شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد...

... این‌جوری‌ست دیگر، بعدِ چندروز ننوشتن، آدم هوسِ نوشتن که می‌کند، می‌خورَد به درِ بسته، به کرکره‌ی پایینِ «پرشین بلاگ»ی که معلوم نیست چرا قفل شده است. و خوردن به درِ بسته، اساساً، «ضدِ حال» است، حال‌وروزِ آدم را به‌هم می‌ریزد، روزش را خراب می‌کند و همه‌ی خوشی‌اش، دود می‌شود و به هوا می‌رود. توی این چندساعتی که کرکره‌ی «پرشین بلاگ» پایین بود، محضِ احتیاط، وبلاگی به همین اسم (و نه همین نشانی) توی «بلاگفا» ساختم و چند ماهِ آخرِ این وبلاگ را آن‌جا کُپی کردم به‌رسمِ احتیاط و اگر حوصله و وقتی بود، همه‌ی یادداشت‌های این‌جا را آن‌جا هم می‌گذارم؛ باز به‌رسمِ احتیاط!

... ماندن توی خانه، هر عیبی که داشته باشد، یک حُسن هم دارد؛ سرزدن به کتاب‌خانه و خواندنِ کتاب‌های نیمه‌کاره‌ای که به‌محضِ رسیدنِ کتاب‌های تازه، با ادب و احترام، منتقل می‌شوند به گوشه‌ای دیگر. این‌طوری بود که توی روزهای ناخوشی و استراحت، بعضی‌شان را کامل خواندم؛ از اوّل تا آخر. «خاکِ غریب» را که وسطِ هزار کار دیگر نیمه‌کاره ول کرده بودم، دست گرفتم و تمامش کردم و، دروغ چرا، بخشِ دوّمِ کتاب را بیش‌تر پسندیدم و اصلاً این شیوه‌ی روایتِ سه‌ داستانِ آخر، به‌نظرم، جذّاب‌تر از داستان‌های قبلی بود. و البته، چشم‌به‌راهِ ترجمه‌ی خانم «گلی امامی» هم هستم از این مجموعه‌داستان که ببینم چه‌جوری‌ست و چه زبانی دارد...

... بعد، رفتم سروقتِ «راه‌رفتنِ قهرمان» نوشته‌ی «آنیتا رائو بادامی» که حتّا فصلِ اوّلش را هم تمام نکرده‌ بودم و این‌بار چارصد صفحه‌اش را دو روزه تمام کردم؛ داستانِ یک خانواده‌ی هندی که دخترِ بزرگ‌شان به همه‌ی سُنّت‌ها پُشت کرده و به مردی خارجی دل باخته و با او عروسی کرده و بچّه‌دار هم شده و خانواده‌اش توی هند سرگرم همین سُنّت‌هایی هستند که او اعتنایی بهشان نکرده است. امّا داستان که فقط همین نیست؛ داستانِ زن‌های بخت‌برگشته‌ای هم هست که سُنّت همیشه آزارشان داده، که زندگی را به کام‌شان زهر کرده و چاره‌ای ندارند جُز نشستن و دَم‌نزدن. ولی داستان، بازهم، به این چیزها محدود نمی‌شود؛ این داستانِ مردی‌ست که روزگاری می‌خواسته آدمِ مهمّی باشد، آدم به‌دردبخوری باشد، ولی حالا یک آدمِ متوسطِ معمولی‌ست که خیلی‌ها (از جمله خانواده‌اش) او را جدّی نمی‌گیرند و آدمی که مادرش دوست داشته او را در جامه‌ی پزشکی ببیند، حالا جمله‌های بی‌مزّه‌ای می‌نویسد که مثلاً قرار است تبلیغی باشد برای محصولاتِ گوناگون. خلاصه، «راه‌رفتنِ قهرمان» داستانِ دشواریِ زندگی‌ست؛ مصائبِ آدم‌های معمولی در جامعه و دنیایی که شتابِ تحوّلاتش آن‌ها را پُشتِ سر می‌گذارد و راهِ خودش را می‌رود...

... و به‌گمانم همین‌جا یک‌بار نوشته بودم که هرچه تصویرِ هندی‌ها در سینما حوصله‌ام را سر می‌برد، داستان‌هایی درباره‌ی هند و مردمانش سرگرمم می‌کند؛ چه «شب‌های هندِ» آنتونیو تابوکی باشد، چه «رانده و مانده‌»ی آنیتا دِسای، چه «جار و جنجال در باغِ گواوا»ی کِران دِسای و چه داستان‌های «جومپا لاهیری» و البته گُلِ سرسبدِ همه‌ی این‌ها برای من، «شب‌های بنگال» است که باید روزی روزگاری درباره‌اش مفصّل‌تر از این‌‌ها بنویسم، امّا عجالتاً این‌را داشته باشید که «شب‌های بنگال» یک رمان عادی و معمولی نیست؛ یک داستان ساده‌ی عاشق‌شدن و از عشق فارغ‌شدن هم نیست که بعدِ خواندنش خیال کنیم چیز تازه‌ای دستگیرمان نشده است. این یک رمان عادی و معمولی نیست، چون نویسنده‌اش یک نویسنده عادی و معمولی نیست و از رمانی که «میرچا اِلیاده» نوشته باشد، توقع دیگری هم نداریم. خب البته که رمان «اِلیاده»، ظاهراً، یک داستان عاشق‌شدن و از عشق فارغ‌شدن است، امّا تفاوت عمده‌ی «شب‌های بنگال» با هر داستان دیگری، در «کیفیتِ» آن است؛ «کیفیت»ی که برمی‌گردد به آدم‌های داستان و پیچیدگی شخصیت‌شان، به رفتارهایی که پیش‌بینی‌شان آسان نیست و به حرف‌هایی که سردرآوردن از آن کار دشواری‌ست. و مهم‌تر از همه، احتمالاً، این است که یک آدم اروپایی، یک «غریبه»، در محیطی که برایش آشنا نیست و همه‌چیزش «بیگانه» است و آدم‌هایش به‌چشمِ او «حقیر» و «فرومایه» هستند، ناگهان، دست‌خوشِ تغییری عظیم می‌شود و پوست می‌اندازد و «مِهر»ی که به جانش افتاده، زندگی‌اش را به آتش می‌کشد. برای یک «غریبه»، چیزی سخت‌تر از این نیست که زندگی‌اش را همان‌طور ببیند که این آدم‌های حقیرِ «سیه‌چرده» و البته که وقتی پای «اکسیر عشق» در میان باشد، هر «مس»ی به «زر» بدل می‌شود و این، دقیقاً، همان اتّفاقی‌ست که برای «آلن» می‌افتد. اروپایی جوان، مثل باقی هم‌قارّه‌ای‌هایش، از تحقیر «مئیتری» شروع می‌کند و حتّا در مخیّله‌اش هم نمی‌گنجد که مهر این بنگالی سیه‌چرده روزی به دلش بیفتد و هیچ باور نمی‌کند که روزگاری دنیای او بر مدار «مئیتری» مغرور و بی‌اعتنای بنگالی خواهد چرخید. برای «آلن» که هیچ‌وقت، هیچ‌چیزی را جدّی نگرفته است، چیزی مهم‌تر از این نیست که «مئیتری» بی‌اعتنا و خانواده‌ی بنگالی‌اش او را جدّی بگیرند و خیال می‌کند که ابراز محبّت‌های آقای «نارندرا سنِ» قورباغه‌شکل را با آن چشم‌های قلنبه و پیشانیِ کوتاه و شکم ورقلنبیده، باید به‌پای «مئیتری» بنویسد و خیال می‌کند که بنگالی‌های «سنّت»ی حاضرند او را هم یکی از خودشان بدانند و درکِ این نکته که هیچ «بیگانه»‌ای نمی‌تواند داماد یک خانواده‌ی بنگالی باشد، برایش آسان نیست. برای «آلن»، غیرممکن‌ها، همیشه ممکن بوده‌اند و همین است که همه‌ی زندگی‌اش را صرف رسیدن به «مئیتری» می‌کند، بی‌آن‌که فکر کند هر جامعه‌ای، هر مردمی، آداب و رسومی دارند که نمی‌شود از آن سرپیچی کرد. امّا درست که ببینیم، «شب‌های بنگال»، داستان فارغ‌نشدن از عشق است و «آلن» همه‌چیز را درباره‌ی «مئیتری» و زندگی در بنگال می‌نویسد تا «هجران» و «فراق»ش را شرح دهد و همین است که برای «آلن»، هیچ‌چیز، واقعاً تمام نشده وگرنه همه‌چیز را این‌قدر خوب و شفّاف به‌یاد نمی‌‌آورد. فراموشی؟ نه، واقعاً ممکن نیست...

... و نوشتن از فصلِ سوّمِ «دِکستر» و آن‌یکی سریالِ تازه هم، قاعدتاً، می‌ماند برای پُست‌های بعد...

 بعدِ تحریر: حالا چرا آدم‌هایی پیدا می‌شوند که دوست دارند دیگران را آزار بدهند، نکته‌ای‌ست برای خودش، امّا آدمی که دوست ندارد نوشته‌های این‌جا را بخواند، یا از نویسنده‌ی این وبلاگ به‌ هر دلیلی خوشش نمی‌آید، خب زندگیِ خودش را بکند و وبلاگ‌های محبوبش را بخواند و الکی پیغام نگذارد تا من هم مجبور نشوم بنویسم آی‌پیِ کامپیوترش (94.183.222.38) چیست و اینترنتش مالِ کدام شرکت است و تازه، مکاتبه با آن‌ها هم کارِ سختی نیست. نکنید این کارها را، زندگی‌تان را بکنید و سرتان توی کار خودتان باشد لطفاً...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸