شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مردی که زیاد می‌دانست

 

 

ـــ هشدار: بخش‌هایی از فیلم در این یادداشت لو می‌رود. مراقب باشید! ـــ

شهروندِ چهارملیّتی حتّا اگر بهترین مستندِ سالِ قبل نباشد (آن‌گونه که آکادمیِ اُسکار انتخابش کرده) یکی از مهم‌ترین مستند‌های سال است و بخش عمده‌ای از اهمیّتش را مدیون مرد جوانِ بالابلندِ تَرکه‌ای‌ست که یک مستندساز و دو روزنامه‌نگار را به خلوتِ خود راه داده تا پرده از راز عظیمی بردارد که مایه‌ی بی‌آبرویی دولت ایالات متّحد امریکاست و هر خبری درباره‌ی این بی‌آبرویی حتماً به سرخط خبرهای شبکه‌های تلویزیونی و رادیویی و البته روزنامه‌ها بدل می‌شود و این مرد جوانِ بالابلندِ تَرکه‌ای‌ که ناگهان دست از کار و مسؤلیت‌های مهم دولتی‌اش برداشته و به‌جای خانه‌ای در ایالات متّحد امریکا در یکی از هتل‌های هنگ‌کُنگ رحل اقامت افکنده و جواب تلفن‌های ناشناس را نمی‌دهند و با شنیدن صدای آژیر آتش‌نشانی به این‌که فکر می‌کند که شاید نشانی این هتل را یافته‌اند ادوارد اسنودن است؛ کارمند سابق سازمان اطلاعات مرکزی امریکا و پیمان‌کار سابق آژانس امنیّت ملّیِ امریکا که یک روز با خودش فکر کرده یک‌جای کار سازمان اطلاعات مرکزی و آژانس امنیّت ملّی امریکا می‌لنگد و این دو سازمان حق ندارند از بام تا شام در زندگی خصوصی مردم امریکا و بقیّه‌ی کشورها سرک بکشند و خلوت‌شان را به هم بزنند و از حریم خصوصی‌شان سر درآورند و این‌گونه بوده است که تصمیم گرفته همه‌چیز را درباره‌ی نظام پیچیده و گسترده‌ی شنود و جاسوسی دولت امریکا به روزنامه‌نگاران مستقلّی بگوید که ترسی از سازمان اطلاعات مرکزی و آژانس امنیّت ملّی امریکا ندارند و حاضرند همه‌ی حقیقت را پیش روی مخاطبان‌شان بیاورند؛ حتّا اگر به‌خاطر افشای حقیقت تهدید شوند و زندگی‌شان به خطر بیفتد.

نکته‌ی اساسی شهروندِ چهارملیّتی این است که کارگردان موضوع فیلمش را انتخاب نکرده؛ این موضوع فیلم بوده که به جست‌وجوی کارگردانی برای این مستند برآمده؛ به زبان ساده یعنی ادوارد اسنودن وقتی از ایالات متّحد امریکا بیرون زده و در هتلی در هنگ‌کُنگ پنهان شده به صرافت کار بزرگی افتاده که دنیا را تکان می‌دهد؛ خبری که شاید خیلی‌ها در سال‌های پس از ۱۱ سپتامبر شنیده بودند ولی کسی تأییدش نکرده بود؛ این‌که دولت ایالات متّحد امریکا به سازمان اطلاعات مرکزی و آژانس امنیّت ملّی امریکا اجازه داده همه‌چیز را زیر نظر بگیرند؛ ایمیل‌هایی را که چند میلیارد کاربر اینترنت روزانه می‌نویسند و به دوست و آشنایی در گوشه‌ای از جهان می‌فرستند؛ نامه‌های کاغذی؛ تلفن‌های ثابت و همراه؛ جست‌وجوهای اینترنتی و هر چیزی که نشان بدهد مردم چه می‌کنند و همه‌ی این‌ها را می‌شد در عبارت‌هایی خلاصه کرد که کسی ترجیح می‌داد درباره‌اش حرف نزند: نقض حریم خصوصی مردم و محدود کردن آزادی‌ آن‌ها. ظاهراً دولت جرج بوش بر این باور بود که اگر پیش از این دست به چنین نظارت عالیه‌ای می‌زد ۱۱ سپتامبر رخ نمی‌داد؛ هرچند فیلم‌سازی مثل مایکل مور در فیلم و کتاب‌های خود بارها این نکته را توضیح داده که بوش و دولتمردانش از این حمله باخبر بودند ولی به‌دلایلی جدّی‌اش نگرفته و ترجیح داده بودند خود را سرگرم کاری دیگر نشان دهند؛ کاری که به چشم امریکایی‌ها نشانی از ارزش و اهمیّت خانواده و رسیدگی به امور آینده‌سازان ایالات متّحد امریکا باشد: نشستن در جمع کودکان و گوش کردن به قصّه‌های‌شان و البته تعریف کردن قصّه برای کودکان.

بااین‌همه پیش از آن‌که ادوارد اسنودن به صرافت افشای این راز بزرگ بیفتد دیگران به‌دلایلی ترجیح داده بودند وارد این بازی نشوند و اصلی‌ترین دلیل‌شان این بود که نمی‌دانستند آینده‌ی چنین کاری چه خواهد بود، امّا نابغه‌ی ۲۸ ساله‌ای مثل اسنودن که خوب می‌دانست اگر به چنگ مأموران سازمان اطلاعات مرکزی و آژانس امنیّت ملّی امریکا بیفتد چاره‌ای جز این ندارد که بقیه‌ی عمرش را پشت میله‌های زندان بگذراند، درست از لحظه‌ی این تصمیم بزرگ یارانی برای خودش جمع کرد که به‌واسطه‌ی آن‌ها این راز بزرگ را به همه بگویند و علاوه بر دو روزنامه‌نگار و گزارش‌نویسی که خطر این گزارش افشاگرانه را به جان خریده بودند لورا پویترس را هم خبر کرده بود؛ مستندساز امریکاییِ از جان گذشته‌ای که ظاهراً این روزها در برلین خانه گزیده و دور از امریکا سرگرم موضوع‌های جذّابی‌ست که می‌شود آن‌ها را دست‌مایه‌ی مستندهای بعدی کرد و او هم با ساخت شهروند چهارملیّتی به طرفداری از ادوارد اسنودن و افشای بزرگش برخاسته؛ مستندی به‌معنای دقیق کلمه سیاسی و افشاگر که جانب احتیاط را فقط وقتی نگه می‌دارد که ممکن است جان کسی در خطر باشد.

علاوه بر این شهروند چهارملیّتی یک شخصیت اصلی دیگر هم دارد؛ شخصیتی که هرچند رو به دوربین لورا پویترس حرف نمی‌زند امّا انگشتِ اتّهام اسنودن و پویترس به‌سوی اوست: باراک اوباما رئیس‌جمهور دموکرات ایالات متّحد امریکا که وقتی در انتخابات ۲۰۰۸ نامزدی‌اش را اعلام کرد مدام از این دم می‌زد که راهی برای محدود کردن این شنود و مکالمه‌های غیرقانونی پیدا می‌کند و اجازه نمی‌دهد حقوق شهروندی مردم بیش از این نادیده گرفته شود امّا در همه‌ی سال‌های ریاست جمهوری‌اش کاری از پیش نبرد و حتّا اسنودن و شیوه‌ی کارش را نپسندید و آشکارا این را اعلام کرد و احتمالاً همین کاری از پیش نبردن بود که اسنودن را به ترک ایالات متّحد امریکا واداشت؛ به بیرون زدن از خاک این کشور و پناه بردن به روسیه‌ی پوتین؛ به مسکویی که دست‌کم می‌تواند آن‌جا پیش نامزدش روزگار را بگذراند و به تمدید پناهندگی فکر کند.

شهروند چهارملیّتی [Citizenfour]

کارگردان: لورا پویتروس

با حضور: ادوارد اسنودن، گلن گرین‌والد، ویلیام بینی و جیکاب اپل‌بام

محصول ایالات متحده‌ی امریکا، آلمان و بریتانیای کبیر

۱۱۴ دقیقه

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٤

در ستایشِ سال‌خوردگی

 

 

«این روستا و این پیرها و این قنات هم‌نفس‌اند؛ چرخه‌ی زندگی‌شان به هم گره خورده است؛ تا پیرهای خور هستند، این چرخه‌ی حیات باقی‌ است. پیرها اگر نباشند چه؟»

این مهم‌ترین سؤالی است که پیروز کلانتری در گفتارِ متنِ فیلم می‌پرسد؛ سؤالی که انگار هم‌زمان از خودش و تماشاگرانش پرسیده و همه‌ی مدّتی که به تماشای فیلم گذشته تماشاگران را به این نتیجه می‌رساند که روستای خور به همین پیرها زنده است؛ پیرهای هشتاد و چند ساله‌ای که با همه‌ی مصائبِ پیری زندگی را به کامِ خود تلخ نمی‌کنند و امید به آینده را از دست نمی‌دهند و برای زنده ماندن و زنده نگه داشتنِ روستا مبارزه می‌کنند و فرقی نمی‌کند که با کدام پیرِ خور آشنا شویم؛ مردِ نود و چند ساله‌ای که سال‌ها است همسرش را از دست داده و حالا در خانه‌اش تک‌وتنها زندگی می‌کند؛ از این‌سوی خانه به آن‌سو می‌رود و بعد از این‌که خاطراتِ سال‌های دور را تعریف کرد زیرِ آواز می‌زند و با دهانِ بی‌دندانش ترانه‌ای عاشقانه می‌خواند که لابد در سال‌های دور می‌خوانده؛ یا زن و شوهرِ هشتاد و چند ساله‌ای که دست‌کم شصت سال از ازدواج‌شان می‌گذرد و هنوز خوش و خندانند؛ شوخی می‌کنند؛ می‌خندند و شیطنت از نگاه و رفتارشان پیدا است؛ یا روحانیِ پیرِ روستا که فقط وقتی در مسجد است جامه‌ی روحانیت به تن می‌کند و باقیِ اوقات یکی مثلِ باقیِ اهالیِ خور است؛ مردی که کشاورزی می‌کند؛ ساختمان می‌سازد؛ سنگ‌ها را جابه‌جا می‌کند و نصیحتِ پدر را فراموش نکرده که نباید به جامه‌ی روحانیت تکیه کند و باید چرخِ زندگی را جورِ دیگری بچرخاند. انگار همه‌چیز مهیّا است برای این‌که ترس از پیری را به دستِ فراموشی بسپاریم و خیال نکنیم پیری نهایتِ خطّ است و پیرها از کار افتاده‌اند.

امّا این همه‌ی چیزی نیست که در روستای خور می‌بینیم. مهم نیست که آبِ لوله‌کشی به این روستا رسیده یا نه؛ مهم این است که از هفتاد و دو قناتی که ظاهراً رو به قبله بوده‌اند چندتایی بیش‌تر نمانده و این چندتا هم کم‌کم‌ خشک شده‌اند؛ راه‌شان به‌مرور گرفته شده و اهالیِ خور اگر سنگ‌ها و گل‌ها را از سرِ راه برندارند آب به زمین‌های کشاورزی نمی‌رسد و خور از این‌که هست خشک‌تر می‌شود و خشکیِ خور خبر از پایانِ کشاورزی می‌دهد و خور بدونِ زمین‌های کشاورزی‌اش جایی برای زندگی نیست. طبیعی‌ است که پیرهای خور بیش‌تر از جوان‌ها به این زمین‌های کشاورزی علاقه دارند و طبیعی است که برای خشک نشدنِ زمین‌ها باید چاره‌ای اندیشید. وقتی بالأخره وزارتِ جهاد نیروی کمکی می‌فرستد که قنات را از سنگ‌ها و گل‌ها خالی کنند؛ خبر از اتّحادیه‌ی پیرهای کاری روی زمین نیست؛ چون همه دست به دستِ هم داده‌اند و چند متر زیرِ زمین مشغولِ کندن و کنار زدنِ سنگ‌ها و گل‌هایی هستند که راهِ آب را می‌بندد. کمکِ جوان‌ترهای خور را هم نباید نادیده گرفت؛ جوان‌ها اگر نبودند کسی پی‌گیرِ این خشکی نمی‌شد و وزارتِ جهاد نیروی کمکی و امدادی نمی‌فرستاد؛ ولی دلِ هیچ‌کس به اندازه‌ی پیرها برای خشک شدنِ قنات نمی‌سوزد و همین است که آستین‌ها را بالا می‌زنند و چند متر زیرِ زمین با چنان شوری کار می‌کنند که انگار همان جوان‌های پنجاه سال پیش‌اند.

در پیرها اگر نباشند قضاوتی در کار نیست؛ چیزی که کلانتری پیشِ روی ما گذشته تماشای موقعیتی است بی‌نهایت انسانی بی آن‌که ذرّه‌ای احساساتِ اضافه واردِ کار شود و لحنِ خونسردِ کارگردان که گفتارِ متن را می‌خواند نشانه‌ی دیگری از همین تماشاگری است؛ ایستادن روبه‌روی پیری و چشم در چشمش دوختن.

«می‌دانستم و مطمئن بودم که جریانِ آب با پی‌گیریِ پیرها و با همراهی و کمکِ جوان‌ترها دوباره باز خواهد شد؛ امّا مهم‌تر از این برایم نوعی هم‌نشینی و سر کردن با این پیرها بود. بعد از آن‌ها چه‌کسی پی‌گیرِ جریانِ آبِ قنات خواهد بود؟ چه‌کسی برای زراعت و باردهیِ زمین‌های خود دل خواهد سوزاند؟ و از همه‌ مهم‌تر چه‌کسی وارثِ این سبکِ زندگی، این روحیه و این نحوه‌ی مواجهه با جهان خواهد بود؟»

جوابی برای این سؤال داریم؟

پیرها اگر نباشند؛ ساخته‌ی پیروز کلانتری

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢

زندگی رنج است

 

«فیلم‌هایی هستند که شما را به گریه می‌اندازند؛ فیلم‌هایی هستند که شما را به خنده می‌اندازند و فیلم‌هایی هستند که بعد از دیدن‌شان چیزی در وجودتان تغییر می‌کند.» این گفته‌ی دارن آرونوفسکی است درباره‌ی یکی از فیلم‌های محبوبش و انگار تعبیری بهتر از این نمی‌شود سراغ گرفت که به کارِ نوشتنِ یادداشتی درباره‌ی سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد بیاید؛ مستندی که بعد از دیدنش حتماً در وجودِ آدمی تغییر می‌کند و آدمی که به تماشای این فیلم نشسته بعد از تمام شدنش حتماً آدمِ دیگری شده است و دنیا و آدم‌ها را طورِ دیگری می‌بیند؛ طوری که اصلاً شبیه دقیقه‌های پیش از تماشای فیلم نیست و چه‌طور می‌شود دنیا و آدم‌ها را دوباره همان‌طور دید وقتی در این مستند چشم‌مان به زنانی می‌افتد که بیست‌ و پنج سال بعد از بمبارانِ شیمیاییِ سردشت هنوز نفس می‌کشند و راه می‌روند و حرف می‌زنند بی‌آن‌که زندگی‌شان شبیه زنانِ دیگری باشد که شاید حتّا روح‌شان از این بمباران بی‌خبر باشد؟

بیست‌ و پنج سالِ پیش هواپیماهای عراقی در آسمانِ سردشت ظاهر شدند و ناگهان بمب‌های شیمیایی را روی سرِ مردمانِ بخت‌برگشته‌ای ریختند که آماده‌ی مردن نبودند. همه‌چیز نیست‌ و نابود شد و پیر و جوان در برابرِ چشمانِ حیرت‌زده‌ی هم‌شهریان‌شان از دست رفتند و آن‌ها که ظاهراً زنده ماندند رنجی عظیم و زخمی دائم را با خود حمل کرده‌اند؛ زخمی که درمان ندارد و رنجی که نمی‌شود پایانی برایش تصوّر کرد. همه‌ی آن تصویرهای آرشیوی که در ابتدای فیلم آمده‌اند و نابودیِ سردشت و مردمانش را نشان می‌دهند گوشه‌ای از مصیبتی هستند که به جانِ مردمانِ این شهر افتاده. بختِ آن‌ها که همان روز و همان سال چشم بسته‌اند و از این دنیا رفته‌اند انگار بلندتر از بختِ مردمانِ دیگری است که در همه‌ی این سال‌ها زندگی را تاب آورده‌اند و زنده مانده‌اند بی‌آن‌که زندگی‌شان طعمِ زندگی داشته باشد.

نوشتن از سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد سخت است و سختی‌اش بیش‌تر به این برمی‌گردد که در طولِ فیلم قلبِ آدمی به درد می‌آید و فشرده می‌شود از رنجی که زن‌های سردشت در این سال‌ها کشیده‌اند؛ در این بیست و پنج سالی که از بمبارانِ شیمیایی گذاشته و حقیقت این است که در همه‌ی این سال‌ها چیزی به نام خوشی از زندگی‌شان رخت بربسته و جایش را به غصّه و اندوه داده است. رنجِ آن‌ها حتماً بیش‌تر از مردهای سردشت است که هر روز را بیرون از خانه می‌گذرانند. تفاوتی نمی‌کند پای صحبتِ کدام زن نشسته‌ایم و کدام زنِ زخم‌خورده‌ی بیست و پنج سالِ پیش رو به دوربین حرف می‌زند. همه‌ی حرف‌ها در نهایت تماشاگر را به یک نقطه می‌رسانند؛ این‌که هر زخمی درمان ندارد و گاهی زخم‌ها آن‌قدر عمیقند که نمی‌‌گذارند آدمی لحظه‌ای غافل شود؛ خودنمایی می‌کنند و ناگهان آدمی را از لحظه‌ای که در آن نفس می‌کشد به گذشته می‌فرستند؛ به بیست و پنج سال پیش که در هوای سردشت بوی عجیبی پیچیده بود؛ شبیه بوی لیمو که ترش است و آدمی دوست دارد نفس بکشد و همه‌ی این بو را در بینی‌اش جا بدهد ولی این بوی لیمو نیست که در هوا پیچیده بوی بمب‌های شیمیاییِ عراق است که آن روز سردشت را ویرانه کرد و هنوز بعد از این‌همه سال لاشه‌ی بمب‌ها در گوشه‌های سردشت به چشم می‌خورد؛ جایی که زن‌ها می‌نشینند، حرف می‌زنند و بمب‌ها را تماشا می‌کنند؛ فلزهای بزرگِ مرگ‌باری را که روی سرشان فرود آمد و جانِ بسیاری را گرفت و جسمِ بسیاری دیگر را گرفتار کرد و این گرفتاری فقط زخم‌های درمان‌ناپذیری نیست که پوستِ صورت و دست‌های‌شان را بی‌نصیب نگذاشته باشد؛ نفس‌تنگی هم هست؛ حنجره‌‌ی زخم‌خورده هم هست؛ پاهای قطع‌شده و هزار گرفتاریِ دیگر که دیدن‌شان آدمی را سخت به فکر می‌اندازند و تلنگری اساسی‌اند به خوش‌بینیِ مفرطی که گاهی آدمی گرفتارش می‌شود.

حقیقت این است که رها شدن از رنجِ گذشته گاهی ممکن نیست. چیزهایی هست که نمی‌شود تغییرشان دید. چیزهایی هست که آدمی گاهی خودش را غافل از آن نشان می‌دهد؛ شاید به این امید که گذشته را فراموش کند. امّا گذشته را نمی‌شود پاک کرد. نمی‌شود به دستِ فراموشی سپرد و نمی‌شود در گنجه‌ی بایگانی قایم کرد. برای آن‌ها که در این سال‌ها سردشت و بمبارانِ شیمایی‌اش را از یاد برده‌اند تماشای سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد تجربه‌ی دردناکی است. تماشای دوباره‌ی موقعیتی است که مردمانِ بی‌گناهی گرفتارش شدند و فکر کردن به حقیقتی است که دست از سرشان برنمی‌دارد: چه می‌شد اگر بیست و پنج سال پیش ما هم در سردشت بودیم؟ چه می‌شد اگر ما هم بوی لیمو را در آسمانِ سردشت تنفّس کرده بودیم؟ و جوابِ این‌ سؤال‌ها تماشای زن‌هایی است که با این‌همه زخم و رنج چاره‌ای ندارند جز چرخاندنِ چرخِ زندگی و راهی ندارند جز تاب آوردنِ این‌همه سختی و دم نزدن. گفتن چه فایده‌ای دارد وقتی درمانی برای درد نیست؟ نه زنی که سالی چند بار روانه‌ی تهران می‌شود تا طبیبانِ پایتخت دردش را تسکین دهند امیدی به آینده دارد نه آن بچّه‌هایی که بیماری صورت‌شان را دگرگون کرده؛ آن‌قدر که میلی به هیچ‌چیز ندارند؛ حتّا به زندگی.

حقیقت این است که تماشای سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد را نباید از دست داد؛ کم پیش می‌آید فیلمی ساخته شود که گذشته را به حال بیاورد؛ احضار کند و بعد که خوب این گذشته را سیاحت کردیم بگوید گذشته هیچ‌وقت نگذشته؛ ادامه دارد در حال؛ در همین روزها که ما کیلومترها دورتر از مردمانِ سردشت زندگی می‌کنیم؛ قدم می‌زنیم؛ حرف می‌زنیم؛ عاشق می‌شویم و هر حادثه‌ی کوچکی قلب‌مان را به درد می‌آورد و خیال می‌کنیم این پایانِ زندگی است و زندگی سخت‌تر از این نمی‌شود. باید سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد را ببینیم تا ببینیم که رنجِ زندگی چیز دیگری است؛ چیزی غیر از روزمرّگی‌های ما و این‌جا است که آدمی از وجودِ خودش خجالت می‌کشد؛ شرم می‌کند از این‌که مثلِ چند لحظه پیش از تماشای سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد فقط دوروبرِ خودش را ببیند؛ دنیای کوچکش را.

این پیشنهادی جدّی است؛ تماشای سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد را از دست ندهید و مطمئن باشید که بعد از تماشایش آدم دیگری می‌شوید.

سپیده‌دمی که بوی لیمو می‌داد؛ ساخته‌ی آزاده بی‌زار گیتی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢

این روزها که می‌گذرد... ـ برداشتِ دوّم

 

یکُم: آخرهای ٨٧ بود که «انتشاراتِ نیلا» دو کتابِ درجه‌یکِ دیگر چاپ کرد؛ یکی «بازرس» نوشته‌ی «آنتونی شفر» و دوّمی «اتاقی در هُتل پلازا» نوشته‌ی «نیل سایمون» و هردو به‌ترجمه‌ی «شهرام زرگر». اوّلی را همان‌روزها، وقتی حوصله‌ام از دیدنِ فیلم‌های جشنواره‌ی شهر سر ‌رفته بود، روی یکی از نیمکت‌های نه‌چندان راحتِ پردیسِ سینماییِ ملّت خواندم و آن‌قدر خوب بود که بابتِ دیدنِ فیلم‌های نه‌چندان خوبِ آن جشنواره خودم را سرزنش نکنم و خیال نکنم وقتم تلف شده است. «بازرس» نمایش‌نامه‌ی درجه‌یکی‌ست؛ یک «بازیِ» واقعی‌ست با دو «بازی»گر. نمی‌دانم دو نسخه‌ی سینمایی‌اش را دیده‌اید یا نه؛ اوّلی را که «جورف منکیه‌ویچ» ساخته و «لارنس اُلیویر» و «مایکل کِین» در آن بازی می‌کنند. تلویزیونِ ایران هم، تا جایی‌که یادم می‌آید، بیش‌تر از یک‌بار نشانش داده است. و نُسخه‌ی دوم، مالِ همین دوسال پیش است به‌گُمانم؛ کارگردانش «کِنِت برانا»ست، فیلم‌نامه‌اش را «هارولد پینتر» نوشت و «مایکل کِین» و «جود لا» در آن بازی می‌کنند. اتّفاقاً این نُسخه‌ی‌ جدید را هم تلویزیونِ ایران (برنامه‌ی سینما یک، دوره‌ی جدید) نشان داد؛ هرچند داستان و دیالوگ‌های مُهم را دستخوش تغییری عظیم و البته شگفت کرد! امّا همه‌ی این‌ها را بگذارید کنار. اصلاً مُهم نیست آن فیلم‌هایی که دیده‌اید (یا ندیده‌اید) چه‌جور فیلم‌هایی هستند (اتّفاقاً هردو فیلم‌های خوبی از آب درآمده‌اند) چون «بازرس»ی که روی کاغذ می‌خوانید، یکی از بهترین نمایش‌نامه‌هایی‌ست که تا حالا به فارسی ترجمه شده. «بازرس» را که ‌خواندم، یادِ حرفِ «رابرت مک‌کی» در کتابِ «داستان: ساختار، سبک و اصولِ فیلم‌نامه‌نویسی» افتادم که نوشته بود کنایه، موهبتی‌‌ست خُدادادی که هر نویسنده‌ای‌ از آن بهره نبرده و البته من خیال می‌کنم که بهره‌ی «شافر» [برادر پیتر شفر، نویسنده‌ی نمایش‌نامه‌ی آمادئوس] از این موهبت، آن‌قدر هست که نمایش‌نامه‌اش را به یک «شاه‌کار» تبدیل کرده است. این از آن نمایش‌نامه‌هایی‌ست که وقتی می‌خوانیدش، می‌فهمید که ساختِ شخصیت به‌کمکِ دیالوگ یعنی چه و اصلاً چیزی به‌نام «گفت‌وگو» چه معنایی دارد. این از این. امّا «اتاقی در هُتل پلازا» را گذاشته بودم برای روزِ مبادا؛ یک‌روز که بی‌حوصلگی به اوج برسد و امروز، دقیقاً، همان‌روز بود. درنهایتِ بی‌حوصلگی «اتاقی در هُتل پلازا» را دست گرفتم و خواندم. «نیل سایمون» که خُدا را شُکر نیازی به معرّفی ندارد. اگر «عاقبتِ عُشّاقِ سینه‌چاک» و «پابرهنه در پارک» [هردو به‌ترجمه‌ی شهرام زرگر در انتشاراتِ نیلا] را خوانده باشید، می‌دانید که قرار است با چه‌جور نمایش‌نامه‌ای طرف شوید؛ یک کُمدیِ معرکه، با شوخی‌هایی حساب‌شده و بی‌اندازه خنده‌دار و موقعیتِ آدم‌هایی که هرچند ظاهرشان نشان می‌دهد آدم‌های خوش‌بختی هستند، ولی درواقع بیچاره و بدبختند و چُنان دچارِ استیصال و درماندگی‌اند که خودشان را به در و دیوار می‌کوبند تا راهی برای رهایی پیدا کنند. اصلاً چه نیازی هست به توضیح؟ خودتان باید این دو «گوهر» درخشانی را که آخرهای ٨٧ چاپ شده، کشف کنید...

 

دوم: دستِ شبکه‌ی چاهار درد نکند که برنامه‌ای را به مُستندها اختصاص داده است، امّا واقعاً کسی به فکر کیفیتِ کارشان هم هست؟ حواس‌شان هست که این مُستندها را با چه کیفیتی دارند پخش می‌کنند؟ من که همه‌ی مُستندها را ندیده‌ام، امّا مقادیری از مُستندِ «استنلی کوبریک: زندگی در سینما» را با دوبله‌ی فارسی تماشا کردم (اسم فیلم را به‌فارسی چی گذاشته بودند؟) و کاملاً توی ذوقم خورد. راویِ مُستندی که «یان هارلان» ساخته، «تام کروز» است و طبیعی‌ست که باید صدایش را دوبله کرد، ولی صدای دوبلور مُحترم به قیافه‌ی «کروز» شباهتی نداشت. صدای دوبلور «نیکول کیدمن» و «وودی آلن» و «مارتین اسکورسیزی» هم همین‌طور. فقط «ناصر طهماسب» بود که وقتی به‌جای «جک نیکلسن» حرف می‌زد، آدم خیال نمی‌کرد که دارند سربه‌سرش می‌گذارند. درست نفهمیدم که اسامی را چه‌جوری تلفظ می‌کردند؛ مثلاً «مایکل هِر» را که هم‌کار «کوبریک» بوده در نوشتن فیلم‌نامه‌ی «غلافِ تمام‌فلزی» چیزی گفتند در مایه‌های «مایکل کِرک»، یا یک همچه چیزی. شاید هم خیلی مُهم نباشد، ولی به‌هرحال وقتی قرار است کاری انجام شود، بهتر است کامل و درست‌ودرمان باشد.

 

سوم: یک‌عدد دی‌وی‌دی به بازار آمده به‌نام «آلبومِ دعوت» که البته خودِ فیلمِ «دعوت» توی آن نیست؛ آن اپیزودِ حذف‌شده (ریحانه) و مقادیری صحنه‌ی حذف‌شده و پُشت‌صحنه (که بخش عُمده‌اش مربوط است به اپیزودِ خورشید و تمرین‌های محمدرضا فروتن که سعی می‌کند لُری حرف بزند!) و مصاحبه و عکس، همه‌ی آن چیزی‌ست که اسمش را گذاشته‌اند «آلبومِ دعوت». همه‌ی آن‌ها که فیلم را دیده‌اند، قاعدتاً، باید کُنج‌کاو باشند که آن اپیزودِ حذف‌شده چه‌چیزی بوده است؛ بخصوص که خودِ «حاتمی‌کیا» می‌گفت این اپیزود به‌خوبی بقیه درنیامده است. راستش، خیلی هم با بقیه‌ی اپیزودها فرقی نداشت و هنوز هم نمی‌فهمم چرا آن‌را کنار بقیه‌ی اپیزودهای فیلم نگذاشته‌اند. این اپیزود حذف‌شده، یک «پژمان بازغی» و «لیلا اوتادی» معمولی دارد و یک «امید روحانیِ» معرکه که این‌بار نقش رئیس حراستِ یک دانشگاه را بازی کرده و طوری حرف می‌زند که معلوم است رفتار همه‌ی دانشجوها را زیر نظر دارد. ظاهراً که قرار بوده این آخرین اپیزودِ فیلم باشد؛ چون آخرش «مهتاب کرامتی» در نقش یک پرستار/ فرشته یکی یک بچّه به همه‌ی مادرهایی که در اپیزودهای قبلی دیده‌ایم می‌دهد و همه‌ی مادرها همین‌جور که روی تختِ بیمارستان هستند، دست‌های‌شان را دراز می‌کنند تا بچّه‌ی خودشان را بگیرند! صحنه‌ی خیلی بدی‌ست؛ یعنی خیلی بد از آب درآمده، یا دست‌کم من از دیدنش خوشم نیامد و فکر می‌کنم واقعاً مسخره از آب درآمده است. به‌خاطر چی؟ ایده‌اش؟ اجرایش؟ نمی‌دانم. شاید به‌خاطر همین صحنه‌ی آخر بوده که «حاتمی‌کیا» آن‌ اپیزود را اساساً حذف کرده. نمی‌دانم. صحنه‌های حذف‌شده‌ی اپیزودهای دیگر هم چیزهای به‌دردبخوری نیستند واقعاً و فقط محض کُنج‌کاوی می‌شود آن‌ها را دید. اگر اهلِ کُنج‌کاوی و این‌چیزها هم نیستید، خُب، حقیقتاً نیازی به دیدنش ندارید!

 

چهارم: و یک‌چیز دیگر. داشتم کتابِ «Lust, Caution» [چاپِ پنگوئن] را می‌خواندم که مُنتخبِ داستان‌های «اِیلین چانگ/ Eileen Chang» است و پنج شش مُترجمِ درست‌وحسابی داستان‌هایش را از چینی به انگلیسی ترجمه کرده‌اند. داستانِ اصلی، قاعدتاً، همین «Lust, Caution» است که عُنوانِ کتاب هم شده و البته، شُهرتِ فیلمی که «آنگ لی» براساسش ساخته، در این انتخاب بی‌تأثیر نیست. خلاصه این‌که دیدم انتهایِ کتاب یک «راه‌نمایِ تلفّظ» چاپ کرده‌اند که واقعاً به‌دردبخور است؛ هم راه‌نمای مصوّت‌هاست، هم صامت‌ها. و همین‌جور که داشتم سعی می‌کردم کلمات را آن‌جور که نوشته تلفّظ کنم، چشمم افتاد به چیزی که خیلی آشنا بود: zh و دیدم ما سال‌های سال است تلفّظ نام کارگردانِ مشهور چین را آن‌طور که دوست داریم به‌زبان می‌آوریم. این zh را چینی‌ها طوری بیان می‌کنند که صدای j بدهد و ظاهراً که باید کارگردانِ چینی را «جانگ ئیمو» [یا چیزی شبیه به این] بنامیم، نه «ژانگ ییمو»؛ آن‌طور که معمولاً می‌نویسیم. یادم رفت بنویسم که yi را طوری می‌گویند که شبیه ee باشد در Feed. بگذارید یک چندتایی از صامت‌ها را آن‌طور که خودِ چینی‌ها می‌گویند بنویسم:

 

c: ts as in its

g: g as in good

q:ch as in chat

x: sh as in she

z: ds as in folds

zh: j as in job

 

خُب، درست است که یک همچه چیزهایی به‌دردِ همه نمی‌خورد، ولی به‌هرحال بازیگرها و کارگردان‌های چینی روزبه‌روز دارند مشهورتر و جهانی‌تر می‌شوند و هیچ بد نیست که تلفّظِ واقعی اسامی‌شان را یاد بگیریم. اگر وقت و فرصت بود، همه‌ی این راه‌نمای کوچک را همین‌جا، توی همین وبلاگ، می‌گذارم. و سئوالِ آخر: حالا باید چه کنیم؟ «جانگ ئیمو» یا «ژانگ ییمو»؟ کدام‌یکی را باید بنویسیم؟ تلفّظِ درست، یا تلفّظِ معمول و مُتداول به فارسی؟ سال‌ها می‌گفتند «اِمیر کاستاریکا» و بعد نوشتند «اِمیر کوستوریتسا». می‌بینید؛ این حکایتی‌ست که، ظاهرا،ً مثلِ کشتیِ فللینیِ کبیر به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸

این بود آخرِ سَگ‌کُشی؟

 

 

 

... دارم فکر می‌کنم حالا که «صدام حُسین» کارش تمام شده و رفته بالایِ دار و جنازه‌اش را آورده‌اند پایین و تویِ همان روستایی که به دنیا‌ آمده دفنَش کرده‌اند، می‌شود چه‌کار کرد؟ کاری که من می‌کنم، کاری که دوست دارم انجام بدهم، این است که بروم سُراغِ یک مُستندِ جمع‌وجور و آن را دوباره ببینم و فکر کنم آن آدمی که تویِ فیلم هست، چه آدم عجیبی بوده و با این‌که قیافه‌اش شبیهِ آدم‌ها بوده، رفتارش به آدم‌ها شباهتی نداشته.

 

دارم از «عمو صدام» حرف می‌زنم، همان مستند جمع‌وجور و بامزّه‌ای که یک گزارش‌گر فرانسوی به‌اسم «ژوئل سولر» ساخته و گوشه‌هایی از زندگی «صدام» را نشان می دهد. البته قسمت زیادی از فیلم وابسته است به فیلم‌های آرشیوی که از تلویزیون‌ها و آژانس‌های خبری امانت گرفته شده، و واقعاً هم به درد خورده. چیزی که «عمو صدام» را دیدنی می‌کند، جُز آن صحنه‌هایی که بخش‌های دیده‌نشده‌، یا کم‌تر دیده شده‌یِ زندگی «صدام» را به تماشا می‌گذارد، نگاه شوخ و شنگِ «سولر» است. فیلم‌ساختن درباره‌یِ جانوری مثل «صدام» کار آسانی نیست و این از فیلم «عمو صدام» هم برمی‌آید.

 

خوبی کار «سولر» دقیقاً به همان نگاهِ شوخ‌و‌شنگی برمی‌گردد که سرخوشانه قدرتِ یک دیکتاتور را به مسخره می‌گیرد و با همان چیزهایی که دیکتاتور به آن ها می‌نازد، به جنگش می‌رود. یکی از این چیزها هم شیفتگی غریب «صدام» است نسبت به خودش. «صدام» دوست داشت که عکس‌هایش همه‌جا باشند، چه سردرِ دادگستری، چه در مسجد و چه هرجایِ دیگری که آدم‌ها رد می‌شوند و بامزه این‌جا است که برای هرجایی عکسی دارد: عکس/ نقاشی که او ترازویِ عدالت را به دست گرفته و لبخند می‌زند، به نظرم می‌تواند یکی از آن شمایل‌های کُمدی ِتاریخ شود.

 

در عین حال، تمایلش به یک‌جور دیگرِ بودن و متفاوت‌بودن، در همه‌یِ صحنه‌ها معلوم است، چه آن‌جایی که با تلفن حرف می‌زند و چه جایی که مردم برایش هورا می‌کشند و او با کُلاهِ عجیبی به سر، هفت‌تیرش را بالا می‌برد و چند گلوله شلیک می‌کند . واقعاً که حیرت‌آور است. این همه حماقت و این همه خودستایی، وقتی در یک‌نفر جمع شود (شرمنده که کلمه‌ی «آدم» را به کار نمی‌برم) نتیجه‌اش همین فاجعه‌ای می‌شود که همه دیدند.

 

کارِ «عمو صدام» اگر فقط همین نشان‌دادنِ همین حماقت‌ها باشد هم کاملاً موفق است، گیرم خیلی‌ها فکر  کنند «سولر» فقط چند تا مصاحبه گرفته و چسبانده کنار فیلم‌های آرشیوی. امّا خُب، واقعیت این نیست. چون ما موقع تماشایِ «عمو صدام» قرار است به این فکر کنیم که چرا بعضی‌ها این قدر عجیب‌و‌غریب رفتار می‌کنند و بویی از انسانیت نبُرده‌اند.

 

تعداد آ‌ن‌هایی را که «صدام» کُشته و نام و عکسشان در فیلم می‌آید، خیلی زیاد است. هرچند اگر حوصله به خرج بدهید و بشمارید، دست‌ِ‌آخر احتمالاً سری تکان می‌دهید و می‌گویید خُب، صدام  است دیگر...

 

به نظرم «عمو صدام» فیلم به‌دردبخوری است برای همه‌ی آن‌هایی که می‌خواهند ببینند یک شخصیت منفی و بد، چه‌جور شخصیتی است و رفتارهایش چه‌جوری هستند. لابد می دانید که یک شخصیت را باید با رفتارش و حرکاتش شناخت، نه با حرف‌هایی که می‌زند ...

 

این بود آخرِ سَگ‌کُشی؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥