شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خواب در چشمِ تَرَم می‌شکند

 

 

امید روحانی: می‌کوشید شبیه یکی از دانشجویان جوان روسیِ قصّه‌های تورگنیف یا داستایفسکی به نظر آید [امّا] بیش‌تر به یک دانشجوی بیتِ کوچه‌پس‌کوچه‌های اطرافِ سوربون شباهت داشت. وقتی سال‌ها بعد بیش‌تر با او آشنا شدم دریافتم که راسکولنیکفِ جوان نیست؛ بیش‌تر به استفن ددالوسِ [اولیسِ جویس] شبیه است.

...

تازه کارمند بخش سینمایی وزارت فرهنگ و هنر شده بود. بعدها فهمیدم که همه در همان اوّلین روزهای استخدام متوجّه شده بودند که این جوانِ پُرشوروشرّ بدخُلق و حسّاس و عبوس را باید کنترل کرد. حتّا به وزیر هم گفته بودند و همه وظیفه‌ی خود می‌دانستند که به هر شکلی که می‌توانستند ضربه‌ای به حسّاسیّتش بزنند که زود ضربه می‌خورد و دیر التیام می‌یافت.

...

همه‌ی پاییز ۵۱ به یافتن یک تهیه‌کننده گذشت... در این سال‌ها خیلی چیزها نوشته شد. فیلم‌نامه‌های بسیار... یکی از این قصّه‌ها که نامش یک اتّفاق ساده بود داستان پسر جوانی است که بعد از یک شکست عاطفی شدید روانه‌ی خدمت سربازی می‌شود و به‌عنوان سپاه دانش به روستایی می‌رود و در آن‌جا شاهد تنها شدن پسر نوجوانی است که پدرش مادرش را در اثر یک اختلاف ناموسی کشته است و تربیّت پسرک به گردن او می‌افتد و او ناگزیر می‌شود روزی پسر نوجوان را با خود و با یک پاکت میوه به زندان ببرد تا با پدر ملاقات کند.

...

وقتی در اواسط پاییز ۵۱ طرح فیلم‌نامه‌ی یک فیلم کوتاه برای بچّه‌ها را به وزارت‌خانه داد کاملاً از سر تصادف در جریان یک مبارزه بین سردمدارانِ فرهنگی آن روزها در وسط میدان قرار گرفته بود. وزیر هنر که می‌خواست با ارائه‌ی یک کار روشنفکرانه با کانون پرورش و تلویزیون مقابله کند خودش را با یک سیناپس هفت‌ هشت ده خطی از زندگی پسر نوجوانِ یک ماهی‌گیر قاچاق اهل بندرشاهِ سابق مواجه می‌بیند. آخرش هیچ‌وقت نفهمیدم شهیدثالث در آن متن چه نوشته بود که وزیر فریب خورد امّا هرگر میزان و شدّتِ تعجّبِ وزارت‌خانه‌ای‌ها را موقعِ دیدن یک اتّفاقِ ساده فراموش نمی‌کنم. با این حال چهار پنج ماه طول کشید تا آن‌‌ها با ساختن این فیلم ۱۵ دقیقه‌ای موافقت کنند.

۱۵ اسفندماه بود که به سفرِ بندرشاه رفت و وقتی برگشت بال درآورده بود. همان‌جا تصمیمش را گرفته بود که از این مواد و مصالح فیلم بلندی خواهد ساخت. با احتساب فیلم‌برداری چهار به یک حدود ۶۰ دقیقه‌ای به او فیلمِ خام می‌دادند و این برایش کافی بود. فیلم‌نامه‌ی کامل را در شب‌های عید نوروزِ ۵۲ بازنوشتیم.

۸ فروردین به گرگان و به بندر رفتیم؛ با غیرحرفه‌ای‌ترین و کارمندترین گروهی که ممکن بود بشود جمع کرد، با یک مدیرتولید نابغه و ۱۳۰۰۰ تومان خرج صحنه و به‌اندازه‌ی به‌زحمت ۶۰ دقیقه فیلمِ نگاتیو.

تمام یک اتّفاقِ ساده در ۱۳ روز فیلم‌برداری شد و از این ۱۳ روز ۵ روز به انتظار و به گریه و التماس او گذشت. بعد از یک هفته فیلمِ نگاتیو تمام شد و هنوز چند دقیقه‌ای از فیلم مانده بود. به تهران تلفن کرد. هر روز تلفن می‌کرد و نه یک‌بار، که سه چهار بار. اوّل دعوا می‌کرد و فحش می‌داد، بعد درِ تلفن‌خانه را می‌بست و گریه می‌کرد، نعره می‌زد، ضجّه می‌زد... و بعد التماس می‌کرد و سرانجام دل کسی که انگار در آن روزها معاون یا مدیرکلّی بود و انگار نامش جبّاری بود به رحم آمد، یا مدیرتولید رفت و او را راضی کرد و با چند حلقه‌ی معدود نگاتیو برگشت.

...

بی‌اداواصول کار می‌کرد. بسیار خشن و بسیار سریع و بسیار منعطف و با بازیگرانی که همه کارمند و ساکنین شهر بودند.

...

خیلی زودتر از هر کس دیگری شیوه‌هایی را به کار برد که بعدها به سَبْکْ بدل شدند. همه‌جا را رنگِ مات زد. دیوارها را گرفته‌تر و مات‌تر کرد و حتماً در ساعات ابری و بارانی کار می‌کردیم. ضدّموسیقی و اِفِکت و گریم بود؛ البتّه امکانات پول و این حرف‌ها هم نبود. گروهی متشکّل از ۹ نفر بود که دوتا راننده و مسئول برق هم در میان‌شان بود.

...

می‌دانستیم چه می‌کنیم. برای آن‌چه می‌کردیم فکرها شده بود. برای هر لحظه‌اش ماه‌ها باهم بحث کرده بودیم. می‌دانست چه می‌سازد. می‌دانست که بازی را برده است. می‌دانست که پریده است؛ که اهرم و نقطه‌ی اتّکا را یافته است و تنها به زور انگشتی می‌تواند جهان را تکان بدهد. دیگر هیچ‌چیز مانعش نمی‌شد؛ همان‌طور که نشد. وقتی داشتیم برمی‌گشتیم می‌دانست که آغاز بردِ او نزدیک است، که قافله به راه افتاده است. وقتی وزیر فیلم را بعد از تدوین دید چاره‌ای نداشت که آن‌را روانه‌ی جشنواره‌ی تهران کند. می‌شد جلوی مغول‌ها پُز داد.

امید روحانی. خواب در چشمِ تَرَم می‌شکند. مجلّه‌ی کِلک. شماره‌ی ۴۰. تیر ۱۳۷۲.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳


نارضایتی همیشه آدم را دنبال می‌کند

 

 

«سهراب شهید ثالث: من یک‌بار وقتی عبّاس کیارستمی در برلین بود و ما ـــ یعنی من و عبّاس و هوشنگ کیارستمی باهم بودیم ـــ به او گفتم ای‌کاش ما عوضِ فیلم‌ساز و سینماگر شغل‌های معمولی را پیشه می‌کردیم و مثلاً کفّاش یا نانوا می‌شدیم. این شغل‌ها به همان اندازه مهمّ و زیباست؛ مثل فیلم‌سازی امّا کم‌تر درد و رنج دارد. ما به‌عنوانِ فیلم‌ساز باید خیلی رنج و مرارت تحمّل کنیم تا بتوانیم چیزی خلق کنیم و وقتی آن‌را خلق کردیم بعد از مدّتی از آن بدمان می‌آید و دنبالِ چیز جدیدتر می‌رویم. این حسّ نارضایتی همیشه آدم را دنبال می‌کند.»

 

گفت‌گو با سهراب شهید ثالث و محمّدعلی طالبی؛ هوشنگ کیارستمی؛

مجلّه‌ی کِلک؛ شماره‌ی ۴۱؛ مرداد ۱۳۷۲

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳


سهراب شهیدثالث به‌روایتِ پرویز دوائی

   ... شخصیتِ خیلی جذّابی بود؛ هم سر و ریخت و رفتارش و هم حرف‌هایش. قدباریک و بلند، لاغر مثل دوک، خوش‌خنده و شیرین، صدای خیلی گر، و یادم هست که کُت و شلوار مخملِ سیاه می‌پوشید، موها و چشم‌ها هم مثل زغال سیاه، و زیر کُت‌اش پیراهنِ سفیدی داشت، و گاهی کُت را روی دست می‌انداخت و این پیراهن انگار که یکی دو نُمره بزرگ‌تر از سایزِ او بود که به تنِ لاغرش لق می‌خورد، و برای ما یک‌جوری یادآور لباس‌های آرتیست‌های فیلم‌های شمشیربازیِ قدیم بود که شلوارِ سیاه داشتند با پاچه‌های باریک، و پیراهنِ سفید با آستین‌های گُشادِ پُف‌کرده و مُچ‌های بسته؛ پیراهن‌هائی که مثلاً «ارول فلین» توی فیلم «کاپیتان بلاد یا شاهینِ دریا» تن‌اش بود؛ و روی این شباهت (که به خودش هم گفته بودیم) در کنارِ اسمِ «سوخراب» گاهی بهش می‌گفتیم: «ارول، ارولِ عزیز»، و این اسم انگار که به دلش چسبیده بود که بعدها، خیلی‌وقت بعدش، توی یک نامه‌ای به‌یادم آورد. خودم یادم رفته بود...

یک نامه از نامه‌های پراگ

   بعدِ تحریر: درست یادم نیست این‌یکی کجا چاپ شده؛ روزنامه‌ی شرق و ویژه‌نامه‌ی داستانش، یا روزنامه‌ی اعتماد. یادم نیست... نسخه‌ی کاغذیِ روزنامه دمِ دستم نیست؛ اصلِ نوشته پیشم مانده، دست‌خطِ روی کاغذِ سفید و جوهرِ مشکی که یکی دو قطره‌ی جوهر هم به‌ آن‌ورِ کاغذ رسیده...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸