شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

شبیه عطری در نسیم

شبیه عطری در نسیم

   ... مثلاً نازی اگر همراه‌شان بود، یا خنده‌های ریز و عشوه‌های بی‌هوای یک زن، حتّا جایی زنی منتظر اگر بود، آن‌وقت شاید این فضای سنگین و مرطوب و چرک ازشان عبور می‌کرد. شبیه عطرِ زنی در نسیم هم قبول است، مثلِ بالرینِ فیلم بعد از چندسال از کُما درمی‌آمد، این‌بار امّا مردی شاعر؛ یا مثل ماتادور زن که زانو زدنش مقابل گاو خشمگین بی‌شباهت به خودکشی نبود، از کُما نمی‌آمد بیرون و راحت می‌شد، باز این‌بار مردی عاشق‌پیشه. یعنی معجزه کارش را راه می‌اندازد؟ چرا به معجزه اعتقاد ندارد؟ چرا دیگر به هیچ‌چیز اعتقادی ندارد؟ چه معادی در کار می‌تواند باشد؟ بلند می‌خندد. پیمان نگاهش می‌کند. خنده‌اش تو هوای سرد بخار می‌شود و بالا می‌رود. یادِ فیلم کوتاهِ توی فیلم می‌افتد. حتّا به عاشقی که تا ابد درونِ معشوق می‌ماند هم بی‌اعتماد است. به‌قولِ فاکنر همان بهتر که عشق در کتاب‌ها بماند، شاید عشق توانِ زیستن در جای دیگر را نداشته باشد. اصلاً حقّه‌ی سینمایی بود، مگر در واقعیت می‌شود؟ که فداکاری کرده باشی، اکسیری بخوری و بشوی بندانگشتی، بروی به سیرِ باغ و راغ و همان‌‌جا بمانی؟ ها ها ها ها.

 

   شبیه عطری در نسیم، رضیه انصاری، نشر آگه، پاییز هشتادونُه، دوهزار و پانصد تومان

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩