شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

عاقبتِ عُشّاقِ سینه‌چاک

 

 

ـ چند وقته ازدواج کرده‌یین؟

 

ـ شیش روز.

 

ـ با عشق؟

 

ـ خیلی زیاد.

 

ـ بخشکی بخت و اقبال!

 

                                 از گفت‌وگوهایِ ولاسکو و کوری

 

 

دوست‌داشتن دلیل نمی‌خواهد. آدم‌هایی که یک‌دفعه حسّ می‌کنند به کسی دیگر علاقه‌مند شُده‌اند، دنبالِ دلیل نمی‌گردند. امّا اگر روزی از راه برسد که یکی از دو طرف، حرفِ عجیب‌وغریبی از دهنش بپرد، آن‌یکی دلیلِ خوبی برایِ رنجیدن پیدا کرده است. حالا می‌تواند از جا بلند شود، داد و بیداد راه بیندازد و بگوید رسیده‌ایم به تهِ خط، از این‌جا به بعد، راهِ من و تو از هم سَوا است، لُطف کُن و بعد از این اسمِ مرا به زبان نیاور. خُدا می‌داند این مُشاجره تکراری، از ابتدایِ خلقتِ آدم تا همین لحظه‌ای که دارید این نوشته را می‌خوانید به زبان آمده است، امّا خَلقِ خُدا می‌دانند که نباید در این موارد زیاد از حدّ متّه به خشخاش بگذارند، چون همه‌چیز خودبه‌خود درست می‌شود.

 

«پابرهنه در پارکِ» نیل سایمون (ترجمه: شهرام زرگر و رامین ناصرنصیر) هم چیزی است شبیه همین چیزهایی که تویِ خط‌های بالا خواندید، مُنتها نمونه بامزّه و دوست‌داشتنی‌اش. باور کُنید خیلی فکر کردم که این یادداشت را چه‌طوری شروع کنم و هربار از این که می‌دیدم نمی‌شود حقِّ مطلب را درباره نمایشنامه نیل سایمون ادا کرد، حالَم گرفته می‌شد. پابرهنه در پارک، داستانِ یک زوجِ جوان است که در نهایتِ عشق و عاشقی با هم عروسی کرده‌اند و شش روز بعد از این اتّفاقِ مُهم، یک‌دفعه تویِ رویِ هم می‌ایستند و آن بهشتِ زیرِ پایشان را به جهنم تبدیل می‌کنند.

 

همه این‌ها در پابرهنه در پارکِ نیل سایمون هست، امّا چیزهایِ دیگری هم در این نمایش هست که می‌تواند برایتان خوشایند باشد، مثلاً این که آدم‌هایِ نمایش، موقعِ حرف‌زدن اساساً دارند «تیکه» می‌اندازند. نه این که حرف‌زدنِ عادّی را بلد نباشند، اتفّاقاً خوب بلدند و وقتی دعوا بالا می‌گیرد، تازه می‌فهمیم که آن‌ها هم زبانِ آدمیزاد را بلدند. در پابرهنه در پارکِ نیل سایمون، یکی از عجیب‌ترین عشق‌هایِ تاریخ را می‌خوانید و به این کلامِ تاریخی ایمان می‌آورید که زندگی در جزئیاتِ آن نهفته است. «پُل» و «کوری»، جوان‌هایِ عاشق‌پیشه‌ای که حالا با هم عروسی کرده‌اند، درست مثلِ خیلی‌هایِ دیگر، زندگی را دست‌کم گرفته‌اند، فکر کرده‌اند زندگی ساده‌تر از این حرف‌ها است. امّا، تعدادِ زیادِ پلّه‌هایِ خانه‌شان (که اساساً شبیه پیچ‌وخَم‌هایِ زندگی است!)، یا شکسته‌بودنِ شیشه نورگیر، یا دیررسیدنِ مُبل‌ها، یا در اوجِ زمستان با پایِ برهنه در پارک قدم‌زدن یا نزدن، و وجودِ آدمی مُزاحم و دوست‌داشتنی که معلوم است تنهایی عینِ خوره اُفتاده به روحش، معنایِ زندگی را برایِ آن‌ها تغییر می‌دهد. پابرهنه در پارکِ نیل سایمون به سختیِ این یادداشت نیست، خیلی ساده‌تر است، و خیلی دوست‌داشتنی و لذّت‌بخش. همه این صفت‌هایِ کُلّیِ مُثبتی که درباره خوب‌بودن می‌شود ردیف کرد، به‌دردِ پابرهنه در پارکِ نیل سایمون هم می‌خورند. اگر دوست دارید یک عصرِ گرمِ تابستانی را به خیر و خوشی بگذرانید، یا اگر دوست دارید هدیه کوچک و ناقابلی به یکی از رُفقایتان بدهید، به پابرهنه در پارکِ نیل سایمون هم فکر کنید. به این که آدم‌ها گاهی نمی‌توانند به رفیقِ راهشان بگویند کمی آرام‌تر راه برو، امّا می‌توانند کتابی را به او هدیه دهند که همین‌چیزها در آن باشد. کتابی مثلِ همین.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥