شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خاطره‌هایی که جایی برای همیشه مانده‌اند

 

 

پیری حریفِ قَدَری‌ست؛ آدمی را از پا می‌اندازد و یک روز که چشم باز می‌کند می‌بیند دنیا شبیه سابق نیست و هیچ‌چیز شبیه چیزهایی نیست که پیش از این دیده است. می‌بیند دنیا راهِ خودش را رفته؛ بی‌اعتنا به آدمی که گوشه‌ای نشسته و چشم‌به‌راه بوده. آیرین می‌گوید «جوان که بودم پیرها را نگاه می‌کردم و به خودم می‌گفتم اگر به اندازه‌ی کافی زندگی کنی احتمالاً می‌توانی از مُردن سر دربیاوری ولی حالا که به این رازِ بزرگِ زندگی نزدیک‌ترم بیش‌تر از آن‌وقت‌ها که ده سالم بود نمی‌دانم.»

امّا فقط مُردن نیست که آدمی را می‌ترساند؛ چیزهای دیگری هم هست؛ مثلاً فراموشی و از یاد بُردنِ خاطره‌هایی که زندگی را می‌سازند. زندگی بدونِ خاطره بی‌معناست و آیرین در این سال‌ها مدام بی‌خاطره‌تر از روزهای پیش می‌شود؛ بی‌آن‌که کنجکاوی‌اش کم شده باشد. تماشای شکستِ روزانه‌ی آیرین برای کِرِگ که شصت‌ویک سال مونسش بوده آسان نیست؛ دیدنِ این‌که بی‌حواسی‌اش روز به روز بیش‌تر می‌شود و از پلّه‌ها پایین می‌افتد کِرِگ را به صرافتِ ساختِ خانه‌ی تازه‌ای می‌اندازد که برای ساختنش باید از کسانی اجازه بگیرد که ظاهراً مأمورِ قانونند.

امّا حقیقت این است که مأمورِ قانون نمی‌داند از یاد بُردنِ خاطره‌هایی که زندگی را می‌سازند دردناک‌تر از مُردنِ دیگری‌ست. اصرار هم بی‌فایده است؛ هر دو کارِ خودشان را می‌کنند و راهِ خودشان را می‌روند تا دستِ آخر تکلیفِ برنده‌ی این جدال روشن شود و برنده قاعدتاً کسی‌ست که زندگی را جدّی می‌گیرد؛ هر روزش را و هر دقیقه‌اش و برای همین به صرافتِ ساختنِ خانه‌ی تازه‌ای می‌افتد که پلّه نداشته باشد و آیرین دوباره از بالا سقوط نکند.

پیریِ کِرِگ و آیرین انگار شباهتی به همان میزی دارد که سال‌ها پیش از این کِرِگ ساخته؛ میزی از چوبِ کاج که هر وقت جای چاقو یا قلم را رویش دیده با خودش فکر کرده کاش از چوبِ درختِ دیگری می‌ساختش؛ ولی حالا فهمیده کاج خاطره‌های زیادی را در خودش نگه داشته؛ خاطره‌هایی که جایی برای همیشه مانده‌اند؛ تا روزی شاید آن‌ها را به یاد بیاورند و همین به یاد آوردن است که گاهی حافظه‌ی آیرین را دوباره به کار می‌اندازد تا از کِرِگ بپرسد که آن سال‌های دور چه می‌کرده و کجا می‌رفته و معاشرانش چه کسانی بوده‌اند. مهم نیست که حافظه‌ی آیرین دیگر به خوبیِ سابق نیست و چیزهایی را از یاد بُرده؛ مهم این است که کِرِگ چشم از او برندارد؛ مراقبش باشد و اجازه بدهد آیرین با قیچی کوچکی در دست بالای سرش بایستد و مثلِ همه‌ی این سال‌ها موهای کِرِگ را کوتاه کند.

دل‌دادگی انگار تنها راهِ نجاتِ آدمی‌ست وکِرِگ دست‌کم این کار را بلد است؛ آن‌قدر که امیدِ زندگی را دوباره به همسرِ بیمارش برگرداند؛ همسری که در همه‌ی این سال‌ها می‌خواسته از رازِ بزرگِ زندگی سر دربیاورد. 

هنوز مالِ من است؛ ساخته‌ی مایکل مگوون

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢

عصرِ معصومیت

 


تذکّر: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این نوشته لو رفته. مراقب باشید!


کومونای دوازده‌ساله باید مثلِ هم‌سنّ‌وسال‌هایش عروسک‌بازی کند، امّا به‌جای اسباب‌بازی اسلحه به دستش می‌دهند و در کسری از ثانیه از طفلِ معصوم بَدَل می‌شود به بزرگ‌سالی که می‌تواند دیگران را به ضربِ گلوله‌ای از پا درآوَرَد.

نکته‌ی اساسیِ شورشی/ جادوگرِ جنگ انگار همین تغییرِ جایگاهِ کوموناست از دخترکی دوازده‌ساله به جنگ‌جویی که باید هم‌دوشِ دیگران قدم بردارد و همه‌ی آن حسّ و حسّاسیتی را که مخصوصِ کودکانِ هم‌سنّ اوست به دستِ فراموشی بسپارد و خشونتی را که انگار نتیجه‌ی بزرگ‌سالی‌ست بپذیرد. به‌واسطه‌ی کومونای دوازده‌ساله است که مصیبت و فاجعه‌ی خشونت‌های قومیِ افریقای امروز را می‌بینیم؛ جایی که در نتیجه‌ی جنگ‌های بسیار، چیزی به‌نامِ انسانیت رسماً از میان رفته و چیزی به‌نامِ وحشی‌گری جایش را گرفته است.

همین است که وقتی مسلسلی را به دستِ کومونا می‌دهند و از او می‌خواهند پدر و مادرش را بکُشد، آینده و مسیرِ زندگی‌اش را تغییر می‌دهند. این شروعِ بزرگ‌سالی برای کومونا نیست؛ بزرگ‌سالیِ زودرس است و مثلِ هر چیزِ زودرسِ دیگر اصیل نیست و این اصیل نبودن گاه و بی‌گاه به چشم می‌آید و جلوه‌هایی از این اصیل نبودن همان دنیای غریبی‌ست که کومونای دوازده‌ساله گاه و بی‌گاه پا به آن می‌گذارد و دنیای حقیقی را به حالِ خود رها می‌کند و چه فرقی می‌کند نامش را تخیّلِ کودکانه‌ی دخترکی بگذاریم که مثلِ هم‌سنّ‌وسال‌های خودش هزار خیال و آرزو در سر دارد، یا پا گذاشتن به دنیای اشباحی که انگار دست از سرش برنمی‌دارند؛ هرچه هست موقعیتی را برای کومونای دوازده‌ساله فراهم می‌کند که دقیقه و ساعتی را به آن اسلحه‌ی مرگ‌بار و خاطراتِ ناخوشِ حقیقی فکر نکند و همین است که آن نوزادِ تازه‌متولّدشده بیش از آن‌که نشانی از روزهای تلخِ گذشته باشد انگار امیدی‌ست به آینده؛ آینده‌ای که مسلسل حرفِ اوّل را نمی‌زند و عشق است که آدم‌ها را مهربان‌تر می‌کند.

همین چیزهاست که کومونای دوازده‌ساله را بزرگ‌تر از هم‌سنّ‌وسال‌هایش می‌کند؛ طفلِ معصومی که دنیا را آن‌گونه که هست می‌بیند؛ مثلِ بزرگ‌ترها، نه آن‌گونه که دوست می‌دارد؛ مثلِ کوچک‌ترها.

شورشی/ جادوگرِ جنگ؛ ساخته‌ی کیم نگوین

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ فروردین ۱۳٩٢

این برف کِی آمده؟

 

 

 

تنهایی و بی‌کاری انگار هنوز ترسناک‌ترین چیزهایی هستند که هر آدمی را از پا می‌اندازند و هر آدمی که طعمِ تنهایی را چشیده انگار پناه ‌بردن به کار را چاره‌ی کارِ خود می‌داند؛ مثلِ مارسل لی‌وسکِ که حالا در سال‌های پیری باید فکرِ هزار چیز باشد؛ مثلِ همه‌ی مردمِ این شهرِ برفی؛ چه کارگرهای بخت‌برگشته‌ای که باید راهی برای زنده ماندن پیدا کنند. انگار همین برف‌هایی که روی زمین نشسته‌اند و علاقه‌ای به آب شدن نشان نمی‌دهند میلِ به یخ‌زدگی را در مردمِ شهر بیدار کرده‌اند.

شصت و هفت سالگی انگار سنّ بازنشستگی است. در این سنّ‌وسال کار معنا ندارد. وقت را باید با دختر و نوه‌ای گذراند که روز به ‌روز بزرگ‌تر می‌شود و پیریِ مُدامِ پدربزرگ را می‌بیند. حق با دختر است که پدر را به بازنشستگی دعوت می‌کند امّا دختر انگار یادش نیست که پدر در غیابِ مادر چاره‌ای غیرِ کار کردن ندارد. امّا کار هم انگار سختیِ خودش دارد وقتی برف شهر را بدل می‌کند به یخچالی بزرگ و یک‌سر سفید که هیچ‌کاری در آن ممکن نیست. در غیابِ کار است که کارگرها چاره‌ای نمی‌بینند غیرِ اعتصاب.

نکته انگار این است که فروشنده ظاهراً سرگذشتِ مردمانِ شهرهای کوچک است؛ هرچند مردمانِ شهرهای کوچک هم انگار به مصیبتِ مردمانِ شهرهای بزرگ دچار شده‌اند و انگار آن روابطِ عمیق و عاطفی که در زندگیِ مردمانِ شهرهای کوچک جریان دارد هر روز کم‌رنگ‌تر می‌شود و آن‌چه بیش‌تر به چشم می‌آید واکنش‌هایی است که ریشه در هزار و یک مشکل دارد.

این است که می‌شود یادِ تکّه‌ای از مقاله‌ی کلان‌شهر و حیاتِ ذهنیِ گئورگ زیمل افتاد؛ جایی که می‌نویسد کلان‌شهر همواره جایگاهِ اقتصادِ پولی بوده است و انگار در این زمانه شهرهای کوچک هم به کلان‌شهرهایی بدل شده‌اند که اقتصادِ پولی و سلطه‌ی عقل نقشی اساسی در آن‌ها بازی می‌کنند.

هیچ‌چیز دقیقاً همان چیزهای گذشته نیست و مارسل در شصت و هفت سالگی باید از این راز باخبر شود؛ در روزهایی که حساب‌گری و سنجشِ موقعیت انگار اصلی‌ترین وظیفه‌ی آدم‌ها است.

 

ــــ عنوانِ یادداشت نامِ مجموعه‌ی داستانی‌ است از محمود حسینی‌زاد

فروشنده ساخته‌ی سباستین پیلوت

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱