شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد...

 

یکُم: تماشای دوباره‌ی «سوپراستار» [فیلم تازه‌ی تهمینه میلانی] اشتباهِ محض بود؛ تقصیر خودم بود که فکر کردم بزرگ‌ترهای ما لابُد چیزی در این فیلم دیده‌اند که از آن تعریف می‌کنند. (نگاه کنید به شماره‌ی اوایل اسفند ماهنامه‌ی فیلم) این بود که ظهرِ چارشنبه، با پایِ خودم رفتم دم گیشه‌ی سینما فرهنگ و یک عدد بلیت خریدم و دوباره دیدمش. خب، نظرم درباره‌ی فیلم همان است که بود؛ «بد» به‌معنای حقیقی کلمه. حقیقتش نمی‌فهمم آدم بی‌ربط و بددهنی مثل «کوروش زند» [شهاب حُسینی] که کاری جُز تحقیر دیگران بلد نیست، چرا باید این‌قدر «محبوب» باشد؟ قیافه‌اش که به «سوپراستار»ها نمی‌خورد؛ فقط زندگی‌اش، احتمالاً، مثل آن‌هاست و بازیگر «خوب»ی هم به‌نظر نمی‌رسد. پس این علاقه‌ی عمومی، این اقبالِ بی‌حدّ و تحمّل‌کردنِ همه‌ی دری‌وری‌ها و بددهنی‌هایش نشانه‌ی چیست؟ راستش، نیم‌ساعتی مانده بود به پایانِ فیلم که حوصله‌ام واقعاً سر رفت. تحمّلش را نداشتم که ببینم این سوپراستارِ «جعلی» به‌خاطر آن دخترکِ لوس و حوصله‌سَربَری که فقط بلد است «مرا ببوس» را با ویولونش بزند (چرا این آهنگ؟) دچار «تحوّل»ی می‌شود که خدا می‌داند آخر و عاقبتش چیست. این «اغراق»ی که در زندگی آقای «سوپراستار» می‌بینیم، بدترین آفتِ فیلم است و به‌نظرم کارگردان (که اساساً اقبالِ عُمومی به فیلم‌های پُرفروشش مدیونِ همین «سوپراستار»هاست) آن‌قدر در این «اغراقِ» خودخواسته غرق شده که دیگر کاری به کارِ داستان و شخصیت‌پردازی و باورپذیری و این‌چیزها نداشته و آن «تحوّل» را طوری از آب درآورده که باورکردنش، دست‌کم برای من، مُمکن نیست. شاید توی یک یادداشتِ دیگر، درباره‌ی شباهت‌ها و تفاوت‌های فیلمِ «میلانی» به دو فیلم ایرانی دیگر بنویسم. آن دو فیلم؟ بماند برای بعد...

 

دوم: «شَُوالیه‌ی سیاه» را هم دوباره دیدم؛ این‌بار نُسخه‌ی فوقِ خوبش را و البته چیزی از «خوب»بودنش کم نشده بود. این‌بار وقتی رسیدم به جایی‌که «هاروی دنت» سکّه‌ای بالا انداخت و درباره‌ی «شیر» یا «خط» آوردن و بخت و اقبال در زندگی حرف زد، فکر کردم که «نولانِ» کارگردان، چه سخاوت‌مندانه کلیدهای درکِ فیلمش را پیشِ روی ما گذاشته است؛ «بتمن» و «جوکر»ی که «نولان» ساخته، دو رویِ سکّه‌ی «زندگی» هستند. «بتمن» [بروس وِین] یتیمی‌ست «مالکِ تنهاییِ خود» و «جوکر»، بااین‌که پدری داشته است، امّا لطف و مهربانیِ پدرش را می‌شود در دهانِ بُریده‌اش دید که او را به‌شکلِ دلقکی همیشه‌خندان درآورده است. خانواده‌ای که در کار نیست و یکی [بتمن] برای حفاظت از خانواده‌ای بزرگ‌تر در مقامِ نجات‌دهنده ظاهر می‌شود و دیگری [جوکر] انتقامِ داشتنِ پدری خشن [وحشی؟] را از باقیِ جامعه می‌گیرد. راستش، نمی‌فهمم چرا بعضی‌ها این فیلم را «جدّی» نمی‌گیرند. دلیلِ خاصّی دارند برای این کار؟

 

سوم: ... و این «فرانسوا تروفو»ی اسطوره‌ای‌ست که روزهای کسل‌کُننده را، حقیقتاً، قابلِ تحمّل می‌کند؛ فیلم‌هایش (نشستم به‌تماشای چندباره‌ی «۴٠٠ ضربه» و «ژول و جیم» و هردو هنوز حیرت‌انگیز بودند) و بعد از تماشای فیلم‌ها، همه‌ی آن‌چیزهایی که درباره‌اش نوشته‌اند. «مارسل اُفولس»، پسرِ «ماکس اُفولسِ» کبیر، نوشته:

 «آخرین‌بار، در جنوب فرانسه دیدمش؛ بعد از اوّلین عمل جرّاحی مغزش، با زن و دو دخترش کنار هم جمع شده بودند... از اتاق‌خواب بیرون آمد. زنش قبلاً هشدار داده بود، امّا باز دیدارش تکانم داد. حالش خیلی به‌نظر بد می‌رسید. صورتش، در نتیجه‌ی مصرف کورتیزون، ورم کرده بود، امّا صحبت را که شروع کرد، نگرانی‌هایم از بین رفت. همان‌طور تیز و هوشیار و در گوش‌کردن دقیق بود. فرانسوا و همسرش برایم تعریف کردند که اوّلین‌بار کجا آشنا شده بودند؛ در ردیف اوّلِ سینمایی در جشنواره‌ی ونیز، نزدیک‌ترین ردیف به پرده ـ چون هردو نزدیک‌بین بودند. امّا سال‌های سال به فرزندان‌شان گفته بودند آشنایی‌شان به این ترتیب صورت گرفته که قایق‌هایشان در یکی از کانال‌های ونیز با هم تصادف کرده بود. پرسیدم: پس دخترهایتان کِی از واقعیت قضیه برخورد شما خبر شدند؟ زنِ فرانسوا گفت: همین حالا!» [به‌یادِ فرانسوا تروفو، ترجمه‌ی پروین دوامی (پرویز دوائی؟)، در کتابِ فرانسوا تروفو؛ زندگی و آثار، تألیفِ حمید هُدی‌نیا، انتشاراتِ فیلم، ١٣۶۵]

 

چهارم: روزهایِ آخر سالِ پیش بود و داشتیم از آن کافه‌ای که پولِ خونِ پدرِ مُحترمش را می‌گیرد از هرکسی که وارد می‌شود برمی‌گشتیم که تویِ سواری، یادِ «هزارتویِ پَن» افتادیم. اوّل او گفت که چه‌قدر از دیدنش مَسرور شده است و بعد، من آن دیالوگِ فیلم را که هیچ‌وقت فراموشش نمی‌کنم برایش گفتم؛ جایی‌که «فان» تکّه‌گچِ جادویی را می‌داد به «اوفیلیا» و می‌گفت «از این گچ استفاده کن و هرجای اتاقت که خواستی یه در بکش. بعد اون در رو باز کن.» خوب که فکر کنیم، می‌بینیم «گچِ» معرکه‌ای باید باشد؛ نه؟ و خدا می‌داند که این دیالوگِ عالی چه مُعجزه‌ای‌ست برای من...

 

پنجم: بعضی فیلم‌ها هم هستند که آدم را بی‌خواب می‌کنند؛ دیوانه می‌کنند و فکر به هر صحنه‌شان، به هر دیالوگی که گفته شده، آدم را بی‌هوش‌وحواس می‌کند. و «دختری روی پُل» [ساخته‌ی پاتریس لوکُنت] یکی از این فیلم‌هاست برای من: «وقتی کوچیک بودم، تنها چیزی که دلم می‌خواست، این بود که بزرگ بشم؛ اون هم خیلی زود. ولی الآن، اصلاً، دلیلش رو نمی‌فهمم. حالا که بزرگ‌تر شدم، فکر می‌کنم آینده‌ام مثل اینه که آدم تو اتاقِ انتظار بشینه. تو یه ایستگاهِ بزرگِ قطار که پُر از تابلو و صندلی‌یه. آدم‌هایِ زیادی از کنارم رد می‌شن، بدونِ این‌که من رو ببینن. همه‌شون هم عجله دارن که سوارِ قطار بشن. اون‌ها جایی دارن که برن، یا کسی رو دارن که ببینن، ولی من اون‌جا فقط مُنتظر نشستم؛ منتظرِ یه اتّفاق که برام بیفته...»

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸


فیلم‌های دومین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

... دروغ چرا؟ فکرش را هم نمی‌کردم در این روزهایِ جشنواره‌ی فیلم فجر کسی حوصله‌ی سرزدن به این وبلاگ و خواندنش را داشته باشد، ولی ظاهراً هنوز آدم‌های کنجکاوی پیدا می‌شوند که سری به این‌جا بزنند. برای همین است که فعلاً فقط همین‌جا می‌نویسم. دیروز که نوشتم؛ چه جایی بهتر از این‌جا؟ ها؟

 

***

 

* وقتی همه خوابیم [بهرام بیضائی]

... همه‌ی آن‌ها که سالِ پیش در صف‌هایِ طولانیِ «افرا» ایستادند و همه‌ی آن‌ها که بلیت‌های این نمایشِ «بهرام بیضائی» را پیش‌خرید کردند، می‌دانستند که تماشایِ کارِ تازه‌ی «بیضائی» را نباید از دست داد. و فرقی هم نمی‌کرد که این جمعیتِ علاقه‌مند، پیش از این هم، کارهایِ نمایشیِ او را رویِ صحنه دیده‌اند یا نه و «کارنامه‌یِ بُندارِ بیدخشِ» او را به تماشا نشسته‌اند یا نه. مُهم این بود که «افرا» را نباید از دست داد. و این، در زمانه‌ای که «بیضائی» فُرصت و مجالِ چندانی برایِ فیلم‌سازی پیدا نمی‌کرد و «لبه‌ی پرتگاه»ش، پیش از آن‌که رسماً شروع شود، به فهرستِ فیلم‌نامه‌هایِ فیلم‌نشده‌اش ‌پیوست، بی‌شک، فُرصتی بود برایِ آن‌ها که کارِ «بیضائی» را دوست داشتند. هربار که «بیضائی» فیلم‌نامه‌ای را مُنتشر می‌کند، معنایش این است که دیگر اُمیدی به ساختنش ندارد و ترجیح می‌دهد گوهرِ کم‌یابِ دیگری را به خیلِ مُشتاقانِ سینما هدیه کند. و ما هم، البته، عادت کرده‌ایم [یا عادت‌مان داده‌اند] به ندیدنِ فیلمی از «بیضائی» و خواندنِ چیزهایی که می‌نویسد و گاهی، تماشایِ نمایشی که رویِ صحنه می‌برد. چیزی که هست، چیزی که باید مُهم باشد، این است که آن جمعیتِ علاقه‌مند و مُشتاقی که ساعت‌ها در صف می‌ایستاد تا کارِ تازه‌ی او را تماشا کند، «اُستادِ بی‌بدیلِ» هُنرِ ایران را چه‌قدر می‌شناسد و خواننده‌ی کدام کتاب‌ها و تماشاگرِ کدام فیلم‌هایش بوده است. شاید اگر «بیضائی» تماشاگرانی «واقعی» داشت، آن‌وقت تهیه‌کننده‌‌ای پیدا نمی‌شد که جسارت ‌کند و پرونده‌یِ فیلمی را که می‌توانست یکی از بهترین و پُرفروش‌ترین فیلم‌هایِ ایرانی شود، ببندد. مسأله این است که ما تماشاگرانِ «واقعیِ» کارهایِ «بیضائی» نیستیم...‌

 

... این‌که «وقتی همه خوابیم» چه‌جوری شروع شد و چه‌جوری ادامه پیدا کرد و چه‌جوری روی پرده‌ی جشنواره‌ی فیلم فجر افتاد، خودش نکته‌ای‌ست، امّا نکته‌ی اساسی، قاعدتاً، این است که بعد از این‌همه‌سال، دوباره فیلمی از «بهرام بیضائی» دیده‌ایم و تماشای فیلمی از «بهرام بیضائی»، قاعدتاً، موهبتی‌ست که هرسال نصیب‌مان نمی‌شود. پس از همین‌جا ادامه می‌دهم. درستش این است که بنویسم «وقتی همه خوابیم» فیلمی‌ست متعلّق به «بهرام بیضائی» و ظاهراً که نامِ «بیضائی» واجدِ همه‌ی آن‌چیزهایی‌ست که در فیلم به‌چشم می‌آید و به کار گرفته شده است. نکته‌ی آخر را همین اوّل بنویسم؛ من از «وقتی همه خوابیم» خوشم آمده است و به‌نظرم فیلمِ خوبی‌ست؛ درست مثلِ باقیِ فیلم‌های استاد و البته می‌فهمم و حواسم هست که منتقدانِ [مخالفانِ؟] فیلم از چه‌چیزهایی خوش‌شان نیامده است و چه‌چیزهایی را دوست نداشته‌اند. و مهم‌تر از همه، حواسم هست به این‌که «بیضائی» در هفتادسالگی، مثل هر روشنفکرِ دیگری، حق دارد که «اعتراض» کند، که «مناسباتِ» حاکم در سینما را نقد کند و اساساً سینمایی را که «جدّی» نیست، طوری «بازسازی» کند که هرچند در مقایسه با اصلش «جدّی‌تر» است، امّا درواقع، «کُپیِ» خنده‌داری‌ست از یک واقعیت، از یک حقیقتِ روزمرّه و همه‌ی این‌ها را در قالبِ فیلمی می‌سازد که نامش هست «وقتی همه خوابیم». روشن است؛ نه؟ این یک «فیلم در فیلم» است به‌سبکِ «بیضائی» درباره‌ی مناسبات حاکم در سینما، درباره‌ی قواعدِ از پیش تعیین‌نشده‌ای که همه‌چیز را به‌هم می‌ریزند و درباره‌ی سینمایی که حق با «پول» است و سرمایه‌گذارِ محترم «حق» دارد که بازیگرِ مرد و زنِ فیلم را عوض کند، «حق» دارد که فیلم‌نامه را طوری تغییر بدهد که بازیگرِ تازه‌اش می‌پسندد و «حق» دارد که کارگردان را کنار بگذارد [خط بزند یا حذف کند] و آدمی را پشتِ دوربین بگذارد که مهم‌ترین کارِ همه‌ی زندگی‌اش ایستادن سرِ صحنه‌ی فیلم‌برداری بوده است. این است که یک فیلم را «چندبار» می‌سازند و هربار با بازیگری تازه و دست‌آخر، فیلمی که قرار بوده تلخی‌اش نفسِ تماشاگر را بند بیاورد، با یک صحنه‌ی عروسی و رقص و پای‌کوبی تمام می‌شود! مثلِ روز روشن است که تعطیلیِ «لبه‌ی پرتگاه» برای «بیضائی» خاطره‌ی دردآوری بوده است و «حسام نوّاب‌صفوی» در «وقتی همه خوابیم»، نسخه‌بدل و کُپیِ همان «سوپراستارِ» شُهره‌ی خاصّ و عامّی‌ست که قرار بود در «لبه‌ی پرتگاه» بازی کند و به‌واسطه‌ی الطافِ بی‌حدّش کار، اساساً، تعطیل شد. و سرمایه‌گذار/ تهیه‌کننده‌ای که «مجید مظفّری» نقشش را بازی می‌کند [اشتهاریان؟] اساساً، شباهتِ بی‌حدّی دارد به یکی از مشهورترین تهیه‌کننده‌های این سال‌ها که به‌واسطه‌ی نسبتِ خانوادگی‌اش با یک «فیلمفارسی‌سازِ» کهنه‌کار، وارد سینما شد و دستِ پُرمهر و عطوفتش را رویِ سرِ چند بازیگرِ جوان کشید. همه‌ی این‌ها در «وقتی همه خوابیم» هست و «بیضائی» اصلاً سعی نکرده است که پنهان‌شان کند.

 

می‌ماند کُلّی نکته‌ی دیگر که لابد باید تا دیدارِ دوباره‌ی فیلم [عیدِ 88؟] صبر کرد. روزها هم که به‌سرعتِ برق‌وباد می‌گذرند...

 

* بچّه‌ی کابُلی [برمک اکرم]

... یک فیلمِ افغان؛ داستانی درباره‌ی کابُلِ این سال‌ها و مصائبِ زیستن در سرزمینی که آدم‌هایش سال‌هاست چیزی به‌نام «لذّتِ» زندگی را فراموش کرده‌اند. این اوّلین فیلمِ سینماییِ داستانیِ «برمک اکرم» است؛ هرچند خودش می‌گفت که پیش‌تر مقادیرِ مُعتنابهی فیلم‌های کوتاه و مستند ساخته است. «برمک اکرم» بزرگ‌شده و درس‌خوانده‌ی فرانسه است و باز، به‌قولِ خودش، اوّلین افغانی‌ست که در مدرسه‌ی «فِمیسِ» فرانسه درسِ سینما خوانده است. برایِ دیدنِ فیلمش کنجکاو بودم و این کنجکاوی را قبل از دیدنِ «اُسامه» [صدیق برمک] و «خاکستر و خاک» [عتیق رحیمی] هم داشتم. داستانِ یک‌خطیِ «بچّه‌ی کابُلی» شباهتِ بی‌حدّی به «خشت و آینه» [ابراهیم گلستان] دارد: داستانِ بچّه‌ی شیرخواره‌ای که در تاکسی جا می‌مانَد و راننده‌ی تاکسی پیِ راهی برای یافتنِ مادر است. «برمک اکرم»، البته، در جوابِ سئوالِ من گفت که «خشت و آینه» را، متأسفانه، ندیده است و درعوض گفت که تاحدودی تحت‌تأثیرِ «چارلی چاپلین» و فیلمِ «پسربچّه» بوده است. «بچّه‌ی کابُلی» هم داستانِ راننده‌ای‌ست که مادری با چادرِ آبی و روبنده [ظاهرِ بسیاری از زن‌های افغان] «بچّه»‌ی‌ شیرخواره‌اش را [بچّه به‌فارسیِ دری یعنی پسر] در تاکسیِ «خالد» می‌گذارد و خودش می‌رود. و حالا «خالد» می‌خواهد این مادر را پیدا کند و بااین‌که کودکانِ خودش همه دختر هستند، تصمیم می‌گیرد بچّه را برای خودش نگه ندارد. و این، خودبه‌خود، کُلّی دردسر درست می‌کند. امّا خیال نکنید که «بچّه‌ی کابُلی» فیلمِ زیاد تلخی از آب درآمده است، چون صحنه‌های خنده‌دار و دیالوگ‌های بامزّه‌ی فیلم اصلاً کم نیستند. یکی از صحنه‌های بامزّه‌ی فیلم جایی‌ست که سه مردِ افغان سرگرمِ کشیدن سیگاری [سگرت؟] هستند و همین‌جور دود می‌کنند و دری‌وری می‌گویند. و باز یک نکته‌ی بانمکِ فیلم این است که «خالد» ساقِ پایِ زن‌هایی را که سوارِ تاکسی‌اش می‌شوند، دید می‌زند و به‌واسطه‌ی همین دیدزدن است که می‌فهمد مادرِ واقعیِ بچّه، روی ساقِ پایش یک خال دارد! فیلم را اگر جایی گیر آوردید، حتماً ببینید.

 

* سوپراستار [تهمینه میلانی]

... راستش، مایه‌ی تأسف است که «سوپراستار»، در مقایسه با کارهای قبلی کارگردانش در مرتبه‌ای حقیقتاً نازل قرار می‌گیرد؛ یک فیلمِ «بد» [واقعاً بد] درباره‌ی سوپراستاری به‌نام «کوروش زند» که «خودش» را گم کرده و در فسق و فجور و انواع و اقسام مائده‌های زمینی غرق شده و زبانش جُز به بدوبیراه و دری‌وری و فحش‌های نامربوط باز نمی‌شود و آدم‌ها را اساساً «آدم» حساب نمی‌کند و خیال می‌کند مرکزِ زمین است و همین جنابِ سوپراستار به‌واسطه‌ی دخترکی به‌نامِ «رها عظیمی» که ظاهراً بچّه‌ی شهرستان است و ادّعا می‌کند دخترِ اوست، دچارِ تحوّلی بنیادین می‌شود. ایرادی هم ندارد؛ «تحوّل» همیشه یکی از ارکانِ داستان و درام است، امّا باورپذیربودنِ «تحوّل» هم، قاعدتاً، چیزی‌ست که نباید فراموشش کرد. راستش، خیلی حوصله ندارم که درباره‌ی «سوپراستار» چیزی بنویسم، فقط نفهمیدم منِ بیننده‌ی فیلم چرا باید «باور» کنم که «شهاب حسینی» یک سوپراستار است؟ کاری ندارم به این‌که فیلم‌نامه و اجرایش خوب نیست، امّا این «جامه»‌ای‌ست که به تنِ «شهاب حسینی» برازنده نیست. شاید خودتان حدس بزنید که کدام بازیگران می‌توانسته‌اند در این نقش بازی کنند، امّا به‌هرحال باورِ «شهاب حسینی» در این نقش، دست‌کم برای من، اصلاً ممکن نبود و وقتی مشکل از این‌جا شروع شود، طبیعی‌ست که باورکردنِ ادامه‌ی کار هم اصلاً آسان نیست. چه می‌شود کرد؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٧