شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این است احساس وصف‌ناپذیر من

شاهرخ مسکوب: چه روز و شب بدی است. قلبم خفه شده است. چنان سنگین و افسرده‌ام که انگار مرگ در رگ‌هایم جریان دارد. احساس مرگ می‌کنم: نه تلخ است، نه اندوهگین و جان‌گزاست، هیچ نیست. سنگین است و مثل سنگی که به پای مردی در دریا بسته شده باشد مرا به اعماق می‌کشد، فرومی‌روم، از آفتاب و هوا دور می‌شوم در ظلماتی بی‌هیچ امید آب حیاتی. این است احساس وصف‌ناپذیر من...

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌‌ی ۱۱۰

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

گذشته‌ی من حتّا آینده‌ی من

شاهرخ مسکوب: گذشته‌ی من در من حضور دارد، بیدار است و حرکت او را در رگ‌هایم احساس می‌کنم. تنها گذشته‌ی من نیست وگرنه گذشته بود. حتّا آینده‌ی من است. بگذریم.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌ی ۱۰۸

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

مرگ در خون من بیدار شده

شاهرخ مسکوب: حس می‌کنم باز اندک‌اندک همه‌چیز برای من دارد به همان روال همیشگی خود بازمی‌گردد. امّا ته‌مایه‌ی غمی مانده است که احساس می‌کنم مثل رسوب در باطن من نشسته و سنگینم می‌کند و به فکر وامی‌داردم. معمّای مرگ ـــ که البته معمّایی نیست مگر آن‌که بخواهیم معمّایش کنیم ـــ گستاخ‌تر از همیشه پیش چشمم است. مرگ در خون من بیدار شده و در رگ‌هایم نفس می‌کشد. برای همین بیش‌تر از همیشه حریص زندگی هستم.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌ی ۱۰۵

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

ته دل من چیزی زمین‌گیر شده

شاهرخ مسکوب: حالا بهتر می‌فهمم که تو چه آدمی بودی. مرگ تو شجاعت زیستن را در من کشته است. هنوز بعد از چند ماه نتوانسته‌ام خودم را باز بسازم. انگار ته دل من چیزی زمین‌گیر شده است که نمی‌تواند سرپا بایستد. آخرش روزی خواهد توانست ولی هنوز نتوانسته است.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌‌ی ۹۶

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

نمی‌خواهم بر این اندوه غلبه کنم

شاهرخ مسکوب: پس از مرگ مامان اندیشه‌ی مرگ کم‌تر رهایم می‌کند و آزادم می‌گذارد. اشک توی چشم‌هایم جمع شده بود و در این فکر بودم که مادرم یک عمر برای ماها فداکاری کرد بی‌آن‌که یک لحظه در فکر آن باشد یا منّتی بر کسی داشته باشد. برای او ایثار نفس به‌خاطر فرزند مثل نفس کشیدن طبیعی و عادی بود. به‌همین‌سبب آخرش مریض شد و مثل شمعی که ناگاه از تندبادی بمیرد خاموش شد. چه‌قدر دل‌گرفته و غمناکم و چه‌قدر جای او در دل من خالی است. نمی‌خواهم بر این اندوه غلبه کنم. آخر تا کی آدم می‌تواند هر چیز را که نشانه‌ی انسانیتی است در خود بکُشد.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌‌ی ۷۷

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

گفتم صبح‌ها خیلی سخت است

شاهرخ مسکوب: اوّلین روزها از خواب که بیدار می‌شدم بدترین لحظات را می‌گذراندم. بعد از فراموشیِ خواب می‌دیدم که مادرم پشت سماور نیست. صدایش را نمی‌شنوم و نگاهش مراقب من نیست. یک‌بار به مهرانگیز گفتم صبح‌ها خیلی سخت است. گفت مگر وقت‌های دیگر راحت است.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌‌ی ۶۶

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

احساس می‌کردم که انگار فروریخته‌ام

شاهرخ مسکوب: تا رسیدم تابوت را بلند کردند. زیر تابوت را گرفتم می‌خواستم سنگینی جسمی را که تا دیروز مادر من بود حس کنم. مرا از زیر تابوت به کناری کشیدند. در راه زانوهایم تا می‌شد. دو سه بار نزدیک بود زمین بخورم. یکی دو تا زیر بغلم را گرفتند و تا کنار قبر بردند. به هیچ چیز فکر نمی‌‌کردم. فقط احساس می‌کردم که انگار فروریخته‌ام. مخصوصاً که پیکرم به فرمان من نبود. تبدیل به جسدی شده بود که از وی بیگانه بودم و احساسش نمی‌کردم. بالای سر قبر روی خاک‌ها نشستم و در حقیقت خودم را رها کردم چون دیگر یارای ایستادن نداشتم.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌های ۶۴ و ۶۵

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

همه‌چیز تمام شد

شاهرخ مسکوب: همه‌چیز تمام شد. مادرم دیگر جنازه‌ای بود که به اطاق مهمانخانه حملش کردند و پاهایش را رو به قبله دراز کردند و بر پیکری که زمانی ما را در جانش پرورده بود و سرانجام روزی زادگاه ما بود شمدی کشیدند تا پیدا نباشد.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌های ۴۳ و ۴۴

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

دیگر بر زمین نیستم، خودِ زمینم

شاهرخ مسکوب: من در تنِ مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشه‌ی من زندگی می‌کند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبت من نیز فرارسد به نیروی تمام و با جان‌سختی می‌مانم. امانت او به من سپرده شده است. دیگر بر زمین نیستم، خودِ زمینم و به یاری آن دانه‌ای مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۳۷

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

هوا سنگینی می‌کند و به‌دشواری نفس می‌کشم

شاهرخ مسکوب: همیشه فکر می‌کردم که مادرم زمین است و من گیاهی که ریشه‌هایم در دل این خاک است. در او هستم و از او به بیرون سر می‌کشم. هر وقت که به او فکر می‌کردم انگار پاهایم را روی این زمینْ استوار می‌دیدم. آخر سال‌ها «استخوان و ریشه‌ام فکر او بود» امّا حالا که مرده است نه‌تنها این گیاه آبیاری نمی‌شود، بل‌که هوا سنگینی می‌کند و به‌دشواری نفس می‌کشم. او زمین و آسمان من بود.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۳۲

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤