شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

میعاد در لجن - یادداشتی از سعید عقیقی

 

قبلِ تحریر: خیلی دلم می‌خواست که «شهروند امروز»ی در کار بود،  یا «اعتماد ملّی»‌ای که این نوشته را آن‌جا منتشر کنم؛ نوشته‌ای که البته به کسی دیگر تعلّق دارد؛ به «سعید عقیقی» که این‌روزها، «صداها» [ساخته‌ی فرزاد مؤتمن] با فیلم‌نامه‌ای از او روی پرده‌ی سینماهای تهران رفته است. آقای عقیقی، از سر لطف اجازه دادند که نوشته‌شان این‌جا، توی این وبلاگ، منتشر شود...

میعاد در لجن

این‌را نمی‌نویسم که چیزی را تغییر دهم؛ چون دریافته‌ام که خوش‌بوترین گل نیز تعفن مردابِ صدسال مانده را تغییر نخواهد داد. این‌را می‌نویسم که در تاریخ بماند؛ که کسی در آینده بداند که جُز مشتی چاپلوس و لوده و مزدور و مزوّر و شارلاتان و هفت‌رنگ و ریاکار؛ که چارچنگولی بر روح و ذهن و باور هنردوستان چسبیده بودند و رهاشان نمی‌کردند، کسان دیگری نیز در این سال و زمانه بر این خاک می‌زیسته‌اند. و آن‌که از پس کاروان می‌آید، با خود نگوید که اینان همگی مُشتی دون‌پایه و فرومایه بودند و به ماندن نمی‌ارزیدند. شاید کسانی باشند که این راه را بگیرند و بیایند و امیدوار باشند که عرصه به‌تمامی از آنِ دونان و فاسدان نبوده و نخواهد بود، و صحنه یکسر از مردمی و مردمان خالی نمانده است و نمی‌ماند. اکنون در دور کامل لجن، سینما از آن‌چه باید باشد و می‌تواند باشد، فرسنگ‌ها فاصله گرفته است. دروغ، تبعیض، حق‌کشی و پلیدی به صورت امری رایج و طبیعی درآمده و گویی جزاین چیزی نباید باشد. حق این است که وقتی از کنار تابلوهای تبلیغاتی یا سردر سینماها می‌گذریم، از دیدن این تصاویر عنیف و حماقت مستولی بر ذهن و زبان سازندگان‌شان سرمان را از خجالت پایین بیندازیم و بگذریم و دل‌مان را به فروش بلیت‌ها خوش کنیم و خود را فریب بدهیم که «چرخ سینما باید بچرخد» و سینمای «پُرمخاطب»ی داریم. انگار پدری به‌جای کوشش در جهت فراهم‌کردن رفاه دختر تازه‌بالغ‌اش، او را روانه‌ی خیابان‌ها کند تا خرج خودش را دربیاورد و استدلال‌اش این باشد که «چرخ زندگی باید بچرخد» و دل خوش دارد به این‌که دختر «پُرمخاطب»ی دارد! این توهین‌آمیز‌ترین جمله‌ای‌ست که می‌توان نثار دوستداران سینما کرد. مگر فروشندگان این کالاهای کریه که ظاهر و باطن خفت‌بارشان راه را بر هرگونه تفکر بسته است، خدمت‌گذار چیزی جز جیب گشاد خود بوده‌اند؟ آیا با این‌همه سرمایه و مشتری که از آن دم می‌زنند، ذره‌ای بر کیفیت مهملات‌شان افزوده‌اند؟ یا بدتر، سوراخ دعا را یافته‌اند و اراجیفِ رقت‌انگیزشان از فیلمفارسی‌های دهه‌ی ١٣٣٠ هم عقب‌افتاده‌تر و حماقت‌بارتر به نظر می‌آید؟ این همان دروغ بزرگی نیست که برای سرکیسه‌کردن بینندگان‌مان به خوردشان می‌دهیم؟ چه‌کسی گفته است که برای بالابردن تعداد تماشاگران، باید تئوری «کاباره‌ی ارزان‌قیمت» را، که همان پنجاه‌سال پیش هم کهنه به نظر می‌آمد، دوباره علم کرد؟ یا چه‌کسی گفته است که سطح سلیقه‌ی مخاطبان را باید مُشتی جاهل تازه‌به‌دوران‌رسیده معیّن کنند؟ از کی تا‌به‌حال بی‌فرهنگ‌ها در زمینه‌ی سینمای فرهنگی صاحب‌نظر شده‌اند؟ آیا اصلاً تقسیم‌بندی سینما توسط چنین افرادی، خودبه‌خود، به معنای تحقیر مفهوم «فرهنگ»نیست؟ محافل سینمایی که فقط در زمینه‌ی دریافت بودجه برای برگزاری جشن‌ها پیداشان می‌شود، امروز کجاهستند؟ نکند فضولات متعفنی که به مدد مافیای بخش دولتی دوهفتگی ساخته می‌شوند و به واسطه‌ی مافیای بخش خصوصی یک‌ماهه اکران می‌شوند، در ردیف «آثار هنری»اند و ما بی‌خبریم؟ بگذارید کمی از برگ‌های تاریخ اندوه‌بار سینمای مستقل این ولایت را ورق بزنیم تا بدانیم که در این سال ها پیش نیامده و فقط فرورفته‌ایم: چهل‌وچند سال پیش، صاحب سینمایی که مجبور شده بود «سیاوش در تخت جمشیدِ» فریدون رهنما را اکران کند، خودش جلوی در سینما ایستاده بود و به همان چند علاقه‌مندی که می‌خواستند بلیت بخرند و وارد سینما شوند، پیشنهاد می‌داد که وقت‌شان را بیهوده تلف نکنند، چون «فیلمش خوب نیست!» با این شیوه ، فیلم زودتر از کف فروش پایین می‌آمد و مدیر عزیز دوباره می‌توانست «شمسی پهلوون و چهارتا شیطون» را برای بار چندم روانه‌ی پرده کند. البته با احتساب زمان، پرت‌ترین فیلمفارسی‌های پنجاه سال پیش، به‌مراتب بر کُپی‌های خجالت‌آور امروزین‌شان برتری دارند، اما تقریبا سرنوشت تمامی فیلم‌های مستقل و متفاوت در تاریخ سینمای ایران چیزی جز این نبوده است. آن ها تاوانِ تن‌ندادن به ابتذال را تمام و کمال پرداخته‌اند و اکنون نوبت به ما رسیده است. شش سال از اکران واپسین فیلم‌نامه‌ی ساخته‌شده‌ام می‌گذرد: «شب‌های روشن»، که با مظلومیت تمام، در سکوت کامل و فقط در سه سینما به نمایش درآمد، امروز دلبستگان بسیاری دارد که به‌خاطر دیدن لودگی و فرومایگی به سینما نمی‌آمدند و نمی‌آیند. و امروز با سینما قهرند، چون فیلمی نمی‌یابند که به شعورشان احترام بگذارد... و امروز نوبت به «صداها» رسیده است. به‌راستی چه‌کسی از اکران موفق چنین فیلم کوچک و جمع‌و‌جوری ممکن است به خود بلرزد و با تمامی وسایل ارتباط مخاطبان با فیلم شود؟ چرا روزی یک سانس و آن هم تمامی سانس‌های مرده‌ی چند سینما طوری برنامه‌ریزی شود که حتا دوستداران «صداها» هم نتوانند فیلم محبوب‌شان را ببیند؟ مشکل اصلی این نیست که چنین فیلم هایی امکان مقایسه میان اندیشه و جهل را به وجود می‌آورند؟ و نکته در این نیست که همین فیلم‌های کوچک مُشتِ دروغ‌گوهای بزرگ را به‌سادگی باز می‌کنند؟ فیلم‌هایی که هزینه‌شان چندبرابر «صداها»ست و دستاوردشان چیزی جز شرمساری و تمسخر نیست؟

صمیمانه امیدوارم هرچه زودتر «گروه فیلم‌های بی‌فرهنگ» نیز با همین عنوان به وجود آید و جشنواره‌ای برای آن‌ها به وجود آید و «زرشک زرّین» نیز که امروز برای ربودن‌اش رقابت از هر زمان دیگری شدیدتر است، به محصولاتِ شایسته و فرح‌بخش سینمای «ملّی» ایران، که در عین نارضایتی ملّت همچنان به حیات انگلی و ننگین خود ادامه می‌دهد، با عزّت و احترام فراوان اهدا شود و حمایت‌های بی‌حساب و کتابی که در طول سال‌ها نثار چنین خزعبلاتی شده، جایگاه خود را بیابد. خوش‌بختانه  فهم تماشاگر ما هنوز تا سطح تهیه‌کنندگان فیلمفارسی پایین نیامده و به‌رغم کوشش مافیای تولید، مافیای سینمادار و مافیای سینمایی‌نویس که در حقارتی وصف‌ناپذیر، ذرّه‌بین به دست، به‌دنبال «ساختار فیلمفارسی» می‌گردد، هنوز فرق بین فیلم جدی و مهمل را تشخیص می‌دهند. میعاد ما با مشتاقان فیلم جدی، حتا در میان لجن نیز پابرجاست. شب‌های ما هنوز روشن است و صداهای‌مان همچنان رساست. ما را با نشخوارکنندگان فضولاتِ گذشته کاری نیست. ما آیندگانیم.

  سعید عقیقی

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸


فیلم‌های ششمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

... جشنواره دارد‌ حوصله‌ام را سرمی‌بَرَد؛ خسته شده‌ام. این فیلم‌دیدن‌های پیاپی، این نشستن رویِ صندلی‌هایِ نه‌چندان راحت و تماشای جمعیت، کم‌کم دارد حوصله‌ام را سرمی‌بَرَد. آدم اوّلش خیال می‌کند باید همه‌چیز را ببیند، باید همه‌ی فیلم‌ها را پیشِ خودش بسنجد و قضاوت کند که کدام فیلم بهتر است و کدام‌یکی فیلم خوبی از آب درنیامده است. امّا اعتراف می‌کنم که در میانه‌ی راه خسته شده‌ام. سال‌های پیش، این‌قدر در سینما نمی‌ماندم؛ روزنامه‌ای به‌راه بود و نیمی از روز صرفِ آماده‌کردنِ صفحه و صفحه‌بندی و یک همچه چیزهایی می‌شد. به این‌جور فیلم‌دیدن عادت ندارم، دلم می‌خواهد فیلم را که دیدم، از سینما بزنم بیرون و برای فیلمی که واقعاً دلم می‌خواهد ببینمش، برگردم. ولی نمی‌شود. کاری نیست که به‌خاطرش بیرون بزنم...

پیش‌پرده‌ی این دوره‌ی جشنواره را دیروز برای اوّلین‌بار نشان دادند. خیلی هم چیز ویژه‌ای نبود. فکر می‌کردم باید بهتر از این‌ها باشد. از دوروبری‌ها هم که پرسیدم، گفتند به‌نظرشان چیز عجیب‌وغریب و معرکه‌ای نیست. چه‌کسی این پیش‌پرده را ساخته؟ چندتا سئوالِ اساسی دارم که می‌خواهم ازش بپرسم...

از آسمانِ سینما فلسطین روزنامه می‌بارَد! صبح‌به‌صبح، همه‌ی ویژه‌نامه‌های جشنواره را می‌آورند و به‌عادت سال‌های پیش، دمِ در روی میزی می‌گذارند که در دسترسِ همه باشد. فرقی نمی‌کند توی سالنِ انتظارِ طبقه‌ی اوّل و سالن شماره‌ی ١ باشیم، یا طبقه‌ی بالا و دو سالنِ دیگر؛ همه‌جا ویژه‌نامه هست [خدا را شُکر] و آدم‌ها یا سرگرم حرف‌زدنند، یا نوشیدنِ چای و بلعیدنِ شیرینی و خوردنِ ماستِ میوه‌ای و نوشیدنِ قهوه و هم‌زمان خواندنِ ویژه‌نامه‌ها...

امروز خبری از آن بخشِ کسالت‌بار «٣٠ سینما، ٣٠ چهره، ٣٠ فیلم» نبود. چی شد؟ جمعش کردند؟ سی‌تا فیلم که نشد؛ یا دست‌کم من سی‌تا پیش‌پرده‌ ندیدم. بعید است دیگران هم دیده باشند.

بعضی‌ها ترجیح می‌دهند گذرشان به سینمای مطبوعات نیفتد؛ حتّا منتقدهای باسابقه، ولی امسال جایِ خیلی‌ها خالی‌ست؛ اوّل از همه «مجید اسلامی». عادتِ هرساله‌ی من بود که وقتی آقای منتقد مشغولِ حرف‌زدن درباره‌ی فیلمی بود، به بهانه‌ای همان نزدیکی‌ها بنشینم و خوب گوش کنم. امسال آقایِ منتقد نیست که بعد از دیدنِ فیلمی که به‌نظرش عالی می‌رسد، با شور و هیجان درباره‌اش حرف بزند. [پارسال تنها دوبار زندگی می‌کنیم بود] اصلاً سینما می‌رود؟ اصلاً این فیلم‌ها را می‌بیند؟ هرچند ندیدنِ خیلی از این فیلم‌ها بهتر است از دیدن‌شان. حیف که در این سینما نیست...

 

***

* صداها [فرزاد مؤتمن]

«فرزاد مؤتمن» فیلم‌سازی حرفه‌ای را دیر شروع کرد؛ دیرتر از باقیِ هم‌سن‌وسال‌هایش و پیش از آن‌که اوّلین فیلمِ سینمایی‌اش را بسازد، شماری از سینمادوستان او را به‌واسطه‌ی علاقه‌ی بی‌حدّش به سینمای «ژان‌لوک گدارِ» فرانسوی و «هال هارتلیِ» آمریکایی می‌شناختند؛ فیلم‌سازانی از دو قارّه که، اساساً، میانه‌ای با سینمای معمول و متداول نداشتند [ندارند] و «هفت پرده»‌ای که «فرزاد مؤتمن» به‌عنوان اوّلین فیلمش ساخت، بیش از هرچیز، خبر از همین علاقه می‌داد. «هفت پرده»، البته، نمایش عمومی نداشت و شمارِ آن‌ها که فیلم‌ را دیده‌اند، ظاهراً، اندک است. پیش از آن‌که تکلیفِ «هفت پرده» بالأخره روشن شود، «شب‌های روشن» را ساخت که کم‌کم، به یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های منتقدان ایرانی تبدیل شد. تجربه‌های بعدیِ «فرزاد مؤتمن»، البته، موفقیتِ «شب‌های روشن» را به‌دست نیاوردند و خوب که نگاه کنیم، می‌بینیم غیر از کارگردان، چیزی‌که این دو فیلم را به‌هم پیوند می‌دهد، فیلم‌نامه‌نویسِ آن است؛ «سعید عقیقی». و ظاهراً برای جُبرانِ آن فیلم‌های ناکام است که «مؤتمن»، فیلمِ «صداها» را براساس فیلم‌نامه‌ای از «عقیقی» ساخته؛ یک فیلمِ داستان‌گو که از تجربه‌گری و بازیگوشی هم غافل نبوده است. دوست‌داشتن، یا دوست‌نداشتنِ فیلم را بگذاریم برای بعد؛ چیزی‌که فعلاً مُهم است، همین تجربه‌گری و بازیگوشی‌ست. در سینمایی که الگوبرداری از یک ژانرِ مشهور و محبوب مایه‌ی تحسین و خروارخروار ستایشِ بی‌حدّ است، تجربه‌گری، قاعدتاً، به مذاقِ هر تماشاگری خوش نمی‌آید و سرراست‌نبودنِ فیلم، مانعِ بزرگی‌ست که کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس، عمداً آن‌را ساخته‌اند تا نتیجه‌ی کارشان شباهتی به کارِ دیگران نداشته باشد. در نتیجه‌ی این تجربه‌گری‌ست که «صداها» کامل‌ترین فیلم‌ِ این سال‌های «مؤتمن» شده است.

«صداها»، از همان ابتدا، البته هُشدار می‌دهد که فیلمِ مُتعارفی نیست. عنوان‌بندیِ فیلم، به نوشته‌ها محدود نیست و صدایی یک‌نواخت، طوری نامِ عواملِ فیلم را می‌خواند، که انگار سرگرمِ خواندنِ متنی به‌شدّت معمولی‌ست. فیلم از میانه‌ی داستان و چاقوخوردن شروع می‌شود و کم‌کم با آدم‌هایی که در آن مجتمع هستند، یا در لحظه‌ی اوجِ دعوا و چاقوخوردن آن‌جا بوده‌اند، به عقب می‌رویم و گذشته‌ی هریک را، تا پیش از رسیدن به اوجِ ماجرا می‌بینیم. درواقع، با دو دعوا در یک خانه طرفیم؛ یکی دعوای «رضا کیانیان» و «آتیلا پسیانی» و کمی بعدتر، دعوای «رؤیا نونهالی» و «آتیلا پسیانی» و البته که در باقیِ خانه‌ها هم دعواهای دیگری جریان دارد. مسأله‌ی اصلی، همین است که اهالیِ باقیِ خانه‌ها، فقط «صداها» را می‌شوند؛ صدایِ یک جدالِ مرگبار را. «صداها»، البته، چندان در قید و بندِ جنایتی‌ نیست که رُخ می‌دهد؛ قتل‌هایی اتّفاق می‌افتند و قاعدتاً، عمده‌ی صداهایی که به‌گوش اهالیِ باقیِ خانه‌ها می‌رسد، به قتلِ دوم و جدالِ زن و شوهرِ سابق مربوط است. امّا همین صداها، بیش‌تر کنج‌کاویِ آن‌ها را تحریک می‌کنند و آدم‌ها سعی می‌کنند از آن‌چه رُخ داده است، باخبر شوند. داستانِ جنایی، قاعدتاً، درصددِ گمراه‌کردنِ مخاطبش هم هست؛ این است که از میانه‌ی ماجرا شروع می‌کند و اطلاعات را طوری تحویل می‌دهد که در وهله‌ی اوّل نمی‌فهمیم اصلِ ماجرا از چه قرار است. درعین‌حال، «صداها» اصلاً نمی‌خواهد یک داستانِ جنایی را به‌شیوه‌ی معمول و متداول روایت کند؛ اگر می‌خواست با چُنان عنوان‌بندیِ اوّلیه‌ای شروع نمی‌کرد، یا دست‌کم هوّیتِ قاتل را از همان ابتدا روشن نمی‌کرد. امّا برای روایتِ چُنین داستانی، برای روایتِ ماجرایی که آدم‌ها آن‌را «نمی‌بینند» و فقط به‌واسطه‌ی کنج‌کاوی آن‌را «می‌شنوند»، این اسلوبِ درستی‌ست. و البته که پیش از «صداها» هم فیلم‌های دیگری همین اسلوب را انتخاب کرده‌اند؛ هرچند من نمونه‌ای را در سینمای ایران سراغ ندارم. این ساختارِ موزائیکی، اتّفاقاً، ساختارِ آسانی نیست؛ چون به دقّتی ریاضی‌وار نیاز دارد. باورم این نیست که «صداها» اسلوبِ ساختاری‌اش را مدیونِ «یادآوریِ» [کریستوفر نولان] است و خیال می‌کنم به‌همان‌اندازه تحت‌تأثیر «برگشت‌ناپذیر» [گاسپار نوئه]، «با او حرف بزن» [پدرو آلمودوبار] و «نُه زندگیِ» [رودریگو گارسیا]ست. درواقع، نکته‌ این‌ است که «عقیقی» فیلم‌نامه‌نویس و «مؤتمن» کارگردان، اسلوبِ بخصوصی را الگوی کارشان قرار نداده‌اند و بسته به داستان و موقعیتِ آدم‌ها، ترکیبی از این اسلوب‌ها را استفاده کرده‌اند.

بااین‌همه، در مواجهه با چُنین فیلمی، می‌شود آن‌را نپذیرفت و دل به همان فیلم‌های معمول و متداولی خوش کرد که درنهایت، براساس الگوهای کلاسیک ساخته می‌شوند [و البته به‌ گردِ پایِ اصلِ آن فیلم‌ها نمی‌رسند] و می‌شود همه‌ی ستایش‌ها را نثار فیلم(ها)یی کرد که حتّا به قواعدِ خود وفادار نیستند و در نهایتِ محافظه‌کاری ساخته شده‌اند. دوست‌داشتن، یا دوست‌نداشتنِ «صداها» بحث دیگری‌ست؛ هرچند به‌نظر می‌رسد که «مؤتمن» حق دارد این تازه‌ترین فیلمش را بهترین فیلمِ کارنامه‌اش بداند...

 

* حیران [شالیزه عارف‌پور]

دارم فکر می‌‌کنم که چرا «حیران» را دیدم؟ دلیلش، احتمالاً، این است که «شالیزه عارف‌پور» دستیار «رخشان بنی‌اعتماد» بوده و «بنی‌اعتماد» علاوه بر این‌که مشاور دستیار سابقش بوده، با «جهانگیر کوثری» این فیلم را تهیه کرده و «نغمه ثمینی» که قبلاً با «بنی‌اعتماد» هم کار کرده، فیلم‌نامه‌ی «حیران» را برای «عارف‌پور» نوشته و «باران کوثری» هم در این فیلمی که مدیر فیلم‌برداری‌اش «حسین جعفریان» بوده، بازی کرده. تدوین فیلم هم به‌عهده‌ی «سپیده عبدالوهّاب» بوده است. دلیلش، شاید هم این بود که خیال می‌کردم فیلم اوّلِ «عارف‌پور» به‌اندازه‌ی فیلم اوّلِ «مونا زندِ حقیقی» [دستیار دیگرِ بنی‌اعتماد] خوب از آب درمی‌آید. قبول دارم که «حیران» فیلم بدی نیست؛ اگر منظورمان از فیلمِ بد، خیلی از فیلم‌های دیگری باشد که این‌روزها ساخته می‌شود. امّا فیلمی‌ست معمولی، یا دست‌کم من این‌طور فکر می‌کنم که کمی دیر ساخته شده است. این‌که فیلمی بسازیم درباره‌ی یک دختر ایرانی که با پسری افغان عروسی می‌کند، هیچ ایرادی ندارد، امّا به‌نظرم «حیران» باید سه‌چاهار سال پیش ساخته می‌شد که ماجرای حضور افغان‌ها در ایران و احتمالاً ازدواج‌شان با دختران ایرانی بیش‌تر سر زبان‌ها بود. «حیران» فیلمِ تَروتمیزی‌ست؛ تصویرهای خوب دارد [به‌هرحال جعفریان کارش را خوب بلد است]، بازی‌های قابلِ قبول دارد [باران کوثریِ این فیلم خوب است و فرهاد اصلانی، مثلِ همیشه معقول به‌نظر می‌رسد] امّا این‌چیزها، برای خوب‌بودنِ یک فیلم کافی نیستند. این است که «حیران» درنهایت، فیلمی «معمولی» از آب درآمده است؛ داستان دختر شوربختی که حرفِ بزرگ‌ترها را جدّی نمی‌گیرد و به خاکِ سیاه می‌نشیند. از این جهت که فیلم، داستانی نه‌چندان امیدبخش را روایت می‌کند، شبیه فیلم‌های «بنی‌اعتماد» است، امّا طبیعی‌ست که پُختگیِ نگاهِ او را نداشته باشد. «بنی‌اعتماد»، به‌هرحال، داستان را همیشه جدّی می‌گیرد؛ گاهی «روسری‌آبی» می‌سازد و «زیرِ پوستِ شهر» [که شاه‌کار است] و گاهی «خون‌بازی» می‌سازد که تجربه‌ای‌ست عملاً بدونِ داستان که با تکیه بر شخصیت‌ها و جزئیات پیش می‌رود. ایرادِ «حیران» شاید، در وهله‌ی اوّل، برگردد به این‌که داستانِ درست‌ودرمانی ندارد و اصلاً خیال نکنید که شخصیتِ اصلیِ فیلم همین «حیران»ی‌ست که اسمش را روی فیلم گذاشته‌اند؛ چون فیلم درباره‌ی «ماهی»‌ست، یک دختربچّه‌ی مدرسه‌ای که عاشقِ یک پسرِ افغان می‌شود و خانه‌وزندگی‌اش را در شمال رها می‌کند و به امید زندگی و عروسی با «حیرانِ» افغان به تهران می‌آید. به آرزویش هم می‌رسد، ولی دست‌آخر به خاکستر می‌نشیند؛ چون شوهرش را که اجازه‌ی اقامت در ایران نداشته، به افغانستان برمی‌گردانند. شاید اگر «حیران» این‌قدر طولانی نمی‌شد و ضرباهنگش را کمی تَُندتر می‌کردند، فیلم بهتری از آب درمی‌آمد. نمی‌دانم دارم درست قضاوت می‌کنم یا نه، ولی دلم می‌خواست فیلمی که همه‌ی عواملش حرفه‌ای بوده‌اند، بهتر از این‌ها باشد. پیش‌بینیِ فروش؟ نه واقعاً؛ بعید می‌دانم کارگردان و تهیه‌کننده‌ها هم به فروشش دل خوش کرده باشند. شاید بهتر باشد «عارف‌پور» فیلم بعدی‌اش را شروع کند. شاید کار بعدی‌اش واقعاً بهتر از این باشد...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٧