شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

توانا بود هر که دانا بود

 

 

در سی‌وهشت سالگی آن‌قدر خوش‌بخت است که تماشاگرانِ هم‌دوره‌اش با شنیدنِ نامِ شرلوک هُلمز  صورتِ او را به‌یاد می‌آورند؛ بلندبالای ۱۸۳ سانتی‌ای که اخم را به خنده ترجیح می‌دهد و ابروهای گاه‌وبی‌گاه درهمش بیش از آن‌که نشانه‌ی خشمِ ناگهانی‌اش باشند خبر از این می‌دهند که در این لحظه‌ی به‌خصوص سرگرمِ فکر کردن به چیزی‌ست که هیچ معلوم نیست پرونده‌ی سرقتِ الماسِ درشت و خوش‌تراشِ پانصد و سی قیراطی‌ست که شبی از شب‌های تابستان از اتاقِ ملکه‌ای ترسیده یا شاهزاده‌خانمی که به غریبه‌ای اعتماد کرده دزدیده‌اند و به جایی که معلوم نیست کجاست برده‌اند یا به قهوه‌ی صبح‌گاهی‌ای فکر می‌کند که خانم هادسن برایش آورده و معلوم نیست چرا به‌جای قهوه‌ی همیشگی از قهوه‌ی تازه‌ای استفاده کرده که بیش‌تر مزّه‌ی خاکِ رُس می‌دهد و لحظه‌ای هم که تکانی به ابروهای گاه‌وبی‌گاه درهمش می‌دهد انگار برای این است که کمی خستگی در کرده باشد و به‌جای شمردن سی‌وشش گُلِ میانیِ قالی که از جای‌شان تکان نمی‌خورند گُل‌های کوچکِ حاشیه‌ی قالی را بشمارد که قاعدتاً همان بیست‌وششِ گُلِ همیشگی‌اند ولی شمردن‌شان برای تمدّد اعصاب و چیزهایی از این دست خالی از لطف نیست و همه‌ی این‌ها را در سی‌وهشت سالگی مدیونِ قدّ بلند و صورتِ سنگیِ اسب‌مانند و لبخندِ ناپیدای روی لب‌ها و ابروهای درهمی‌ست که تماشاگرانش را مجاب می‌کند که در مواجهه با او چاره‌ای ندارند جز گوشه‌ای نشستن و خیره ماندن به رفتارهای گاه‌وبی‌گاه غیرعادی و هوش و ذکاوتِ مثال‌زدنی و گوشه‌نشینی و ویولن‌نوازیِ عجیبش که هرچند اعصابِ خودش را آرام می‌کند ولی اعصابِ دیگرانی که چاره‌ای جز گوش کردن به صدای این ویولن ندارند خراب می‌کند مثلِ همه‌ی کارهایی که مردمان روی زمین از بام تا شام مشغولِ انجامش هستند و وقتی به قفلِ بسته می‌خورند و کلیدی برای گشودنش ندارند تلفن را برمی‌دارند و شماره‌ی مردِ بالابلندِ صورت‌سنگی‌ای را می‌گیرند که اختیارِ خنده‌ی خودش را دارند و در جوابِ این تلفن‌ها دعوت‌شان می‌کند به خانه‌ی شماره‌ی ۲۲۱ ب خیابانِ بیکر و تازه بعد از این است که فکر می‌کند پرونده را قبول کند یا نه.

بااین‌همه هر مقایسه‌ای بینِ او و جِرِمی برت راه را برای نوشتن از شرلوکِ تازه می‌بندد و همه‌ی آن‌ها که از ۱۹۸۴ تا ۱۹۹۴ تماشاگرِ ماجراهای شرلوک هُلمز و نشانه‌ی چهار و بازگشتِ شرلوک هُلمز و درنده‌ی باسکرویل و خاطراتِ شرلوک هُلمز بوده‌اند رضایت نمی‌دهند که تصویرِ هُلمزِ‌ محبوب‌شان را فراموش کنند و هر بار که نامِ هُلمز می‌آید جِرِمی برت را به‌یاد می‌آورند که قدّش دو سانتی‌متر بلندتر از این جوانِ حالا سی‌وهشت ساله بوده و وقتی که نقشِ هُلمز را بازی کرده‌ پنجاه‌‌ویک سالش بوده و فرق است بینِ بازیگری که هُلمز را در پنجاه‌و‌یک سالگی بازی می‌کند و بازیگر دیگری که در سی‌وچهار سالگی به هیأتِ هُلمز درمی‌آید و جز نام و نامِ خانوادگی‌ای که همان شرلوک هُلمز است هیچ شباهتی به او ندارد؛ درست همان‌طور که جِرِمی برت هیچ شباهتی به واسیلی لیوانُفِ روس نداشت که از ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۶ نقشِ هُلمز را در سریالی روسی بازی کرد و مردمانِ شورویِ آن روزگار دل‌شان به تماشای کارآگاهِ انگلیسی خوش بود که روسی حرف می‌زند و البته کسی در مقامِ چنین مقایسه‌ای شاید رابرت داونی جونیر را به‌یاد نمی‌آورد که تقریباً هم‌زمان با این جوانِ حالا سی‌وهشت ساله‌ی صورت‌سنگیِ خردمند و عاقل و دانا تصویرِ دیگری از هُلمز را در دو فیلمِ گای ریچی به تماشا گذاشت که هیچ شباهتی به هُلمزِ داستان‌های آرتور کانن دویل نداشت و آدمِ بامزّه و بانمکی بود که به وقتش می‌توانست دیگران را بخنداند و اسبابِ تفریح‌شان را مهیّا کند و می‌توانست آن‌قدر دلقک‌بازی درآورد که خودش خسته شود و در میانه‌ی میدان بیفتد و البتّه توانِ بدنیِ شگفت‌انگیزی هم داشت و از فنونِ ورزش‌های رزمیِ شرقی هم بی‌اطلاع نبود و می‌توانست بعد از این‌که با چند حرکتِ دست و پا دشمنش را نقشِ زمین می‌کند به سرعتِ برق‌وباد ظاهرش را هم عوض کند و جامه‌ی زنان را به تن کند و به نیّتِ پنهان‌کاری زن‌پوش شود و طبیعی‌ بود هر آدمِ عاقلی با دیدنش به این فکر کند که عقلش را از دست داده امّا پشتِ این رفتارهای دیوانه‌وار ذرّه‌ای عقل هم بود و این ذرّه‌ی عقل را با صدای بلند اعلام می‌کرد و توضیح می‌داد که از قبل برای همه‌چیز برنامه‌ریزی کرده و نقشه‌ی بلندبالایی کشیده و همه‌چیز همان است که باید باشد و چیزی نیست که او به‌عنوانِ دانای کُل و داناترینِ دانایان و باهوش‌ترینِ باهوشان خبری از آن نداشته باشد و به صرافتش نیفتاده باشد و خیال‌ همه را آسوده می‌کرد و بازی تمام می‌شد.

امّا شرلوکِ این روزها سی‌وهشت ساله‌ی عاقل و ثابت‌قدمی که پشتِ پنجره‌ی خانه‌ی شماره‌ی ۲۲۱ ب خیابانِ بیکر می‌ایستد و مدام صورتِ سنگی و اسب‌مانندش را جدّی‌تر از آن‌چه هست نشان می‌دهد و ترجیح می‌دهد لبخندش را بی‌دلیل خرجِ‌ دیگران نکند و ترجیح می‌دهد طرحِ دوستی با کسی نریزد مگر این‌که نقشه‌ای در سر داشته باشد و دنبالِ چیزی بگردد فقط در این چیزها نیست که شباهتی به جِرِمی برت و واسیلی لیوانُفِ روس و باقیِ شرلوک‌هایی که نسب از داستان‌های آرتور کانن دویل می‌برند ندارد و آن‌چه او را به شرلوکی یگانه بدل کرده این است که در زمانه‌ای زندگی می‌کند که زمانه‌ی شرلوکِ کانن دویل نیست و زمانه‌ی فن‌آوری‌هایی‌ست که راه‌های بیش‌تری را پیش پایش می‌گذارند تا حقیقت را زودتر از همیشه کشف کند و البته استعدادِ طبیعی و هوش و ذکاوتِ بی‌بدیلش هم در این راه کمکش می‌کنند تا به‌جای این‌که مثلِ شرلوکِ کانن دویل حروفِ پاره‌پاره‌ی نامه‌ای را کنار هم بنشاند و به نامه‌ای برسد که کلیدِ حلّ معمّاست یا اصلاً نامه‌ی به‌دردنخوری‌ست که باید دوباره پاره‌اش کرد یک‌راست می‌رود سراغِ ایمیلِ آدمی که فکر می‌کند چیزی را مخفی کرده و با همان هوش و ذکاوتی که از بدیلِ کاغذی‌اش به او رسیده پسوُردِ ایمیل را حدس می‌زند و حدسش همیشه درست است  و البتّه خیلی وقت‌ها هم مثلِ بدیلِ کاغذی با بو کردنِ نامه‌ای حدس می‌زند نویسنده‌اش زن است یا مرد و به‌کمکِ خط‌شناسی جنس و سطحِ اجتماعی آدمی را تشخیص می‌دهد و با دیدن ساعت مچی‌ای که زمانش به وقتِ‌ گرینویچ نیست می‌فهمد با چه آدمی طرف است و می‌داند این ساعت را دقیقاً کِی خریده و با دیدن کفش‌های گِلیِ جنازه‌ای در یک روزِ آفتابی به‌جست‌وجوی قاتلی برمی‌آید که روزی دیگر این آدم را از پا درآورده و خلاصه چیزی نیست که نداند و از آن خبر نداشته باشد و در جوابِ دکتر واتسنی که می‌خواهد راز این‌همه دانایی و باخبری را بداند می‌گوید هیچ‌وقت کلک نمی‌زند و البته بیش‌تر از دیگران دقّت می‌کند و با یک نگاه درست مثلِ اسکنری بزرگ و بی‌نهایت دقیقْ سرتاپای آدم‌ها را می‌کاود و آن‌چه را لازم است در چشم‌ها یا رفتارشان می‌یابد و آن‌چه را یافته با دیگران در میان می‌گذارد حتّا به قیمتِ این‌که وقتی موبایلِ آیرین آدلر را به دست می‌آورد و دنبالِ رمزی می‌گردد که lock را باز کند چاره‌ای جز این نبیند که با نوشتن sher پرده از احساسی بردارد که در همه‌ی این سال‌ها کتمان شده و چه‌کسی هست که در زندگی رازی نداشته باشد و روزی به این فکر نکند که رازش بالأخره آشکار نخواهد شد؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۳


تو روی پشت‌بام هیچ ندیدی؛ هیچ

 

 

 

پی‌یر بوآلو و نارسژاک نوشته‌اند که «شرلوک هُلمز اوّلین کارآگاهی‌‌ست که کاملاً طبقِ موازینِ علمی عمل می‌کند. به نظرِ ما بی‌فایده است که در این باره دلایلِ دیگری ارائه کنیم. بهتر است بارِ دیگر به داستان‌های زیر مراجعه شود: درنده‌ی باسکرویل (تشخیصِ این‌که نویسنده‌ی نامه زن است به دلیلِ عطرِ نامه)، جعبه‌ی مقوّایی، رساله‌‌ی دریایی (تعیینِ جنس و سطحِ اجتماعی فردی به کمکِ خط‌شناسی)، درّه‌ی وحشت، مردانی که می‌رقصند (خواندنِ رمز)، اتود در قرمزِ لاکی، نیم‌تاجِ برلیز (خواندنِ نشانه‌ها) و غیره.»

و موازینِ علمی ظاهراً یکی از آن چیزهایی‌ست که شرلوک هُلمز را از باقیِ کارآگاه‌های خصوصیِ پیش از خود جدا می‌کند. مردی که زیاد می‌داند و این دانایی را مدیونِ درست دیدن و دقیق دیدن است. هر چیز را همان‌گونه که هست می‌بیند. گِل‌های چسبیده به کفش همان‌قدر به چشمش می‌رسند که قطره‌ای خون روی دستمالی سفید. در این روزِ آفتابی مقتول کجا بوده که کفش‌هایش گلی شده‌اند؟ مردی که هیچ‌وقت از سفیدیِ دستمالش غافل نبوده چرا قطره‌ی خون را روی دستمالش ندیده؟ حقیقت به چشمِ شرلوک هُلمز انگار همین چیزهای به‌ظاهر ساده و بدیهی و ای‌بسا پیش‌پا افتاده‌ای‌ست که دیگران هم می‌بینند و از کنارشان می‌گذرند. حلقه‌ی ازدواجی که انگار ماه‌ها در انگشتِ مقتولِ بخت‌برگشته جا خوش کرده. چمدانِ گم‌شده‌ی زنی که لابد به رنگِ لباس‌هایش بوده. دفترچه‌ای که انگار از فرط ورق زدن زرد شده. چیزی برای پنهان کردن نیست. و تفاوتِ عمده‌ی شرلوک هُلمز با دیگران انگار در داوری بر مبنای ظواهر است. چیزی غیرِ ظواهر نیست و مبنای داوریِ آدمی نباید چیزی غیر از این باشد. همین‌هاست که شرلوک هُلمز را بدل می‌کند به آدمی که فکر می‌کند؛ از کنارِ چیزها بی‌اعتنا نمی‌گذرد و لحظه‌ای از کشفِ حقیقت غافل نیست.

امّا مثلِ هر آدمِ دیگری نقطه‌‌ضعفی دارد: اعتیادش به مورفین و البته علاقه‌اش به نواختنِ ویلون. زیرک و عاقل است، امّا به مورفین پناه می‌برد. چیزی به‌نامِ عاطفه‌ی انسانی انگار در وجودش نیست، ولی وقتی ویلون به دست می‌گیرد، چشم‌ها را می‌بندد و در نهایتِ احساس می‌نوازد و به دنیا و آدم‌ها اعتنایی نمی‌کند؛ مثلِ هر آدمِ دیگری که وجودش سراپا عاطفه‌ی انسانی‌ست.

امّا این‌ها همه خصلت‌های شرلوک هُلمزِ کاغذی‌ست؛ خصلت‌های هُلمزی که آرتور کانن دویل آفرید و داستان به داستان این خصلت‌ها را بیش‌تر کرد آن‌قدر که به‌قولی هوشِ سرشار و دانشِ بسیارِ این مخلوقْ حوصله‌اش را سر بُرد و به جست‌وجوی راهی برای خلاصی از دستِ این کارآگاهِ دانا برآمد؛ هرچند این خلاصی در نهایت اعتراضِ خواننده‌های همیشگیِ داستان‌ها را برایش به ارمغان آورد و دید چاره‌ای ندارد غیر از این‌که از نو جانِ تازه‌ای به هُلمز ببخشد و با داستانِ تازه‌ای راهی میدانش کند.

سال‌ها بعد از کانن دویل و هُلمزش داستان‌نویسان و فیلم‌نامه‌نویسان به صرافتِ بهره‌برداری از کارآگاهِ ساکنِ خیابانِ بیکر افتادند و حکایت‌های تازه‌ای درباره‌‌اش نوشتند که گاهی ربطِ چندانی به هُلمز و کانن دویل نداشت؛ داستان‌های دیگری بود که شخصیتِ اصلی‌اش صرفاً هم‌نامِ هُلمزِ کاغذی بود و گاهی آن داستان‌ها را از نو و به شیوه‌ای تازه روایت می‌کرد و در میانِ هُلمزهایی که عیناً هُلمزِ کانن‌ دویل نیستند امّا به‌اندازه‌ی هُلمزِ او جذّاب و شگفت‌انگیزند، هُلمزِ مجموعه‌ی تلویزیونیِ شرلوک است؛ شش قسمتی که استیون موفات و مارک گاتیس برای بی‌بی‌سی تدارک دیدند و نوشتنِ فیلم‌نامه‌اش را به استیو تامپسن سپردند. هُلمزی که به قولِ خودش هیچ‌وقت کلک نمی‌زند؛ فقط بیش‌تر از دیگران دقّت می‌کند (نگاه کنید به اپیزودِ بانک‌دارِ چشم‌بسته).

نکته‌ی اساسیِ این مجموعه مُدرن کردنِ داستان‌های کلاسیکِ کانن دویل است؛ معاصر کردنِ آن داستان‌ها و تماشای هُلمزِ مُدرنی که گوشیِ آیفُن به دست در خیابان‌های لندن می‌گردد؛ سایت/ وبلاگِ پُرخواننده‌ای دارد که همیشه به‌روز می‌شود و البته بعضی خصلت‌های جداناشدنیِ جدّ کاغذی‌اش را هم به ارث بُرده: از جمله هوشِ سرشار و دانشِ بسیار و اعتیادی را که سعی می‌کند به کمکِ چسب‌های نیکوتین از دستش خلاص شود (اگر ممکن باشد) و البته علاقه‌ی بی‌حدّش به نواختنِ ویلون. کشفیاتش کاملاً مطابقِ موازینِ علمی‌ست و با یک نگاه درست مثلِ اسکنری بزرگ و بی‌نهایت دقیقْ سرتاپای آدم‌ها را می‌کاود و آن‌چه را لازم است در چشم‌ها یا رفتارشان می‌یابد (نگاه کنید به اپیزودِ رسوایی در بلگراویا). دقّت نقطه‌ی قوّتِ شرلوک است و البته همه‌ی این‌ها را باید به جدّیتی اضافه کرد که انگار بخشِ جداناشدنیِ شخصیتِ هُلمز است.

فصلِ اوّلِ مجموعه‌ی تلویزیونیِ شرلوک جایی تمام شد که تفنگ‌های آماده‌ی شلیکِ نیروهای جان‌برکفِ موریارتی شرلوک هُلمز و دکتر واتسن را نشانه گرفته بودند و آماده‌ی اشاره‌ی رئیس خود بودند که کارآگاه و دستیارش را روانه‌ی دنیای دیگری بکنند؛ یا دست‌کم هر دو را زخمی و نیمه‌جان در آبِ استخر بیندازند.

شاید این اوّلین باری بود که فهمیدیم دکتر واتسن مهم‌ترین نقطه‌ ضعفِ شرلوک است و نجات دادنش تنها کاری است که شرلوک را به فکر انداخته؛ هر چند موریارتی در آن بازیِ مرگبار بیش‌تر روی بازی بودنش تأکید کرد و این‌که هر وقت بخواهد بیرون انداختنِ رقیبِ قدرت‌مندش از میدان کار سختی نیست و همه‌ی این‌ها را رودرروی کارآگاهی گفت که ظاهراً نابغه‌ی دوران است و گره از کار فروبسته‌ی هر پرونده‌ای باز می‌کند و چیزی نیست که نداند و ذهنش به کامپیوتری عظیم شبیه است که اطلاعات بسیاری در آن جا خوش کرده‌اند؛ بی‌آن‌که ربط و نسبتی با هم داشته باشند.

ظاهراً همه‌ی این اطلاعات برای روز مبادا آن‌جا هستند؛ روزی که می‌تواند روزِ اوّلین دیدارِ دو نابغه با هم باشد و هیچ چیز به اندازه‌ی وصفی که شرلوک هُلمزِ کانن دویل، در داستانِ آخرین مسئله از موریارتی می‌کند برای سر درآوردن از موریارتی و دنیایش ضروری نیست؛ جایی که هُلمز توضیح می‌دهد «کارش فوق‌العاده است؛ آدمی است بسیار بافرهنگ؛ طبیعت به او استعدادِ خارق‌العاده‌ای در زمینه‌ی ریاضیّات بخشیده است، امّا در خونش غریزه‌های شیطانی وجود داشت. به‌جای این‌که با آن غریزه‌ها به مبارزه برخیزد به آن‌ها امکان شکوفایی داد و قدرتِ فکریِ خارق‌العاده‌اش در خدمت آنان قرار گرفت. واتسن عزیز؛ او ناپلئون جنایت است. نابغه است؛ فیلسوف است؛ متفکّر مسائل تجریدی است. مغز طراز اوّلی در اختیار دارد. واتسنِ عزیز؛ تو از مهارت‌های من باخبری. با این همه بعد از سه ماه باید اذعان کنم که در زمینه‌ی هوش هم‌طرازِ من است.»

و همه‌ی این تعریف‌ها خبر از حیرتِ شرلوک هُلمزی می‌دهد که عمده‌ی آدم‌ها را در رده‌ی مردمانی قرار می‌دهد که خوب نمی‌بینند؛ دقّت نمی‌کنند و به همین دلیل خود را از قوّه‌ی استنتاج محروم کرده‌اند. طبیعی است که خوب دیدن و دقّت کردن نیاز به تربیت دارد و ظاهراً غیر از هُلمز فقط یک آدم دیگر را سراغ گرفت که چشم‌های تیزبینش همه‌چیز را خوب می‌بیند؛ همین ناپلئونِ جنایت که در ابتدای فصلِ دوّمِ مجموعه شرلوک و واتسن را به حالِ خودشان رها می‌کند و می‌رود؛ درست مثلِ گربه‌ای که موش‌ها را به بازی می‌گیرد و بعد که نفس‌شان از ترس بند آمد رهای‌شان می‌کند و سراغ بازی دیگری می‌رود. این‌جا است که شرلوک تاب نمی‌آورد و در جست‌وجوی راهی برمی‌آید که این رقیب را برای همیشه از میدان به در کند.

آخرین مسئله داستانِ مرگِ خودخواسته‌ی هُلمز بود؛ خودکشی‌ای که ظاهراً تنها راهِ مقابله با موریارتی به‌نظر می‌رسید. قرار بود آخرین داستانِ شرلوک هُلمز باشد؛ نقطه‌ی پایانِ کارش. این قولی بود که آرتور کانن دویل در روزهای نوشتن به خودش داد و دست‌کم ده سال سرِ قولش ماند و دیگر سراغی از شرلوک هُلمز نگرفت و به نوشتنِ چیزهای دیگری مشغول شد. امّا خواننده‌هایی که سال‌ها به خواندنِ داستان‌های شرلوک هُلمز عادت کرده بودند مرگِ ناگهانی و خودخواسته‌ی او را تاب نیاوردند و آن‌قدر اصرار کردند که کانن دویل دوباره دست‌به‌کار شد و ماجرای خانه‌ی خالی را نوشت که داستانِ بازگشتِ شرلوک هُلمز بود و گوشه‌ی دیگری از نبوغِ کارآگاه را نشان می‌داد؛ چگونه می‌شود طوری وانمود کرد که مُرده‌ای وقتی هنوز زنده‌ای و سرگرم تماشای دیگرانی؟

یک هفته‌ پیش از آن‌که اوّلین قسمتِ فصلِ سوّمِ شرلوک پخش شود میان‌پرده‌ای هفت دقیقه‌ای پخش شد که خبر از بازگشتِ دوباره‌ی شرلوک هُلمز می‌داد. خبرنگاری که در کافه نشسته بود و توضیح می‌داد چرا به‌نظرش شرلوک زنده است و مدام دارد به لندن نزدیک‌تر می‌شود و دست‌آخر وقتی دکتر واتسن به تماشای دی‌وی‌دی‌ای از شرلوک می‌نشست شرلوک با چشمکی خبر می‌داد که دارد برمی‌گردد خانه؛ پیش دوستش.

تابوتِ خالی داستانِ بازگشتِ شرلوک بود به شهری که بدونِ او ظاهراً هیچ هیجانی ندارد و با ورودِ او است که اتّفاق‌های هیجان‌آمیز دوباره از راه می‌رسند و یکی از این اتّفاق‌ها کارِ تروریست‌هایی است که می‌خواهند یک شب مانده به تصویب قانونی درباره‌ی تروریسم در پارلمانِ بریتانیا این ساختمان و نماینده‌هایش را منفجر کنند؛ همه‌ی ماجرا ظاهراً یادآوریِ ماجرایی تاریخی است که هنوز بریتانیایی‌ها را می‌ترساند. گای فاکس ۳۶ بشکه‌ی باروت را برده بود زیرِ عمارتِ پارلمان و زیرِ انبوهی از آهن و چوب مخفی کرده بود تا روزی که جیمزِ اوّل افتتاحش می‌کند همه‌چیز دود شود و به هوا برود. روز پنجم نوامبر ۱۶۰۵ میلادی بود که اعدامش کردند و پنجم نوامبر سال‌ها است که به روزِ فاکس مشهور شده و این روز خوش‌گذرانیِ بریتانیایی‌ها است که از نقشِ بر آب شدنِ توطئه‌ی فاکس شادی می‌کنند و حالا در این روزِ به‌خصوص لندن دوباره در آستانه‌ی نابودی‌ست و اگر شرلوک نباشد شهر از دست می‌رود.

با این‌همه چیزی که مهم‌تر از ماجرای بمب‌گذاری و همه‌ی این ماجراهای هیجان‌آمیز به‌نظر می‌رسد پیوندِ دوباره‌ی شرلوک و دکتر واتسن است؛ دکتر واتسنی که وقتی شرلوک را در رستوران بالای سر خودش می‌بیند اوّل حیرت می‌کند و بعد که به خودش می‌آید چند بار با ضربه‌های مشت بینی و دهان و صورتِ شرلوک را مشمولِ عنایتِ ویژه‌اش می‌کند تا شرلوک از یاد نبرد که دکتر واتسن همکارش بوده و اصلاً درست نیست که خیلی‌ها از زنده بودنش خبر داشته‌اند جز او و واتسن چرا نباید از نقشه‌ی پیچیده‌ی هُلمز باخبر می‌شده و اصلاً عجیب نیست که حالا در غیابِ دوساله‌ی هُلمز تصمیم به ازدواج با مری گرفته؛ زنی که پا به زندگیِ واتسن گذاشته؛ رقیبِ تازه‌ی هُلمز آن‌هم در روزهایی که ظاهراً خبری از موریارتی نیست.

حقیقت همان چیزی است که پی‌یر بوآلو و نارسژاک سال‌ها پیش در رساله‌ی نقد و بررسی رمان پلیسی (ترجمه‌ی خسرو سمیعی) نوشته‌اند؛ این‌که «شرلوک هُلمز نمی‌تواند جز از شرلوک هُلمز دیگری که سلطان جنایت باشد شکست بخورد... موریارتی هم‌زادِ شیطانی خود او است. در آثار کانن دویل پیدا شده تا شرلوک هُلمز را نابود کند. تا حدودی شیطانی است که ناگهان ظاهر شده است تا عمل شیطانی‌اش را انجام دهد.»

این‌جا است که شرلوک هُلمز بدل می‌شود به قهرمان و موریارتی به ضدّقهرمانی که دوراندیشی و دقّت و ذکاوتش درست به اندازه‌ی قهرمان مایه‌ی حیرت است؛ دو قطب که هیچ‌یک بودنِ آن‌یکی را تاب نمی‌آورد. دنیا برای هر دو آن‌ها جای کوچکی است و همین است که درست در روزهایی که کشفیّاتِ شرلوک و پرونده‌هایی که در مقام کارآگاهی چیره‌دست حلّ‌شان کرده در صدر خبرها است و به‌نظر می‌رسد هیچ‌کس روی کره‌ی زمین تابِ رویارویی با او را ندارد و کسی را نمی‌شود سراغ گرفت که داناتر از او باشد؛ یا دست‌کم به اندازه‌ی او بداند و ببیند؛ سروکلّه‌ی موریارتی پیدا می‌شود؛ مردی که در اوّلین مواجهه با شرلوکْ کارآگاه را خلعِ سلاح می‌کند و نشان می‌دهد نقطه‌ ضعفش را درست تشخیص داده: دکتر واتسنی که در سایه‌ی شرلوک زندگی می‌کند و در سایه‌ی دانایی بی‌حدّ او خوب دیدن را تاحدّی می‌آموزد.

این است که در غیابِ شرلوک و در روزهای بعد از خودکشی‌اش دکتر واتسن عملاً کاری برای انجام دادن ندارد و همین بی‌کاری و ای‌بسا افسردگی ناشی از دوریِ شرلوک است که او را به زندگی عادی و معمولی‌اش برمی‌گرداند؛ دکتری که چاره‌ی کار را در طبابت و سروکلّه زدن با بیماران و البته در یافتنِ زوجی برای تشکیلِ‌ کانونِ گرمِ زناشویی می‌بیند و ازدواج ظاهراً چیزی است که در قاموس شرلوک و رقیب دانایش موریارتی تعریف نشده؛ چیزی که می‌شود آن را در سخنرانیِ پراکنده‌ی شرلوک در مجلس ازدواج دکتر واتسن هم دید؛ جایی که معلوم است رضایتی از این ازدواج ندارد؛ چون مخاطبِ همیشگی‌اش را از دست داده.

امّا دنیا همیشه نمی‌شود یک قطب داشته باشد و خیر همیشه نیازمند شرّ است؛ شرّی به‌نام موریارتی که یک‌بار در انتهای فصلِ دوّم گلوله‌ای در مغزِ خودش خالی کرد و با این حرکت شرلوک را خلعِ سلاح کرد در انتهای فصلِ سوّم دوباره به میدان آمده؛ این‌بار با امواج مزاحم و آزاردهنده‌ای که از همه‌ی تلویزیون‌ها پخش می‌شوند؛ همه‌جای دنیا و همه خبر از یک چیز می‌دهند؛ بازگشتِ موریارتی و همین بازگشت است که شرلوکِ تبعیدی را دوباره به وطن بازمی‌گرداند؛ برای مراقبت از همه‌چیز و مهم‌تر از همه برای مواجهه با شرّی که فقط شرلوک می‌تواند در چشم‌هایش خیره بماند و پایانِ زندگی‌اش را اعلام کند و این البته یک بازی دیگر است، یک بازیِ هُلمزی؛ هر چند در دنیای شرلوک هر بازی‌ای یک بازی دیگر است.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۳