شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خانه‌ی مادری؛ شعری از محمود درویش

   
در خانه‌ی مادری
خیره می‌شود عکسم به من 
دست برنمی‌دارد از پرسیدن: 
مهمانِ من! 
تو همین منی؟ 
بیست سالگی‌ام؟ 
بی عینکِ طبّی؟ 
بی چمدان؟ 

تَرَکی در دیوار کافی‌ست 
تا از ستاره‌ها 
شوقِ خیره شدن در جاودانگی را بیاموزی 
[و این جاودانگی چیست؟ از خودم می‌پُرسم] 

به‌فارسیِ م. آ 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


لالا لالا تو غزاله لا

 

لا 

حالی که به نخجیر آیی از کشمیر

شالی از دریا آیی با

حالی که به آن گودیِ بی ما آیی

و سیاه آیی خوابایی از مخفیدر

حالی که ندانی که نمی‌دانی نه، دانی می‌دانی

با آن لب بالا برگشته بالا

لالا لالا تو غزاله لا

حالی که تو بازوها را خالی کردی از خیل سودا

برگشتی به زبانِ پیش از بودنِ خود لا

با سینه‌ی مغروری مفرد سرشاری از خود بی شیرازه لا لالا لا

ـــــ رضا براهنی ـــــ

 

همه‌ی غروب را نشسته بودم آن گوشه و کتاب‌ ورق می‌زدم. فکرِ این سطرها بودم فقط. فکرِ این چیزها بودم فقط.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳


سنگ و آسمان ـــ دو شعر از چوبوی شی گجی

 

 

سنگ

سنگی 

میلیون‌ها سال

در سکوت

زندگی کرد

همه‌ی این سال‌ها

آسمان

گاهی ابری بود و 

گاهی آفتابی

 

آسمان

روزی

خیره شدم

به آسمان

آن بالا

چیزی نبود

جز آسمان

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳


من/ یمن

 

گر در یمنی چو با منی پیش منی

گر پیش منی چو بی منی در یمنی

من با تو چنانم ای نگار یمنی

خود در غلطم که من توام یا تو منی


ــــــ منسوب به شیخ سعید ابوالخیر ــــــ

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳


ماه می‌رفت و یار می‌آمد

  

صورتِ خوبِ تو از لطف به جان می‌مانَد

آن‌چه زیباتر از آن نیست بدان می‌مانَد

                     

ــــــ جلالِ طبیبِ شیرازی ــــــ

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳


آن سوّمی کیست که همیشه در کنارِ تو راه می‌رود؟

 

 

آن سوّمی کیست که همیشه در کنارِ تو راه می‌رود؟

آن‌گاه که می‌شمرم تنها من و تو باهم هستیم

امّا آن‌زمان که در پیشِ رویم به جاده‌ی سپید می‌نگرم

همیشه یک تن دیگر در کنارِ تو گام برمی‌دارد

سبکبال، در بالاپوشِ قهوه‌ای‌رنگ و باشلق بر سر

نمی‌دانم آیا مرد است یا زن

ـــ امّا این کیست که در آن‌سوی توست؟

 

تی. اس. الیوت، سرزمینِ هرز، ترجمه‌ی بهمن شعله‌ور، نشرِ چشمه، ۱۳۸۷

بعدِ تحریر: این تکّه‌ی سرزمینِ هرز به‌روایتی یکی از منابع الهامِ مردِ سوّمِ گراهام گرین بوده است. 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳٩۳


گوش می‌کنند و می‌بینند ـــ کوستاس استرگیوپُلُس

 

 

 

صدای ما را می‌شنوند

گوش می‌کنند و می‌بینند مُرده‌ها

گم نمی‌شوند در زمین

تن‌شان را از دست می‌دهند مُرده‌ها

تنی که در خاطراتِ ما دوباره یکی می‌شود با آن‌ها

از پشتِ شیشه‌های مات تماشای‌مان می‌کنند مُرده‌ها

انگار در اعماقِ آب گُم شده‌ باشیم

 

گاهی سر از خواب‌مان درمی‌آورند

اشاره می‌کنند که ببینیم‌شان

لبخند می‌زنند که ببینیم‌شان

و گاهی فقط مثلِ شبح رد می‌شوند و می‌روند

 

صدای ما را می‌شنوند

گوش می‌کنند و می‌بینند مُرده‌ها

ترجمه‌ی محسن آزرم


کوستاس استرگیوپُلُس یونانی‌ست. متولّدِ آتن. ۱۹۲۶. عضوِ فرهنگستانِ یونان. بعضی شعرهایش به انگلیسی و فرانسه ترجمه شده. داستان‌ِ کوتاه و رمان هم در کارنامه‌اش هست. از کتاب‌هایش می‌شود به سایه‌روشن؛ کسوف و خورشیدِ نیمه‌شب اشاره کرد.

 

بعدِ تحریر: یک سال گذشته از آن ۵ دی که سه‌شنبه بود. از روزی که شبیه روزهای دیگر نبود. روزی که بابا آرام و آسوده در خواب ماند و چشم‌هایش را باز نکرد. حسرتِ دوباره دیدنش تا ابد با من است...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ۱۳٩٢


پرنده‌ای به رنگِ آسمان ــــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

در موهای تو

پرنده‌ای پنهان است

پرنده‌ای که رنگِ آسمان است

تو که نیستی

روی پایم می‌نشیند

 

جوری نگاه می‌کند که نمی‌داند

جوری نگاه می‌کنم که نمی‌دانم

 

می‌گذارمش روی تخت

و از پلّه‌ها پایین می‌روم ـــ

کسی در خیابان نیست

و درخت‌ها سوخته‌اند

 

کجایی؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢


آنّا کارنینا ــــ شعری از یُرگُس پ. گُتیس

 

 

نفس‌نفس می‌زند

این قطارِ قدیمی

هر شب از اتاقم که سر درمی‌آوَرَد

ــ با واگن‌های همیشه‌قفل‌شده‌اش

ــ با پنجره‌هایی که پرده‌های کوچک سینمای جهان است

هر شب خیال می‌کنم آقای لنین آمده

همه‌جا پُر می‌شود از نوری سرخ

ــ انگار از تاریک‌خانه‌ی عکّاسی یک‌راست آمده این‌جا

پرچم‌ها می‌روند بالا و

تماشاگران کف می‌زنند و

من ــ بین تماشاگران ــ

خودم را می‌بینم

انعکاس خودم را در شیشه‌ی روبه‌رو.

 

روزی هم این قطارِ همیشه‌روشن

از سوراخِ بخاری وارد می‌شود

و یک‌راست می‌آید همین‌جا که نشسته‌ام

راننده‌اش تکان نمی‌خورد از جا

یخ زده

سال‌هاست تمام کرده.

 

حالا در این اتاق برف می‌بارد

و چراغ‌های قطار

ــ ناگهان ــ

تاریکی را کنار می‌زنند

باید دستت را بگیرم و از روی ریل بیاورم این‌ور

وقتی گذشته در چشم‌هات می‌درخشد.

 

بیدار می‌شوم از خواب

ــ کنارم نشسته‌ای

نگاه می‌کنی

و نور

ــ نورِ درخشان ــ

بیش‌تر می‌شود

و آفتاب روی گذشته می‌تابد

وقتی می‌خندی.

ترجمه‌ی محسن آزرم

یُرگُس پ. گُتیس یونانی‌ست. متولّدِ ۱۹۵۶. در دانشگاهِ آتن دندان‌پزشکی خوانده و کارش همین است. از کتاب‌هاش می‌شود به سپیده‌دم و تاریخ طبیعی اشاره کرد. علاقه‌ی بی‌حدّی به یانیس ریتسوس دارد و سال ۲۰۰۸ هم برنده‌ی جایزه‌ی ملّی شعر یونان شده. بخشی از شعرهاش به انگلیسی و فرانسه ترجمه شده‌اند.

نمایی از فیلمِ آنّا کارنینا؛ ساخته‌ی جو رایت با فیلم‌نامه‌ی تام استاپارد، اقتباسی از رمانِ لف تالستوی 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، یُرگُس پ گُتیس ، ترجمه


مهمان‌خانه‌ی جامائیک ـــ شعری از ماریا لائینا

 

 

 

کم‌کم این زندگی عوض شده

ما هم که در شهر زندگی نمی‌کنیم دیگر

در جاده‌ای زندگی می‌کنیم که می‌رسد به دریا

و شب‌ها که ماه در رفت‌وآمد است

فقط فکر می‌کنیم

به صدای بال‌هایی که از تپّه پایین می‌آید

به صدای اسبی که برای نوشیدنِ آب

از تپّه پایین می‌آید.

 

تصمیم با خودت

اگر بیایی

شب‌ها ــ همین‌جا ــ کنارِ من می‌نشینی

پاییز هم که از راه رسیده

و درهای خانه در تاریکی جیرجیر می‌کنند

اگر بیایی

یاد می‌گیری دعا کنی

و این حسّ غریبْ چه‌قدر شبیه طبیعت این‌جاست.

 

چند دست لباس و چند کتاب هم بیاور

وگرنه مجبوری همان کتاب‌های همیشگی را بخوانی

و کفش‌های به‌دردبخور هم بیاور

پشتِ خانه باتلاق است

بارانِ زمستان هم زیاد است.

 

خداحافظ

فعلاً خداحافظ

مراقب خودت باش

دوستت دارم خیلی

خودت هم می‌دانی.

 

فکر می‌کنم نشسته‌ای این‌جا

ـــ همین‌جا ـــ

روی مبلی کنارِ پنجره

فکر می‌کنی به زمانی که می‌گذرد

به تنی که پیر می‌شود.

 

این‌جا همه‌چیز خیال است

ما هم که چیزی جز این جاودانگی نداریم

و این جاودانگی آدم را خسته نمی‌کند هیچ‌وقت

فقط گاهی آن‌قدر می‌بینی‌اش که جفتِ چشم‌ها درد می‌گیرند.

 

باید از جا بلند شوم

پنجره را ببندم

چه بادِ عجیبی

چه صدایی دارد.

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

ماریا لائینا متولّد ۱۹۴۷ است در پاترا. یونان. هم حقوق خوانده هم ادبیّات انگلیسی. گوینده‌ی برنامه‌های رادیو بوده. ویراستار بوده. در کالج امریکایی آتن هم یونانی درس می‌داده. فیلم‌نامه‌نویس هم هست. مقاله‌نویس هم. برای اُپرا لیبْرتو هم نوشته. کتاب‌هایی از تی. اس. الیوت و ازرا پاوند را هم به یونانی ترجمه کرده. کتاب‌هایی از کاترین منسفیلد را هم. مشهورترین کتاب شعرش فراتر از هر چیزی‌ست.

 

عکس فیلم مهمان‌خانه‌ی جامائیک، ساخته‌ی آلفرد هیچکاک براساس داستانِ مشهوری نوشته‌ی دافنه دو موریه.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : ماریا لائینا ، شعر ، ترجمه


هیت‌کلیف ـــ شعری از ماریا لائینا

 

 

مثلاً همان لحظه‌ای که باغ را باز می‌کند

و چیزی در زندگیِ روزمرّه‌اش عوض نمی‌شود

زن ــ ناگهان ــ پا می‌گذارد روی علف‌های درهم‌تنیده

می‌بیند او تنها ــ تنهای تنها ــ سرش گرمِ چیدن شوری ملا‌ل‌انگیز است

نه این‌که آرام باشد

نه این‌که آهسته کار کند

نه این‌که در سکوت خیال ببافد.

 

مثلاً همان لحظه‌ای که در باغ هیچ گُلی نیست

و روزهای او فقط پاییزی نیست

سایه‌ای را به یاد می‌آوَرَد

که بین درخت‌ها می‌چرخید و

کارش دمیدنِ نَفَسی سرد بود

ـــ نَفَسی که هر تنی وقتی تمام می‌کند، وقتی روح جدا می‌شود از تن، بیرون می‌دهد.

 

و زن ــ ناگهان ــ مثل‌ِ دیوانه‌ها شروع به قدم زدن می‌کند روی پُشتِ‌بام

با آستینِ پیراهنِ کهنه و انگشت‌های خمیده‌اش

مراقبِ آتش است

غرورش را کنار می‌زند

ترسش را

شرمش را

ــ و آه؛ بله آن حسادتِ ترسناک را.

 

مثلاً همان لحظه‌ای که نه باغی هست و

نه پاییزی

سالی که هر شبش ذرّه‌ای خوشی ندارد

روزهای غصّه هم ندارد

و آدم اصلاً به فکرش نمی‌رسد که گوشه‌ای بنشیند

و خیال ببافد

گوشه‌ای بنشیند و افسانه‌ها را بخواند.

 

کتابی را که برداشته باز می‌کند

همان لحظه‌ای که فکر می‌کند این سوز این سرما از کجا آمده

زن را می‌بیند

درست همان‌جا که ایستاده

نگران نیست

که زندگی‌اش همان لحظه تمام شده. 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

ماریا لائینا متولّد ۱۹۴۷ است در پاترا. یونان. هم حقوق خوانده هم ادبیّات انگلیسی. گوینده‌ی برنامه‌های رادیو بوده. ویراستار بوده. در کالج امریکایی آتن هم یونانی درس می‌داده. فیلم‌نامه‌نویس هم هست. مقاله‌نویس هم. برای اُپرا لیبْرتو هم نوشته. کتاب‌هایی از تی. اس. الیوت و ازرا پاوند را هم به یونانی ترجمه کرده. کتاب‌هایی از کاترین منسفیلد را هم. مشهورترین کتاب شعرش فراتر از هر چیزی‌ست.

عکس‌ فیلم بلندی‌های بادگیر؛ شاه‌کار آندره‌آ آرنولد براساس رمانِ امیلی برونته.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، ماریا لائینا


تصادف ــ شعری از ناسوس وایناس

 

 

 

باران سراسرِ شب بارید

و آفتاب که زد

کامیون‌ها

با چرخ‌های پُر از گل

از خیابان‌ها گذشتند.

 

مُرده‌ها به بدن‌های دیگری منتقل شدند

و خراش‌های عمیقی روی پوست‌شان ماند.

 

آسمان به‌سرعت آبی شد

و آفتاب سوزان

روی سرم جا خوش کرد.

 

«مرگ که چیز مهمی نیست.»

چند روز پیش

راننده‌ی تاکسی‌ای که سوارم کرده بود

می‌گفت

«مرگ مثل برق است

می‌رود

وقتی پول نداری دوباره وصلش کنی.»

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

ناسوس وایناس یونانی‌ست. متولّد ۱۹۴۵. در دانشگاه ادبیّات تطبیقی و ادبیّاتِ ایتالیایی خوانده. از کتاب‌هاش می‌شود به میدان مرّیخ، هزارتوی سکوت و استفانوس نام برد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، ناسوس وایناس ، ترجمه


عروسیِ آنّا آخماتووا (۱۹۱۰) بی لباس عروسی و نقل و شیرینی ـــ خاریس ولاویانوس

 

 

ــ دوستش داری؟

ــ نمی‌دانم؛

ولی خیال می‌کنم سرنوشتم همین مرد است.

 

مهمان‌های عروسی در برف و بوران گُم شدند

و عروس تنها ماند.

بعد بال‌هایش را درآورد

ــ یکی‌یکی

و هر دو را روبه‌روی شمایلِ قدّیس گذاشت.

خسته بود و جان نداشت دیگر.

در چشم‌های قدّیس خیره شد.

خوابید.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

خاریس ولاویانوس متولّد ۱۹۵۷ است. دکترای تاریخ دارد از دانشگاه آکسفورد. شعرهاش به انگلیسی، آلمانی، هلندی، ایتالیایی و اسپانیایی ترجمه شده‌اند. کتاب‌هایی از والت ویتمن، ازرا پاوند، والاس استیوس، جان اَشبری و فرناندو پسوآ را هم به یونانی ترجمه کرده.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ شهریور ۱۳٩٢


۱۹۶۰ در ساحل ـــ شعری از یورگوس مارکوپولُس

 

 

 

۱۹۶۰ خانواده‌ای در ساحل.

 

مادری، پدری و کودکی.

 

ژوئیه بود ــ یک‌شنبه صبح

و آفتاب چه شفّاف می‌تابید

کودک از جا بلند شد

به‌سوی دریا رفت

ــ و ناگهان گُم شد.

 

از آن روز به بعد

همیشه در افق

کلاهِ سفید کوچکی هست

که روبان سیاهی به آن بسته‌اند

کلاه تکان می‌خورد در باد

ــ مثل قایق کوچکی که بادبان‌اش را باز کرده

ــ مثل قایق کوچکی که در سفر است.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

یورگوس مارکوپولُس در مسینی یونان متولّد شده. ۱۹۵۱. در آتن زندگی می‌کند. یک‌بار برنده‌ی جایزه‌ی کنستانتین کاوافی. شعرهایش به انگلیسی، فرانسوی و ایتالیایی ترجمه شده‌اند. مشهورترین کتاب شعرش این است: اندوهی که ما را در بر گرفته.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢


همه باهم ــــــ شعری از ماریا تُپالی

 

 

هر آدمی هم این است و

هم آن.

هم پانایوتیس است

هم پانوس.

هم تاکیس است

هم یانیس.

 

پانایوتیس فلسفه می‌بافد. کیمیاگری می‌کند. مراقبه می‌کند. مُدرن می‌شود. ‍پُست مُدرن می‌شود.

تاکیس کار می‌کند. از پلّه‌های ترقّی بالا می‌رود. می‌سازد. وقتِ سفر ندارد. ولی دقّت می‌کند که نسل‌اش ادامه پیدا کند.

پانوس هم‌کلاسی‌اش است. خوب دقّت می‌کند. هیجان‌زده می‌شود. از همه‌چیز باخبر می‌شود. کمی هم به‌هم می‌ریزد. آواز می‌خواند.گرفتار می‌شود. چراغ را روشن می‌کند. دل‌شوره می‌گیرد. خیال می‌کند دارد چیز تازه‌ای خلق می‌کند.

و یوتیس؟ خوب نگاهش کنید. یوتیس همین آدمی‌ست که می‌بینید. سرباز. کشاورز. کارگر. لات. مسیحی. کمونیست. نازی. اسکندر کبیر را می‌شناسد. مریم عَذرا را می‌شناسد اولیس را می‌شناسد. اینشتین را می‌شناسد. چاپلین را می‌شناسد. مایکل جکسن را می‌شناسد. مائو تسه‌تونگ را می‌شناسد. روز را می‌شناسد. شب را می‌شناسد. جوانی را می‌شناسد. پول را می‌شناسد. تداوم نسل را می‌شناسد. پیری را می‌شناسند. مالکیت را می‌شناسد. قدرت را می‌شناسد. جنگ را می‌شناسد.

 

پانایوتیس تاریخ‌نویس است. طوری رفتار می‌کند که انگار یوتیس را نمی‌بیند. با او فقط انگلیسی حرف می‌زند.

یوتیس با قایق شکسته‌‌ی تاریخ سفر می‌کند. بی‌حرکت سفر می‌کند.

 

پانوس امید ندارد. صبح‌ها با پانایوتیس حرف می‌زند. شب‌ها با یوتیس حرف می‌زند. مغزش از این‌همه حرف منفجر می‌شود. انگار هزار تکّه می‌شود. می‌خواهد ببیند تاکیس کجا رفته. می‌خواهد ببیند این‌یکی چرا غیب‌اش زده.

پانوس

گاهی

خودکُشی هم می‌کند.

پانایوتیس هم

گاهی خودکُشی می‌کند.

امّا یوتیس؟

او هم

گاهی

اوّل زن‌اش را می‌کُشد

بعد خودکُشی می‌کند.

 

بعد

همه باهم

از تاریکی بیرون می‌آیند.

از دریای تاریک بیرون می‌آیند.

همه باهم.

پشتِ هم.

انگار مُهره باشند.

مثل جانورانِ دوپا.

تلویزیون که روشن می‌شود ما همه برابریم.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

ماریا تُپالی متولّد ۱۹۶۴ است. در تسالونیکی یونان. در دانشگاه زادگاهش زبان آلمانی خوانده. در دانشگاه آتن هم رشته‌ی حقوق. سال‌هاست در آتن وکالت می‌کند. شغل دوّمش روزنامه‌نویسی‌ست. در مرکز ملّی پژوهش‌های اجتماعی یونان هم هست. ترجمه هم می‌کند. کتاب‌هایی از بورکهارت، انتزنسبرگر و ریلکه را به یونانی منتشر کرده. مهم‌تر از این‌ها شاعر است و مهم‌ترین کتاب شعرش سرویس چای‌خوری‌.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، ماریا تُپالی ، ترجمه


غریبه‌ها ــ شعری از محمود درویش

 

 

زل می‌زند به آسمان و

ستاره‌ای را می‌بیند

که زل زده است به او

 

زل می‌زند به بیابان و

گوری را می‌بیند

که زل زده است به او

 

زل می‌زند به زنی و

آزارش می‌دهد زن

حیرت می‌کند از دیدنِ زن

امّا زل نمی‌زند این زن

 

زل می‌زند به آینه این مرد

مرد غریبه‌ای را می‌بیند

یکی شبیه خودش

که زل زده است به او

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


بعدِ مُردن‌ام ــــ بُریده‌ای از یک شعرِ آدونیس

 

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد این صدایی که مُرده

صدای من بوده‌ست

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد این جایی که بوده‌ام

همیشه اعماق بوده‌ست

همیشه دور بوده‌ست

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد دوست داشته‌ام

باد را در آغوش بگیرم

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد چیزی شبیه آهن‌‌ربا

جا خوش کرده بوده روی زبانم

 

من اگر بمیرم

چه‌کسی می‌فهمد رنگِ آفتاب بوده چشم‌های من

به سپیدی برف بوده قدم‌های من

 ...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


باران ــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 

باران

برگ‌ها را

یکی‌یکی خواهد شست

مثلِ مادربزرگ

که دست‌های ما را

یکی‌یکی می‌شست

و برگ‌ها

یکی‌یکی برق می‌زنند

مثلِ چشم‌های ما

که یکی‌یکی برق می‌زدند

با دیدنِ آب‌نبات‌های رنگی

...

 ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


نامه‌ها ــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 

تا نامه‌ات برسد

از این‌جا رفته‌ایم ــ

 

شاید نامه‌ات درست لحظه‌ای برسد

که از این‌جا می‌رویم ــ

نمی‌توانیم صبر کنیم.

 

از هرجا که بیرون می‌زنم

نامه‌‌ات می‌رسد همان‌جا

این‌بار می‌خواهم کمی صبر کنم

ــ لحظه‌ای فقط ــ

آن‌قدر که این نامه را بگیرم

دو خط هم جواب بنویسم ــ   

نمی‌توانیم صبر کنیم.

 

پشتِ سر را نگاه می‌کنم ــ

می‌بینم زمین پُر از نامه‌های ناخوانده‌ی توست.

 

باید برگردیم و نامه‌ها را از گِل درآوریم

باید برگردیم و جای پای‌مان را برداریم

باید برگردیم و همه‌ی زندگی‌مان را برداریم

باید زندگی‌مان را جای دیگری ببریم.

 

نمی‌توانیم برگردیم ــ

نامه‌ها گم می‌شوند

و نمی‌فهمیم در این نامه‌ها چه بوده.

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ تیر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


یادآوری ـــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 


...

عکس‌های قدیمیِ بهار در جیب‌مان مانده         

هر چه بیش‌تر می‌گذرد کم‌رنگ‌تر می‌شوند ــ غریبه‌تر می‌شوند   

شاید این باغِ ما بوده است ــ چه باغی؟

ــ دهانی که می‌گوید دوستت می‌دارم چه شکل است؟

دست‌هایی که پتو را می‌کشند تا روی شانه‌ات چه شکل‌اند؟

...

یادمان نمی‌آید

 

تنها

صدای روشنی را در شب به یاد می‌آوریم

صدای آرامی می‌گوید آزادی

می‌گوید صلح

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


چنین نوشت ریتسوس

        

شبی عجیب بود؛ شاید هم اصلاً شب نبود؛                           

با همین دو چشم زل زده بودیم به آدم‌هایی که برای رسیدن به آینده قدم برمی‌داشتند.                                    

 ...

ترجمه‌ی محسن آزرم             

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، ترجمه ، شعر


خانه‌ها و سنگ‌ها ــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 

 

باران که بند می‌آید

رنگ عوض می‌کنند خانه‌ها و سنگ‌ها.

 

دو پیرمرد

روی نیمکتی نشسته‌اند

حرفی نمی‌زنند

از آن‌همه صدا این‌همه سکوت مانده.

 

روزنامه‌ها

ساعتی که می‌گذرد

پیر می‌شوند.

 

...

آدم‌ها روی سنگی نشسته‌اند

ناخن‌های‌شان را کوتاه می‌کنند

آدم‌ها مُرده‌اند

از یاد رفته‌اند.

...

ترجمه‌ی محسن آزرم 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


نامه‌ها ــ شعری از عزّالدّین المناصره

 

                                     

نامه‌ها می‌رسند از راه                    

کوتاه                         

با کلماتی محدود

...                            

دیگران هم این‌طور زندگی می‌کنند                      

یا سرنوشتِ ماست                         

که زیرِ واگن‌ها                         

تنها بمیریم؟                          

 

 سرگذشتِ آدل ﻫ؛ ساخته‌ی فرانسوا تروفو      

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢


من مالکِ من نیستم ـــ بُریده‌ای از یک شعرِ محمود درویش

 

             

                                 

مالکِ این دریا منَم                            

مالکِ این هوای مه‌آلود منَم                    

مالکِ این نام منَم               

ــ نامی که روی تابوت اشتباه می‌نویسندش          

امّا من که لبریزم از دلیلِ سفر            

مالکِ من نیستم            

من مالکِ من نیستم                

مالکِ من نیستم من              

 

ترجمه‌ی محسن آزرم               

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


مسیح/ من ـــ بریده‌ای از یک شعرِ محمود درویش

 

 

 

...

مسیح

روی دریا راه می‌رفت و       

من

به راهِ رؤیای خودم می‌روم           

از صلیبِ خودم

پایین می‌آیم ـــ                                                

من                

از بلندی              

می‌ترسم

...          

ترجمه‌ی محسن آزرم                       

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


دنیا ـــ شعری از آدونیس

         

               

دنیا همین است واقعاً؟                

باید غصّه خورد؟                 

باید امیدوار ماند؟       

ترجیح می‌دهم ترانه‌ بخوانم فعلاً.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکسِ آدونیس کارِ اولف آندرسون                      

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


چتر ـــ شعری از کمال ناصر

                     

                  

چه‌کسی چترم را دیده؟                      

چترم گُم شده                 

مثلِ بهار                       

که از سینه‌ام بیرون پریده                   

نمی‌توانم                

بدونِ چتر نمی‌توانم از دنیا رد شوم              

چه‌کسی چترِ گم‌شده‌ام را دیده؟                          

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ سرنوشتِ شگفت‌انگیزِ اَمِلی پُلَن؛ ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، کمال ناصر


بُسحاقِ اطعمه‌ی شیرازی می‌فرماید

من آن‌چه وصفِ طعام است با تو می‌گویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢


ساعتت را بُرده‌اند ـــ بخشی از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 

...

دستت را تکان می‌دهی

ــ مثلِ همیشه

می‌خواهی ببینی ساعت چند است

ولی ساعتی به دستت نبسته‌ای

ساعتت را برده‌اند

مثلِ خیلی چیزهای دیگر

دستت را تکان می‌دهی

ــ با این‌که ساعتی به دست نداری

ــ با این‌که قراری با کسی نداری

ــ با این‌که کاری برای انجام دادن نداری

ساعت‌های تو را دزدیده‌اند

زمانَت را دزدیده‌اند

و تاریکی و ترس را برایت گذاشته‌اند

می‌ترسی سرِ وقت نرسی

ــ به قلبت

ــ به آرزویت

ــ به کارت

ــ به مرگَت

می‌ترسی نرسی

می‌ترسی زمان از دست برود

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، یانیس ریتسوس ، ترجمه


ماهِ کوچک ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

ماهِ کوچک

نشسته روی زانوهام

شانه می‌زند سبیلم را.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


آن‌ها که دوست‌شان داشتیم رفته‌اند ـــ بخشی از یک شعرِ فَدَوی طوقان

 

 

          

آن‌ها که دوست‌شان داشتیم رفته‌اند

و اندوه بی‌صداست

 

ببین

اندوهی که بر لبم نشسته

خاموشیِ رؤیاست

 

لب از لب بازنمی‌کند الفبا

و کلمات

ــ مثلِ آن‌ها ــ

می‌میرند و روی خاک می‌افتند

تن‌های تکّه‌تکّه

 

دیگر از چه بگویم

وقتی خونِ تن‌شان

از چشم و دلم جاری‌ست

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : فَدَوی طوقان ، شعر ، ترجمه


چند کلمه درباره‌ی خوش‌بختی ـــ بخشی از یک شعرِ عبدالوهّاب البیاتی

 

 

...               

دروغ گفته‌اند ـــ           

خوش‌بختی را نمی‌شود خرید         

روزنامه‌ها نوشته‌اند        

دیشب از آسمان قورباغه باریده      

رفیق‌جان

خوش‌بختی را از دستت قاپیده‌اند

کلک زده‌اند

و با طنابِ کلمات

تو را به دار کشیده‌اند

تا در آسمان جایی به تو بفروشند

اشک ریختن فایده‌ای ندارد

خجالت می‌کشم

قورباغه‌ها

خوش‌بختی را از دست‌مان قاپیده‌اند

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکسی از فیلمِ مگنولیا؛ ساخته‌ی پل تامس اندرسن

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢


من رودهای مُرده را دیده‌ام ــ بخشی از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 

 


ــ من رودهای مُرده را دیده‌ام

دیده‌ام که می‌گویم.                    

 

ــ رودی که مزرعه را

رودی که کلبه را فرو برده در آب

رودی که با کلبه و مزرعه فرو رفته در آب.

 

ــ من رودهای مُرده را دیده‌ام.         

 

ــ رودی که گوسفندان را

رودی که چوپان را سیراب کرده

آسیاب را چرخانده

درختان را آب‌یاری کرده

و حالا سر از شکمِ نسلِ بعد گوسفندان برآورده

سر از نانِ شام برآورده

سر از درخت‌هایی برآورده که می‌بینید

میوه‌هایی که می‌خورید.

 

ــ امّا خودِ رود چه می‌شود؟ رود کجاست؟

درخت را می‌بینی

می‌گویی چه درختِ زیبایی

چه آوازِ دل‌انگیزی در دلِ شب

چه نانِ خوش‌طعمی

چه میوه‌ی خوش‌طعمی

امّا خودِ رود چه می‌شود؟

رود کجاست؟

کسی رود را به یاد نمی‌آورد.

شماره ندارد رود

رنگ ندارد

نام ندارد رود.

من همه‌ی رودهای مُرده را دیده‌ام.

دیده‌ام که می‌گویم.

 

ــ رود به دریا می‌ریزد. دریا بزرگ می‌شود.

رود بزرگ می‌شود.

ــ امّا نام ندارد.

ــ رود دریا می‌شود.

ــ امّا نام ندارد.

ــ دریا نامِ رود است.

ــ امّا نام ندارد.

ــ نامی عمیق‌تر از این؟

ــ شما چه نامی دارد؟

ــ ما.

ــ رودهای مُرده را دیده‌ام. گُم‌‌نام.

ــ گُم‌نام که نه. ترسِ گم‌نامی می‌کُشد.

 

کنارِ پای ما

صدای رود

برگ‌های بزرگِ ماه را نقشِ زمین می‌کرد.

 

یانیس ریتسوس 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


ماه می‌رفت و یار می‌آمد

 

         شبی بر آن سرِ زلفش دراز کردم دست                    

به دستِ خود چه بلا بر سرِ خود آوردم؟            

                                                 

      ــــــ جلالِ طبیبِ شیرازی ــــــ          

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


ماهتابی‌ست که در آبِ روان می‌لرزد...

                

صورتِ خوبِ تو از لطف به جان می‌مانَد           

آن‌چه زیباتر از آن نیست بدان می‌مانَد                    

                                      

      ــــــ جلالِ طبیبِ شیرازی ــــــ           

                 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢


گاهی از پا که می‌افتی ــــ بُریده‌ای از یک شعرِ یانیس ریتسوس

 


 

راه چه طولانی بود ـــ

از پا افتادم.

گاهی از پا که می‌افتی

تن می‌دهی به خستگی.

می‌ایستی و می‌گویی: رسیدم. ــ کجا رسیدی؟

می‌گویی: فهمیدم. ــ  چه را فهمیدی؟ ــ خب، بله، شاید این‌را فهمیدی

که هیچ‌کس هیچ‌وقت به هیچ‌جا نمی‌رسد. حقیقت این است.

ولی حقیقت را نمی‌گویی. در جیب‌ِ پالتو مخفی‌اش می‌کنی:

کنارِ دستت، کنارِ سکوتت، کنارِ خستگی‌ات.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ جوانی بدونِ جوانی؛ ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا براساسِ رمانی نوشته‌ی میرچا اِلیاده

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


آدمی که تنها باشد ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

                 

 

آدمی که تنها باشد شب در اتاقش قدم می‌زند

ناهارِ دیروز را روی چراغِ الکلی گرم می‌کند

پنجره را باز می‌کند ولی آسمان را نمی‌بیند.

 

شب به پنجره چسبیده         

ـــــ مثلِ تابلوی کهنه‌ای که گردوغبار رویش را پوشانده

تارهای عنکبوت و پشه‌های مُرده رویش مانده

تابلوی کهنه‌ای که کسی آن‌را ته انبار انداخته.               

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ اَمِلی؛ ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه              

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


جنگ و صلح ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 


می‌خواهم از عشق بگویم

امّا کسی به عشق اعتقاد ندارد.

 

در حیاطِ شب ایستاده‌ام

روبه‌روی در

و در چشم‌های‌تان خیره‌ مانده‌ام

با این‌همه چراغ که روشن مانده‌اند

با این‌همه پرچم که افراشته مانده‌اند.

 

امّا مرا نمی‌بینید

انگار کشتی‌ای در بندری از بندرهای شوروی‌ام.

 

باید همه‌ی این چراغ‌ها را خاموش کنم

باید همه‌ی این پرچم‌ها را تا کنم

بعد با هم چراغ‌ها را روشن می‌کنیم

با هم پرچم‌ها را برافراشته می‌کنیم.

 

این دشمنی نباید ادامه پیدا کند

دستم را بگیر.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ آفتاب‌سوخته؛ ساخته‌ی نیکیتا میخالکُف 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


شب ـــ شعری از عبدالوهّاب البیاتی

 

شب 
میخی‌ست 
که در سینه‌ی پُردردم 
فرو می‌رود 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٢


یک شهر ـــــ شعری از سُعاد الصباح

 

 

خیال می‌کنم

شهرهای دنیا

نقطه‌هایی خیالی‌اند

 روی نقشه‌ی جغرافیا

همه‌ی شهرها

جز یک شهر

شهری که عاشقت شدم آن‌جا

شهری که خانه‌ی من شد بعد از تو.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

یک سالِ خوب؛ ساخته‌ی ریدلی اسکات 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، سُعاد الصباح ، ترجمه


خواب ـــ شعری از سُعاد الصباح

 

 


اجازه بده پنج دقیقه

ــ فقط پنج دقیقه ــ

سرم را روی شانه‌ات بگذارم

چشم‌ها را ببندم

و زمین از نو آرام شود.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم                       

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢
برچسب‌ها : شعر ، سُعاد الصباح ، ترجمه


آوازی برای زنِ زن‌ها ـــ شعری از عبدالوهّاب البیاتی

 

 


خیال می‌کنی

آواز خواندنم

از شادی‌ست؟

من

قناریِ کوچکی هستم

می‌میرم

اگر برایت آواز نخوانم

...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

چترهای شربورگ؛ ساخته‌ی ژاک دِمی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٢


امروز ـــ شعری از عبدالوهّاب البیاتی

 

 


راه‌

دور است

امّا چه باک

به آفتاب شبیه است او

از دور

می‌شود دیدش

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک؛ ساخته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٢


روزها ـــــ شعری از عبدالوهّاب البیاتی

 

 


سرشارم از تنهایی

و خستگی‌ام را

روی میزِ کافه‌ها جا می‌گذارم

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

آبی؛ ساخته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢


صدا ـــــ شعری از عبدالوهّاب البیاتی

 

 

 

صدا زدم تو را

در هوا

گُم شد صدا.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

آبی؛ ساخته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی                

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢


چراغی و ابری و کبوتری ـــــ شعری از آدونیس

 

 

 

چراغی در انتهای خیابان خاموش شد

ابری چرخید و

در ابتدای خیابان ذوب شد

کبوتری

در پیچِ خیابان پَر زد و مُرد

ــ چه‌کسی آن‌جاست؟

مثلِ نخی لرزیدیم و

مثلِ شاخه‌ای شکستیم

ــ چه‌کسی آن‌جاست؟

خزیدیم و

پا به دیواری گذاشتیم و

در حفره‌ای مخفی شدیم

ــ گفتی؟

ــ نگفتم

ــ بگیریدش

ــ بودی؟

ــ نبودم

ــ دنبالِ رد پایش بگردید

ــ بگیریدش

 

شهر خوابید و

دروازه‌ها را بستند و

خوابیدیم

کجا؟

نه کلیدی که دری را باز کند

نه چراغی که روشنش کند

 

این سرزمینِ من است

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


برای‌تان می‌گویم ـــ بُرشی از یک شعرِ محمّدعلی شمس‌الدّین

 

 


از دوستم برای‌تان می‌گویم

غمگین بود و

جانش را به آبِ دریا بخشید

من هم به آب زدم که ببینمش

من هم چشمانم را در موج‌ها چرخاندم

که ببینمش

و دیدمش

گفتم که دیدمش

امّا سئوالِ بی‌جا نکنید

کلافه‌ام نکنید

نمی‌خواهید بدانید

امّا برای‌تان می‌گویم

شاید کسی دیگر را دیده باشم

اصلاً کسی از دریا برگشته؟

اصلاً از چیزهایی که دیده گفته؟

پس این‌قدر سئوال نپُرسید

مثلِ دیوانه‌ها سئوال نپُرسید

خودتان راه را بگیرید و پایین بروید

بروید پایین

پایین

ﻦ ‌

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ بابل؛ ساخته‌ی گی‌یرمو آریاگا و الخاندرو گونثالث اینیاریتو

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱


یک روز ـــ شعری از محمود درویش

 

               

وقتی ابری          

روی دیواری مکث می‌کند    

باید پیشانی‌ام

مثلِ پنجره‌ای شکسته

سر بچرخاند و

باید از یاد ببرم

که فراموشی اسیرم کرده

باید

شناسنامه‌ام را گُم کنم

...

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ درخششِ ابدیِ ذهنِ بی‌آلایش؛ ساخته‌ی چارلی میشل گُندری و چارلی کافمن

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، محمود درویش ، ترجمه


سرِ سازگاری ندارد با ما این باد ـــ شعری از محمود درویش

 

 

 

سرِ سازگاری ندارد با ما این باد

دست در دستِ دشمنِ ماست

بادِ جنوب

 

چه گذرگاهِ باریکی‌

ما رودرروی تاریکی

انگشت‌ها را بلند کرده‌ایم

به نشانه‌ی پیروزی

شاید تاریکی روشنایی شود

 

بالا می‌رویم از درختِ رؤیا

ای نهایتِ زمین

ــ رؤیای سرسختِ ما

هنوز پابرجایی؟

 

این بارِ هزارم است

که بر آخرین هوا می‌نویسیم

می‌میریم

امّا اجازه‌ نمی‌دهیم بگذرید

 

راه می‌افتیم

دنبالِ صدای خود

ماه را شاید ببینیم

ترانه می‌خوانیم

سنگی شاید بترسد

و به جانِ تن می‌افتیم

ــ با آهن...

ــ با آهن...

رودی شاید سر بلند کند

 

سرِ سازگاری ندارد با ما این باد

دست در دستِ بادِ جنوب است

بادِ شمال

و این صدای ماست که فریاد می‌زند

راهی برای فرار هست؟

 

زن‌های خرافاتی را می‌گوییم خانواده‌ای برای‌مان پیدا کنند

خانواده‌ای که مُرده‌ی ما را بیش‌تر دوست می‌دارند

کرکسی روی سرمان می‌افتد

 

راه می‌افتیم دنبالِ رؤیاهای خود

که ببینیم‌شان

راه می‌افتد دنبالِ ما

که ببینندمان

راهی برای فرار نیست

 

چیزی شبیه مرگ را ادامه می‌دهیم و

زندگی می‌کنیم

و چیزی شبیه مرگ

پیروزی‌ست

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ ٢١ گرم؛ ساخته‌ی الخاندرو گونثالث اینیاریتو و گی‌یرمو آریاگا                 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


پوستِ پرتقال ــ شعری از محمود درویش

 

 

پرتقال

در برفِ زندان

پنهان است.

صبحانه را که قسمت می‌کنند

به هر کسی

پوستِ پرتقالی می‌رسد.

پوستِ پرتقال

در آفتاب

تازه می‌شود.

ما

عاشقِ پوستِ پرتقالِ تازه‌ایم

مزّه‌ی پرتقال می‌دهد

این پوست.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


شب ـ شهر ــــ شعری از محمود درویش

 

 


آرام نمی‌گیرد

این شهر

خواب ندارد

...

کاری به کافه‌ها نداشته باش

من رستگارِ نیمه‌شبم

با گیلاسِ لبالب از شراب

...

این‌‌جا که نشسته‌ام

آفتاب نیست

...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ یک سالِ خوب؛ ساخته‌ی ریدلی اسکات

 

بعدِتحریر: محمود درویش ظاهراً این شعر را دوبار نوشته؛ این روایتِ اوّل است و روایتِ دوّم در شعرِ چند بندیِ پوستِ پرتقال آمده. شاید روزی آن شعر هم این‌جا منتشر شود.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، محمود درویش ، ترجمه


درد ــ تکّه‌ای از شعرِ بَسّام حَجّار

 

 

 

...

درد وقتی‌ست که می‌بینی

وقتی سکوت می‌کنی و

می‌روی

وقتی نگاهت را

برای ما می‌گذاری

وقتی نگاهت دستی‌ست

که دستِ ما را می‌گیرد

 ...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم 

عکس‌های فیلمِ با او حرف بزن؛ ساخته‌ی پدرو آلمودُوار.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، بَسّام حَجّار


لحظه‌ی بدرود ــ شعری از محمود درویش

 

 

 

چای نوشیدیم و

سیگار کشیدیم و

شب‌ را به خنده صبح کردیم

امّا سرپناهی نداشتیم

ــ تخت‌مان زمین بود و

ملافه‌مان آسمان.

 

چه می‌گفتیم

وقتی زمستان

در قلب‌مان خانه کرد؟

سیگار می‌کشیدیم و

برای هم‌دیگر از تبعیدگاه‌‌ می‌گفتیم

ــ از رسم‌ها

از آینده‌ی دست‌ها

از گذشت‌ها.

 

بعد قسم خوردیم

که هرچه زمان گذشت

ما نگذریم از زخم‌مان

ــ از سیگارکشیدن‌مان

از شادی و عاشقی‌مان.

 

ستاره‌‌ی کم‌سویی به ما رسید و

راه‌مان دوتا شد

رو برگرداندیم و

دست را برای بدرود بالا بُردیم

چیزی

ــ مُدام ــ

در چشم‌مان می‌چرخید

چیزی

ــ مُدام ــ

در قلب‌مان کوچک می‌شد.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ نامزدیِ بسیار طولانی؛ ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، محمود درویش ، ترجمه


از شعرهای کوتاه ــ محمود درویش

 

 


پشتِ سرم را نگاه می‌کنم

خودم را می‌بینم

زیرِ باران می‌دوم

این‌جا ـــ

آن‌جا ـــ

از نو آن‌جا ـــ

 

بی‌آن‌که بدانم

خوش‌بختم آیا؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک؛ ساخته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، محمود درویش ، ترجمه


پنجره‌ها ــ شعری از یوسف الصائغ

 

 


دو سال است

هرجا می‌روم

پنجره را با خودم می‌بَرَم.

دو سال است

دنیا را

دنبالِ تو می‌گردم.

دو سال است

این دو چشم

پنجره‌هایی رو به توست.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ پیش از نیمه‌شب؛ ساخته‌ی ریچارد لینک‌لیتر.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، یوسف الصائغ ، ترجمه


هر شب ــ شعری از یوسف الصائغ

 

 


هر شب که می‌روم خانه

غم پالتوی زمستانی‌اش را تن می‌کند

سایه به سایه‌ام می‌آید

هر قدمی که برمی‌دارم

برمی‌دارد

هر جا که می‌نشینم

می‌نشیند

هر اشکی که می‌ریزم

می‌ریزد.

 

شب به نیمه که می‌رسد

خسته می‌شویم

غم بلند می‌شود از جا

می‌رود آشپزخانه و

یخچال را باز می‌کند

گوشتی مانده را برمی‌دارد و

سرگرمِ آشپزی می‌شود.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس‌های فیلمِ اَمِلی؛ ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، یوسف الصائغ


زنده‌ایم در حوالیِ زندگی ــ‌ تکّه‌ای از یک شعرِ محمود درویش

 

 

...

و بی‌اختیار

کلماتِ فیلسوف را تکرار کردند:

مرگِ ما بی‌معناست

ما هستیم

پس مرگ نیست

مرگِ ما بی‌معناست

مرگ هست

پس ما نیستیم

...

 

محمود درویش

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

نامِ عکس ازدست‌رفته است؛ کارِ هوگو کاسترو.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱


Sunday Bloody Sunday

                        

زنده‌ام           

بی سایه و             

بی صلیب         

     

صلاح عبدالصّبور

به‌فارسیِ محسن آزرم       

              

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱


به یادِ لورکا ــــ محمود درویش

 

 

هر کلمه‌اش مهتابی که زندگی می‌بخشد            

اسپانیا مُردنی نیست           

تا شعرهایش هست     

...              

شعر             

شمشیری در دستش                    

دل‌بسته‌ی شاخه‌های زیتون            

...                 

زیباترین خاکِ دنیاست اسپانیا                

و لورکا                

زیباترین جوانِ اسپانیا           

...   

 

ترجمه‌ی محسن آزرم                        

                             

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


سرودی برای صلیبِ سرخ ـــ شعری از محمود درویش

 

 

پدر!

مردم همه‌جا همین‌قدر آسوده‌اند؟

همین‌قدر نان برای خوردن دارند؟

همین‌قدر سرودهای میهنی می‌خوانند؟

 

پدر!

چرا برگِ درخت می‌خوریم؟

چرا شعرهای حماسی می‌خوانیم؟

 

پدر!

ما که خوبیم

ما که سلامتیم

زیرِ سایه‌ی صلیبِ سرخ!

 

کاسه‌‌های غذا را پرت می‌کنند توی صورت‌مان

چشم که باز می‌کنم

ماه رنگی نیست

من حس ندارم پدر!

 

آزادی‌ام را چرا فروختی پدر؟

این بچّه‌های ترسیده‌ی رنگ‌پریده را

چرا به سایه‌ی صلیبِ سرخ فروختی پدر؟

 

باران اگر ببارد

این زیتون‌ها سیرمان می‌کنند پدر؟

درخت‌های آتش‌گرفته‌ برای‌مان ترانه می‌خوانند پدر؟

نورِ ماه این‌همه برف را آب می‌کند پدر؟

سایه‌های ترسناکِ شب آتش می‌گیرند پدر؟

من هزار سئوال دارم پدر

هزار هزار سئوال

و در چشم‌های تو سکوتِ سنگ‌ها را می‌بینم

جوابِ سئوالم را بده پدر

پدرِ من تو بودی

نکند پدرم جایش را با صلیبِ سرخ عوض کرده؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها ـــ بُریده‌ای از یک شعرِ محمود درویش

 

 

...

گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها

خوابِ تفنگی جا خوش کرده در چشم‌های تو

شوهرت کجاست؟

 

ــ رفته آن‌سوی رود!

 

تو را می‌خواهد این صحرا

این خمپاره

این هواپیما

این تفنگ

 

گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها

شب را نثارِ آسمان کن

یک دست بمبِ و

دستی روی ماشه

 

گیسو پریشان کن زنِ زن‌ها

پریشان‌ترشان کن زنِ زن‌ها

...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

محمود درویش در نمایی از فیلمِ موسیقیِ ما، ساخته‌ی ژان‌لوک گُدار

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


باقیِ عمر ـــ شعری از محمود درویش

 

 

اگر بگویند

بعدازظهر می‌میری

اگر بگویند

باقیِ عمر را چه می‌کنی؟

نگاهی به ساعتم می‌کنم

لیوانی آب‌میوه می‌نوشم

سیبی گاز می‌زنم

و زل می‌زنم به مورچه‌ای که غذای امروزش را پیدا کرده.

 

نگاهی به ساعتم می‌کنم

هنوز برای تراشیدنِ ریش وقت دارم

صورتم را زیرِ آب می‌برم

که چیزی به ذهنم می‌رسد

برای نوشتن باید تمیز و مرتّب بود

باید پیراهنِ آبی‌ام را بپوشم

تا ظهر در اتاقِ کارم بمانم

امّا کلمات رنگ ندارند

سفیدِ سفیدِ سفیدند.

 

آخرین ناهار را می‌خورم

کمی چُرت می‌زنم

در فاصله‌ی دو خواب

امّا بیدار می‌شوم

از صدای خُرّ‌وپفم.

 

نگاهی به ساعتم می‌کنم

هنوز برای خواندن وقت دارم

فصلی از دانته

یا تکّه‌ای از یک شعر

می‌بینم زندگی‌ام چگونه به دیگران می‌رسد

و نمی‌پرسم این جای خالی را چه‌کسی پُر خواهد کرد.

 

ــ پس این‌جور است؟

ــ همین‌جور است

ــ بعد چه می‌کنی؟

ــ موهایم را شانه می‌زنم

و شعر را

همین شعر را

پرت می‌کنم توی سطل و

پیراهنِ ایتالیاییِ تازه‌ام را می‌پوشم

گیتارهای اسپانیایی برای تشییع آمده‌اند

می‌رویم گورستان.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


دختر ـ فریاد ــــ شعری از محمود درویش

 

 

 

دختری در ساحل است

خانواده‌ای دارد این دختر

خانه‌ای دارند خانواده‌اش

دری و دو پنجره دارد خانه‌ی خانواده‌اش

در دریا ناوی‌ست

کارش شکارِ آن‌ها که راه می‌روند در ساحل:

چهار

پنج

هفت‌ نفر روی شن‌‌ها می‌افتند و

دختر کمی زنده می‌ماند

چون دستی از مِه

دستی از آسمان کمکش می‌کند

فریاد می‌زند دختر:

پدر، پدر

بلند شو برویم

دریا هم جای ما نیست!

پدر روی سایه‌ی خود خواب است

در مسیرِ بادِ غیاب و

جوابی نمی‌دهد.

 

خون است در نخل‌ها

خون است در ابرها.

 

پر می‌کشد صدا با او

بالا و بالاتر

دور و دورتر از ساحل

ضجّه می‌زند

در شبِ صحرا

امّا طنینی نیست

فریادی ابدی می‌شود دختر

در خبری فوری

خبری که دیگر فوری نیست

از وقتی هواپیماها برگشته‌اند

تا خانه‌ای را که دری و دو پنجره دارد

بمباران کنند...

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، شعر ، ترجمه


تقریباً ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

چیزهای بی‌ربط را برمی‌دارد ـــ

سنگی، سفالِ شکسته‌ای،

دو چوب‌کبریتِ سوخته،

میخِ زنگ‌زده‌ی دیوارِ روبه‌رو،

برگِ درختی که از پنجره افتاده توی خانه،

قطره‌های آبی که از گلدان‌های دیروزآبیاری‌شده می‌چکند،

کاهی که باد دیروز روی موهات نشانده،

همه را برمی‌دارد و

می‌رود در حیاطِ خانه و

تقریباً یک درخت می‌سازد.

شعر

در همین تقریباً

زندگی می‌کند.

می‌بینی‌اش؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

لبه‌ی عشق؛ ساخته‌ی جان مِی‌بری

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


چرا این‌همه نام ـــ شعری از پابلو نرودا، ترجمه‌ی احمد میرعلایی

 

 

دوشنبه‌ها با سه‌شنبه‌ها عجین شده‌اند

و هفته‌ها با تمامیِ سال عجین شده است.

زمان را با مقراضِ کهنه‌ی تو

نمی‌تواند بُرید،

و همه‌ی نام‌های روز را

آب‌های شب فرومی‌شویند.

 

هیچ‌کس نمی‌تواند مدّعیِ نامِ پدرو باشد،

هیچ‌کس رُزا یا ماریا نیست،

همه‌ی ما غباریم یا شنیم

همه‌ی ما بارانی زیرِ بارانیم.

با من از ونزوئلایی‌ها سخن گفته‌اند،

از شیلیایی‌ها و پاراگوئه‌ای‌ها؛

هیچ نمی‌دانم چه می‌گویند.

من تنها پوسته‌ی زمین را می‌شناسم

و می‌دانم که آن را نامی نیست.

 

آن‌گاه که در میانِ ریشه‌ها زیستم

ریشه‌ها بیش از گل‌ها خشنودم ساختند،

و چون با سنگی سخن گفتم

هم‌چون سنگی صدا درداد.

 

بهار چنان طولانی‌ست

که تمامِ زمستان می‌پاید.

زمان پوزارش را گُم کرده‌ست.

هر سالی چهار قرن است.

 

چون هر شبه می‌خوابم،

چه خوانده می‌شوم یا خوانده نمی‌شوم؟

و چون بیدار می‌شوم، کی‌اَم؟

اگر آن‌گاه که خفته بودم، من نبوده‌ام؟

 

این بدان معنی‌ست

که هنوز به زندگی ننشسته

چون نوزادانی درمی‌رسیم؛

مگذار دهان‌های‌مان را پُر کنیم

با این‌همه نام‌های الکن،

با این‌همه رسم‌های غم‌بار،

با این‌همه نامه‌های مطنطن،

با این‌همه مالِ توها و مالِ من‌ها،

با این‌همه امضا پای سندها.

 

برآنم که همه‌چیز را در هم ریزم،

یکی‌شان کنم، بزایانم‌شان،

با هم‌شان بیامیزم، عریان‌شان کنم،

تا نورِ جهان

یگانگیِ اقیانوس بیابد،

تمامیتی عظیم و سخاوت‌مند

رایحه‌ای پُرجنجال.

 

ترجمه‌ی احمد میرعلایی

 

آیندگانِ ادبی، پنج‌شنبه پنج‌شنبه ٢٩ فروردینِ ١٣۵٣، صفحه‌ی ٣

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۱


کالسکه‌ی زرد ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

زن ایستاده پشتِ میز و

با دست‌های غمگینش

بُرش‌های کوچکِ لیمو را

برای چای آماده می‌کند

مثلِ چرخ‌های زردِ کالسکه‌ی کوچکی که

برای بازیِ بچّه‌ها ساخته‌اند.

 

افسرِ جوان

فرو رفته توی مُبلِ کهنه‌ای و

زن را نمی‌بیند.

سیگاری روشن می‌کند

دستی که کبریت کشیده می‌لرزد

و شعله‌ی کبریت

چانه‌ی مهربانِ افسر و دسته‌ی فنجان را روشن می‌کند.

 

ساعتِ کوچکی که روی دیوار است

نفَسَش را توی سینه حبس می‌کند.

 

چیزی به تعویق افتاده

لحظه‌ای گذشته

دیر شده

چای را باید نوشید.

 

یعنی مرگ این‌بار با کالسکه‌ی کوچکی آمده؟

از این‌جا گذشته و رفته؟

فقط این کالسکه‌ی کوچک

با چرخ‌های ظریف و زردِ لیمویی مانده؟

تا سال‌های سال با چراغ‌های خاموش‌

همین‌جا

در میانه‌ی کوچه‌ای بماند؟

بعد هم ترانه‌ای کوتاه و

اندکی مه و

دیگر هیچ؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

لبه‌ی عشق؛ ساخته‌ی جان مِی‌بِری

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


امروز ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

چه روزِ آرامی                                  

میز خالی‌ست                                  

همه‌چیز همان است که باید باشد                             

دست‌هایم را توی جیب کرده‌ام                            

باید از کسی ممنون باشم؟                               

          

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

درخششِ ابدیِ ذهنِ بی‌آلایش، ساخته‌ی میشل گُندری

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


۲۶ ژانویه‌ی ۱۹۴۹ ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

 

می‌خواهم ابری را

به گوزنی تشبیه کنم.

ولی نمی‌توانم.

دروغ‌های دوست‌داشتنی

به‌مرور کم می‌شوند.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

سرنوشتِ شگفت‌انگیزِ اَملی پُلَن، ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


سایه‌ها ـــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

مه مثلِ کلاغ است با بال‌های سیاهش

چشمِ دیدن ندارد

ولی با همین چشمِ نداشته زل می‌زند به چشم‌های ما و

دست می‌کند توی جیب‌‌های ما و

دنبالِ چیزی می‌گردد که نمی‌دانیم چیست

مثلِ فال‌گیرِ پیری که دست‌‌های‌مان را می‌گیرد توی دست‌های چروکیده‌اش

و دنبالِ چیزی می‌گردد که نمی‌دانیم چیست.

 

چیزی را نمی‌شود پنهان کرد.

این‌جا همه‌چیز برعکس است

مثلِ جوراب‌های کثیفی که قبلِ خواب درآورده‌ایم از پا.

 

عادت‌مان داده‌اند به این چیزها

به این‌که هر روز به صیغه‌ی دوّم‌شخصِ مُفرد حرف بزنیم.

 

هر سایه‌ای که روی دیوار می‌افتد

یادِ چیزی می‌افتیم

امّا یادِ سایه‌ی دستِ مادر که می‌افتیم

هر صدایی صدای مادر می‌شود

وقتی فنجانِ قهوه‌ای روی میز می‌گذارد

تکّه‌ای نانِ داغ دستت می‌دهد

دماسنج را نگاه می‌کند

تیغ و فرچه را برمی‌دارد

کاسه‌ی آب را خالی می‌کند

و در آینه‌ی کوچک خودش را می‌بیند.

 

دو چراغ بیش‌تر ندارد این آسایش‌گاه

با روزنامه پاک‌شان می‌کنیم

یکی را تو پاک می‌کنی آن‌یکی را من

امروز نوبتِ پاک‌کردن است.

 

هر کاری می‌کنیم شبیه همیم

چشم تو چشم نمی‌شویم

ولی کیف می‌کنیم که این‌قدر شبیه همیم.

 

از پنجره بیرون را می‌بینیم

آسمان نیست

همه‌چیز در مه گُم شده.


ترجمه‌ی محسن آزرم

 

بعدِ تحریر: بعدِ تحریر: یانیس ریتسوس (Γιάννης Ρίτσος/ Yiannis Ritsos) یونانی بود. هزارونهصد و نُه به دنیا آمد و هزارونهصد و نود درگذشت. از اعضای فعّالِ نهضتِ مقاومتِ یونان بود و، به‌قولی، یکی از پنج شاعرِ بزرگِ یونان در قرنِ بیستم.

بعدِ بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک، ساخته‌ی کریشتف کیشلوفسکی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، یانیس ریتسوس ، ترجمه


هم‌طالعِ اشعارِ بلندیم به گیتی...

 

تا ز دل آهی کشیدم جمله‌ دل‌ها درگرفت

باد بودْ از آتشِ یک خانه چندین خانه سوخت.

ــــــ کلیمِ کاشانی ــــــ

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۱


از حزینِ لاهیجی

 

 

رفتم ز خود چو در دلَم آمد خیالِ تو

تنها نشسته‌ای تو و خالی‌ست جای من.

            ــــ حزینِ لاهیجی ــــ                    

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، حزین لاهیجی


شعر ـــ شعری از ماریا لائینا

 

 


می‌گوید از مردن نمی‌ترسد از عاشق‌شدن نمی‌ترسد

می‌گوید از مُردنِ عشق نمی‌ترسد

می‌گوید عشقْ مردن است ترسیدن است

می‌گوید مُردن ترسیدن است عاشق‌شدن است

می‌گوید سر درنمی‌آورد از چیزی.

 

از ماه و خورشید و ستاره هم که بگویم

از چیزهایی گفته‌ام که با چشم‌های خودم دیده‌ام

امّا دنبالِ چه می‌گردم وقتی از همه‌چیز می‌گویم؟

دنبالِ سکوتی ممتد شاید

پس از همه‌چیز می‌گویم.

 

امّا سکوتْ ایمان است

پس می‌نویسم از سکوت

می‌نویسم که تنهایم

می‌نویسم که می‌نویسم

تنها نیستم ولی

یکی هم این‌جا هست که دارد می‌لرزد.

 

بعدِتحریر: عکس، صرفاً تزئینی‌ست.

بعدِ بعدِتحریر: ماریا لائینا ( Μαρία Λαϊνά) متولّدِ سالِ ۱۹۴۷ در پاترای یونان. فیلم‌نامه‌نویس است، مترجمِ داستان‌های کاترین منسفیلد به یونانی‌ست و مهم‌تر از این‌ها شاعر است و برنده‌ی چند جایزه‌ی شعر؛ از جمله جایزه‌ی کنستانتین کاوافی. شعرهایش به بیش‌ترِ زبان‌های اروپایی ترجمه شده‌اند.

تاوان؛ ساخته‌ی جو رایت

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، ماریا لائینا


شب ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

شب می‌رسد از راه

مثلِ پیرمردِ غمگینی

که سال‌ها پیش از این شهر رفت

چمدانش پُر از لبا‌س‌های کهنه‌ی زنی بود

زنی که در کودکی گفته بود دوستت دارم.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

جوانی بدونِ جوانی؛ ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا براساسِ رمانِ میرچا اِلیاده

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


سربازان ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

 

سربازان

دراز کشیده‌اند روی سکو

با ریش‌های چند روزه و

غمی که در چشم‌های‌شان خمیازه می‌کشد.

 

صدای بلندگو را می‌شنوند

صدای دریا را می‌شنوند

صدای چیزی را نمی‌شنوند

وقتی می‌خواهند فراموش کنند.

 

غروب که می‌شود

از درّه می‌روند پایین

باید خودشان را سبُک کنند

دکمه‌های شلوارشان را که می‌بندند

چشم‌شان به ماهِ تمام می‌افتد.

 

دنیا هم می‌شد جای قشنگی باشد.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

تاوان، ساخته‌ی جو رایت

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


مرد و شهر ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

وقتی

ــ برادرِ من ــ

دست‌ها را

توی جیب پنهان می‌کنی

وقتی سر را

پشتِ میله‌ها پنهان می‌کنی

میله‌ها پنجره‌ را می‌بلعند.

 

وقتی یکی از ما نباشد

دنیا به تأخیر می‌افتد

یک سال.

 

عنکبوتی آویزان می‌شود

از آبِ دهانش

فرود می‌آید

می‌آید و

آدم‌ها

قفل می‌زنند به چشم‌های‌شان

قفل می‌زنند به فریادشان.

 

همه‌چیز را گرفته‌اند از ما

و ستونِ فقراتِ شهر

زیرِ بارِ این روزها

خم شده است.

 

فرود می‌آید عنکبوت

می‌آید و

حلقه‌ی زنجیر بسته می‌شود

انگار نمی‌شنوند

جای دیگری را می‌بینند

مورچه‌ای را می‌بینند که پنهان می‌شود در خاک

هر حلقه‌ای که بسته می‌شود

ــ برادرِ من ــ

به پای تو وصل می‌شود.

 

امّا مردی می‌شنود این صدا را

مردی که نردبانِ بلندی به دوش دارد

می‌شنود صدای حلقه‌ای را که بسته می‌شود

صدای حلقه‌ای را که می‌شکند

صدای تو را که نمی‌شنوی

صدای تو را که می‌شنوی.

 

امّا مردی که می‌شنود این صدا را

نردبانِ بلندش را می‌گذارد روی دیوارِ پشتیِ دنیا

دیواری که پنجره‌ای ندارد

بالا می‌رود از نردبان که پنجره‌ها را رو به افق باز کند

مردی که قامتِ بلندش روی این نردبان

بینِ مرگ و پیروزی در نوسان است

امّا میخکی بینِ دندان‌هایش دارد

و صدای چیزی را می‌شنود که شما هم روزی این صدا را خواهید شنید.

 

در سایه‌ی مرد

شهر لبخند می‌زند.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

زنبوردار، ساخته‌ی تئو آنگلوپلوس

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ امرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


رفت‌وآمد ــــ بُرش‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

 

رفتن همیشه بی‌دلیل است و

آمدن همیشه دلیلی دارد

 

تن نیست آدمی

عدد است

کم‌ می‌شود

هر روز

 

آدمی

می‌اندیشد و

تن

می‌نویسد

 

چه نیازی به سربلندی

وقتی آسمان

روی شانه‌های من است

 

سنگ

کتابِ بردباری‌ست

 

آتش اگر نبود

کسی آب را به یاد می‌آورد؟

 

سفید

سیاهی‌ست که فراموش کرده نامش را

 

برای فهمِ ماسه

موج باید بود

 

مرگ

زندگیِ جاودانی است و

زندگی

مرگی ناگهانی

 

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدتحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک، ساخته‌ی کریشتُف کیشلوفسکی

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


راهنمای سفر در جنگلِ معنا ــ بُرش‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

آینه چیست؟

صورتِ دوّم است و

چشمِ سوّم.

 

غروب چیست؟

خونی که از تنِ آفتاب می‌رود.

 

شعر چیست؟

دخترکی که هیچ‌وقت

از شیر نمی‌گیرندش.

 

امید چیست؟

توصیفِ مرگ

به زبانِ زندگی.

 

خاک چیست؟

نهایتِ تن.

 

ناامیدی چیست؟

توصیفِ زندگی

به زبانِ مرگ.

 

بستر چست؟

شبی در شب.

 

آسمان چیست؟

نردبامی که می‌روی بالا و

می‌شکند.

 

شب چیست؟

پرده‌ای که آفتاب

روی صورتش می‌کشد.

 

واقعیت چیست؟

رسوبِ رودِ زبان.

 

فقر چیست؟

گورِ متحرّکی

روی زمین.

 

دوستی چیست؟

آفتابی دیگر.

 

برهنگی چیست؟

ابتدای تن.

 

جای پا چیست؟

پایی که میلِ رفتن ندارد.

 

حافظه چیست؟

خانه‌ی محبوب اشیاء غایب.

 

شعر چیست؟

کشتیِ بی بندر.

 

بالش چیست؟

اوّلین پلّه‌ی شب.

 

خیال چیست؟

عطرِ واقعیت.

 

تاریخ چیست؟

نابینایی که طبل می‌زند.

 

راز چیست؟

دری بسته

بازش که می‌کنی

می‌شکند.

 

فریاد چیست؟

زنگِ صدا.

 

انگشت چیست؟

ساحلِ اقیانوسِ تن.

 

افسردگی چیست؟

تاریکیِ تن.

 

زبان چیست؟

قطاری که راه است و

سفر است و

رسیدن است.

 

باغچه چیست؟

زنی که شعر می‌گوید و

در خواب می‌نویسد و

در سکوت می‌خواند.

 

زمان چیست؟

جامه‌ای که تن می‌کُنیم و

از تن نمی‌کَنیم.

 

سراب چیست؟

آفتابی که شن می‌پوشد و

خود را جای آب جا می‌زند.

 

آب چیست؟

جهنمِ آتش.

 

بوسه چیست؟

چیدنِ پیدای

میوه‌ای ناپیدا.

 

آفرینش چیست؟

انگشترِ دستِ اتّفاق.

 

معنا چیست؟

ابتدای بی‌معنایی

انتهای بی‌معنایی.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

سرگذشتِ افسانه‌ایِ اَمِلی پُلَن، ساخته‌ی ژان‌پی‌یر ژُنه

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، آدونیس


هر شب ــ شعری از ریبئیرو کوتو

 

 

 

نه این سکوت را پایانی هست و

نه این شبی را که از آسمان نازل شده

نه خوابی برای دیدن هست و

نه روزی برای رسیدن

نه این شب مثلِ هر شب است و

نه این سیاهی شبیه شب است

 

هر دقیقه‌ای که می‌گذرد ساعتی‌ست امشب

هر ساعتی که می‌گذرد روزی‌ست امشب

روزی که دستِ کسی به آن نمی‌رسد امشب

 

شب چه مهیب است وقتی از راه می‌رسد بی‌تو

وقتی به زبان می‌آید بی‌تو

وقتی تو در شبی که نهایتی ندارد گم شده‌ای بی‌من

شبی که زمستان است بی‌تو

سرد است بی‌تو

 

چشم باز می‌کنم ـــ سیاهی‌ست

چشم می‌بندم ـــ سیاهی‌ست

مُشت می‌کنم دستم را ـــ سیاهی‌ست

مُشتم را باز می‌کنم ـــ سیاهی‌ست

 

شب در اتاق جریان دارد

مثلِ تو

که جریان داری در من

مثلِ من

که ساکنِ این اتاقم هر شب

مثلِ سیاهی

که از آسمان نازل می‌شود

هر شب

 

تو نباشی شب است روزِ من

تو نباشی زمستان است بهارِ من

 

شب منم

وقتی تو نیستی

وقتی اتاق

خالی از توست

وقتی من

با چشم‌های باز

سیاهی را می‌بینم

سیاهی منم

هر شب

بی‌تو

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: ریبئیرو کوتو برزیلی بود. هزاروهشتصد و نودوهشت به دنیا آمد و هزارونهصد و شصت‌وسه مُرد. روزنامه‌نویس بود، قاضی بود، دیپلمات بود، داستانِ کوتاه و رمان می‌نوشت و شاعرِ خوبی هم بود...

بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

 تاوان؛ ساخته‌ی جو رایت، براساسِ ایان مک‌یوئن

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : شعر ، ریبئیرو کوتو ، ترجمه


پیرمردِ عاشق ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

از رمق افتاده‌اند و جان ندارند کرم‌ها

سال‌ها‌ست که این‌ چوب‌ها را می‌جَوند و

بعد لم می‌دهند گوشه‌ای و

گوش‌ می‌کنند به صدای کهنگیِ خانه‌ا‌ی

که شبیه هیچ خانه‌ای در این خیابان نیست و

هربار که مترو از زیرِ این خیابان می‌گذرد

مثلِ پیرمردی که عاشق شده می‌لرزد و

مثلِ پلّه‌های کهنه ناله می‌کند

و مثلِ سقفِ اتاق تَرَک می‌خورد.

 

بعد سکوت می‌نشیند

روی تخت‌خوابِ بزرگی که سال‌هاست فقط پیرمرد روی آن خوابیده

روی پتویی که بوی کهنه‌ی عطری زنانه می‌دهد

بالشی که سیگار سوراخش کرده

مثلِ پیرمردِ بی‌دندانی که در حسرتِ سیبِ سبز می‌سوزد و

روی این تخت‌خوابِ بزرگ غلت می‌زند

و خوابِ جوانیِ این خانه را می‌بیند

ماریا شام چه پخته‌ای ماریا؟

 

بعد تنهایی از راه می‌رسد

دستِ پیرمرد را می‌گیرد و

می‌بَرَد به آشپزخانه‌ی بزرگی که سال‌هاست ماریا را ندیده

آشپزخانه‌ای که سال‌هاست در این چراغ‌الکلی خلاصه می‌شود

پیرمرد پنجره را باز می‌کند

ولی پشتِ پنجره آسمان نیست

پشتِ پنجره هیچ‌ نیست.

 

شب می‌نشیند روی پنجره‌ای که پیرمرد باز کرده

از پنجره وارد می‌شود

و می‌نشیند کنارِ پیرمردی که بوی الکل در بینی‌اش پیچیده

از رمق افتاده و جان ندارد پیرمرد

مثلِ این غذای مانده‌ای که هرشب

روی این چراغ‌‌الکلی

گرم می‌شود

و بعد که پیرمرد خوب گریه کرد و خوابش بُرد

الکلِ این چراغ هم تمام می‌شود و غذا سرد می‌شود

صبح

پیرمرد از جا بلند می‌شود

می‌رود روی تخت‌خوابِ بزرگ و

سیگاری روشن می‌کند

و هنوز پُکی به سیگار نزده

چشم‌هایش را می‌بندد

مثلِ ماریا که شبی روی این تخت‌ خوابید و

صبح مُرده بود.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.


عشق، ساخته‌ی میشائیل هانکه

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


أحبّ حضورکِ کثیراً...

 


أحبّ حضورکِ کثیراً، لکنّ غیابکِ أحبّه أکثر.
أنْقصُ بدونکِ، ازدادُ اکتمالاً بحضورک، لکنّی أشعر بنقصی من دونک أقوى من إحساسی بالاکتمال فی حضورک.
أحبّ غیابکِ.
لا تفضّلی غیابی، لا تحبّیه.
دعی لی وحدی هذا الانحراف.
ولن تعرفی أن تملأی غیابی کما أملأ غیابک.
صَوتی لکِ یحْملکِ فی غیابک کما لا یحمل صوت ولا سکوت. مخاطبتی إیّاکِ أصدق، إصغائی لکِ أعمق. أنا فی غیابک کامل.
دعی لی أن أملأ غیابکِ بالفراغ المجنّح: جناحٌ للقلق لا یعرقله خَدَر، وجناحٌ للخیال لا یَکْسره نقصٌ ولا یُشْبعه کمال.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱


قال أدونیس..

 

 

أقسَمْتُ أن أکتبَ فوق الماءْ
أقسمتُ أن أحمل مع سیزیفْ
صخرتَه الصمّاءْ.
أقسمتُ أن أظلّ مع سیزیفْ
أخضعُ لِلحُمّى وللشرارْ
أبحثُ فی المحاجر الضریره
عن ریشةٍ أخیره
تکتبُ للعشب وللخریفْ
قصیدةَ الغبارْ.
...
أقسمتُ أن أعیش مع سیزیف.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، روزمرّگی‌ها


در فاصله‌ی دو سکوت ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

درِ این اتاق‌ها را

یکی‌یکی باز می‌کنیم و

سَرَک می‌کشیم

از اتاقِ سفید می‌رسیم

به اتاقِ صورتی

از اتاقِ سبز می‌رسیم

به اتاقِ سیاه

از آب‌انبارِ قدیمی می‌رسیم

به صندوق‌خانه‌ی مادربزرگ

 

من این درها را تنها برای تو باز کرده‌ام

من این ستاره‌ها را تنها برای تو پشتِ پنجره جمع کرده‌ام

من از سایه تنها برای تو می‌گویم ــ

سایه‌ای که بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود روی دیوار

وقتی چراغ روشن می‌شود

من از نور تنها برای تو می‌گویم ــ

نوری که از سقف می‌تابد و پلّه‌ها را روشن می‌کند

پلّه‌هایی که بالا می‌روند

پلّه‌هایی که پایین می‌روند

 

چیزهای دیگری هم در این اتاق هست که تنها برای تو می‌گویم

مثلاً دستی که زیرِ چانه می‌نشیند و غصّه می‌خورد

مثلاً لبخندِ پریده‌رنگی که پشتِ لیوانِ آن محو می‌شود

مثلاً سری که درد می‌کند و اشک به چشم می‌آورد

مثلاً پوستِ پُرتقالی که عطرش بینی را پُر می‌کند

 

من این چیزها را تنها برای تو می‌گویم

تو که می‌دانی این‌ها را برای تو کنار گذاشته‌ام

تو که می‌دانی این‌ها را دیگران نمی‌دانند

 

ماریا چیزی نمی‌گوید

ماریا پنجره‌ را باز نمی‌کند

ماریا پنجره‌ای برای باز کردن ندارد

 

سکوت

جاری می‌شود

مثلِ آبیِ دریا در روز

مثلِ ما در اتاق‌های این خانه

 

هنوز همان‌جا نشسته‌ایم و

آبیِ دریا

پابرجاست

هنوز اشک می‌ریزیم و

سکوت بالا و بالاتر می‌آید

مثلِ آبیِ دریا

سکوت غرق‌مان می‌کند

و دری برای باز کردن نیست

پنجره‌ای برای دیدن نیست

 

آخرین اتاقِ این خانه همیشه قفل است

کسی کلیدِ این اتاق را ندیده

اتاقی که پنجره‌ای ندارد

اتاقی که چراغ ندارد

نه سفید است و

نه صورتی

نه سبز است و

نه سیاه

ما باید از این اتاق سر درآوریم

باید پنجره‌ای برای این اتاق بسازیم

باید چراغی در این اتاق روشن کنیم

باید این سکوت را بشکنیم

ماریا

این‌جا کجاست ماریا؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

جوانی بدونِ جوانی؛ ساخته‌ی فرانسیس فورد کاپولا، براساسِ رمانی نوشته‌ی میرچا اِلیاده       

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


رفتن ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

خانه‌ها با آدم‌ها می‌روند

با اسباب‌ و اثاث‌شان

با پرده‌های‌شان.

 

نوبتِ ما که می‌رسد

پیدای‌شان می‌کنیم و

خاک‌شان را می‌گیریم و

بعدِ سال‌ها

می‌گذاریم‌شان همان‌جا که بوده‌اند

نزدیکِ پنجره‌ای که رو به درخت باز می‌شود.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

تبعید، ساخته‌ی آندری زویاگینتسف

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


ژاکت ــ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

حتّا قطره‌ی اشکی هم نریخت زن

یک‌راست رفت سراغِ بندِ رخت و

ژاکتش را برداشت و

رفت

انگار دست دراز کرده باشد و

ماه را

از آسمانِ تابستان

برداشته باشد

 

مرد باورش نمی‌شد

چشم روی هم نگذاشت آن‌شب و

فرداشب و فردای فرداشب هم

 

دوهفته گذشت و

ماه برگشت و

مرد تازه فهمید زن برنمی‌گردد

از جا بلند شد

در آینه خودش را دید

انگار از پنجره‌ای نیم‌باز

آسمانِ بی‌ماه را دیده باشد

بعد

یادش آمد که زن ژاکتش را بُرده است.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِ تحریر: یانیس ریتسوس (Γιάννης Ρίτσος/ Yiannis Ritsos) یونانی بود. هزارونهصد و نُه به دنیا آمد و هزارونهصد و نود درگذشت. از اعضای فعّالِ نهضتِ مقاومتِ یونان بود و، به‌قولی، یکی از پنج شاعرِ بزرگِ یونان در قرنِ بیستم.

بعدِ بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

جاده‌ی روُلوشنری، ساخته‌ی سام مندیز، براساسِ رمانی از ریچارد یِتس

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


سال که نو می‌شود چه می‌کنی؟ ــ محمود درویش

 

 

... می‌روی خیابان قدم بزنی. می‌روی کارت‌پستالی بخری برای دوستانت. چیزی هم می‌خری؟ نه چی بخری؟ چیزی پیدا نمی‌‌کنی نه کارت‌پستالی با عکسِ گُل هست و نه کارت‌پستالی با عکسِ رودخانه. نه کارت‌پستالی با عکسِ گنجشک هست و نه کارت‌پستالی با عکسِ زن. همه‌ی آن کارت‌پستال‌های قبلی دود شده‌اند و رفته‌اند هوا. جای‌شان را کارت‌پستال‌هایی گرفته‌اند که عکسِ هواپیما و توپ و تانک روی‌شان چاپ کرده‌اند. عکسِ دیوارِ ندبه و شهرهای اشغال شده را چاپ کرده‌اند. عکسِ کانالِ سوئز را چاپ کرده‌اند. شاخه‌ی زیتونی هم این روزها اگر می‌بینی نقّاشیِ رنگ‌پریده‌ای‌ست روی بالِ هواپیمای جنگی. هواپیمای فرانسوی. دخترِ زیبایی اگر می‌بینی سر تا پا مسلّح است. شهرِ زیبایی اگر می‌بینی زیرِ پوتینِ سربازی له شده. می‌ترسی از این‌ دخترِ زیبا که مسلّح است. می‌ترسی از پوتینِ سربازی که شهر را له کرده.

چاره‌ای نداری غیرِ این‌که از سرِ راه بروی کنار. چاره‌ای نداری غیرِ این‌که پیاده‌رو را به خیابان ترجیح دهی. هزار دست در این خیابان هست که کارت‌پستال‌های عید را طلب می‌کنند از مغازه‌ها. این کارت‌پستال‌های رنگ‌ووارنگ را چاپ کرده‌اند که یادشان بماند این روزها را. یادشان بماند این رستاخیز را. یادشان بماند این بازگشتِ اسطوره‌ای را.

کارت‌پستالی اگر خریده‌ای باید چه می‌نوشتی برای دوستانت؟ باید از سکوت می‌نوشتی. باید سکوت را می‌نوشتی. ولی کارت‌پستالی نداری برای نوشتن. هیچ کارت‌پستالی نمی‌رسد دستِ دوستان. دوستانِ تو دستی ندارند که چیزی برسد دست‌شان.

رفته‌ای خیابان قدم بزنی که می‌رسی به یک کارناوال. چه برقی می‌زند این کارناوال. چه نوری دارد این کارناوال. چشم را می‌زند نورِ این کارناوال. انگار اسیر بوده‌ای این مدّت. انگار در سلولِ تاریکی بوده‌ای و حالا آزاد شده‌ای. از تاریکی درآمده‌ای و به نور رسیده‌ای. ولی تابِ این‌همه نور را نداری. صبر می‌کنی و چشم‌هات که عادت می‌کنند به نور بچّه‌ها را می‌بینی. بچّه‌های مسلّح را می‌بینی. اسلحه‌ به دست می‌گذرند از این خیابان. چه‌قدر جدّی‌اند این بچّه‌ها. اسباب‌بازیِ این بچّه‌ها تیر و تفنگ است. سرگرمیِ این بچّه‌ها تیر و تفنگ است. ولی تو هم بچّه بوده‌ای روزی. ولی تو که بچّه بودی اسباب‌بازی‌ات اسبِ چوبی بود. ولی تو که بچّه بودی اسلحه‌ات اسبِ چوبی بود...

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱
برچسب‌ها : محمود درویش ، ترجمه ، شعر


زنده‌ها و مُرده‌ها ــ شعری از سوفیا دِ ملّو آندرسون

 

 

جای دوری نرفته‌اند مُرده‌ها

مانده‌اند همین‌جا و

در سکوت

تماشا می‌کنند ما را

هر قدمی که برمی‌داریم

برمی‌دارند و

هر غذایی که می‌خوریم

می‌خورند و

هر جمله‌ای که می‌گوییم

می‌گویند و

هر شب که می‌خوابیم

بیدار می‌نشینند و

از خواب که می‌پریم

برای‌مان آب می‌آورند و

می‌گویند چیزی نیست

خواب دیده‌ای

هنوز زنده‌ای.

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

بعدِتحریر: سوفیا دِ ملّو آندرسون پرتغالی بود. هزار و نهصد و نوزده در اُپُرتو به دنیا آمد و دوهزار و چهار در لیسبون درگذشت. جدّ پدری‌اش اهلِ دانمارک بود. شعرهایش محبوبِ مردم بود و جایزه‌های زیادی به‌خاطرِ این شعرها گرفت. روزنامه‌نگاری هم کرد و روزهایی را هم صرفِ سیاست کرد.

بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

پلّه‌ی آخر، فیلمی از علی مصفّا

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠


برف می‌بارد امشب ـ شعری از یانیس ریتسوس

 

 

 

  در کوچه روزنامه‌ای افتاده

  روزنامه در باد می‌رود

  ما زیرِ فانوس‌های کوچه‌ ایستاده‌ایم

  زیرِ فانوس‌های کوچه حرف می‌زنیم

  سایه‌مان روی دیوار می‌افتد

  می‌خندیم

  سایه را روی دیوار اندازه می‌گیریم

  سایه در باد نمی‌رود

  می‌گوید کاش نمی‌خندیدیم

  خندیدن کار است

  اندازه‌ی سایه را گرفتن کار است

  زیرِ فانوس‌های کوچه ایستادن کار است

  می‌خندیم به روزنامه‌ای که در باد می‌‌رود

  به سایه‌ای که روی دیوار تکان می‌خورد

  به حرف‌های پدربزرگ که می‌گوید برف می‌بارد امشب

  برف می‌بارد هرشب

  می‌گوید هواشناسی دروغ می‌گوید

  هر روز

  هوا خوب نیست

  باد آرام نیست

  دریای اژه طوفانی‌ست

  پدربزرگ می‌گوید برف می‌بارد امشب

  اگر برف نبارد این پالتو همیشه در کُمُد می‌ماند

  اگر برف نبارد زغال‌ها در انبار دست‌نخورده می‌مانند

  پدربزرگ هیچ‌وقت کُت نمی‌پوشد

  دکمه‌های پیراهنش را یکی‌درمیان می‌بندد

  دست‌هایش را در جیبِ شلوار فرو می‌کند

  پدربزرگ روزنامه نمی‌خواند

  در کوچه قدم می‌زند

  سوت می‌زند

  آواز می‌خواند

  ما را که می‌بیند می‌خندد

  دستی تکان می‌دهد

  زیرِ فانوس‌های کوچه می‌ایستد

  سایه‌ای را که روی دیوار می‌افتد می‌بیند

  می‌خندد

  دست‌هایش را از جیبِ شلوار درمی‌آورد

  می‌گوید هوا سرد شده

  سرما می‌خوری

  بگو شال‌گردنی برایت ببافند

  برف می‌بارد امشب

 

  بعدِ تحریر: یانیس ریتسوس (Γιάννης Ρίτσος/ Yiannis Ritsos) یونانی بود. هزارونهصد و نُه به دنیا آمد و هزارونهصد و نود درگذشت. از اعضای فعّالِ نهضتِ مقاومتِ یونان بود و، به‌قولی، یکی از پنج شاعرِ بزرگِ یونان در قرنِ بیستم.

  بعدِ بعدِ تحریر: عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

Late Bloomers, directed by Julie Gavras

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
برچسب‌ها : یانیس ریتسوس ، شعر ، ترجمه


شبانه ـ شعری از امیلیو بالاگاس

 

 

 

   مثلِ دریانوردی که می‌ترسد از شبی طوفانی

   (چرا نمی‌بینَمت ساحل؟)

   مثلِ کودکی که می‌ترسد از شبی بارانی

   (چرا نمی‌بینمَت آفتاب؟)

   مثلِ من که می‌ترسم از شبی بی‌تو

   (چرا نمی‌بینمَت ای یار؟)

   مثلِ طوفان که آرام می‌شود با تو

   مثلِ باران که بند می‌آید با تو

   مثلِ من که حرف می‌زنم با تو

 

   اسمَت را بگو

   اسمِ امشبَت را

   اسمی که شب است

   امشب است

   شبی که چشم‌های توست

   امّا نمی‌ترسم از تاریکی‌اش

   مثلِ دریانوردی که نمی‌ترسد از شبی طوفانی

   (چیزی نمانده تا ساحل)

   مثلِ کودکی که نمی‌ترسد از شبی بارانی

   (چیزی نمانده تا آفتاب)

 

   اسمَت را بگو

   اسمِ امشبَت را

  حالا که در ‌چشم‌های تو

   گُم می‌شوم

   مثلِ دریانوردی که دل می‌زند به دریا و

   نمی‌ترسد از شبی طوفانی

   (این هم از ساحل. می‌بینی؟) 

   مثلِ کودکی که بیدار می‌نشیند و

   نمی‌ترسد از شبی بارانی

   (این هم از آفتاب. می‌بینی؟)

   مثلِ من که نشسته‌ام این‌جا و

   چشم‌به‌راهِ تواَم

   (این هم از من. می‌بینی؟)

 

   ترجمه‌ی محسن آزرم

 

   بعدِ تحریر: اِمیلیو بالاگاس اهلِ کوبا بود. شعر می‌نوشت و مقاله. روزنامه‌نگارِ حرفه‌ای بود و معلّم. هشت کتابِ شعر منتشر کرد و چند جایزه هم گرفت. هزارونهصد و هشت به دنیا آمد و هزارونهصد و پنجاه‌وچهار درگذشت. چهل‌وشش سالگی.

   بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

   دیشب، ساخته‌ی مصی تاج‌الدین

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، امیلیو بالاگاس


چگونه در این شهر شعر باید گفت؟

 

 

 

تذکّر: بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو می‌رود؛ مراقب باشید.

 

   میجای شصت‌وشش ساله‌ی فیلمِ شعر در آستانه‌ی نسیان است؛ فراموشی از راه رسیده و نام‌ها، پیش از همه، از ذهنش گریخته‌اند.

   چیست این نیرویی که چراغ را روشن می‌کند؟ (برق) چه می‌گویند به چیزی که پول را در آن می‌گذارند؟ (کیفِ پول) و همین مقدّمه‌ی نسیانِ بزرگ‌تری‌ست که از راه می‌رسد اگر میجای میان‌سال فکری به حالش نکند.

   چاره‌ی کار، انگار، آشناییِ بیش‌تر است با کلمات. باید گفت و خواند و نوشت. دستِ تقدیر میجا را به کلاسِ شعر می‌کشاند؛ جایی‌که معلّمی (شاعری) شاگردانِ پیر و جوانِ کلاسش را به نوشتنِ شعر تشویق می‌کند؛ به خوب‌دیدن و حسّ اشیاء و لمسِ حقیقتی که در پسِ هر چیزی پنهان است. و این، انگار، چیزی‌ست که میجا باید بیاموزد: دوباره‌دیدنِ زندگی و کشفِ همه‌ی رازهایی که گوشه‌ی این زندگی پنهان شده‌‌اند.

   امّا نوشتنِ شعر، فراغِ بال می‌خواهد و آسودگیِ خیالِ و هردوِ این‌ها، فعلاً، انگار، دور از میجاست. نوه‌ی پانزده‌ساله‌اش در معصیتی عمومی شریک است و میجا پیِ راهی می‌گردد برای خلاصیِ نوه از تقاص؛ راهی که میجا را هم می‌کشاند به معصیتی دیگر.

   عجیب است که نسیان سراغ از کسی گرفته که لحظه‌ای آرام‌وقرار ندارد و سرِ خوش به بالین نمی‌گذارد. همین میجا را به انجمن‌های شعر می‌کشاند؛ جایی‌که شعر می‌خوانند و اعتنا نمی‌کنند به دنیای بیرونِ انجمن.

   امّا این همه‌ی چیزی‌ نیست که میجا از معلّمش می‌آموزد؛ اوّل دل را باید به دیگران خوش کرد و دیگران، انگار، جایی‌ برای خوش‌بودنِ این دل نگذاشته‌اند. همین‌هاست که میجا را، مُدام، می‌کشاند به رودخانه‌ی آرامی که آرامشش با مرگِ دخترکی به‌هم خورده؛ دخترکی که زندگی را تاب نیاورده.

   کلاسِ شعر تمام می‌شود. تنها کسی که شعری نوشته میجاست؛ شعر و دسته‌گلی را روی میز گذاشته و رفته. شعری برای دخترکی که در خوابِ ابدی در رودخانه را به زندگی ترجیح داده. میجا رفته. بی‌خبر. نسیان، انگار، از راه رسیده و او را کشانده‌ به‌سوی دریاچه‌ی آرام.

   حالا دخترکی پیشِ روی‌ ماست که هنوز خوابِ ابدی در رودخانه را به زندگی ترجیح نداده. نسیانی هم اگر باشد (که هست) چه بهتر که میجا خودش را دخترکِ ازدست‌رفته بداند؛ دخترکی که هنوز زنده است.

   یکی رفته و یکی در آستانه‌ی رفتن است. زندگی در فاصله‌ی آمدن و رفتن ادامه دارد.

 

   شعر، ساخته‌ی لی چانگ دُنگ

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠


اَمُساوِِِرٌ اَمْ قَرْنُ شمسٍ هذا؟

 

ـ نَحْنُ مَنْ ضایَقَ الزَّمانُ لَهُ فِیکَ وَ خانَتْهُ قُرْبَکَ الأَیَّامُ ـ

الْمُتَنَبّی

 

   بعدِتحریر: عنوانْ مصراعی‌ست از مُتَنَبّی. ترجمه‌ی فارسی‌اش می‌شود مصراعی از سعدیِ شیرازی: ندانم قرصِ خورشیدَست یا رو.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠


در ستایشِ درخت و باد ـ بریده‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

برهنه می‌گردد

باد

 

دست می‌سایم ـ

انگشتِ باد در غبار

چیزی می‌خوانم ـ

خطّ غبار در باد

 

راهی ندارد

غیرِ تن‌دادن به بادی

که سرش گرمِ غبار است

 

چه غباری ـ

تن نمی‌دهد

به رقص با کسی

جز باد

 

این

موسیقیِ درختی‌ست

که هوا می‌نوازدش

 

نامه‌‌ا‌ی را که نوشته

امضا نمی‌کند

باد

 

عصای دستِ هواست

باران

تابِ باران‌َست

هوا

 

می‌خواند و نمی‌بیند

غبار

می‌گوید و نمی‌فهمد

باد

 

چه عاشقِ تنهایی‌‌ ـ

هوا با درخت می‌رقصد و

درخت بی‌هوا می‌خوابد

 

باد

سرشار از ارغنون و

ارغنون

سرشار از مردم

 

درخت

چیزی از شاخه می‌پرسد و

باد

پاسخش می‌دهد

 

درخت‌ها ـ

کتاب‌هایی که باد

ورق می‌زند

 

چه خوابِ عمیقی دارد این درخت

بیدار نمی‌شود

اگر زیرِ سرش بالشِ باد نباشد

 

درخت

عاشقِ ترانه‌هایی‌ست

که از یاد بُرده

باد

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

درختِ زندگی، ساخته‌ی ترنس مالیک

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


زندگیِ شهری ـ شعری از امیلیو گیمارائیس مورا

 

 

 

مثلِ مردی که می‌دود در خیابان و نمی‌رسد به تاکسی‌

مثلِ راننده‌ای که پا را گذاشته روی گاز و می‌رود باسرعت

مثلِ اتوبوسی که پرواز می‌کند بالای شهر

مثلِ بچّه‌هایی که روزنامه می‌فروشند در خیابان

گُل می‌فروشند در خیابان

مثلِ پیرزنی که می‌خواهد بگذرد از خیابانِ شلوغ

مثلِ من که حس می‌کنم امروز شبیه روزهای دیگر نیست

مثلِ سایه‌ها که خوابیده راه می‌روند انگار

مثلِ آفتابی که مستقیم می‌تابد روی زمین

مثلِ داستانِ مادربزرگ‌ که گُرگ همیشه آخرش می‌مُرد

مثلِ گوسفندی که گُرگ را به‌چشمِ مادرش می‌دید

مثلِ آسمانِ این شهر که هیچ‌وقت ابری نیست

مثلِ چتری که باد زیرورویش می‌کند

مثلِ هوای گرفته‌ی اتاقی که پنجره‌ای رو به خیابان ندارد

مثلِ فرشته‌ای که بالای شهر می‌چرخد و لبخند می‌زند

به بچّه‌هایی که روزنامه می‌فروشند در خیابان

گُل می‌فروشند در خیابان

مثلِ قدم‌های سختی که برمی‌دارم و می‌رسم به اداره‌ای که دوستش نمی‌دارم

مثلِ پلّه‌هایی که می‌رسند به اتاقِ کوچکِ من

مثلِ چشم‌های غریبه‌ای که زل زده‌اند به کیفِ من

مثلِ پیرمردی که روی صندلی‌اش لم داده و خوابیده

مثلِ روزهای آخرِ ماه که از خستگی خوابِ خوابم همیشه

مثلِ میزی که گردوخاکش را کسی پاک نکرده از دیروز

مثلِ فنجانِ نشُسته‌ای که قهوه روی دیواره‌اش خشکیده

مثلِ من که دنبالِ بهانه‌ای برای این شعر می‌گردم

مثلِ کاغذی که برمی‌دارم از روی میز و تندوتند می‌نویسم

از مردی که می‌دود در خیابان و نمی‌رسد به تاکسی‌

از راننده‌ای که پا را گذاشته روی گاز و می‌رود باسرعت

از اتوبوسی که پرواز می‌کند بالای شهر

از بچّه‌هایی که روزنامه می‌فروشند در خیابان

گُل می‌فروشند در خیابان

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: امیلیو گیمارائیس مورا برزیلی بود. هزارونهصد و دو به دنیا آمد و هزارونهصد و هفتادویک مُرد. مدرّسِ دانشگاه بود، مقاله‌نویس بود و سردبیری هم می‌کرد. مهم‌تر از همه‌ی این‌ها شاعر بود.

بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

ایستگاهِ مرکزیِ برزیل، ساخته‌ی والتر سالس

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠


در ستایشِ چیزهای روشنِ مُبهم ـ بُریده‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

 

چه زنی ــ

اشک می‌بارد این ابر

 

برهنه می‌رقصد

دریا

برهنه می‌خوابد

دریا

 

عشق ــ

ابدیّتی که لحظه‌ای می‌پایَد

نفرت ــ

لحظه‌ای که تااَبَد می‌پایَد

 

شاد است دریا

سرِ ماندن ندارد

لحظه‌ای حتّا

 

یارِ خستگی‌ست

برف

برادرِ پیری‌ست

برف

 

فریاد نمی‌زند ابر

حرف نمی‌زند ابر

امّا

گفتنی‌ها را می‌گوید ابر

 

غبار ــ

برادرِ جسم‌ و

دوستِ جان

 

هرچیزی

به‌سوی مرگ می‌رود

غیرِ آدمی

که مرگ به‌سوی او می‌رود

 

ناامیدی عادت‌َ‌ست و

امیدْ ابتکار

 

نوری که دورَ‌ست

نزدیک‌تر از تاریکیِ نزدیک‌َ‌ست

فاصله

توهّم‌َ‌ست معمولاً

 

تمامی ندارد

طغیانِ نوجوانیِ آب

 

خوش می‌خوانَد

این سنگی که خواب‌َ‌ست

 

سایه‌ی گُل

گُلی‌ست پژمرده

 

تاریکی ــ

می‌نشیند و چشم‌ ‌باز می‌کند

روشنایی ــ

می‌ایستد و چشم باز می‌کند

 

خیال ــ

معصومیتی‌ که می‌گریزد و

زنده می‌مانَد

 

نوشتن ــ

خانه‌ای که بنا می‌شود

و ناتمام می‌مانَد

برای خانواده‌ی آواره‌اش

برای الفبا

 

سنگ‌ها

اعتنا نمی‌کنند به آوازِ آب

 

صدا

سپیده‌ی حرف‌َ‌ست

 

راهی به خانه‌ی آفتاب نیست

 

نورْ

تنِ آفتاب‌َ‌ست و

آفتابْ

زنی

با جامه‌ای به تن

 

سجده می‌کند نور

برابرِ نوری دیگر

 

اندیشه

بازمی‌گردد مُدام

شعر

بازمی‌رود مُدام

 

راز ــ

خانه‌ی زیبایی

که به کارِ زندگی نمی‌آید

 

دریا ــ

جنگلی که می‌رقصد

ابر ــ

جنگلی که می‌رود

 

ابر ــ

کتابی که آب

برای یکی می‌نویسدش

برای زمین

 

کف ــ

کتابتِ موج و

ساحلْ

ورق‌های کتاب

 

نور ــ

یقینِ سایه و

سایه

توهّمِ نور

 

ستاره‌ها ــ

الفبایی که فضا را می‌نویسند

 

نور ــ

تنی که تنها دو دستش را می‌بینیم

آب ــ

تنی که صورتش را نمی‌بینیم

 

آفتاب

تکرار می‌کند نورش را

 

آبْ

کودکیِ ابرَ‌ست

 

 

ابر ــ

پیرهنی

که برازنده‌ی هر تنی نیست

 

آواز نمی‌خوانَد دریا

دریا را برای رقص آفریده‌اند

 

شاخه ــ

پیرهنی

برازنده‌ی تنی که هواست

 

باغ ــ

زنی که تنَش خاک‌َ‌ست و

پیرهنش علف

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

بازگشت، ساخته‌ی آندری زویاگینتسف

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


در ستایشِ حقیقت ـ بُریده‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

خیالْ زنی‌ست

حقیقت

در موهای بافته‌اش می‌خوابد

 

زمانْ کودکی‌ست

مهمانِ حافظه

 

رؤیا بالشی‌ست

سر می‌گذارند بر آن

عشّاق

 

رؤیا جمعی‌ست

به صیغه‌ی مُفرد

 

کلماتْ دیروزند

امّا

شعری که می‌سازند

فرداست

کیمیای شعر همین‌َست

 

قد می‌کشد زمان

در شادی

رسوب می‌کند

در اندوه

 

به صحرا می‌شود مرد

دریا می‌خواهد

به دریا می‌شود زن

صحرا می‌خواهد

 

حرفی برای گفتن ندارند

آبْ در آغوش می‌کشد

آتش را

می‌بوسد و

ذوب می‌شود

 

چه نسیمِ تنبلی

برنمی‌خیزد از جا

بهانه‌اش

گلِ‌سرخی‌ست

که خوابیده

 

عشقْ قدمی‌ در گذشته‌ی ماست

و گذشته خاکِ راهِ ما

 

شعرْ بهشتی‌ست آواره

در جغرافیای زبان

 

از پنجره‌ای بلند

پرید و

مُرد

پریدنش

سقوط بود

یا پرواز؟

 

دستِ سپیده‌َست

که موی خورشید را می‌بافد

دستِ غروب‌َست

که موی بافته را باز می‌کند

 ‌

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

تولّد، ساخته‌ی جاناتان گِلِیزِر، براساسِ فیلم‌نامه‌ی ژان‌کلود کاری‌یر

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


در ستایشِ تنهایی ـ بُریده‌هایی از یک شعرِ آدونیس

 

 

 

تنهایی

باغی‌ست

که یک درخت دارد

 

این‌که رازی نداری

رازِ توست

 

گُم باش

تا همیشه

از تو بپرسند

 

خورشید

سایه‌ی دیگری‌ست

می‌گویم امّا دلیلی ندارم برایش

ماهْ

آتشِ دیگری‌ست

می‌گویم امّا هزار دلیل دارم برایش

 

این روزها که می‌گذرد

گوری می‌شود

بی‌جنازه

 

بیشه‌ی اندوه می‌شوند

کلماتی که غریبه‌اند با من

 

هر پرسشی دو نیم می‌کُندم

نیمی من و

نیمی پرسشِ من

پیِ پاسخی می‌گردد پرسشِ من

پیِ پرسشی دیگر می‌گردم من

 

شبی که تنها خوابیدم

خیال کردم

آسمانْ

چنگِ شبَ‌ست و

ستاره‌ها سیم‌های گسسته‌اش

 

چه کنم

برای آسمانی که پرپر می‌شود روی شانه‌ام؟

 

گُر می‌گیرد و

می‌سوزد

چیزهای دوروبَرَش

هوا آتشَ‌ست و

آبْ آتش

پس این سرما

از کجا به جانش افتاده؟

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

 

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

زندگیِ دوگانه‌ی ورونیک، فیلمی از کریشتف کیشلوفسکی

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه


می‌نویسد و می‌خوانَد ـ شعری از اُنسی الحاج

 

 

 

  دستی

  دو دست

  دو دستِ کوچک

  که دست نمی‌زنند به چیزی

  غیرِ سایه

  غیرِ برف

  غیرِ آتش

 

  لبی

  دو لب

  دهانی

  که باز نمی‌کند لب

  به چیزی غیرِ عشق

 

  پیشانی‌اش

  چه کشیده است

  مثلِ سفر

 

  دو چشم

  که اسیر می‌کنند

 

  موهایی

  که صاعقه می‌زند

 

  صدایی

  چه صدایی

  مثلِ دستی

  که خواب می‌کُنَد

 

  تنی

  مثلِ هوا

  در میانه‌ی آب و آتش

  تنی

  که تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ آب و آتش

 

  زنی

  چه زنی

  به‌خاطرش

  مرد تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ نوشتنِ زن

  تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ خواندنِ زن

  تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ نشستن

  در مهتابی

  جایی از شهر بالاتر

  از حقیقت بالاتر

 

  ترجمه‌ی محسن آزرم

  بعدِ تحریر: اُنسی الحاج لبنانی‌ست؛ مسیحیِ لبنانی. متولّدِ هزارونهصد و سی‌وهفت. روزنامه‌نگار بوده و سال‌ها در الحیات و النّهار درباره‌ی ادبیات مقاله نوشته. مترجمِ نمایش‌نامه‌های ویلیام شکسپیر، اوژن یونسکو، فرناندو آرابال و اوگوست استریندبرگ به عربی بوده. یکی از مشهورترین شاعرانِ عرب است و ایده‌هایش درباره‌ی شعر همیشه جنجال به پا کرده. بیش‌ترِ شعرهایش را به انگلیسی و فرانسه ترجمه کرده‌اند.

  بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً تزئینی‌ست.

  ازنفس‌افتاده، ساخته‌ی ژان‌لوک گُدار براساسِ داستانِ فرانسوا تروفو

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : شعر ، اُنسی الحاج ، ترجمه


تنهایی ـ شعری از دریتا کُمو

 

 

 

  تنهایی تلفنی‌ست که زنگ می‌زند مُدام

  صدای غریبه‌ای‌ست که سراغِ دیگری را می‌گیرد از من

  یک‌شنبه‌ی سوت‌وکوری‌ست که آسمانِ ابری‌اش ذرّه‌ای آفتاب ندارد

  حرف‌های بی‌ربطی‌ست که سر می‌بَرَد حوصله‌ام را

 

  تنهایی زل‌زدن از پشتِ شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد

  فکرکردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایش قدم‌زدن را دوست می‌دارند

  آدم‌هایی که به خانه می‌روند و روی تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند امّا خواب نمی‌‌بینند

  آدم‌هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه‌شب از خانه بیرون می‌زنند

 

  تنهایی دل‌سپردن به کسی‌ست که دوستت نمی‌دارد

  کسی که برای تو گُل نمی‌خَرَد هیچ‌وقت

  کسی که برایش مهم نیست روز را از پشتِ شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز

 

  تنهایی اضافه‌بودن‌ است در خانه‌ای که تلفن هیچ‌وقت با تو کار ندارد

  خانه‌ای که تو را نمی‌شناسد انگار

  خانه‌ای که برای تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است

 

  تنهایی خاطره‌ای‌ست که عذابت می‌دهد هر روز

  خاطره‌ای که هجوم می‌آوَرَد وقتی چشم‌ها را می‌بندی

 

  تنهایی عقربه‌های ساعتی‌ست‌ که تکان نخورده‌اند وقتی چشم باز می‌کنی

  تنهایی انتظارکشیدنِ توست وقتی تو نیستی

  وقتی تو رفته‌ای از این خانه

  وقتی تلفن زنگ می‌زند امّا غریبه‌ای سراغِ دیگری را می‌گیرد

  وقتی در این شیشه‌ای که به شب می‌رسد خودت را می‌بینی هر شب

  

  ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  بعدِتحریر: دریتا کُمو بیست‌وسه‌سال بیش‌تر زندگی نکرد. اهلِ آلبانی بود. هزارونهصد و پنجاه‌وهشت به دنیا آمد و هزارونهصد و هشتادویک مُرد. سرطان گرفت و وقتی برای همیشه چشم‌هایش را بست مادرش را برده‌ بودند برای بیگاری و هیچ آشنایی بالای سرش نبود که در آخرین دقیقه‌ها برایش طلبِ آرامش کند...

  بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  سه‌رنگ: آبی، ساخته‌ی کریشتف کیشلوفسکی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : دریتا کُمو ، شعر ، ترجمه


برمی‌گردی، برنمی‌گردی ـ شعری از بلاگا دیمیترووا

 

 

 

  وقتی برگردی

  اگر برگردی

  اگر برنگشته باشی تا حالا

  می‌بینی جایت خالی‌ست

 

  می‌بینی سلام می‌کنی

  مثلِ همیشه

  امّا سلامِ همیشگی‌ات

  شوخی و خنده‌ات

  به گوشِ خانه غریبه شده است

 

  می‌بینی خجالت می‌کشی از چیزی که نمی‌دانی چیست

  می‌بینی پا گذاشته‌ای به خانه‌ای که نمی‌شناسی‌اش

  به خانه‌ای که خواب دیده‌ای انگار

  به خانه‌ای که صاحبی ندارد انگار

 

  دست می‌کشی به کتاب‌خانه‌ی خالی‌ات

  به کتاب‌ها و مجلّه‌هایی که نیستند

  به چیزهایی که از این خانه رفته‌اند بعد از تو

 

  ایستاده‌ای به تماشای چیزهایی که نمی‌شناسی

  می‌بینی این‌جا خانه‌ی تو نیست

  می‌بینی همه‌چیزِ این خانه عوض شده است

  مثلِ دنیای بیرونِ خانه که دنیای تو نیست

 

  می‌بینی اصلاً عجیب نیست

  می‌بینی همه‌چیزِ این خانه طبیعی‌ست

  هر جای این خانه چیزی هست که جای تو را پُر می‌کند

  اگر برنگردی

  اگر برنگشته باشی تا حالا

 

  ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  بعدِ تحریر: بلاگا نیکولووا دیمیترووا اهلِ بلغارستان بود. هزارونهصد و بیست‌ودو به دنیا آمد و دوهزار و سه مُرد. شاعر بود، امّا رمان می‌نوشت، موسیقی را هم خوب می‌دانست و فعّالِ سیاسی هم بود و یک‌سالی هم معاونِ ریاست‌جمهوریِ بلغارستان شد.

  بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  چیزهایی هست که نمی‌دانی، فیلمی از فردین صاحب‌الزمانی

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠


تنهایی ـ شعری از ادرین ریچ

 

 

  می‌پرسی تنهایی؟

 

  تنهایم

  تنها

  مثلِ هواپیمایی که گیج می‌زند آن بالا

  وصل نمی‌شود تماسش با برجِ مراقبت

  مثلِ هواپیمایی که آماده‌ی فرود است روی اقیانوس

 

  می‌‌پرسی تنهایی؟

 

  تنهایم

  تنها

  مثلِ زنی که همه‌ی روز پشتِ فرمان است و

  شهرهای کوچک را می‌بیند و

  فکر‌ می‌کند بماند آن‌جا

  زندگی کند آن‌جا

  بمیرد آن‌جا

 

  تنهایم

  تنها

  مثلِ کسی که از خانه بیرون می‌زند بی‌هوا

  و سردیِ شهر نفسش را می‌بُرد

  مثلِ کسی که بیدار می‌شود از خواب و

  می‌بیند خانه خالی‌ست

  مثلِ قایقی که به ساحل می‌رسد امّا

  خبری از صاحبش نیست

  مثلِ یخی که مانده گوشه‌ی قایق و

  آب شده است زیرِ آفتاب

  مثلِ قایقی که می‌داند عاقبتش سوختن در آتش است

 

  می‌پرسی تنهایی؟

 

  ترجمه‌ی محسن آزرم

  بعدِتحریر: ادرین ریچ امریکایی‌ست. شاعر و مقاله‌نویس و مترجم. هزارونهصد و بیست‌ونُه در بالتیمور، مریلند به دنیا آمده. هزارونهصد و هفتادوچهار برنده‌ی جایزه‌ی مّلیِ شعرِ ایالاتِ متحّدِ امریکا شده و این تازه یکی از جایزه‌های بسیارِ اوست. سال‌ها در دانشگاهِ کلمبیا شعر درس داده و بیست‌وچند کتابِ شعر دارد. ادرین ریچ دو روایت از این شعر دارد؛ یکی ترانه‌ی تنهایی‌ست و آن‌یکی تنهایی. این ترجمه‌ای‌ست از روایتِ دوّم.

  بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  سیلویا، فیلمی از کریستین جفز، براساس زندگیِ سیلویا پلات

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : شعر ، ترجمه ، ادرین ریچ


تن‌ ـ شعری از آدونیس


 

تنِ تو

گُلی‌ست در راه

گُلی که پژمرده می‌شود

روزی

گُلی که شکوفه می‌کند

روزی

 

صبحْ

دل‌تنگِ قدم‌های توست

بیدار که می‌شوی

سرشار می‌شود از خواستن

تن‌ات

 

زیباست

باران

سرشار می‌شود از چشمه‌های روان

باران

سرشار می‌شود از تن

باران

 

صبح

تنیده در خود تنی را

آغوشی را که گشوده می‌شود رو به تو

 

آغازِ هر معناست تن

چنین می‌گوید زن

 

صمیمی‌تر از نور ندارد دوستی

باران

صمیمی‌تر از سایه ندارد دوستی

تن

 

عشقْ

تن است و

شبْ

جامه‌ی محبوب‌اش

 

تن‌ام

کلماتی‌‌ست پراکنده

در خاطراتِ روزانه

 

خلاصه‌تر از من؟

نازک‌تر از من؟

چنین می‌گوید تن

 

روزْ

نمازخانه‌ی تن‌

شبْ

قربانیِ تن‌

چه می‌گوید زن

 

گفت

راه می‌دهد زن

به سفر

در راه‌های تن

 

خواستن

زبانِ تنَ‌ست

چنین می‌گوید زن

 

تن می‌نویسد

تن را تنها

 

تاب ندارد

کلمه

شکوهِ تن را

 

می‌شود از دو سو خواند تن را

مثلِ کتابی که خواندنی‌ست

 

روزْ

اسبی‌ که می‌دود

در دشت‌های تن

 

شبْ

رؤیایی که بال می‌زند

بر فرازِ تن

 

تن می‌دهد به شعر

گاهی

رنگِ تن می‌گیرد شعر

گاهی

 

الفبای تازه‌ای می‌خواهد

کتابِ تن

 

عقلْ

یکی‌شدن‌َ‌ست و

تنْ

آغازِ آن

 

تنْ

می‌شود گُلِ نرگس

روزی

می‌شود دریاچه‌ی پُرآب

روزی

 

ترجمه‌ی محسن آزرم

بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

نزدیک‌تر، ساخته‌ی مایک نیکولز، براساسِ نمایش‌نامه (و فیلم‌نامه)‌ی پاتریک ماربر

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠
برچسب‌ها : آدونیس ، شعر ، ترجمه