شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک روز پیش از ۱۱ سپتامبر

 

 

ـــــ بخش‌هایی از داستانِ فیلم در این یادداشت لو رفته. مراقب باشید! ـــــ 

۱۰ سپتامبر ۲۰۰۱ روزی معمولی‌ست؛ مثل همه‌ی روزهایی که هیچ اتّفاقِ عجیبی در چهار گوشه‌ی دنیا نمی‌افتد و آدم‌ها سرشان به زندگیِ خودشان گرم است و در چنین روزی ابراهیم جرّاح، این لبنانیِ سبزه‌ی بلندبالا و چهارشانه‌‌ی موفرفری، که در طولِ زندگی‌اش چند صباحی را هم در سوریه و کویت گذرانده، در فرودگاه جان اف کندیِ نیویورک از هواپیما پیاده می‌شود و در جوابِ مأموری که گذرنامه‌اش را نگاه می‌کند و می‌گوید چرا به امریکا سفر کرده، می‌گوید چون ستاره‌ی بخت و اقبالش این‌بار خوش درخشیده و برنده‌ی لاتاری شده و آمده که شهروندِ امریکا شود.

امّا ستاره‌ی بخت و اقبالِ ابراهیم جرّاح لحظه‌ای بعد سوسو می‌زند؛ درست لحظه‌ای که او را برای بازجوییِ اوّلیه می‌برند؛ بازجوییِ مقدّماتی‌ای که ظاهری دوستانه دارد و قرار است بفهمند این لبنانی چند بار در لاتاریِ سالانه‌ی امریکا شرکت کرده که حالا برنده شده و اصلاً در امریکا خانواده یا دوست و آشنایی دارد یا نه و در نتیجه‌ی همین بازجویی‌های دوستانه است که می‌فهمند پسرعمویی به‌اسمِ رشّاد دارد که در همین نیویورک زندگی می‌کند و همین حالا هم باید آمده باشد فرودگاه که ابراهیم را ببرد خانه. ولی هیچ خبری از رشّاد نیست. به تلفنش هم که زنگ می‌زند روی پیام‌گیر می‌رود. چاره‌ای ندارد که برود چند روزی را در مهمان‌خانه‌ای بگذراند و این شروعِ زندگیِ تازه‌ی ابراهیم است؛ آشنایی با دختری امریکایی به‌اسمِ دایان و بعد هم پیاده‌روی در شهر و آشنایی با نیویورکِ افسانه‌ای و البتّه شرکت در تظاهراتِ مخالفانِ جرج بوش در یکی از خیابان‌های نیویورک که جمعیّتِ خشمگین آشکارا او را رئیس‌جمهوری بی‌کفایت می‌دانند که با تقلّب سر از کاخِ سفید درآورده و کم‌کم درجه‌ی هیجانِ تظاهرات آن‌قدر بالا می‌رود که ابراهیم جرّاح هم مثلِ دایان و باقیِ آدم‌هایی که آن‌جا جمع شده‌اند شروع می‌کند به شعار دادن علیه بوش و سیاست‌هایش.

بقیّه‌ی داستان را هم قاعدتاً می‌شود حدس زد؛ این‌که فردای آن روز مردانِ سیه‌چرده‌ای که اهلِ خاورمیانه بودند دست به هواپیماربایی زدند و برج‌های دوقلوی نیویورک (یکی از چند ساختمانِ اصلی شهر) را با خاک یکسان کردند. این شروعِ جنگِ سوّمِ جهانی نبود؛ امّا روزهای سختی را برای مردمانِ خاورمیانه پدید آورد که هنوز هم بقایای آن سختی ادامه دارد و طبیعی است وضعیّتِ مردمانی از خاورمیانه هم که رحلِ اقامت را در ایالات متّحد امریکا افکنده‌اند سخت باشد و این سختی بیش از همه به‌واسطه‌ی رنگِ پوست و موی آن‌ها است، پوست‌هایی سبزه و گاهی تیره‌تر و موهایی یک‌دست مشکی و البته استخوان‌بندیِ صورت‌شان که هیچ شباهتی به اروپایی‌های چشم‌آبی و موطلایی ندارد و همین بهانه‌ی خوبی‌ست برای آدم‌هایی که حرف‌های جرج بوش را باور کرده‌اند؛ وقتی در روزِ واقعه با لحنی آرام و کمی اندوه‌بار می‌گفت از ما می‌پرسند چرا این آدم‌ها دوست‌مان ندارند؟ چرا به ما حمله می‌کنند؟ و در ادامه می‌گفت حالا همه‌ی کشورهای دنیا یا با ما هستند یا با دشمنانِ ما و همین انگار مجوّزی بود برای ساکنانِ ایالاتِ متّحدِ امریکا که دست به هر کاری بزنند و خاورمیانه‌ای‌های بخت‌برگشته‌ای را به جست‌وجوی آرامش و زندگیِ خوب (رؤیای امریکایی) روانه‌ی این سرزمین شده‌اند مستحقّ هر بدبختی و عقوبتی بدانند.

وضعیّتِ ابراهیم جرّاح البتّه وخیم‌تر از این‌ها است؛ چون فردای آن واقعه‌ی بزرگ، درست لحظه‌ای که روی قالیچه‌ای کوچک سرگرم نماز خواندن است بازداشت می‌شود؛ وقتی سر را به نشانه‌ی سجود پایین آورده درِ اتاقش را می‌شکنند و پرتش می‌کنند روی زمین و می‌گویند بازداشتی. چه‌کسی از ابراهیم جرّاح می‌ترسد؟ قطعاً تنها این مردمانِ اسلحه‌به‌دستِ پوشیده‌روی نیستند که می‌خواهند سر به تنش نباشد. این شروعِ ویرانیِ اوست در سرزمینی که ظاهراً سرزمینِ نعمت و آزادی‌ست. اوّلین سؤال مهم‌ترین سؤال است: پسرعمویش کجاست؟ چرا رشّاد جرّاح دو روز پیش نیامده فرودگاه؟ کجا بوده؟ و سؤالی که در ادامه‌ی سؤال قبل می‌آید: این زیاد جرّاح که در شمارِ هواپیمارباها بوده و خودش را به برج‌های دوقلو کوبیده دقیقاً چه نسبتی با او دارد؟ هیچ نسبتی؟ ممکن نیست. هر دو اهلِ خاورمیانه‌اند؛ اهلِ لبنان و ظاهراً آن هواپیماربا آشنای رشّاد بوده. و باز سؤال است که مطرح می‌شود: چرا ابراهیم جرّاح دقیقاً یک روز پیش از ۱۱ سپتامبر در فرودگاه جان اف کندی از هواپیما پیاده شده؟ او هم جزء تروریست‌هایی‌ست که دست به این حادثه‌ی عظیم زده‌اند؟ یعنی از نقشه‌ی آدمی که نامِ خانوادگی‌اش درست مثلِ اوست خبر نداشته؟ همین سؤال‌ها است که ابراهیم جرّاح را شش ماه در گوشه‌ی سلولی تنگ و تاریک اسیر می‌کند و بعد که می‌بینند هیچ سندی علیه‌اش ندارند در را باز می‌کنند و می‌گوید برو به زندگی‌ات برس؛ بدونِ این‌که بابتِ این شش ماه عذرخواهی کنند.

این مایکل مور بود که یک‌بار، با یادآوریِ جمله مشهوری از کارل مارکس نوشت «شبحی در حالِ تسخیرِ امریکا است؛ شبحِ القاعده» و ظاهراً حق با او بود؛ هرچند مسئله این است که این شبح غریبه نیست؛ آشنای دیرینه‌ی خانوادگی‌‌ست و مثلِ هر آشنای دیگری از همه‌چیزِ این خانواده خبر دارد یا دست‌کم کلیدِ گنجه‌های خانوادگی در دسترس اوست (زمانی کلیدی هم برای او ساخته‌اند؟) و خوب می‌داند که در هر گنجه‌ای باید پیِ چه‌چیزی باشد و حواسش هست که این خانواده مهم‌ترین و قیمتی‌ترین چیزها (گوهرهای کم‌یاب؟ نقشه‌ی گنج؟ اسرارِ مگو؟) را در کدام گنجه‌ی چندقفله نگه می‌دارند. درعین‌حال این شبحی که به‌تعبیرِ مایکل مور در حالِ تسخیرِ امریکاست عملاً جایگزین همان موجوداتِ مخوفی شده که سال‌های سال در فیلم‌های خوش‌آب‌ورنگ سوارِ سفینه‌هایی غریب و غول‌آسا از سیّاره‌هایی دیگر راهی زمین می‌شدند و نیّتِ اصلی‌شان در وهله‌ی اوّل نابودیِ زمین و‌ آدم‌هایی بود که روی این کُره‌ی خاکی زندگی می‌کردند. امّا موجوداتِ مخوفِ یک‌چشمِ غول‌آسای غیرزمینی که سال‌های سال امنیتِ خانواده را زیرِ سوال برده بودند کم‌کم شمایلی زمینی پیدا کردند و بدل شدند به آدم‌هایی که نیّتی (هدفی؟) جز نابودیِ خانواده ندارند و خانواده به‌هرحال یکی از مهم‌ترین عناصرِ زندگیِ امریکایی‌ست.

سال‌های سال‌ کمونیست‌ها را دشمنِ امریکا و مردمش می‌دانستند و از ۱۱سپتامبر تروریست‌ها جای‌شان را گرفتند امّا قرار نیست هر آدمی که از خاورمیانه می‌آید تروریست باشد؛ به‌خصوص این لبنانیِ سبزه‌ی بلندبالا و چهارشانه‌‌ی موفرفری که اصلاً از دوره‌ی نوجوانی خوابِ امریکا را می‌دیده و حالا که پایش به امریکا رسیده هزار فاجعه روی سرش هوار شده و مهم‌ترین این فاجعه‌ها این است که بعد از ۵ سال اقامت در امریکا که باید کم‌کم در آزمونِ شهروندی شرکت کند و قبول شود و بعد به شهروندِ امریکا بدل شود او را بی‌دلیل متّهم می‌کنند به همکاری با تروریست‌ها و در نتیجه باید از امریکا اخراج شود. این‌جاست که آن روحیه‌ی جنگنده و مقاومِ خاورمیانه‌ایِ ابراهیم جرّاح به کمکش می‌آید و البتّه همه‌ی امریکایی‌ها هم قرار نیست مثلِ آن مدیرِ امنیّتی که حرف‌های جرج بوش و دیک چِینی را بلغور می‌کند بی‌منطق و نژادپرست باشند و همین است که دادگاه در نهایت حکم می‌دهد به بی‌گناهیِ ابراهیم جرّاح و آن مقامِ امنیّتی را سنگ روی یخ می‌کند. رؤیای امریکایی بی‌تلاش و کوششِ پیوسته ممکن نمی‌شود و ابراهیم جرّاح هم دستِ آخر فقط آن لبنانیِ سبزه‌ی بلندبالا و چهارشانه‌‌ی موفرفری نیست؛ مدیر موفّقی‌ست که صاحبِ خانه و زندگی شده؛ یعنی همه‌ی آن چیزی که از دوازده سالگی رؤیایش را در سر داشته؛ امّا خوب که فکر کنیم انگار رؤیای امریکایی نهایتاً یک رؤیاست و رؤیا معمولاً دست‌نیافتی‌ست؛ چیزی شبیه زندگیِ شخصیّت‌ها در فیلم‌های سینمایی.

شهروند؛ ساخته‌ی سام کادی

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٢