شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دلهره مثل موریانه استخوان‌هایم را می‌جود

شاهرخ مسکوب: دیگر باید شروع کنم به نوشتن. هر چه نزدیک‌تر می‌شوم تشویش و دل‌نگرانی‌ام بیش‌تر می‌شود. دلهره مثل موریانه استخوان‌هایم را می‌جود. آرام و مدام، حتا در خواب.

شاهرخ مسکوب. روزها در راه. صفحه‌ی ۵۱۵

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳٩٤

بیهوده پوسته‌ی چیزها را می‌خراشم

شاهرخ مسکوب: هوا بد است دل من گرفته است و تمام عمرم در نادانی گذشته و می‌گذرد. بیهوده پوسته‌ی چیزها را می‌خراشم و پنجه‌هایم را زخم می‌کنم و باز می‌خراشم.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۵۱۱

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳٩٤

جنگل اندوهگین است انگار آدمی است که رهایش کرده باشند

شاهرخ مسکوب: یک ساعتی قدمی زدم. هوا ابری بود و گاه بفهمی‌نفهمی نم‌نمی می‌بارید. جنگل پاییزی هزار نقش بود. از سبزی کاج‌ها گرفته تا زرد طلایی درخت‌هایی که نمی‌شناختم. درخت‌ها بر تپّه و ماهور ایستاده‌اند و تا چشم کار می‌کند از دل خاک بیرون آمده‌اند. ریشه در زمین و سر به آسمان بی‌خورشید و کدر. جنگل اندوهگین است. انگار آدمی است که رهایش کرده باشند و در تنهایی باشکوه خود زیباست. اصلاً من از جنگل و دشت و صحرای این مملکت خیلی خوشم می‌آید. انسان جوشش زندگی را از دل خاک احساس می‌کند و حتّا می‌بیند، خاک زاینده با کودکان گوناگون زیبا.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۳۹

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

تا خواب برسد و مرا ببرد به دیار تاریک و خاموش خودش

شاهرخ مسکوب: آخر شب است. چه‌‌قدر دلم میوه می‌خواهد. سرِشب رفتم از یک میوه‌فروشی بولوار راسپای چندتا گلابی بخرم. آن‌قدر مجلّل و شیک‌وپیک بود که روم نشد بروم دو یا سه‌تا گلابی بردارم. هفت هشت تا هم که نه می‌توانم بخرم و نه می‌خواهم. بهتر است هوس سمج میوه را از دل بیرون کنم. به همین موسیقی زیبایی که دارم می‌شنوم قناعت کنم و دستبردی به فلسفه‌ی اسلامیِ کُربن بزنم تا خواب برسد و مرا ببرد به دیار تاریک و خاموش خودش.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۳۵

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

حماقت اکثراً درد بی‌درمانی است که شفا نمی‌یابد

شاهرخ مسکوب: یک ساعت پیش که وارد هتل می‌شدم دیدم دوتا اتوبوس بزرگ دم خیابان نگه داشته است. نوشته‌ای به شیشه‌ی اتوبوس بود که این‌ها به زیارت لورد می‌روند. تعدادی کشیش و راهبه هم توشان بود. ریختند توی هتل. همه اسپانیایی هستند. گویا می‌روند آن‌جا که سنت برنادت یا شاید هم مادر مقدّس شفای‌شان بدهد. ولی حماقت اکثراً درد بی‌درمانی است که شفا نمی‌یابد.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۳۲

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

شاید آن‌جا باران می‌بارد

شاهرخ مسکوب: بچّه‌ها برای خرید به چالوس رفته‌اند و من اکنون در این ایوان نشسته‌ام و گاه‌گاه دریا را تماشا می‌کنم. نه هرگز از صدای آب خسته می‌شوم نه از تماشای دریا. اندکی پیش دریا مثل رنگین‌کمان عظیمی بود با رنگ‌های خاصّ خود. کرانه‌ی افق کبود بود که اندکی بنفش می‌زد. جلوتر سبز مغزپسته‌ای بود که مثل حریر در خود می‌لغزید و نزدیک ساحل کبود خفه‌ای بود. هوا ابر است. حرکت ابر هر لحظه رابطه‌ی خورشید و دریا را دگرگون می‌کند و نور تازه‌ای بر این نیم‌کاسه‌ی بلوری می‌تاباند. اکنون دریا سراسر سبز تیره است و آرام و یک‌نواخت نجوا می‌کند. انگار با خود حرفی دارد که دمی از گفتن نمی‌آساید. امّا امروز دریا گرفته و سنگین است و خنده‌های روشن و درخشان دیروز را ندارد. هوا روشن نیست تا آب با درخشش چین‌وشکن‌هایی که در خود می‌لغزند و می‌شکنند، با پولک‌های برّاق و شاد، به خورشید بخندد. امروز ابر است. و ابرها در کرانه‌ی افق تُنُک و کمابیش روشن است مثل روده‌های پشم یا پنبه‌ی کدر. ولی نزدیک ساحل انبوه‌تر و تیره‌تر است. امّا روی جنگل یک‌دست سیاه و انبوه و عبوس است مثل شب. و شاید آن‌جا باران می‌بارد. بچّه‌ها چند دقیقه‌ای است که با باروبُنه رسیده‌اند.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌های ۱۲۴ و ۱۲۵

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

ولی عطش دانستن با این قطره‌ها سیراب نمی‌شود

شاهرخ مسکوب: از زندگی بی‌حاصلی که دارم بیزارم. نسبتاً زیاد چیز می‌خوانم ولی عطش دانستن با این قطره‌ها سیراب نمی‌شود. از طرف دیگر دست‌وبالم برای نوشتن بسته است. مثل آدم چاقی هستم که پیوسته در آرزوی راه‌پیمایی است. در دلم هزار آشوب است که راهی به بیرون نمی‌یابد. آتشی است که زبانه نکشیده می‌افسرد، تنها مرا می‌سوزاند و سوختنی است که هیچ روشنی ندارد.

در حال‌وهوای جوانی. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۸۸

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤

این است احساس وصف‌ناپذیر من

شاهرخ مسکوب: چه روز و شب بدی است. قلبم خفه شده است. چنان سنگین و افسرده‌ام که انگار مرگ در رگ‌هایم جریان دارد. احساس مرگ می‌کنم: نه تلخ است، نه اندوهگین و جان‌گزاست، هیچ نیست. سنگین است و مثل سنگی که به پای مردی در دریا بسته شده باشد مرا به اعماق می‌کشد، فرومی‌روم، از آفتاب و هوا دور می‌شوم در ظلماتی بی‌هیچ امید آب حیاتی. این است احساس وصف‌ناپذیر من...

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌‌ی ۱۱۰

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

گذشته‌ی من حتّا آینده‌ی من

شاهرخ مسکوب: گذشته‌ی من در من حضور دارد، بیدار است و حرکت او را در رگ‌هایم احساس می‌کنم. تنها گذشته‌ی من نیست وگرنه گذشته بود. حتّا آینده‌ی من است. بگذریم.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌ی ۱۰۸

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

مرگ در خون من بیدار شده

شاهرخ مسکوب: حس می‌کنم باز اندک‌اندک همه‌چیز برای من دارد به همان روال همیشگی خود بازمی‌گردد. امّا ته‌مایه‌ی غمی مانده است که احساس می‌کنم مثل رسوب در باطن من نشسته و سنگینم می‌کند و به فکر وامی‌داردم. معمّای مرگ ـــ که البته معمّایی نیست مگر آن‌که بخواهیم معمّایش کنیم ـــ گستاخ‌تر از همیشه پیش چشمم است. مرگ در خون من بیدار شده و در رگ‌هایم نفس می‌کشد. برای همین بیش‌تر از همیشه حریص زندگی هستم.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌ی ۱۰۵

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

ته دل من چیزی زمین‌گیر شده

شاهرخ مسکوب: حالا بهتر می‌فهمم که تو چه آدمی بودی. مرگ تو شجاعت زیستن را در من کشته است. هنوز بعد از چند ماه نتوانسته‌ام خودم را باز بسازم. انگار ته دل من چیزی زمین‌گیر شده است که نمی‌تواند سرپا بایستد. آخرش روزی خواهد توانست ولی هنوز نتوانسته است.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌‌ی ۹۶

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

نمی‌خواهم بر این اندوه غلبه کنم

شاهرخ مسکوب: پس از مرگ مامان اندیشه‌ی مرگ کم‌تر رهایم می‌کند و آزادم می‌گذارد. اشک توی چشم‌هایم جمع شده بود و در این فکر بودم که مادرم یک عمر برای ماها فداکاری کرد بی‌آن‌که یک لحظه در فکر آن باشد یا منّتی بر کسی داشته باشد. برای او ایثار نفس به‌خاطر فرزند مثل نفس کشیدن طبیعی و عادی بود. به‌همین‌سبب آخرش مریض شد و مثل شمعی که ناگاه از تندبادی بمیرد خاموش شد. چه‌قدر دل‌گرفته و غمناکم و چه‌قدر جای او در دل من خالی است. نمی‌خواهم بر این اندوه غلبه کنم. آخر تا کی آدم می‌تواند هر چیز را که نشانه‌ی انسانیتی است در خود بکُشد.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌‌ی ۷۷

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

گفتم صبح‌ها خیلی سخت است

شاهرخ مسکوب: اوّلین روزها از خواب که بیدار می‌شدم بدترین لحظات را می‌گذراندم. بعد از فراموشیِ خواب می‌دیدم که مادرم پشت سماور نیست. صدایش را نمی‌شنوم و نگاهش مراقب من نیست. یک‌بار به مهرانگیز گفتم صبح‌ها خیلی سخت است. گفت مگر وقت‌های دیگر راحت است.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌‌ی ۶۶

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

احساس می‌کردم که انگار فروریخته‌ام

شاهرخ مسکوب: تا رسیدم تابوت را بلند کردند. زیر تابوت را گرفتم می‌خواستم سنگینی جسمی را که تا دیروز مادر من بود حس کنم. مرا از زیر تابوت به کناری کشیدند. در راه زانوهایم تا می‌شد. دو سه بار نزدیک بود زمین بخورم. یکی دو تا زیر بغلم را گرفتند و تا کنار قبر بردند. به هیچ چیز فکر نمی‌‌کردم. فقط احساس می‌کردم که انگار فروریخته‌ام. مخصوصاً که پیکرم به فرمان من نبود. تبدیل به جسدی شده بود که از وی بیگانه بودم و احساسش نمی‌کردم. بالای سر قبر روی خاک‌ها نشستم و در حقیقت خودم را رها کردم چون دیگر یارای ایستادن نداشتم.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌های ۶۴ و ۶۵

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

همه‌چیز تمام شد

شاهرخ مسکوب: همه‌چیز تمام شد. مادرم دیگر جنازه‌ای بود که به اطاق مهمانخانه حملش کردند و پاهایش را رو به قبله دراز کردند و بر پیکری که زمانی ما را در جانش پرورده بود و سرانجام روزی زادگاه ما بود شمدی کشیدند تا پیدا نباشد.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌های ۴۳ و ۴۴

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

دیگر بر زمین نیستم، خودِ زمینم

شاهرخ مسکوب: من در تنِ مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشه‌ی من زندگی می‌کند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبت من نیز فرارسد به نیروی تمام و با جان‌سختی می‌مانم. امانت او به من سپرده شده است. دیگر بر زمین نیستم، خودِ زمینم و به یاری آن دانه‌ای مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۳۷

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

هوا سنگینی می‌کند و به‌دشواری نفس می‌کشم

شاهرخ مسکوب: همیشه فکر می‌کردم که مادرم زمین است و من گیاهی که ریشه‌هایم در دل این خاک است. در او هستم و از او به بیرون سر می‌کشم. هر وقت که به او فکر می‌کردم انگار پاهایم را روی این زمینْ استوار می‌دیدم. آخر سال‌ها «استخوان و ریشه‌ام فکر او بود» امّا حالا که مرده است نه‌تنها این گیاه آبیاری نمی‌شود، بل‌که هوا سنگینی می‌کند و به‌دشواری نفس می‌کشم. او زمین و آسمان من بود.

سوگ مادر. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۳۲

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ خرداد ۱۳٩٤

آدم در جایی گم می‌شود

 

شاهرخ مسکوب: حال خوشی ندارم. گیج و منگم و خودم را به جا نمی‌آورم. مثل این است که حافظه‌ام را از دست داده‌ام و نمی‌دانم شاهرخ مسکوبم یا چه‌ کسی دیگر؟ کی؟ مثل آن دهاتی‌ام در گرگ و میش جنگل و شکارچی تشنه‌ی خونِ تفنگ‌به‌دست. شکارچی ترسیده، تهدیدآمیز فریاد می‌کشد سیاهی کیستی و دهاتی ترسیده‌تر وحشت‌زده‌تر جواب می‌دهد: مُو هیچ‌کسم! من هم بی ترس و بی صدا احساس «هیچ‌کسی» دارم؛ کسی که هیچ‌کس نیست. نه این‌که خودم را مثلاً گم کرده باشم و نیابم. آدم یا هر چیزی در «جایی» گم می‌شود و در یک «وقتی». من در این حال که هستم حس زمان و مکان را از دست داده‌ام بنابراین «گم‌شده» نیستم. انگار در فضای خالی و بی‌وزنِ درون خودم معلقم. مثل فضانورد شناور در سفینه.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۶۲۷

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳

امروز تنهایی خالی و خاموش است

 

شاهرخ مسکوب: یک‌شنبه‌ی سوت و کوری است و من حال چندان خوشی ندارم. روز را در مصاحبتِ «تنهایی» می‌گذرانم. امروز تنهایی خالی و خاموش، در خود خزیده و انگار حرفی برای گفتن ندارد، حتا از زبان بتهوون. به غزاله تلفن کردم، نبود، اگر صدای او را می‌شنیدم...

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۶۲۰

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳

دستم نمی‌گذارد بنویسم

 

شاهرخ مسکوب: آخرهای Du côté de chez Swann هستم و گاه و بی‌گاه بی‌اختیار می‌گویم عجب! به طبیعت کشف‌نشده و بسیار متنوعی ـــ به سرزمین رنگین روح ـــ شباهت دارد.

دستم نمی‌‌گذارد بنویسم، انگار مال من نیست، مال یکی است که با من بد است و لجبازی می‌کند و کج می‌تابد که آزارم بدهد.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۶۰۶

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳

مثل بهترین لحظه‌های بودن با غزاله

 

شاهرخ مسکوب: فرصت هیچ کار و چیزی ندارم. کمر مقدمه کمی شکسته شد. دارم تمام‌وقت می‌تازم که تمامش کنم. اما امشب سعادتی نصیب شد، دارم پاسیون سن ماتیو را می‌شنوم. روحم شسته شد و دلم را صفا داد. از بس زیباست مثل بهترین لحظه‌های بودن با غزاله است. امشب مهمان است. دیشب باهم بودیم ولی حیف، وقت‌مان در سینما و به دیدن یک فیلم آشغال تلف شد.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۶۰۳

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳

روز به روز

 

شاهرخ مسکوب: روز به روز دیروزم را پُر و فردایم را خالی می‌کنم. هر روز در انتظار فردای خالی می‌گذرد.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۵۹۷

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۳

بستنی فرنگی، پالوده، چای یا شیرقهوه‌ی شیک با شیرینی

 

شاهرخ مسکوب: ما خیلی با هم رفیق بودیم، سایه‌ی همدیگر بودیم، در کلاس و ورزش و شبگردی‌های چهارباغ. معمولاً از دروازه دولت می‌رفتیم به طرف سی‌وسه پُل و میدان مجسمه، تا دم خیابان عباس‌آباد و کوچه‌ی سیدعلی‌خان و برمی‌گشتیم. سر شب دانش‌آموزان، کارمندان اداری، فرهنگیان، بعضی از سرشناسان شهر و چندتایی بازاری این تکه را سلانه‌سلانه بالا و پایین می‌رفتند و همدیگر را می‌دیدند، سیاست می‌بافتند و غیبت می‌کردند. یا در باغچه‌ی کافه پولونیا می‌نشستند، بستنی فرنگی، پالوده، چای یا شیرقهوه‌ی شیک با شیرینی می‌خوردند. چهارباغ شب‌ها باغی بود که با نور خجالتی مغازه‌های دو طرف ـــ از لای شاخ و برگ‌ درخت‌های پیاده‌رو ـــ آراسته می‌شد. کتاب‌فروشی کاویانی گذشته از کتاب، مجه‌ی راهنمای زندگی، اطلاعات هفتگی و هفته‌نامه‌ی مرد امروز ـــ که هر روز چشم‌به‌راهش بودم ـــ توتون و سیگار هم داشت. برخلافِ کتاب‌فروشی تأیید؛ توتون و سیگار که هیچ، فروش مجله هم دونِ شأنش بود و از دیوان ناصرخسرو و تاریخ جهانگشای جوینی پایین‌تر نمی‌آمد. عتیقه‌فروشی یادگار یک انبار بزرگ، دراز، کهنه و گرد گرفته و مالامال از کتاب‌های خطی، شال ترمه، مهر عقیق و تابلوهای رنگ و روغن قجری بود: میوه‌خوری پایه‌بلند پُر از سیب و انار و کاردی در کنارْ، دم دستِ شازده‌ای زردنبو و آزرده، لمیده بر بالشی در برابر رقاصه‌ای با شلیته‌ی رنگین و زنجیر زلفِ ریخته، دست‌ها به زمین و پا به هوا! روی کاسه بشقاب، ظرف‌های نقره، گلاب‌پاش، قنددان، سینی و چای‌خوری قلم‌زده، بهرام گور با کمانِ کشیده دنبال گورخر می‌تاخت. خسروپرویز بر تخت، کیکاووس در آسمان و منیژه بر سر چاهِ بیژن و فرهاد از فراق شیرین در کوه گریان!

سفر در خواب. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌های ۱۶ و ۱۷

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ مهر ۱۳٩۳

تلویزیون و رادیو ندارد در عوض هر چه دارد کتاب است و کتاب

 

شاهرخ مسکوب: صحبت از فلوبر به Renoir کشید و فیلم La règle du jeu. زندگی اجتماعی یک بازی بزرگ است و قواعدی دارد که نمی‌شود آن‌را به هم ریخت. اگر بخواهی به هم بریزی کشته می‌شوی مثل «قهرمان» فیلم. هیچ اتّفاق خاصی نمی‌افتد، آدم‌ها مثل عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی جا عوض می‌کنند. بازی است... و بالاخره گفت‌وگوی او کشید به پروست و مدتی درباره‌ی A la recherche و این‌که چرا این کتاب مهم است توضیح داد. ساعت هفت بود که ساعتش را نگاه کرد و جا پرید.

دوستی یوسف نعمتی است. در بین ایرانی‌های این‌جا کسی را مثل او نمی‌شناسم؛ از نظر باریک شدن در فرهنگ غرب و شناخت کُنه آن: از فلسفه تا هنر و سینما و ادبیات و... از مُد و جریان‌های گذاری سیاسی خودش را کنار کشیده، اساساً آدم حاشیه‌ای است. با انضباط و پشتکار کم‌نظیری کار می‌کند. تلویزیون و رادیو ندارد. در عوض هر چه دارد کتاب است و کتاب. سینما هم تخصّص و شاید سودای اوست. از مُد فرار می‌کند گمان می‌کنم برای همین Pain au chocolat را ندیده و Archipel du Goulag را نخوانده و...

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌های ۱۸۱ و ۱۸۲

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳

لااقل برای مدتی

 

شاهرخ مسکوب: هوای بی‌نظیری است؛ پاک، روشن و کمی خنک، مثل هوای دم صبح بیابان. دلم می‌خواست دفتر نمی‌آمدم. دلم نمی‌خواهد کار کنم. خسته شده‌ام. دلم می‌خواست بمیرم؛ لااقل برای مدتی.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۶۱

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳

شب‌ها نمی‌توانم بخوابم

 

شاهرخ مسکوب: شب‌ها نمی‌توانم بخوابم. فکر و خیال‌های روز، دل‌مشغولی‌ها، شب‌ها هم دست برنمی‌دارند. مثل کیسه‌ی پُر خاکروبه که پاره شود، هر آشغالی توی سرم فرو می‌ریزد. توی گودال سرم. بعضی وقت‌ها جریان خیالات مثل سیلاب گل‌آلودی است که تکه‌پاره‌‌های چیزهای زیادی را در خود دارد و بی مقصدی و هدفی سرِ خود روان است.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۴۲

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳

صبح است ولی شب تکان نخورده...

 

شاهرخ مسکوب: صبح است ولی شب تکان نخورده و هوا تاریک است. باران می‌بارد. ابر چسبناک روی بام‌ها، درخت و خیابان و همه‌چیز افتاده؛ توی اتاق است. آسمان نست، مثل این‌که هرگز نبود. گیتا مریض است، آینده‌ی غزاله را نمی‌دانم چه خواهد شد. نیم ساعتِ دیگر باید بروم سر کلاس، امروز از فعل «بودن» باید شروع کنم. حواسم پیش مادام بُواری است و حالا یاد «بودن یا نبودن» افتادم، «بحث در این است»...

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۳۱

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳

این‌جا آسمان ندارد...

 

شاهرخ مسکوب: باز باران می‌بارد. نمی‌دانم چند روز است که آفتاب را ندیده‌ام. این‌جا آسمان ندارد. اینی که هست مثل لاک‌پشت لخت و ورم‌کرده روی زمین افتاده، روی بام بناها و شاخ‌وبرگ درخت‌ها، که دست‌شان خالی است و پنجه‌های تیزشان را به شکمِ افتاده‌ی آسمان فرو کرده‌اند و آدم‌ها خیس و تنها زیر باران می‌دوند و... هوا سرد است. دیروز و پریروز سوز بدی بود، مثل تیغ توی تن فرو می‌رفت، به هر جا می‌خورد ناسور می‌کرد. هیچ‌کس حال خوشی ندارد، ایرانی‌های این‌جا را می‌گویم، همه مأیوس و دل‌مرده‌اند. هر که سوار است بی‌رحمانه می‌تازد و هیچ روزنه‌ی امیدی نیست.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۲۲

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳

پاریسِ شوپن... پاریسِ مودیلیانی


شاهرخ مسکوب: امروز صبح پاریس تاریک است. ابر و مه و باران ریز نامحسوسی که در هوا معلّق مانده همه‌چیز را پُر کرده. شهر تاریک است و دل‌گرفته، پاریسِ شوپن و سل و ناکامی است، پاریسِ مودیلیانی و گرسنگی؛ پاریس غمگینی است. دلم نمی‌خواست بیدار شوم، دلم مثل همین هوا بسته و خفه بود، باز نمی‌شد. 
روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۱۰۰ 
  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۳

خواب موجود چسبناک سمجی است...

 

شاهرخ مسکوب: صبح‌ها همین‌طور که می‌روم خواب هم قدم به قدم پا به پای من می‌آید. خواب موجود چسبناک سمجی است و وقتی با خستگی توأم شود به صورت جانور بیمار جان‌سختی درمی‌آید که جان می‌کند امّا نمی‌میرد.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۵۳۲

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳

چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن...

 

شاهرخ مسکوب: باران تندی می‌بارد. گاهی صدای چرخ ماشین‌هایی که در مونپارناس از روی آسفالت خیس می‌گذرند می‌آیند. دلم می‌خواست می‌زدم به خیابان و در دل تاریکی خلوت و سرد دم صبح شهر کمی راه می‌رفتم. امّا به عشق آبِ باران دل از نرمای گرم رخت‌خواب کندن آدمِ دریادل می‌خواهد. ماژلان! من عطّار را ترجیح می‌دهم که از همان پستوی دکّان هفت شهرِ عشق را می‌گشت. هرچه باشد همکاریم و زبان همدیگر را بهتر می‌فهمیم.

مدّتی باران و تاریکی را گوش کردم. چه لذّتی دارد از فردای نیامده نترسیدن، گوش به باران دادن، چای درست کردن، پادشاه وقت خود بودن؛ همین‌طوری...

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۵۳۰

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٤ امرداد ۱۳٩۳

من مثل پنیری هستم که از وسط نصف شده‌ام

 

شاهرخ مسکوب: دو سه ماه اخیر به کمردرد و افسردگی و پریشانی گذشت. باز حال گیتا بد است، هوا بد است، تاریک و سرد است. میانه‌ی من و گیتا هم بد است... محیط خانواده شده است رینگ مشت‌زنی. گفتن ندارد که چه جوری شروع می‌شود، تقصیر کیست (تقصیر هیچ‌کس) و چه‌ها گفته یا کرده می‌شود و به کجا خواهد رسید و... هر چه هست به نظر می‌آید که چاره‌پذیر نیست، مثل هواست گاه خوب است، روشن و ملایم و باصفا مثل هوای بهار. و گاه ناگهان رعد و برق و طوفان می‌شود... رابطه‌ی ما هوایی است. بدبختی این است که تاوانش را غزاله می‌دهد. چند روز پیش می‌گفت من مثل پنیری هستم که از وسط نصف شده‌ام. بعد اضافه کرد، مثل ژامبون وسط ساندویچ شده‌ام.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۳۳۱

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳

فردا را که می‌داند

 

شاهرخ مسکوب: امروز پای غزاله درد نمی‌کرد؛ عشق است. فردا را که می‌داند. اساساً «فردا» شبح تهدیدآمیز بی‌شکلی است که تا نرسد و در آن نیفتیم نمی‌توانیم بدانیم چه جوری است. آینده‌ی ما بن‌بست ناشناخته‌ای است که ناچار به طرفش می‌رویم، زمان بی‌اختیار ما را می‌راند. آن‌طرف، آخرِ بن‌بست منظره‌ی مه‌آلود پرتگاهی احساس می‌شود. بن‌بست خیلی هم بن‌بسته نیست! پرتگاه با دهان باز آن پایین دراز کشیده.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۲۹۳ تا ۲۹۴

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۳

روزهایم مرا ویران می‌کنند

 

... روزهایم مرا ویران می‌کنند. در عمرم آب می‌شوم تا پیمانه را پُر کنم.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۵۳۳

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩۳

باران همچنان می‌بارد

 

شاهرخ مسکوب: آخر شب. باران همچنان می‌بارد. از صبح آهسته و تند می‌بارید. نصف کشور را آب برده و باز می‌بارد. تاریک و خیس است همه‌جا. همه‌جا. توی دلِ من هم همین‌طور.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۵۸۳

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩۳

هیچ کاری نمی‌کنم

 

شاهرخ مسکوب: هیچ کاری نمی‌کنم، خستگیِ کارهای نکرده را درمی‌کنم؛ کارشناسِ برجسته‌ی اتلاف وقت.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۶۲۹

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩۳

در دلم چیزی ویران شده

 

شاهرخ مسکوب: در دلم چیزی ویران شده، چیزی که نمی‌دانم چیست و اضطراب و دل‌شوره مثل مِهی در ته درّه‌ای بی‌آفتاب جایش را گرفته است. باید خودم را بالا بکشم. به‌سوی روشنایی سبز و چشم‌اندازهای دور.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۶۷۳ تا ۶۷۴

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ تیر ۱۳٩۳

پیری دمِ درگاه ایستاده است

 

شاهرخ مسکوب: پیری دمِ درگاه ایستاده است و وراندازم می‌کند. وقتی به آینه نگاه می‌کنم می‌بینم از توی چشم‌های خودم دارد نگاهم می‌کند. به روی خودم نمی‌آورم و طوری رفتار می‌کنم که انگار نیست. ولی راستش توی تن خودم خانه کرده و دارد مرا را از آن‌جا می‌راند، آرام و سمج به بیرون می‌راند؛ در زانوی ورم‌کرده، در کمرِ دردمند و در سنگینی رسوبی که ته دل می‌نشیند، جا گرفته. مثل خاکستر آهسته پایین می‌آید و کم‌کم پنهان می‌کند.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۲۵۵

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳

کوه چه خوابِ سنگینِ ساکتی دارد

 

شاهرخ مسکوب: هرچه پیش‌تر می‌روم تنهاتر می‌شوم. گمان می‌کنم «به روزِ واقعه» باید خودم جنازه‌ام را به گورستان برسانم. راستی مُرده‌ای که جنازه‌ی خودش را به دوش بکشد چه منظره‌ی عجیبی دارد. غریب؛ بیگانه.

کوه چه خواب سنگینِ ساکتی دارد. انگار هرگز بیدار نمی‌شود. حتّا در عالمِ خیال.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۵۲۹

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳

چیزهایی هست که باید بنویسم

 

شاهرخ مسکوب: فقط فکرِ نوشتن است که همیشه ماه‌ها و گاه سال‌ها پیشاپیش می‌دود وگرنه چه فردایی؟ فردای من کِی و در کجاست؟ هم زمانش مبهم است و هم مکانش. برای همین از ترس روز بدتر و جای بدتر می‌خواهم همین امروز و همین جا با وجود تلخ‌کامی در من پایدار شود و جایی برای آینده نگذارد. شنیده بودم که پیرها آینده ندارند؛ در گذشته به سر می‌برند. ولی من هنوز احساس پیری نمی‌کنم. یک چیزهایی هست که باید بنویسم و چیزهایی برای دیدن. این روزها میل نوشتن وجود دارد امّا حسّ نوشتن وجود ندارد. فکرهایی هست که هنوز در سر جا دارد، به قلب نرسیده و همراه خون در رگ‌ها ندویده، در گوشت تنم حس نمی‌کنم‌شان، دردناک نیستند و پوست تن را نمی‌شکافند.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۴۲۰

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۳

پُر از خالی

 

شاهرخ مسکوب: مدّت‌هاست که توی جمجمه‌ام پُر از خالی‌ست. فکرها را خواسته و ناخواسته پس می‌زنم. چون همه دل‌مشغولی و دل‌واپسی‌ست، همه پست و حقیر و از روی درماندگی‌ست که دمِ صبح، بیش‌تر آخرهای شب به سراغم می‌آیند. سرم از حس‌وحال هم خالی شده؛ مثل حوضی که آبش را کشیده باشند. چیز درستی نمی‌خوانم، کاری نمی‌کنم، خُلق خوشی ندارم و شادی را فراموش کرده‌ام که چه جوری‌ست. شادی کلمه‌ی درستی نیست؛ دل‌خوشی‌ست که از یادم رفته است. 

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌ی ۴۰۴

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳٩۳

زمانِ حال

 

شاهرخ مسکوب: این روزها به‌ نظرم می‌آید که زمانِ حالِ من مدّت ندارد؛ چون آینده ندارد. زمان را از راهِ آینده و در نسبت با گذشته می‌توان سنجید، اندازه گرفت و مدّتِ آن را حس یا تجربه کرد. هر دو طرفِ این معادله به هم خورده. بارِ گذشته چنان سنگین است که انگار آینده‌ هم در گذشته‌ای جای گرفته که نیست؛ دیده نمی‌شود.

زمانِ حال بدون مدّت نوعی هیچی، تهی مداوم است. دشتِ بی‌منظره، راه بی دررو و یا حرکتِ ایستاست.

روزها در راه. شاهرخ مسکوب. صفحه‌‌ی ۳۶۹ تا ۳۷۰


  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۳