شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

پیر می‌شویم... پیرتر می‌شویم

تفاوت عمده‌ی شرلوک هُلمز با کارآگاه‌های دیگر در روش او است؛ شیوه‌ای که به کار می‌بندد تا پرونده‌ای را که پیش رویش گذاشته‌اند حل کند و بیش‌تر وقت‌ها هم یکی درِ خانه‌ی شمار‌ه‌ی ۲۲۱ ب خیابان بیکر را می‌کوبد و می‌گوید مشکلی دارد که فقط آقای هُلمز می‌تواند حلّش کند و دقیقاً همین شیوه‌ی منحصربه‌فرد است که آوازه‌ی شهرتش را جهانی کرده؛ این‌که (به‌قول پی‌یر بوآلو و توماس نارسژاک) برای حل کردن هر مسأله‌ای طبق «موازین علمی» عمل می‌کند؛ مثلاً در پرونده‌ی درنده‌ی باسکرویل به‌سادگی تشخیص می‌دهد که آن نامه‌ی کذایی را یک زن نوشته؛ چون عطری که در جانِ کاغذ نامه نشسته عطری زنانه است. نقطه‌ی شروع هر تحقیقی برای او توجّه به بدیهیّات است؛ همه‌ی آن‌ چیزهایی‌ که پیشِ چشم همه‌ی آدم‌ها است و سر درآوردن از آن‌ها نیازی به فکر کردن ندارد ولی بخش اعظمِ آن‌ها که در شمارِ آدم‌ها جای می‌گیرند و ظاهراً باید از موهبت بینایی و البته توانایی اندیشیدن بهره‌مند باشند از این چیزها سر درنمی‌آورند. تفاوتِ در داوری بر مبنای ظواهر است. چیزی غیرِ ظواهر نیست و مبنای داوریِ آدمی نباید چیزی غیر از این باشد. همین‌هاست که شرلوک هُلمز را بدل می‌کند به آدمی که فکر می‌کند؛ از کنارِ چیزها بی‌اعتنا نمی‌گذرد و لحظه‌ای از کشفِ حقیقت غافل نیست. با یک نگاه درست مثلِ اسکنری بزرگ و بی‌نهایت دقیقْ سرتاپای آدم‌ها را می‌کاود و همه‌ی آن‌چه را لازم است در چشم‌ها یا رفتارشان می‌یابد. این چیزی است که مثلاً در اپیزودِ رسوایی در بلگراویای مجموعه‌ی شرلوک می‌شود دید.

بااین‌همه هیچ‌کس ظاهراً نمی‌تواند از پسِ همه‌چیز برآید و هیچ‌کس نمی‌تواند همه‌ی پرونده‌های دنیا را حل کند و حقیقت را برای آن‌ها که منتظر نشسته‌اند روشن کند و شرلوک هُلمز هم ظاهراً از این نظر یکی مثل همه‌ی آدم‌ها است؛ هرچند بوآلو و نارسژاک بر این باورند که آرتور کانن دویل در نوشتن داستان ناپدید شدن شرلوک هُلمز چندان در قیدوبند شیوه‌ی مرسوم و متداولش نبوده و همین است که داستان ناپدید شدنِ کارآگاه داستان خوبی نیست؛ چون ظاهراً نویسنده دلش می‌خواسته خودش را از شرّ این اَبَرقهرمان خلاص کند، فکر کرده بهترین راه این است که پرونده‌ای تدارک ببیند و واداردش به این‌که خودش را گم‌وگور کند و در دسترس نباشد. همین ایده‌ی آخرین پرونده‌ی شرلوک هُلمز است که نویسنده‌های دیگر را به صرافت انداخته که داستانی درباره‌ی شرلوک هُلمز بنویسند و پرونده‌های دیگری پیش رویش بگذارند و هوشش را بسنجند. آخرین مسأله داستانِ مرگِ خودخواسته‌ی هُلمز بود؛ خودکشی‌ای که ظاهراً تنها راهِ مقابله با موریارتی به‌نظر می‌رسید. قرار بود آخرین داستانِ شرلوک هُلمز باشد. این قولی بود که کانن دویل دست‌کم ده سال به آن وفادار ماند. امّا خواننده‌هایی که سال‌ها به خواندنِ داستان‌های شرلوک هُلمز عادت کرده بودند مرگِ ناگهانی و خودخواسته‌ی او را تاب نیاوردند و آن‌قدر اصرار کردند که کانن دویل دوباره دست‌به‌کار شد و ماجرای خانه‌ی خالی را نوشت که داستانِ بازگشتِ شرلوک هُلمز بود و گوشه‌ی دیگری از نبوغِ کارآگاه را نشان می‌داد؛ چگونه می‌شود طوری وانمود کرد که مُرده‌ای وقتی هنوز زنده‌ای و سرگرم تماشای دیگرانی؟

از این نظر رمانِ میچ کالین نمونه‌ی منحصربه‌فردی است که داستان هُلمز را در سال‌های پیری روایت کرده؛ مردی بی‌نهایت پیر و تنها که سال‌ها است از لندن گریخته و به مزرعه‌ای پناه آورده که دور از دیگران باشد. دلیل اصلی این فرار و دوری ناتوانی شرلوک هُلمز است در حلّ آخرین پرونده‌اش که کم‌کم همه‌چیز را درباره‌اش می‌فهمیم و تازه سر درمی‌آوریم که دست‌آخر چه اتّفاقی افتاده. این‌بار خبری از واتسن نیست؛ چون سال‌ها پیش ازدواج کرده و از خانه‌ی شمار‌ه‌ی ۲۲۱ ب خیابان بیکر بیرون زده و چند سالی پیش از این هم از دنیا رفته؛ درست مثل مایکرافت هُلمز برادرِ شرلوک که یک سال پیش درگذشته و شرلوک هُلمزِ پیر هم برای تحویل گرفتن اسباب و لوازم شخصی‌ برادر بزرگ‌تر و باهوش‌تر ازدست‌رفته‌اش راهی باشگاه دیوژن شده؛ یکی از عجیب‌ترین باشگاه‌های جهان که مردمان سرشناس و بانفوذ آن‌جا روی مبل‌ها و صندلی‌ها لم می‌دهند و چای می‌نوشند و در سکوت روزنامه می‌خوانند و خبرهای روزانه را مرور می‌کنند. (شرلوک هُلمز یک‌بار به واتسن می‌گوید که استنتاج و نتیجه‌تری از مقدّمات و بدیهیّات در خانواده‌شان ارثی است و برادر بزرگ‌تر مایکرافت استعدادی پیش از او دارد.)

امّا شرلوک هیچ‌وقت نمی‌تواند بدون دستیار بماند؛ حتّا اگر جان واتسن چشم از دنیا بسته و زیر خروارها خاک خفته باشد پسرکی به‌نام راجر می‌تواند جای خالی واتسن را پُر کند و چون شوقِ‌ بیش‌تر دانستن دارد و آماده‌ی هر علمیّاتِ بزرگی است دست رد به سینه‌ی هیچ پیشنهادی نمی‌زند. بااین‌همه نکته‌ی اصلی فیلم آقای هُلمز خودِ شرلوک هُلمز است؛ پیرمردی که آلزایمر حافظه‌اش را کم‌کم به تباهی کشانده و حتّا نام آدم‌های دوروبرش را فراموش می‌کند و چاره‌ای ندارد جز این‌که نام‌شان را روی آستین‌هایش بنویسد تا به وقتش بداند با چه‌کسی دارد حرف می‌زند. حالا این پیرمردِ فراموش‌کار تصمیم گرفته آخرین پرونده‌اش را در قالب یک داستان بنویسد و از آن‌جا که همیشه نوشتن این داستان‌ها وظیفه‌ی جان واتسن بوده کار سخت‌تر است و بخشی از سختی کار هم برمی‌گردد به این‌که کارآگاهِ پیر واقعاً همه‌چیز را به‌یاد نمی‌آورد؛ یا دست‌کم برای به‌یادآوردنِ همه‌چیز باید بیش‌تر از دیگران تلاش کند.

عمده‌ی تفاوت آقای هُلمز با سریال شرلوک یا سریال بدیهیّات و البته دو فیلمی که گای ریچی در این سال‌‌ها ساخته تأکیدش روی پیری است؛ پیری‌ای که به‌قول ناتالیا گینزبورگ در مقاله‌ی یگانه‌‌اش پیری به‌معنای پایانِ شگفتی است؛ هیچ‌چیز مایه‌ی شگفتی نیست «هم به این دلیل که کارها و حرف‌های عجیب‌مان را قبلاً دیده‌اند و هم به این خاطر که دیگر به‌سوی‌مان نگاه نخواهند کرد.» و همین آیا این دلیل اصلی آقای هُلمز برای نوشتنِ رمان و به‌یاد آوردنِ آخرین پرونده و بخشیدن خانه و لانه‌ی زنبورها و همه‌ی آن‌چه دارد به راجر و مادرش نیست؟ «دیگر به‌سوی‌مان نگاه نخواهند کرد» ظاهراً تلخ‌ترین چیزی است که برای هر کسی ممکن است اتّفاق بیفند و لابد برای شرلوک هُلمز که عمری عادت داشته به دیده شدن و شنیدن صدای تحسین دیگران تلخ‌تر است. چاره‌ای هم نیست. همه پیر می‌شویم و شگفتی به پایان می‌رسد. ما که هیچ؛ حتّا شرلوک هُلمز هم روزی پیر و ناتوان می‌شود و در حسرت نگاهی به‌سویش دست به هر کاری می‌زند.

+

آقای هُلمز [Mr. Holmes]

کارگردان: بیل کاندن

بازیگران: ایان مک‌کلن؛ لارا لینی و میلو پارکر

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٤

وقتی نیوتن دل‌باخته‌ی مری کوری شد


ـــ هشدار: بخش‌هایی از داستان فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

به مدرسه‌ای فکر کنید که دانش‌آموزانش مری کوری فورتیون، آیزاک نیوتن میجل، تئودور آدورنو اشتراوس، نیکلا تسلا هرتز، توماس ادیسن گیتس و آلبرت آینستاین کول باشند؛ مدرسه‌ای که درودیوارش را با این شعار پُر کرده‌اند که «دانش سرنوشت را تعیین می‌کند» و مدیر و معلّمانش نابغه‌های کوچک را از پدر و مادران تحویل می‌گیرند و دانشمندان بزرگ را به جامعه تحویل می‌دهند؛ بچّه‌هایی که هرچه بزرگ‌تر می‌شوند مغزشان بیش‌تر به کار می‌افتد و دست به اختراع‌های عجیب‌تری می‌زنند و همه‌ی این بچّه‌ها خوب می‌دانند که آن‌چه آدم‌ها را به یک‌دیگر نزدیک می‌کند فرکانسِ برابر است و آدم‌هایی که فرکانس‌های‌شان به‌هم نخورَد درست مثلِ آهن‌ربایی قوی یک‌دیگر را پس می‌زنند؛ یا دست‌کم این چیزی است که در این نخبه‌پرورِ دانش‌محور به بچّه‌ها یاد می‌دهند و بین این بچّه‌ها یکی هست که فرکانسش بالاتر از دیگران است: مری کوری فورتیون که به‌قول اولیای مدرسه فرکانسش هر روز بالا و بالاتر می‌رود و عواطف و احساساتش سرکوب می‌شوند و کم‌کم علاقه پیدا می‌کند به کنترل دیگران بدونِ این‌که جدّی بگیردشان.

اصلاً عجیب نیست بچّه‌ای که فرکانسش بالاتر از دیگران است دستگاهی اختراع کند برای سنجیدن عشقِ پاک و در آزمایش‌های چندگانه‌اش مدام آیزاک نیوتن را بسنجد و مدام یادآوری کند که چون فرکانس‌های‌شان در یک سطح نیست نهایتاً فقط یک دقیقه می‌توانند یک‌جا بمانند وگرنه دستِ طبیعت بهانه‌ای پیدا می‌کند و بازی را به‌هم می‌زند و هر بازی‌ای بالاخره باید روزی به پایان برسد؛ چه یکی برنده بیرون بیاید و چه بازی به تساوی کشیده باشد.

بااین‌همه اگر با خواندن این چند خط به این فکر افتاده‌اید که با یک افسانه‌ی علمیِ کسالت‌بار سروکار دارید سخت در اشتباهید؛ چون فرکانس‌ها اساساً درباره‌ی عشق است؛ درباره‌ی دل‌باختن و امید به دوستی و ساختنِ آینده که هرچند داستانی تکراری است امّا ظاهراً کهنه نمی‌شود؛ چون به‌قول جان آرمسترانگ در رساله‌ی شرایطِ عشق «نیاز به عشق ورزیدن ریشه‌های عمیقی در طبیعتِ آدمی دارد... [و درعین‌حال] عشق نوعی دست‌آورد است، چیزی است که ما شخصاً می‌آفرینیم، نه چیزی که تنها اگر به‌قدر کفایت بخت‌یار باشیم صرفاً آن‌را پیدا می‌کنیم.»

این است که آن سیبِ سبزی که تئودور آدورنو از دستِ آیزاک نیوتن می‌گیرد و آهسته قِل می‌‌دهدش به‌سوی مری کوری تا نیوتن یاد بگیرد که سال‌های سال باید برای این دست‌آورد خونِ دل بخورد و فکر کند که راهِ ادامه‌ی زندگی همین است.

 +

فرکانس‌ها [Frequencies]

فیلم‌نامه‌نویس و کارگردان: دارن پُل فیشر

بازیگران: دنیل فریزر، الینور وایلد، اوئن پو، جرجینا مینتربراون و تام اینگلند

محصول: ۲۰۱۴ ـ استرالیا و بریتانیا

۱۰۵ دقیقه

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ۱۳٩٤

پای‌بندی‌های انسانی

 

 

 

   تخصّصِ ویژه‌ی لوک بسون انگار از این شاخه به آن شاخه پریدن است؛ سخت است از فیلم‌هایی که روزگاری محبوب‌القلوبِ منتقدان و تماشاگران بوده‌اند رسیدن به فیلم‌هایی که نه تماشاگران علاقه‌ای به آن‌ها نشان می‌دهند و نه منتقدان حوصله‌ی نوشتن درباره‌شان را دارند. همین است که لوک بسون را بارها به گفتنِ این جمله کشانده است این فیلم را می‌سازد و بعد از سینما خداحافظی می‌کند. امّا هر سال که فیلمِ تازه‌ای را روی پرده‌ی سینماها می‌فرستد زیرِ قولش می‌زند و بهانه‌ای برای شکستنش پیدا می‌کند. انگار مهم نیست برایش که چه فیلمی می‌سازد؛ مهم این است که چیزی بسازد و در مقامِ کارگردان یا تهیه‌کننده سود کند و نامش از یادِ تماشاگرانِ سینما فراموش نشود.

   و این فراموش نشدن انگار به هر قیمتی ممکن است و هیچ قیمتی انگار بالاتر از این نیست که نامش را کنارِ نامِ یکی از مشهورترین سیاست‌مدارانِ دنیا بنشاند؛ کنارِ آنگ سان سو چیِ برمه‌ای که در همه‌ی این سال‌ها در حصرِ خانگی بوده و دو دهه‌ی مهمِ زندگی‌اش را زیرِ سقفی گذرانده که راه به جایی نداشته و نگهبان‌های مسلّحی از بام تا شام چشم از او برنمی‌داشته‌اند که نکند بانو هوسِ شورشِ عمومی به سرش بزند و مردمانِ طرفدارش را به خیابان‌ها بکشاند و از آن‌ها بخواهد که تا رسیدن به آزادی دست از مبارزه برندارند. امّا بانوی برمه‌های‌ها (ظاهراً این لقبی است که مردمانِ آن کشور به آنگ سان سو چی بخشیده‌اند) انگار در شمارِ مهربان‌ترین و آرام‌ترین سیاست‌مدارانِ دنیا است؛ آن‌که از حقّ خود می‌گذرد امّا از حقّ مردمانی که او را انتخاب کرده‌اند نمی‌گذرد. هیچ‌چیز برای این زن شخصی نیست. زندگی‌اش عرصه‌ی آشنایی با دیگران است؛ با مردمانی که بودن‌شان فرصتی است برای او تا امید و ایمانش را از دست ندهد؛ آن هم در زمانه‌ای که نومیدی نقلِ زبان‌ها است و مردمانی که هنوز به آینده ایمان داشته باشند اندک‌ و کم‌شمارند.

   برای بانو کارِ سختی نیست که عطای ماندن در برمه‌ی نظامی را به لقایش ببخشد و قیدِ همه‌چیز را بزند و رحلِ اقامتر ا برای همیشه در لندن بیفکند؛ کیلومترها دور از برمه و مردمانش و به برکتِ همین دوری زندگیِ آرامی با فرزندان و همسرش داشته باشد، امّا آنگ سان سو چی چنین زنی نیست و مهرِ مردمانِ برمه، یا حسّ وظیفه و نگرانی از آینده‌ی آن‌ها است که وامی‌داردش به ماندن؛ به این‌که حتّا وقتی خبرِ بیماری همسرش را می‌شنود، ترجیح دهد بماند و اجازه ندهد او را برای همیشه از کشورش بیرون کنند؛ حتّا به قیمتِ زندانی شدن در خانه، به قیمتِ دوری از دیگران و حصرِ خانگی.

    سرگذشتِ آنگ سان سو چی را در این سال‌ها آن‌قدر گفته‌اند و درباره‌ی عظمت و طبعِ والایش نوشته‌اند که هر داستانِ دیگری انگار تکراری به نظر می‌رسد و داستانِ فیلمِ تازه‌ی لوک بسون هم همین‌قدر تکراری است؛ داستانِ ایثار و از خود گذشتگی زنی که حقیقتاً بانوی آهنین است و از هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌ترسد و بر این باور است که باید حق را به صاحبانِ حق برگرداند؛ به مردمانی که روزگاری او را انتخاب کرده‌اند. همه‌ی داستان همین مبارزه است برای رسیدن به هدف و از این نظر سرگذشتِ آنگ سان سو چی را می‌شود با سرگذشتِ همه‌ی سیاست‌مدارانِ نیکوخصالِ دیگری مقایسه کرد که پیش از این داستانِ زندگی‌شان روی پرده‌ی سینما آمده است. این است که طبعِ والا و نیکوییِ بی‌حد و خوش‌خویی و خوش‌خلقیِ بانوی برمه‌ای فرقِ زیادی ندارد (مثلاً) با نلسن ماندلای افریقایی؛ هر دو انسانند و هر دو پای‌بندی‌های انسانی را بر خواسته‌های شخصی‌اش ترجیح داده است. هر دو آموخته‌اند که بزرگ‌ترین پشتوانه و سرمایه‌ی هر سیاست‌مدار مردمانی هستند که این سیاست‌مداران را انتخاب می‌کنند و هیچ سیاست‌مداری بدونِ پشتوانه‌ی مردم به جایی نمی‌رسد.

   و نکته‌ی دیگر انگار این است که آنگ سان سو چی هم مثلِ سیاست‌مدارِ مردم‌دارِ دیگری به مرور ساخته می‌شود و این ساخته شدن انگار نسبت و ربطِ مستقیمی دارد با تماس‌های مردمی؛ با دیدنِ مردم و با سر درآوردن از رنج و غمی که سال‌ها است دست از سرشان برنمی‌دارد. هیچ‌کس از روزِ اوّل آدابِ چنین سیاست‌ورزی‌ای را نمی‌داند. کم‌کم می‌فهمد که چه باید کرد و از چه چیزهایی باید پرهیز کرد. و در فاصله‌ی همین‌ها است که روحِ آدمی شکل می‌گیرد و عظمتی در وجودش نمایان می‌شود که مایه‌ی حیرتِ دیگران است. از روحِ آدمی اگر حرف می‌زنیم بی‌شک به یاد داریم که آنگ سان سو چی پیروِ بودا است و «زیستن رنج است» در شمارِ مهم‌ترین آموزه‌های او؛ آموزه‌ای که به قولی همه‌ی آن چیزی است که بودا از پیروانش خواست. بی رنج نمی‌توان زندگی را ادامه دهد و رنج اگر نباشد نمی‌شود روحِ آدمی را صیقل داد و آب‌دیده کرد. گذرِ سال‌ها است که آدمی را با رنج‌های بزرگ‌تر آشنا می‌کند و هربار رنجی عظیم‌تر از رنج‌های قبل بر سرش نازل می‌شود تا قدر بداند. از این نظر همه‌ی زندگیِ بانو انگار مصداقِ همان آموزه‌ی بودا است و انگار گذرِ زمان است که او را آرام و آرام‌تر می‌کند؛ بانوی صلح‌طلبی که سرِ جنگ ندارد و همه‌ی آن‌چه برای مردمِ کشورش می‌خواهد آزادی و دموکراسی است؛ چیزهایی که سال‌ها است از آن‌ها دریغ شده.  

    امّا میشل یئو، بازیگرِ نقشِ بانو، انگار نقشی مهم‌تر از لوک بسون به عهده داشته است؛ زنی که باید در نقشِ زنی دیگر ظاهر شود؛ زنی که دیگران می‌شناسندش و هزاران تصویر و صدا از او موجود است. سخت است نقشِ چنین زنی را بازی کردن و سخت است خود را به جای او به تماشاگران باوراندن. امّا میشل یئو انگار از پسِ چنین کاری برآمده است. با دیدنِ این زنی که خلاصه‌ی آرامش است و تنهایی‌اش را تاب می‌آورد و دَم نمی‌زند و شکایتی از هیچ‌چیز نمی‌کند، می‌شود به این اندیشید که آنگ سان سو چیِ حقیقی هم این‌همه مصائب را تاب آورده و این اوقاتِ ناخوش را به اوقاتِ خوش بدل کرده است؛ به روزهای تاب آوردنِ سختی‌ها به امیدِ روزی که آزادی از راه می‌رسد و شادیِ آزادی است که آدمی را زنده نگه می‌دارد.

   بانو فیلمِ مهمی نیست قاعدتاً؛ شبیه همه‌ی فیلم‌های دیگری است که قهرمان‌های ملّی را به تصویر می‌کشند امّا اهمیتی هم اگر داشته باشد هم‌زمانیِ نمایشِ عمومیِ آن است با روزهای خوشِ آنگ سان سو چی؛ روزهایی که بالأخره اجازه‌ی خروج از کشور پیدا کرد و توانست نماینده‌ی مردمی باشد که او را انتخاب کرده‌اند. قهرمان‌ها همیشه محبوبِ سینما بوده‌اند و قهرمان‌های ملّی محبوب‌تر. با این همه، برنده‌ی فیلمِ بانو انگار لوک بسون است که هرچند فیلمش محبوبِ منتقدان نشده است، امّا تماشاگرانی در این‌سو و آن‌سوی دنیا پیدا کرده و چیزهایی را که به واسطه‌ی فیلم‌های اخیرش از دست داده با روایتِ زندگیِ آنگ سان سو چی از نو به دست آورده است. ساختِ چنین فیلمی بیش‌ از هر چیز جسارت می‌خواهد؛ جسارتِ روبه‌رو شدن با قهرمانی که بدل به اسطوره‌ای جهانی شده است و ورود به دنیای اسطوره‌های زمینی و خدشه وارد نکردن به آن‌ها کار سختی است.

   حقیقت این است که بانو را در خوش‌بینانه‌ترین شکلِ ممکن می‌شود در شمارِ فیلم‌های متوسّط جای داد؛ فیلم‌هایی که ساخته می‌شوند تا پیامی انسانی را منتقل کنند؛ پیامی که این روزها از شبکه‌های مختلفِ تلویزیونی و اینترنتی هم شنیده می‌شود: طلبِ صلح و بخشیدنِ دیگران و رواداریِ انسانی و پای‌بندی به آن‌چه زمینه‌سازِ صلح در دنیا است و دوری از جنگ و همه‌ی این مفاهیمِ بشردوستانه‌ای که در گذرِ زمان ارزش و اهمیت‌شان بیش‌تر شده است. فرقی نمی‌کند این پیام را در خبرهای شبکه‌ای تلویزیونی ببینیم و بشنویم یا در فیلمِ تازه‌ی لوک بسون که ظاهراً فروتنانه‌ترین فیلمِ این کارگردانِ پول‌سازِ فرانسوی است. و کاش فیلمِ بهتری ساخته بود لوک بسون تا تصویرِ آنگ سان سو چی در سینما ماندگارتر شود. از آینده که کسی خبر ندارد، امّا شاید روزی و روزگاری فیلمِ دیگری درباره‌ی این بانوی برمه‌ای بسازند و شاید آن فیلم دیدنی‌تر از این فیلم باشد؛ دست‌کم سینمایی‌تر باشد...

   بانو، ساخته‌ی لوک بسون

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱