاک‌های کوچک زردرنگی دیدم که روی‌شان نوشته بودند میلان ـ لتچه. خیال‌پردازی‌ام شروع شد: چه می‌شد اگر سوار این قطار، تمامِ شب را در راه بودم و در گرما و روشنایی و سکوتِ این شهرِ دور، لتچه، از خواب بیدار می‌شدم. این فقط یک خیال‌پردازی بود و ربطی نداشت به این‌که آیا، واقعاً، لتچه (که من تابه‌حال آن‌را ندیده‌ام) چنین جایی هست یا نه.»

   بعد، بارت به‌یادِ استاندال و سفرنامه‌اش رُم، ناپل، فلورانس [Rome, Naples et Florence] می‌افتد و به تقلید از او می‌نویسد «سرانجام من، مردی با این سنّ‌وسال هنوز دیوانه، ایتالیای زیبا، ایتالیای مادر را خواهم دید.» در ارتباط با این جمله دو پرسش به ذهنم می‌آید: اوّل این‌که جمله از آنِ استاندال است یا بارت؟ شاید هردو. دوّم چرا استاندال (بارت) در میلان فعلِ آینده را برای آن به کار بُرد و نوشت «خواهم دید»؟ زیرا ایتالیای خیال‌انگیز همیشه جایی دور، «جایی دیگر» است. ایتالیای استاندال (بارت) جایی رؤیایی بود و فقط در ذهنِ «او» (ارجاعِ این ضمیر به هردو نویسنده است) وجود داشت... ما، معمولاً، به چیزهایی دل می‌بندیم که فاقدِ آن هستیم.» [برای خواندن باقی این نوشته نگاه کنید به عشقِ استاندال، نوشته‌ی احمد اخوّت، فصل‌نامه‌ی زنده‌رود، شماره‌ی ۴٩، بهار و تابستانِ ١٣٨٨]

   برای رولان بارت سفر، شاید، همان جایی دیگر بود که باید می‌دیدش، باید کشفش می‌کرد؛ جایی غیرِ این‌جا، یا آن‌طور که در امپراتوریِ نشانه‌ها [Empire of Signs] نوشته است آن‌جا. در فصلِ اوّل همین کتاب نوشته است «اگر می‌خواستم مردمانی خیالی را تصوّر کنم، می‌توانستم نامی ابداعی بر آن‌ها بگذارم، آن‌ها را برای خود به موضوعی رمانتیک بدل کنم و به‌این‌ترتیب سرزمینی افسانه‌ای (یک گارابانیِ جدید) برای خود بسازم، بی‌آن‌که نیازی باشد تا هیچ سرزمین حقیقی‌ای را به خطر بیندازم (و حتّا برعکس، این خیال‌پردازیِ من بود که در نشانه‌های ادبی به خطر می‌افتاد)، و درنهایت می‌توانستم با این مردمانِ خیالی، بی‌آن‌که مدّعیِ بازنمایی یا تحلیلِ کوچک‌ترین واقعیتی باشم (رویکردهایی اساسی در گفتمانِ غربی) گوشه‌ای از جهان را به ذهن آورم (آن‌جا را).» [امپراتوریِ نشانه‌ها، نوشته‌ی رولان بارت، ترجمه‌ی ناصر فکوهی، نشر نی، ١٣٨٣]

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩

همی ​رویم به شیراز با عنایتِ بخت...


همی ​رویم به شیراز با عنایتِ بخت

زهی رفیق که بختم به همرَهی آورد

   ... چی بهتر از این که بختِ آدم بلند باشد و دوباره سر دربیاورد از شیرازِ دوست‌داشتنی و دوباره توی همان خیابان‌های دوست‌داشتنی قدم بزند و دوباره‌ همان آدم‌های دوست‌داشتنی را ببیند و دوباره با همان آدم‌های دوست‌داشتنی حرف بزند و دوباره از همان آدم‌های دوست‌داشتنی یاد بگیرد و از زندگی لذّت ببرد؟ و چی بهتر از این‌ که بختِ آدم بلند باشد و هم‌سفرهای دوست‌داشتنی‌ای داشته باشد که عشقِ شیراز باشند و پایه‌ی لذّت‌بردن از این تکّه‌ی بهشتِ خدا و حوصله‌ی قدم‌زدنِ شبانه‌ی شهر را داشته باشند و اعتنایی نکنند به عقربه‌های ساعت که همین‌جور دارد کارِ خودش را می‌کند و اعتنایی نکنند به این‌که نیمه‌ی شب است و آدم قاعدتاً باید در همچه ساعتی دراز به دراز افتاده باشد توی رخت‌خواب و چشم‌هایش را بسته باشد و اگر هم نبسته باشد شروع کرده باشد به شمردنِ گوسفندهایش تا کم‌کم حس‌ کند که پلک‌هاش سنگین شده‌اند؟ و چی بهتر از این که بختِ آدم بلند باشد و همچه که چشم‌ها را باز کند ببیند یک پنج‌شنبه‌ی بهاری از نوعِ اردی‌بهشتی‌ست و پشتِ این پنجره‌ها یک درخت‌های سبزی‌ ست که شبیه‌اش فقط توی بهشتی مثلِ شیراز یافت می‌شود...

   همین دیگر؛ هزار سپاس از علی آذری و فؤاد دهقانی و همه‌ی بچّه‌های شیراز که همیشه‌ی خدا از لطف و محبّت کم نمی‌گذارند. رُفقای خوب یعنی همین دیگر...

   و یکی دو دوستِ تازه هم پیدا شد. چی بهتر از این؟

   شیراز که دیدنی کم ندارد، خوردنی‌ها هم که کم نیست و من و تو کم خوردیم... از فالوده‌ای که غرق شده باشد توی آب‌لیموی خوش‌طعم و خوش‌بوی شیراز هم که نمی‌شود گذشت؛ بس‌که روحِ آدم را جلا می‌دهد و برق می‌اندازد. این بود که وقت و بی‌وقت رشته‌های سفید و بلندبالای فالوده شدند هم‌دمِ ما و همچه که از هر چیزی خسته می‌شدیم یک کاسه از این طعامِ بهشتی در دست، خستگی از تن درمی‌کردیم...

   کافه فروغ هم به خوبیِ دفعه‌ی پیش بود؛ حتّا بهتر از پیش و آن دم‌نوشِ کاکوتی یک‌چیزِ شفّافِ غریبی بود و یک عطرِ خوش‌آیندی داشت که خدا می‌داند (ارادتمندیم آقای مباشری) و همه‌ی راه تا تهران که طیّاره برای خودش قیقاج می‌رفت و دست‌افشانی و پاکوبانی می‌کرد، دلم قرص بود که از صدقه‌ی سرِ کاکوتی‌ست که آرام نشسته‌ام و کُمیسر مِگره می‌خوانم توی همچه وضعیتی...

   این چارشنبه و پنج‌شنبه‌ای که گذشت، حسابی خوش خوش گذشت...

   بعدِ تحریر: چیزهای شخصی هنوز هم هستند؛ هنوز هم لذّتی را که در نشستن کنارِ مزارِ حافظ هست با چیزِ دیگری عوض نمی‌کنم و دوست دارم همین‌جور توی حافظیه بچرخم و بعد یک گوشه برای خودم بنشینم و بروم سروقتِ این دیوانِ حافظ که توی گوشیِ تلفنم خودنمایی می‌کند و بعد با همین حافظ برای خودم فال بگیرم و بعد که فال را خواندم درِ گوشی را جوری ببندم که انگار دیوانِ خواجه است و دوباره بروم سراغِ مزارِ حافظ و کیف کنم از این‌که دورش خلوتِ خلوت است و هیچ‌کس نیست که آدم را نگاه کند وقتی نشسته کنارِ مزار و دارد زیرِ لب یکی از غزل‌ها را می‌خواند و خب، مگر زندگی چیزی غیرِ این چیزهای شخصی‌ست و مگر این چیزهای شخصی نیست که زندگی را قابلِ تحمّل می‌کند و کاری می‌کند که آدم یادش برود قرص‌های مُسکّن‌اش را با خودش نیاورده سفر؟ چی بهتر از این؟ ها؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩

این نسیمِ بادِ شیراز است یا مُشکِ خُتَن...

    ... یک باغِ مصفّای پُردرختی بود توی خواب‌های ما که یک بوی خوشی از درخت‌های سربه‌فلک‌کشیده‌اش به مشام می‌رسید و یک زمینِ سرسبزی داشت که آدم هوس می‌کرد لَم بدهد روی چمن‌هاش و چشم‌ها را ببندد و بی‌خیالِ همه‌چی شود و فکر کند که توی این دنیا نیست و فکر کند آن باغِ عدنی که آدم توش قدم می‌زده همین‌جا بوده و خلاصه یک همچه باغی که برقِ آفتاب روی سبزه‌هاش دل می‌بَرَد کم از آن باغِ عدن ندارد و کی فکر می‌کرد که خیالات و خواب‌ها روزی سر درآوَرَد از واقعیت و آن باغِ مصفّای پُردرختی که توی خواب‌های ما بود و یک بوی خوشی از درخت‌های سربه‌فلک‌کشیده‌اش به مشام می‌رسید تکّه‌ای باشد از شیراز و آن بوی خوش از بهارنارنج‌های باغِ نمی‌دانم چی باشد که آدم همچه که از کنارش می‌گذرد هوش از سرش برود و فکر کند آن باغِ عدنی که آدم توش قدم می‌زده همین‌جا بوده... شیراز برای من همچه‌جایی‌ست هربار که گذرم می‌افتد و روزی و ساعتی را در خیابان‌ها و باغ‌های سبزش می‌گذرانم... این‌جوری‌ست که سفرِ شیراز، همیشه، خوش می‌گذرد وقتی دوستانی باشند «بهتر از آبِ روان». (سپاسِ بسیار از فؤاد دهقانی و علی آذری)

   یک کافه‌ی خوبِ خوش‌سلیقه‌ی دنج و درست هم «کشف» شد در این سفرِ شیراز و، قاعدتاً، سفرِ دیگری هم اگر ممکن شود، حتماً دوباره باید سری بهش زد. کافه فروغ (روبه‌روی باغِ جهان‌نما) می‌شد کافه‌ی محبوبِ من اگر خانه‌ام شیراز بود. یک شربت‌های خوش‌طعم و خوش‌بویی داشتند که آدم دل‌اش می‌خواست لیوانی از هرکدام خوش‌ گذشت هر دوباری که کافه‌نشینی مُیسّر شد. کُتلتِ تُرد و خوبی هم داشتند که شبِ آخر، قبلِ پرواز، به‌عنوانِ شام خوردیم و حقیقتاً خوش‌طعم بود. و چه انسانِ باکمالاتی‌ست این آقای شهاب مُباشری. حیف که نشد این‌دفعه درست‌وحسابی گپ بزنیم. یک مجلّه‌ی فروغ هم داشتند که سبزیِ دل‌پذیری داشت. خلاصه که دمِ بچّه‌های کافه فروغ گرم...

   مقادیری هم بستنی و فالوده‌ی اعلای شیرازی «صرف شد» که، خُب، طبیعی‌ست نظیرش را جای دیگری نمی‌شود پیدا کرد و، البته، همه‌ی این‌ها در روزهایی بود که گلودرد در اوج بود و خوردنِ فالوده و بستنی و، اساساً، هر چیزِ دیگری که «یخ» باشد، قاعدتاً، معقول و منطقی نیست. ولی چه می‌شود کرد؟

   چهارشنبه و پنج‌شنبه‌ی هفته‌‌ی پیش، حسابی خوش گذشت...

   بعدِ تحریر: بعضی چیزها شخصی‌اند؛ مثلاً لذّتی که از سفر می‌بَرَد، خاطره‌ی خوشِ قدم‌زدن در باغِ جهان‌نما، یا باغِ دل‌گُشا و قاعدتاً این‌چیزها را آدم باید جایی، گوشه‌ی ذهن‌اش، نگه دارد. امّا آدم است دیگر؛ هوش‌وحواس‌اش همیشه مثلِ سال‌های شباب نیست. پس باید این‌چیزها را جایی، مثلاً همین‌جا، نوشت تا یک‌روز و روزگاری یادش بیاید که چه‌قدر مدیون است به شیراز و چه لحظه‌های خوشی داشته در این شهر...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ چهارم

 

یکُم: خیلی چیزهاست که باید می‌نوشتم و ننوشتم؛ اوّل از همه، سفرِ دو روزه‌ای به شیراز که عجب شهرِ باصفایی‌ بود و در آن دو روز، هم‌نشینی با بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفا چه‌قدر خوش گذشت. وصفِ کمالاتِ این بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفا را قبلاً شنیده بودم، ولی قسمت نشده بود هم‌نشینی و هم‌کلامی با آن‌ها. دو روزِ خوبی بود و بهتر از همه، شاید، حافظیه بود برای من؛ وعده‌گاهی که هم شبِ اوّل رفتم آن‌جا، هم فردا ظُهرش، وقتی آفتاب عمود می‌تابید و سروهایِ سهی، حتّا، هوا را خُنَک نمی‌کردند... خُدا قسمت کند سفرِ دوباره به شیراز را و البته، هم‌نشینی با بچّه‌های فیلم‌دیده‌ی باصفایش را...

دوم: صُبحِ پنج‌شنبه، نشستم روبه‌روی یکی از محبوب‌ترین فیلم‌سازهایم؛ آقایی که هیچ‌وقت از نزدیک ندیده بودمش (چرا؟) و توی این یکی دو ساعتی که گَپ زدیم و چای و قهوه نوشیدیم و درباره‌ی کتاب‌ها و فیلم‌هایی که این اواخر خوانده‌ایم و دیده‌ایم حرف زدیم، حس کردم که بی‌خود نیست فیلم‌هایش را این‌قدر دوست دارم. درباره‌ی پنج فیلم‌نامه‌اش، همین‌طور بی‌مقدّمه، حرف زدیم و همین‌که بهش گفتم یکی از آن‌ها (که اتّفاقاً خودش آن‌را نساخته) به‌نظرم چه‌قدر عالی‌ست و چه مرتبتی دارد در سینما (هرچند بقیه‌ی کارهایش هم همین‌جور است به‌نظرم) گفت که خودش هم آن‌را بیش‌تر از بقیه‌ی کارهایش دوست دارد؛ چون سه‌سال از عُمرش را صرفِ آن کرده و آن‌قدر از آدم‌ها و ماجراها و دل‌مشغولی‌های‌شان اشباع شده که حس کرده ساختنش را باید بسپارد به یکی‌دیگر؛ به یکی که این آدم‌ها را از بیرون ببیند و همین کار را هم کرده و نتیجه‌اش عالی از آب درآمده است؛ یکی از بهترین فیلم‌های این سال‌ها. صُبحِ پنج‌شنبه‌ی خوبی بود...

سوم: موسیقیِ «زیرِ تیغ» آدم را نابود می‌کند؛ می‌بَرَدش تا آستانه‌ی ویرانیِ کامل و خُدا می‌داند در این غروبِ دلگیرِ پنج‌شنبه، هیچ‌چی به‌اندازه‌ی این موسیقی عالی نیست. دلم می‌خواست همین‌حالا گوشی را بردارم و زنگ بزنم به آقای «علیزاده» و بگویم «خُدا به شما عُمرِ بسیار و بابرکت عنایت فرماید که موسیقی‌تان مُمِدِّ حیات است.» ولی زنگ نزدم. چه‌کاری‌ست مزاحمِ اُستاد شدن در یک غروبِ دلگیرِ پنج‌شنبه؟

چهارم: اوّلین جُمله‌ی داستانِ «مردِ سوّم» [نوشته‌ی گراهام گرین] چیزی‌ست قریبِ به این: «کسی نمی‌داند ضربه، دقیقاً، کِی فرود می‌آید.» (اصلش دمِ دستم نیست؛ شرمنده!) همه‌ی چهارشنبه‌‌شبِ من، به داستانِ «مردِ سوّم» گذشت؛ به ورق‌زدنش و سَرَک‌کشیدن در آن جُمله‌های درخشانی که «گراهام گرین» در نهایتِ دقّت آن‌ها را نوشته است. و حالا، تویِ این غروبِ دلگیر، این جُمله‌ی ابتداییِ داستان، بدجوری توی ذهنم مانده است و چرایش بماند برای یک‌وقتِ دیگر...

پنجم: و زندگی، مثلِ همیشه، به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد؛ عیناً کشتیِ فیلمِ فللینیِ کبیر و مُشکل، دقیقاً، همین است...

ششم: بی‌حوصلگی؟ بله، و به‌قولِ دوستان چرا که نه؟!

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸۸

از پشتِ چشم می‌نگرم پشتِ پای را...

 

یکم: برگشتیم بالأخره؛ هرچند که آسمان سخت ابری بود و چه می‌دانم رعد و برق بود و طیّاره‌ای که سوارش بودیم، در آسمان سخت تکان می‌خورد و هیِ چپ و راست می‌شد و هر تکانش دلِ آدمی را سخت می‌لرزاند. کتاب که نمی‌شد خواند؛ از بس که سخت تکان می‌خورد و از بس که چپ و راست می‌شد. ما هم قیدِ خواندن را زدیم و با هر تکانی، با هر چپ و راست‌شدنی، خندیدیم و کِیف کردیم و موسیقی‌هایِ سبُکِ وقتِ سفر را گوش کردیم. برگشتیم بالأخره؛ هرچند که دل‌کندن از اصفهان آسان نبود و دل‌کندن از آن‌همه زیبایی، از آن‌همه کاشی‌هایِ خوش‌رنگ‌ولعاب و آن‌همه ساختمان‌هایِ چشم‌نواز و آن‌همه آرامشی که تویِ هوا موج می‌زد، آسان نبود. یک‌شب مانده به برگشت، رفتیم سی‌وسه‌پُل. آفتاب که نبود؛ نیمه‌شب بود و چراغ‌ها سی‌وسه‌پُل را قشنگِ قشنگ کرده بودند و ما رویِ یکی از آن سکوها نشسته بودیم و آب را می‌دیدیم که همین‌جور آرامِ آرام مانده بود و باد را به جان می‌خریدیم که وقتی می‌وزید، روح را هم خنک می‌کرد. چه کِیفی داشت تماشایِ بازار و چه کِیفی داد تماشایِ این‌همه ساختمان که هنوز سرِپا هستند و هنوز زیبایی‌شان خیره‌کننده است و چه کِیفی داد سرزدن به کلیسایِ وانک و چه کِیفی داد مهربانیِ آن ارمنیِ خوش‌خُلقی که اجازه داد از نقّاشی‌هایِ دیواریِ کلیسا عکس بگیریم. همه‌چی خوب بود تویِ این سفر؛ غذاهایی که خوردیم خوب بود، قدم‌زدن‌هایِ تویِ شهر خوب بود، قدم‌زدن‌هایِ کنارِ زاینده‌رود خوب بود، نشستن کنارِ‌ آدم‌هایی که پایینِ سی‌وسه‌پُل زُل می‌زدند به آب و غرقِ سکوت آب را می‌دیدند که می‌رفت خوب بود و خوبیِ سفر به همین‌چیزهاست؛ به این‌که آدم در طولِ سفر کِیف کند و البته که سفر بستگی دارد به هم‌سفر و چه‌خوب که آدم‌هایِ این سفر، هم‌سفرهایِ خوبی بودند و چه‌خوب که در همه‌یِ سفر، با هم‌سفرها گفتیم و خندیدیم و کِیف کردیم و به ریشِ زندگی خندیدیم. زندگی، قاعدتاً، همین باید باشد؛ دریافتنِ «دَم»ی که می‌گذرد و ما این «دَم» را، تا جایی‌که می‌شد، دریافتیم، یا دست‌کم خیال می‌کنیم که دریافته‌ایم. تا باد، چُنین بادا...

 

 

دوم: دیوانِ «غالبِ دهلوی» را دارم ورق می‌زنم. خانه غرقِ سکوت است. سرِ ظهر است و هرکسی سرش به کارِ خودش گرم است. هوایِ بیرون هم گرم است و چه فایده‌ای دارد قدم‌زدن در این هوایِ گرم و از خانه بیرون زدن؟ دیوانِ «غالبِ دهلوی» را دارم ورق می‌زنم و همین‌جور پیش می‌روم و هر غزلی را که می‌خوانم، کِیف می‌کنم از این‌همه خلّاقیت، از این‌همه شورِ شاعرانه و این‌همه تصویرِ چشم‌نواز. دیوانِ «غالبِ دهلوی» را از دست ندهید اگر شاعرانِ سبکِ هندی را دوست دارید...

 

دل، تابِ ضبطِ ناله ندارد، خدای را

از ما مجوی گریه‌یِ بی‌های‌های‌ را

آید به چشم‌روشنیِ ذرّه آفتاب

بر هر زمین که طرح کنی نقشِِ پای را

مشتاقِ عرضِ جلوه‌یِ خویش‌ست حُسنِ دوست

از قُرب مژده دِه نگهِ نارسای را

آشفتگی بر اوجِ فنا بال می‌زند

ای شعله، داغ گرد و نگه دار جای را

واماندگی‌ست پی‌سپر وادیِ خیال

شوقِ تو جاده کرد رگِ خوابِ پای را

سرمنزلِ رساییِ اندیشه‌یِ خودیم

در ما گُم‌ست جلوه‌یِ پی رهنُمای را

...

حُسنِ بُتان ز جلوه‌یِ نازِ تو رنگ داشت

بی‌خود به بویِ باده کشیدیم لای را

گوید تغافلِ تو که ردکرده‌یِ تواَم

از پشتِ چشم می‌نگرم پشتِ پای را

...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٧
برچسب‌ها : سفر ، شعر ، غالبِ دهلوی

تهِ خط؟ کدوم خط؟ هنوز خطِ تو شروع نشده...

 

یکم: ... خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز قشنگِ بارانی که رفته بودیم به آن خوراک‌خانه‌یِ دنجی که فقط پنج‌تا میز داشت و یکی از میزهایش مالِ ما بود که می‌نشستیم کنارِ پنجره و همان‌طور که خوراک‌های خوش‌مزّه را می‌خوردیم، به فکر آینده‌ای بودیم که دستِ ما نبود، که راهِ خودش را می‌رفت و خیالش نبود که ما هم آدمی هستیم و آرزوهایی داریم. خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز قشنگِ بارانی که داشتیم تویِ خیابان قدم می‌زدیم و کفِ زمین خیسِ خیس بود و آدم‌ها چترهایشان را گرفته بودند رویِ سرشان که خیس نشوند و ما همان‌طور که در خیابان راه می‌رفتیم و باران رویِ سرمان می‌نشست، به فکر آینده‌ای بودیم که دستِ ما نبود، که راهِ خودش را می‌رفت و خیالش نبود که ما هم آدمی هستیم و آرزوهایی داریم. خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز قشنگِ بارانی که یک‌دفعه زشت شد و آینده‌ای که دستِ ما نبود، که راهِ خودش را می‌رفت و خیالش نبود که ما هم آدمی هستیم و آرزوهایی داریم، درشت‌تر از قطره‌هایِ دل‌نوازِ باران رویِ سر ما بارید و خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز بارانی که اصلاً قشنگ نبود... 

دوم: زاینده‌رود وسوسه‌انگیز است؛ تهِ جذّابیت است، آرامشِ محض است تماشایِ زاینده‌رود حتّا وقتی‌که تویِ سواری نشسته‌ایم و در اوجِ بی‌حوصلگی، اوجِ بی‌خوابی، چشم‌مان به جمالِ بی‌مثالش روشن می‌شود. و تویِ سواری نشسته‌ بودیم که چشمم به دو آدمی افتاد که نشسته بودند کنارِ آب، لبه‌یِ پُل و خیال‌شان هم نبود که آفتاب دارد عمود می‌تابد و تویِ این گرما، هر کلّه‌ای به‌هرحال، داغ می‌شود و سوت می‌کشد و دود می‌کند و خدا می‌داند چه عاقبتی دارد. و نمی‌دانم چرا همین‌طور بی‌دلیل، یادِ «دختری رویِ پُل» [پاتریس لوکُنت] افتادم که هنوز لذّتِ دیدنش زیرِ دندانم مانده است و یادِ آن‌جایی افتادم که «آدل» [ونسا پارادی] رویِ پُل ایستاده و ناامیدی در چشم‌هایش موج می‌زند. شب است و نورِ چراغ‌ها، آبِ را برّاق‌تر کرده. «آدل» سرش را کمی خم می‌کند و آب را می‌بیند و بعد به بالا نگاه می‌کند. پاهایش را گذاشته لبه‌یِ پُل و هِی این‌پا و آن‌پا می‌شود. می‌خواهد بپرد. آرام‌‌آرام پیش می‌رود؛ هم می‌خواهد خودش را بیندازد پایین، هم از این‌کار می‌ترسد. حتّا در تاریکیِ شب هم معلوم است که می‌ترسد. دست‌هایش را از لبه‌یِ پُل جدا می‌کند که می‌بینیم مردی سیگار به لب [دانیل اوتوی] دارد او را می‌پاید. حالا، این مرد به حرف می‌آید «تو شبیه دختری هستی که نزدیکه دست به یه کارِ اشتباه بزنه... تو خیلی ناامیدی.» ظاهراً که درست به هدف زده‌ است، چون «آدل» در جوابِ  او سئوال می‌کند «شما این‌طوری فکر می‌کنید؟» حالا، ‌مردِ ناشناس، جوابِ این سئوال را هم با سئوالی دیگر می‌دهد. «می‌خوایِ کدوم آدم رو تحتِ تأثیر قرار بدی؟» و این «آدل» است که کوتاه می‌آید. «هیچ آدمی رو. من تا حالا هیچ آدمی رو تحتِ تأثیر قرار ندادم؛ الآن هم نمی‌خوام این‌کار رو بکنم.» مرد، همه‌یِ سعی‌اش را می‌کند که بازی را ادامه بدهد؛ یک‌دقیقه دیر پریدن و بیش‌تر زندگی‌کردن هم غنیمتی‌ست واقعاً. «برایِ این‌که این‌قدر ناراحت و غمگین باشی، هنوز خیلی جوونی. نکنه یه مریضی داری که درمون نمی‌شه؟ کُلیه نداری؟ کبد نداری؟ شاید هم پا نداری؟» و ظاهراً که «آدل» به سیمِ آخر زده و همه‌یِ حرف‌هایی را که می‌خواهد، به‌زبان می‌آورد. «نه، تنها چیزی که ندارم، یه‌کم دل و جرأته. آب سرده و من می‌ترسم.» جوابِ این صراحت را باید با شوخی داد. «خُب معلومه که سرده؛ فکر می‌کنی گرمش می‌کنن؟ به چیزهایِ خوب فکر تا شاد بشی. اون‌ها بهت دل و جُرأت می‌دن.» ولی این «آدل»یک‌همچو آدمی نیست. «کارِ آسونی نیست. من بلد نیستم به چیزهایِ خوب فکر کنم و شاد بشم. برایِ همین هم هست که این‌جام؛ می‌فهمید؟» مُشکل، پیش از هر چیز، تفاوتِ نگاهِ آن‌هاست. «گابور»، مردی که رویِ پُل ایستاده، می‌گوید «می‌دونی من چی فهمیدم؟ فهمیدم که داره اسراف می‌شه و از اسراف بدم می‌آد.» امّا «آدل» که حرفِ او را نمی‌فهمد. «چی داره اسراف می‌شه؟» پس مجبور است توضیح بدهد. «تو؛ هیچ‌کسی یه لامپِ سالم رو نمی‌ندازه دور.» برایِ «آدل»، این یک کورسویِ اُمید است؛ ولی ترجیح می‌دهد آن‌را هم نادیده بگیرد. «ولی این‌یکی، خیلی‌وقته که سوخته.» این جوابی نیست که «گابور» انتظارش را می‌کشد، بنابراین، به تهاجم روی می‌آورد. «داری من رو افسرده می‌کنی.» و طبیعی‌ست که «آدل» شکننده، در این شبِ تاریک و رویِ این پُلی که قرار است آخرین جایِ زمین باشد که او رویش ایستاده، شکنندگی‌اش را به‌نمایش بگذارد. «این‌قدر به من گیر ندین. من رسیدم تهِ خط؛ می‌فهمین؟» پس این‌طور. «گابور» باید بازی را ادامه بدهد. «کدوم خط؟ یه نگاه به خودت بنداز؛ هنوز خطِ تو شروع نشده. این فقط یه وصله‌یِ ناجوره.»

سه: ... و کشتی، قاعدتاً، به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد؛ نمی‌دهد؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧

جنابِ لورنس، چه شد که به بیابان علاقه‌مند شدید؟

 

... امّا تویِ سفر، تویِ یک سفرِ خوب، هیچ‌چی بهتر از این نیست که آدم به «کار» فکر نکند، به «روزمرّگی‌هایِ معمول» فکر نکند و خیالش نباشد که این «خوشی‌ها»، بالأخره، تمام می‌شوند و آن «روزمرّگی‌هایِ معمول»، دوباره از راه می‌رسند. غروبِ یک‌شنبه، وقتی آفتاب داشت غروب می‌کرد و قرمزیِ خوشگلش دلِ آدم را می‌بُرد، نشسته بودیم روبه‌رویِ عالی‌قاپو و کاسه‌ی خالی فالوده‌ی معرکه کنارِ دست‌مان بود و هرکسی به چیزی فکر می‌کرد. همه داشتند این آفتابی را که داشت غروب می‌کرد می‌دیدند و البته که همه داشتند به چیزی فکر می‌کردند؛ مثلاً به این‌که پایانِ این سفر هم نزدیک است و تا به خوشی‌های این روزها عادت کرده‌ایم، باید به فکرِ روزِ بازگشت باشیم. خُب، البته که دَم را باید غنیمت شمرد، ولی چه می‌شود کرد که حتّا فکر به «روزمرّگی‌هایِ معمول»، آدم را افسرده می‌کند. این‌جا، توی این شهری که همه‌ی خیابان‌ها و آدم‌هایش غریبه بودند، یک حسّ خوبی داشتم که مدّت‌هاست در طهران حسرتش را داشته‌ام. درست است که دست به کتاب‌هایی با خودم آورده‌ام نزده‌ام و فقط آن کتاب ترانه را، گاه‌وبی‌گاه، باز کرده‌ام و یکی از آن ترانه‌هایِ دل‌پذیر را محضِ دلِ خودم خوانده‌ام، ولی اصلاً خیالم نیست. اوّلش خیال می‌کردم که باید تویِ این سفر، این کتاب‌هایی را که با خودم آورده‌ام بخوانم، امّا حالا خیال می‌کنم که نشستن رو‌به‌رویِ عالی‌قاپو، یا خیره‌شدن به یکی از کاشی‌هایِ معرکه‌ی مسجد شاه، چیزی کم از خواندن کتاب ندارد. نمی‌شود که آدم همیشه یک‌جور فکر کند؛ می‌شود؟

 

... داشتم به این فکر می‌کردم که چرا «یک‌سالِ خوب» را با خودم نیاورده‌ام؛ هرچند همین فیلم‌هایی را هم که آورده‌ام درست‌وحسابی ندیده‌ام. «یک‌سالِ خوب»، احتمالاً، همان فیلمی‌ست که تویِ این سفر سخت می‌چسبید. دارم به این فکر می‌کنم که کدام تکّه‌ی فیلم این‌جا، بیش‌تر می‌چسبید و بیش‌تر کِیف می‌داد؛ مثلاً جایی که مکس، درحالی‌که در استخری پُر از گل گیر افتاده، جُمله‌ای از «لورنسِ عربستان» [ساخته‌ی دیوید لین] را به‌ زبان می‌آورد که بدجوری با موقعیتِ فعلی‌اش سرِ ناسازگاری دارد. می‌گوید «جنابِ لورنس، چه شد که به بیابان علاقه‌مند شدید؟» و خودش جواب می‌دهد «تمیزی‌اش؛ دوستش دارم چون پاک و تمیز است.» یا مثلاً جایی که مکس قیدِ همه‌چیز را می‌زند و برمی‌گردد به جایی که دلش می‌گوید. فانی می‌پرسد «مُطمئنی به زمانِ بیش‌تری احتیاج نداری؟» و مکس می‌گوید «نه، می‌دونم دنبالِ چی اومدم.» فانی سعی می‌کند بحث را عوض کند. «حالا چی میل دارید؟» مکس می‌گوید «سوپ چه‌طوره؟» فانی جواب می‌دهد «سوپ تموم شده.» مکس این‌بار می‌گوید «مثلِ کارِ من... ماهی؟» و فانی دوباره جواب می‌دهد «تموم کردیم.» دوباره نوبتِ مکس است. «درست مثلِ بهونه‌هایی که من می‌آرم.» فانی سعی می‌کند جدّی باشد. «وقتم رو تلف نکن؛ یه چیزی بگو که داشته باشیم.» و خواسته‌یِ مکس این است. «دلم می‌خواد باقیِ عُمرم رو با الاهه‌ای بگذرونم که منطق نداره و بدگمون هم هست. یه حسودِ سخت‌گیر که همیشه پیش‌ام باشه.»

 

این قافله‌یِ عُمر عجب می‌گذرد

دریاب دَمی که با طرب می‌گذرد

ساقی، غمِ فردایِ حریفان چه خوری؟

پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد

 

 

و شب می‌گذرد...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧
برچسب‌ها : سفر ، سینمای امریکا

صدایِ ما را از اصفهان می‌شنوید...

 

آخرین‌باری که اصفهان بودم، سالِ 83 بود؛ اردی‌بهشتِ 83 و البته که یک سفر یک‌روزه، سفری که ظهر شروع شود و شب تمام شود، قاعدتاً، سفر لذّت‌بخشی نیست؛ امّا همان یک‌روز هم غنیمت بود و یک نظر به زاینده‌رودی که پُرِ آب بود کفایت می‌کرد و دیروز، دمِ غروب که با خوش‌سفرترین دوستانِ دنیا رفته بودیم کنار زاینده‌رود و نشسته بودیم و کیف می‌کردیم، یادِ همان‌روز افتاده بودم و جای همه‌ی شما خالی که این‌جا کنار زاینده‌رود نبودید و این رودِ زیبا را ندیدید که چه‌قدر دلبری می‌کرد و ما، بالای سی‌وسه‌ پُل، بالای این رودخانه نشسته بودیم و آن خورشید خوشگل را می‌دیدیم که لحظه به لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شد و حتّا این کم‌رنگ‌ترشدنش هم قشنگ بود و آن لحظه، اصلاً همه‌چی قشنگ بود؛ مثلِ خوردنِ آن فالوده‌ی خوش‌طعمی که کنارِ مسجدِ شیخ لطف‌الله خوردیم و آب‌لیمو و گلابش به‌قاعده بود و مثلِ آن بریانیِ معرکه‌ای که به‌سرعت بلعیدیمش و پُشت‌بندش یک فانتایِ شیشه‌ای را نوشیدیم که به‌قول «سمیوئل ال. جکسن» در «پالپ فیکشن» وظیفه‌ی اصلی‌اش «شُستن و پایین‌فرستادنِ» این غذا بود...

فعلاً همین چندخط کفایت می‌کند...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧
برچسب‌ها : سفر