شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تاوه را گذاشتم روی اجاق...

 

... تاوه را گذاشتم روی اجاق، تخم‌مرغ‌ها را در یک کاسه شکستم‌ و کمی پنیرِ سفید روی آن‌ها رنده کردم و همه را زدم؛ یک تاوه‌ی دیگر گذاشتم روی شعله‌ی دیگر اجاق و تویش روغن انداختم تا داغ شد آن‌وقت‌ مایه را برگرداندم توی تاوه؛ بعد با نوکِ کارد کفِ تاوه‌ی اوّل را که حالا بوی داغیِ فلز می‌داد کمی روغن مالیدم که فوری دود شد، و فوری دو تکّه گوشت انداختم توی آن، و نان‌برشته‌کُنِ برقی را هم زدم و دو تکّه نان رویش گذاشتم، و با کارد گوشه‌های مایه‌ی تخم‌مرغ را که بسته‌ بود در تاوه‌ی دیگر از لبه جدا کردم و با کارد وسطِ مایه را به‌هم زدم که‌ بست، و نان‌ها را برداشتم و از روی دیگر گذاشتم، و بیفتک‌ها را پشت‌ورو کردم و رفتم از یخچال مرغ و زیتون را هم آوردم گذاشتم‌ روی میز، و تخم‌مرغ را در همان تاوه آوردم گذاشتم روی پشت یک‌ پشقاب، و رفتم بیفتک‌ها را هم آوردم و نشستم به خوردن. بعد بوی‌ نانِ سوخته بلند شد. بلند شدم نان را برداشتم و دو بُریده‌ی دیگر گذاشتم‌ و آمدم نشستم. بعد نه آبجو ریختم نه شراب چون‌که دیدم من که خوشم‌ چرا به کبدم فشار بیاورم؟

از همان میانه‌های آماده‌کردنِ شام شروع کردم به خندیدن‌ چون می‌دیدم دلم می‌خواهد آواز بخوانم. اوّل بنا کردم به آواز، بعد خنده‌ام گرفت. بعد بلند خندیدم، بعد راستی خنده‌ام گرفت، و بعد راستی شروع کردم به آوازخواندن.

یک وقت دیدم صدای فریاد بلند شد. همان وسط‌های کار صداهائی شنیده بودم، و حتّا انگار بازشدنِ درِ بالکنِ همسایه را هم‌ شنیده بودم امّا توجّه نکرده بودم تا این‌که میانِ یک نفس‌تازه‌کردن فریادهای بلند را شنیدم که فحش می‌داد. فکر کردم دارد به من فحش‌ می‌دهد چون این روزها هرکس فحش می‌دهد به همه می‌دهد هرچند هیچ‌کس از فحش نمی‌رنجد الّا احمق، و به فحش گوش نمی‌دهد مگر برای پس‌دادن فحش...

 

ابراهیم گلستان، از داستانِ طوطیِ مُرده‌ی همسایه‌ی من، در کتابِ جوی و دیوار و تشنه، انتشاراتِ روزن، چاپِ دوّم، ۱۳۴۸، صفحه‌های ۸۹ و ۹۰.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱