شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

... ولی هیچ‌چیز جایِ این کتاب‌هایِ قدیمی را نمی‌گیرد

 

از چیزهایِ نادر و شاید تنها چیزی که به آن اطمینان داشتم، این بود که اسمم ماتیا پاسکال بود. من هم آن‌را به‌کار می‌بردم. هرگاه کسی به سرش می‌زد که برایِ مشورت یا پُرسشی نزدم بیاید، خودم را جمع‌وجور می‌کردم، چشمم را می‌بستم و جواب می‌دادم

       «من ماتیا پاسکال هستم.»

 

«متشکرم، عزیزم. می‌دانم.»

 

«به‌نظرت خیلی کم است؟»

 

راستش را بخواهید، حتّا به‌نظرِ خودم هم این چیزِ زیادی نبود. ولی در آن زمان هنوز نمی‌دانستم که حتّا ندانستنِ همین هم چه معنایی دارد؛ به این معنی که نتوانم مانندِ گذشته‌ها، به‌موقعش، بگویم

 

«من ماتیا پاسکال هستم.»

 

 

 

مرحومِ ماتیا پاسکال، نوشته‌یِ لوئیجی پیر اندللو، ترجمه‌یِ بهمن مُحصّص، شرکتِ سهامیِ کتاب‌هایِ جیبی، تیرماهِ هزار و سیصد و چهل‌وهشت

 

***

 

بعضی‌ها از موش می‌ترسند، بعضی‌ها از دُزد، بعضی‌ها از اشباح. عدّه‌ای هم همین‌طوری می‌ترسند و نمی‌دانند از چه‌چیز. امّا من دیگر هیچ نمی‌ترسم. با این‌که می‌دانم تویِ خانه تنها هستم و بیرونِ خانه، تُندبادِ دریا غوغا می‌کند. دریا پُشتِ مزرعه‌هاست و ما معمولاً صداش را می‌شنویم؛ امّا امشب باد و دریا به‌جانِ هم افتاده‌اند و تویِ صورتِ هم جیغ می‌کشند.

 

از آشپزخانه هم صداهایِ گوش‌نواز می‌آید؛ مثلِ تیک‌تیکِ ساعت، ترق‌ترقِ شعله‌هایِ آتش که کُنده‌ها را می‌لیسند، جرق‌جرقِ میز و صندلی. کوچک‌ترین صداها، صدایِ قلمِ من رویِ این کاغذهاست که گوش‌هایِ مرا پُر می‌کند.

 

 

 

عاشقِ مترسک، نوشته‌یِ فیلیس هستینگز، ترجمه‌یِ علی‌اصغرِ مُهاجر، شرکتِ سهامیِ کتاب‌هایِ جیبی، هزار و سیصد و چهل‌وپنج

 

***

 

... ولی هیچ‌چیز جایِ این کتاب‌هایِ قدیمی را نمی‌گیرد. این کتاب‌هایِ کُهنه، این کتاب‌هایِ جیبی که رویِ کاغذِ کاهی چاپ شده‌اند، هنوز جذاّب‌تر، خواندنی‌تر و بهتر از کتاب‌هایِ بی‌خاصیتی هستند که چشم‌به‌راه‌شان می‌مانیم و برایِ از راه‌رسیدن‌شان کفِ مرتّب می‌زنیم. همه‌چیز تغییر کرده است، ولی این کتاب‌هایی که دست‌کم به چهل‌سال پیش تعلق دارند، هنوز بهترین چیزهایی هستند که می‌شود لابه‌لایِ کتاب‌هایِ کُهنه پیدا کرد و خاک‌شان را با دست پاک کرد و برایِ خریدن انتخاب کرد. حاصلِ پرسه‌یِ امروز، چند کتابِ واقعاً قدیمی است که از همین‌حالا کتاب‌هایِ تازه را کنار زده‌اند و برایِ خواندن آماده شده‌اند. بله، این کتاب‌ها، خاطره‌یِ ما نیستند؛ خاطره‌هایِ آدم‌هایی هستند که چهل‌سال پیش، دست‌کم به‌اندازه‌یِ حالایِ ما سنّ‌وسال داشته‌اند. امّا عجیب است که اشتیاقِ ما برایِ خریدنِ چُنان چیزهایی، اصلاً کم نمی‌شود. رازِ کتاب‌هایِ جیبیِ جادویی، سِحری که آن‌ها را محبوبِ قلوب کرده بود، هنوز باطل نشده است...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦