شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

Détruire dit-elle

 

 

... کتاب را گذاشته روی میز. کنارِ قابِ عکس. تکیه داده به صندلی. بعد خیره مانده به عکس. چشم‌ها درشت بوده‌اند. مثلِ همیشه. بعد چشم‌ را بسته که چیزی نبیند. امّا چشم‌ها را هنوز می‌دیده. همان‌قدر درشت. سر را چرخانده رو به کتاب‌خانه. فنجان هنوز همان‌جا بوده. جای دیروز. عالی‌جناب هم در فنجان. دست‌به‌کمر ایستاده بوده. انگار بگوید خب بعد از این چی. از جا بلند شده. روبه‌روی فنجان ایستاده. پنجمین کتاب را از سمتِ راست برداشته. با صدای بلند خوانده. حرفِ چشم‌ها بوده این‌جا هم. کتاب را بسته. گذاشته همان‌جا. کنارِ عالی‌جناب...      


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳٩٢


این روزها که می‌گذرد...

 

 

 

... در زندگی فیلم‌هایی هست که تمامی ندارد. آغاز می‌شود بی‌آن‌که روزی تمام شود. مثلِ همین فیلم که در یکی از عصرهای تیره‌وتارِ نیمه‌ی اوّلِ دهه‌ی هفتاد شروع شد و هنوز تمام نشده. همه‌ی آن سال‌ها فقط نسخه‌ی پریده‌رنگی بود با صدایی معمولی. خیلی معمولی بعد فیلم‌نامه‌اش پیدا شد. در یک کهنه‌فروشی. ترجمه‌ی انگلیسیِ چاپِ لوریمر. و روزهای خوشی با دیالوگ‌ها و عکس‌ها گذشت. روزهای شور بود و شیدایی. حسرتِ دوباره دیدنش به دل مانده بود و کسی نسخه‌ی تمیزتری سراغ نداشت. طول کشید تا دی‌وی‌دی‌اش از راه برسد. و دیدنِ دوباره‌اش کشفِ تازه‌ای بود انگار. همه‌چیز را از بَر بودی. دیالوگ‌ها را. صحنه‌ها را. خیال ‌کردی باید کاری کنی و نشستی به ترجمه‌ی فیلم‌نامه‌ای که می‌دانستی نمی‌شود چاپش کرد. مهم نبود چاپ کردنش. کاری بود که باید می‌کردی. روزهای ژول. روزهای جیم. روزهای کاترین. بعد که تمام شد رفت تو فولدری که اسمش را حالا گذاشته‌ای علی‌هذا. دو سال پیش بود که بهترین نسخه‌ی فیلم به دستت رسید. دو حلقه. یکی فیلم و آن‌یکی مخلّفاتی بی‌نظیر. کشفِ تازه؟ تازه‌تر از تازه. انگار هیچ‌وقت ندیده باشی این فیلم را و انگار همه‌چیز را در ذهن ساخته باشی. همه‌چیز را خیال کرده باشی. و فقط فیلم نبود. رمانِ آنری‌پی‌یر روشه هم بود؛ ترجمه‌ی انگلیسی‌اش با مقدّمه‌ی فیلم‌سازِ محبوبت. خواندنش انگار کلیدی بود که قفل‌های بسته را یکی‌یکی باز کرد. پنجره‌ای بود که رو به فیلم باز می‌شد. همه را می‌دیدی. آدم‌ها را. انتخاب‌شان را. چه می‌کردند ژول و جیم؟ چه کرد کاترین؟ حالا که فردای یک شبِ بارانی‌ست می‌نشینی گوشه‌ای که چشمت به کسی نیفتد. که هیچ صدایی نباشد. لیوانِ چای را یک دست می‌گیری و کتاب را دستِ دیگر و دوباره می‌خوانی داستانی را که دوست می‌داری. به خودت قول می‌دهی که روزی همه‌ی داستان را ترجمه کنی. می‌دانی نمی‌شود چاپ کرد. ولی مهم نیست چاپ کردنش. خیال می‌کنی باید کاری کنی. فکر می‌کنی به روزهای ژول. روزهای جیم. روزهای کاترین. فکر می‌کنی به کاترین. فکر می‌کنی و می‌نویسی کاترین...

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢


چرا این شعر را به‌خاطر داشت؟ چرا؟

 

 

... به خانه که برمی‌گردی خسته‌ای. می‌روی برای خودت چای بریزی که چشمت به کتاب می‌افتد. کاغذِ کوچکی که جا خوش کرده در کتاب. کاغذ را بیرون می‌کشی.

می‌خوانی:

چرا این شعر را به‌خاطر داشت؟ چرا؟

می‌نشینی و ادامه می‌دهی:

باید چیزی را انتخاب کنی که در لحظه‌ی حال واقعی و بلادرنگ قرار دارد، و به خودت بگویی: در این‌جا ــ و ــ اکنون، در این‌جا ــ و ــ اکنون. «کجا هستم؟»، «در این‌جا.»، «چه موقعی‌ست؟»، «اکنون.» یک شیئ یا شخص انتخاب کن. هر شخصی که باشد. «در این‌جا و اکنون شخصی را می‌بینم.»، «در این‌جا و اکنون مردی را می‌بینم.»، «در این‌جا و اکنون مردی را می‌بینم که روی صندلی نشسته است.»، مثلاً مرا انتخاب کن. نگذار ذهنت آشفته شود. «در این‌جا و اکنون مردی را می‌بینم که پیراهنِ نخی پوشیده.» باید این حیطه را تنگ‌تر کنی، به‌ این ترتیب که هر دفعه یک فقره را حذف کنی، و نگذاری قوّه‌ی تخیّلت به هر طرفی سیر بکند. در زمانِ حال باش. السّاعه، آن، لحظه‌ی حال را بچسب.»

نگاهی به چای می‌اندازی. به ماگِ سفید. به حلزونی که انگار فوجی یاما را به یاد آورده. به این‌همه سفیدی که حلزون را در بر گرفته.

ساعت چند است؟

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢


یاد است که می‌‌حَجَرَد...

 

 

... می‌شکند. ناگهان می‌شکند. تنهای تنهاست که برمی‌گردد.

در راه Femmes...Je vous aime را می‌خواند که اشک حمله می‌کند. اشک هم که بی‌دلیل نیست. همیشه دلیلی هست. چیزی. کسی. حرفی که باید می‌زده. حرفی که گفتنش را به تعویق انداخته.

یادِ نوشته‌ای می‌افتی. یادت می‌افتد به سطرهای آخرِ نوشته‌ای. یادِ آن کلماتی که فراموش نمی‌شوند. زن که برای شکستن نیست. برای دوست داشتن است. برای بوسیدن. می‌بینی اشک جای خواندن را می‌گیرد. می‌بینی می‌شکند. ناگهان می‌شکند. لال می‌شوی.

فکر می‌کنی به نامش. موریل. موریل. موریل...      

 

À perdre la raison, Réalisation: Joachim Lafosse 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢


تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟

 

 

 

تمامی ندارد. همیشه هست. گاهی خودش خسته می‌شود. بعد می‌رود ناپدید می‌شود. امّا تحمّلِ دوری برایش سخت است. برمی‌گردد. بازی از نو. امسال می‌شود ده سال. تابستان می‌شود ده سالگیِ این‌ هم‌نشینی. جدّی نبود اوّلش. گاه و بی‌گاه بود و بعد ناپدید می‌شد. مثلِ این سال‌ها. بعد یک‌بار برگشت و ماند. درد است دیگر. وقتی بماند از پا می‌اندازد آدم را. از پا هم انداخت. بیست‌وچند روز روی تختِ بیمارستان‌ها. بعد هم که استراحتِ مطلق در خانه. شش سال بعدش از نو پیداش شد. بازی از نو. آشنای قدیمی بود حالا. آشناتر. ماند و از پا انداخت. بعد دوباره ناپدید شد تا امسال. حالا دوباره آمده است. درد است دیگر. از پا می‌اندازد. حس می‌کنی نیمی از تَنَت نیست. بودنش را می‌بینی ولی نیست. جایش را می‌دهد به درد. بعد تن می‌دهی به بودنش. هست. همان همیشگی. انگار همیشه بوده. جای این چهار سال را که نبوده پُر می‌کند. نه این‌که نبوده. سر می‌زده فقط. حالا ولی برگشته. مثلِ ده سالِ پیش. مثلِ چهار سالِ پیش. بیش‌تر باید دراز کشید. سخت است نشستن. وقتی‌ست برای بیش‌تر خواندن. برای بیش‌تر دیدن. درد است دیگر. تمامی ندارد.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢


حالی که دیگر گذشته است...

 

 

... رفته‌ای قدم بزنی در خیابانِ پنج‌شنبه‌ها ولی همه‌ی راه را به آخرین جمله‌های رمانی فکر کرده‌ای که سه سال پیش خوانده‌ای و نمی‌دانی چرا در این عصرِ بهاری باید آخرین جمله‌های رمانی را که سه سال پیش خوانده‌ای در ذهن بسازی و حواست به شلوغیِ خیابانی نباشد که دو هفته قبل به کوچه‌ی متروکی شبیه بوده که در خواب دیده‌ای و آن‌قدر می‌روی که نورِ آفتاب مدام کم‌تر می‌شود و فکر می‌کنی به آخرین جمله‌های رمان‌‌های دیگری که گوشه‌ی ذهنت مانده و فکر می‌کنی باید سری به کتاب‌خانه‌ات بزنی و کتاب‌ها را ورق بزنی و فکر می‌کنی به جای خالیِ رمانی که هیچ رمانی جایش را پُر نمی‌کند و بعد که می‌رسی خانه و لیوانِ چای را پُر می‌کنی و گوشه‌ای می‌نشینی یادِ آخرین جمله‌های رمانی می‌افتی که همه‌ی راه ذهنت را پُر کرده بوده و رمان را پیدا می‌کنی و می‌خوانی: می‌اندیشد وقتی آینده‌ای نیست امید به آینده چه ارزشی دارد و به خودش می‌گوید از حالا به بعد امیدش را از همه‌چیز می‌بُرد و فقط برای حال زندگی می‌کند؛ برای همین لحظه، این لحظه‌ی گذرا، حالی که الان هست و لحظه‌ی بعد نیست، حالی که دیگر گذشته است.

کتاب را می‌بندی.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢


اوّل شخصِ مُفرد

 


... یکی از شب‌های خستگی‌ست که باید نشست گوشه‌ای که جای دنجی باشد و نور هم کم باشد و لیوانِ چای هم کنارِ دست باشد و بعد دفترهای سیاه و سرخِ همیشگی را روی زمین چید و کتاب‌های همیشه‌ورق‌خورده را روی زمین چید و چای نوشید و دست دراز کرد و کتابی از روی میزِ کوچکِ کنارِ کتاب‌خانه برداشت و با صدای بلند وَ هذا کِتابٌ لا رسالَهَ بَعده/ لَقَد ضَجَّ مِن شَرحِ المَوَدَّهِ کاتِبی را خواند و باید به آخرین نامه‌ها فکر کرد و به یاد آورد چه کلماتِ شگفتی دارند آخرین نامه‌ها و فکر کرد هر کلمه‌‌ی این نامه‌ها انگار تراکمِ احساسِ آدمی‌ست که این کلمات را در خیال آورده و کلمه‌ای را که خیال کرده بهتر است نوشته و باید آن وَ سَیلَ دُموعی بانتثارِ الکَواکِبِ را که حالا خوانده‌ای گوشه‌ای نوشت و فکر کرد چه داستانِ آشنایی‌ست داستانِ کتابی که صبح می‌خوانده‌ای و فکر کرد به مردِ آن داستان که همه‌ی روز را در خیابان‌ها چرخیده و یقه‌ی پالتوِ کهنه‌اش را بالا داده و به آن خیابانِ بلندبالای همیشه‌آشنا فکر کرده که آخرین خانه‌ی آخرین کوچه‌‌اش وعده‌گاهِ سال‌های دور بوده و حالا نیست و از خانه‌ای که آن‌جا بوده چیزی نمانده و فکر کرد به مردِ این داستان که راه را کج می‌کند و پا به کوچه‌ای می‌گذارد که سال‌هاست روی سنگ‌فرشش قدم نگذاشته و خوب می‌داند خبری از آن وعده‌گاه نیست و بعد که به جای خالیِ خانه‌ی محبوب می‌رسد روی تنه‌ی درختی که سال‌ها پیش بُریده‌اند می‌نشیند و لحظه‌ای به جای خالیِ خانه‌ای که نیست خیره می‌شود و بعد دست می‌برد به جیبِ پالتوِ کهنه و دنبالِ سیگاری می‌گردد که سال‌ها پیش همین‌جا گذاشته و هرچه می‌گردد خبری نیست و بعد یادش می‌آید سال‌هاست سیگار را کنار گذاشته و بعد یادت می‌آید داستانِ این مردِ مغموم را تا همین‌جا خوانده‌ای و ادامه‌ی داستان را گذاشته‌ای برای فردا صبح و دوباره کتابی را که دستت گرفته‌ای ورق می‌زنی و می‌خوانی وَ ما کانَ قَلبی غَیرَ مُجتَنِبِ الهَوَی/ فَدَلَّتهُ عَینی بالغُرورِ و دُلَّتِ و فکر می‌کنی به فیلمی که همه‌ی عصر را به آن فکر کرده‌ای و فکر می‌کنی به زنی که چشم‌های زیبایی داشت و مردِ فیلم اسیرِ همین چشم‌ها شده بود و اسیرِ همین نگاهِ بی‌اعتنا که مرد را نمی‌دید و مرد خیال می‌کرد هیچ‌کس را نمی‌بیند و خیال کرده بود زن چشم به افق دوخته و جایی را می‌بیند که دیگران نمی‌بینند و چشم‌به‌راهِ چیزی‌ست که دیگران نمی‌دانند و فکر می‌کنی چه آشناست این بی‌اعتنایی و انگار جای دیگری هم سراغ گرفته‌ای از این بی‌اعتنایی و کتاب را ورق می‌زنی و می‌رسی به تَمیسُ وَلَم تُحسِن إِلَیَّ بِنَظرَهٍ/ مَلَکتَ غِنیً لاتَکبُرَنَّ عَلَی فَقری و فکر می‌کنی چرا وقتِ خواندنِ سعدی در این ساعتِ شب باید این چیزها را به یاد بیاوری و فکر می‌کنی چرا همیشه وقتی این ساعتِ شب گوشه‌ای می‌نشینی و چای می‌نوشی و کتابی ورق می‌زنی این چیزها را به یاد می‌آوری و کتابِ سعدی را آرام می‌بندی و روی میزی کوچکی نزدیکِ کتاب‌خانه می‌گذاری و دراز می‌کشی روی قالی و خیره می‌شوی به سایه‌ای که آن بالا روی سقف تکان می‌خورَد...

 سقف؛ عکسی از استیو جورل 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳٩٢


چندشنبه

 

 

همان کتاب. صفحه‌ای دیگر.

روستای انگلیسی؛ و یک خانه‌ی قدیمیِ تماشایی ــ و بالکنی که پرستارهای بچّه در آن قدم می‌زنند ــ و مردمی که می‌آیند و می‌روند ــ و تبدیل و دگرگونیِ دائم از شور و هیجان گرفته تا نثر...

فکرِ آن میلِ سیری‌ناپذیرِ نوشتنِ چیزی قبلِ مُردن است که می‌شود تکیه‌گاهِ زندگی. بالای صخره‌ای رو به دریا. باد و نم‌نمِ باران. فکرِ افتادن که وامی‌داردم به عقب‌رفتن. قدمی عقب‌رفتن. افتادنی اگر در کار باشد این صخره نجات‌بخش است؟

صفحه‌ای دیگر.

تا هر لحظه را به‌تمامی ثبت کنم؛ هر چیزی را که در آن لحظه می‌گنجد.

لحظه همین ایستادن است بالای صخره‌ای رو به دریا.

کتاب را می‌بندم. دریا؟ کجا؟

 

عکس، قطعاً، تزئینی‌ست.

نامِ عکس دریاست؛ کارِ کارن سولینز.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱


که هرچه دوست پسندد به‌جای دوست نکوست...

 

 

   ... بهترین دوستِ دنیاست این دوست‌جان که همیشه دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند و امروز هم که داشته‌ای به چیزهایی فکر می‌کرده‌ای که نباید فکر می‌کرده‌ای قرار گذاشته برای چای‌خوری در غروبِ شنبه‌ای که امروز بوده و دعوتت کرده به خوردنِ نان‌ و پنیر و گوجه‌ای که بهتر از خوراک‌های دیگر ا‌ست و چشیدنِ طعمِ تازه‌ی چای دل‌پذیری که بعدِ نوشیدنِ سه فنجان ازش شده است چای محبوبِ این روزهات و فکر می‌کنی به طعم و بوی این چای دل‌پذیر که عسل دارد و باید آن‌را داغِ داغ نوشید و فکر می‌‌کنی به این‌که دوست‌جان همیشه عشقِ چای بوده و چای را دوست می‌داشته و چای‌های تو همیشه هدیه‌ی این دوست‌جان بوده و این چای‌ها که هنوز دست‌ نخورده‌اند و مانده‌اند گوشه‌ای برای روزِ مبادا هدیه‌ی دوست‌جان بوده‌اند و فکر می‌کنی چه‌خوب که دوست‌جان هست و با دیدنش می‌شود چیزهایی را فراموش کرد و چه‌خوب که دوست‌جان قرارِ چای‌خوری می‌گذارد در این غروبِ شنبه‌ای که گذشت و لبخندی روی لبش می‌نشیند که به همه‌ی دنیا می‌ارزد و فکر می‌کنی برای همین چیزهاست که دوست‌جانِ دیگری توی این دنیا نیست و به خانه که می‌رسی دفترِ جلدسیاهت را باز می‌کنی و توی صفحه‌ای که سفیدِ سفید است می‌نویسی بهترین دوستِ دنیاست این دوست‌جان که همیشه دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند...

بعدِ تحریر: عکس، صرفاً، تزئینی نیست.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠


آن نه زلفَ‌ست و بناگوش که روزَست و شبَ‌ست...

 

 

   ... این مهتابیِ خانه‌ای‌ست که دوستش می‌داری و یک صندلی همیشه گوشه‌ی دنجِ این مهتابی هست که شبیه صندلی‌های کافه‌ای‌ست که دوستش می‌داری و این صندلی را گذاشته‌ای یک گوشه‌ی پاک و پُرنورِ مهتابی که جای کتاب‌خواندن است این‌وقتِ شب که نورِ آسمان همین مهتابی‌ست که آن بالا می‌بینی و یک چراغِ کم‌نورِ کم‌رمق هم هست که نورش برای خواندن کافی‌ست در این شبِ تابستانی و روی میزی که کنارِ صندلی‌ست دفتری گذاشته‌ای برای روزِ مبادا و یک لیوان چای برگاموت که بوی بهارنارنج بالا می‌زند از آن و یک کتاب گرفته‌ای دستت که به‌ دردِ همین مهتابی می‌خورَد و فقط وقت‌هایی که نشسته‌ای روی این صندلی این کتاب را می‌خوانی و این کتاب را که می‌خوانی این چای را می‌نوشی و این چای را که می‌نوشی ماه آن بالاست و لیوان را دست می‌گیری و بوی بهارنارنج توی بینی‌ات می‌پیچد و می‌بینی نوشته نَحْنُ نَبْتُ الرُّبی وَ أنْتَ الغَمام و رو می‌کنی به دوستی که آن‌سوی میز نشسته است و گرمِ خواندنِ چیزی‌ست که دوستش می‌دارد و نگاه می‌کنی که حواسش نیست به لیوانِ چای خودش که شبیه لیوانِ چای توست و می‌گویی نوشته نَحْنُ نَبْتُ الرُّبی وَ أنْتَ الغَمام و می‌بینی که سر بلند می‌کند از روی کتاب و می‌گوید أنْتَ الغَمام را دوباره بخوان و دوباره که می‌خوانی‌اش سری تکان می‌دهد که انگار همه‌ی دنیا برای او همین أنْتَ الغَمام است و می‌گویی ادامه هم دارد و می‌خوانی کُلُّ شَمْسٍ مَا لَمْ تَکُنْهَا ظَلَام و می‌بینی که لیوانِ چای را برمی‌دارد و می‌نوشد و چای را بو می‌کشد و خیره می‌شود به جایی دورتر از این‌جا که نشسته و آهسته زیرِ لب می‌خوانی والَّذی تَمْطُرُ السَّحابُ مُدَام و فکر می‌کنی کاش باران می‌بارید امشب و همین‌جا می‌نشستی باران را می‌دیدی و فکر می‌کردی چه لذّتی دارد این‌جابودن و شعرخواندن در مهتابیِ خانه‌ای‌ که دوستش می‌داری...

   بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠


وصفَت نگنجد در بیان، نامَت نیاید در قلم...

 

 

   در زندگی روزهایی هست که فکر می‌کنی شبیه روزهای دیگر است و آفتابْ همان آفتابِ روزهای دیگر است و شهرْ همان شهرِ روزهای دیگر است و فکر می‌کنی تا غروبِ روزی که شبیه روزهای دیگر است چه می‌شود کرد و فکر می‌کنی تا غروب می‌شود سکوت کرد و چیزی نگفت و کتاب خواند و دست دراز می‌کنی از کنارِ تخت کتابی برمی‌داری و می‌‌خوانی ما وابسته‌ایم به نگرانی‌های سال‌های دور و نزدیک‌مان و کتاب را می‌بندی و می‌روی سراغِ کتابِ بعدی و می‌خوانی هزارسال گذشته از روزی که تو را ندیده‌ام و کتاب را می‌بندی و فکر می‌کنی به فیلم‌هایی که دیده‌ای و یادِ قولی می‌افتی که دخترک به برادرِ کوچکش داده بود و گفته بود همین‌جا بمان توی این کُمُد و کلید را نشانِ پسرک داده بود به‌نشانه‌ی این‌که برمی‌‌گردد و فکر می‌کنی که زمان‌ چه‌قدر بی‌رحم است و هر دقیقه‌ای که می‌گذرد برای دخترک ساعتی‌ست و زمان چه عذابی می‌دهد آدم را وقتی چشم‌به‌راه‌ است و فکر می‌کنی به مسافری که می‌خواسته ژاپن را به چشم ببیند و مرگ او را پس زده امّا خیال می‌کند مرگِ حقّ او بوده و حالا مردِ مُرده‌ای‌ست بینِ زنده‌هایی که نمی‌دانند زندگی یعنی چه و چاره‌ای ندارد غیرِ این‌که اسمش را عوض کند و آدمِ دیگری بشود و آدمِ قبلی نباشد و فکر می‌کنی به آدمی که قهرمانِ رمانِ محبوبت بوده و شبیهِ آدمِ همین فیلم بوده و یادِ هزارچیز می‌افتی که ربطی به آن فیلم و این کتاب ندارد و یادِ شعرهای شاعری می‌افتی که شعرهای عجیب و دل‌چسبی می‌نویسد و کیلومترها دور از این‌جا می‌نشیند روی صندلیِ چوبیِ قدیمیِ خانه‌ای که صدسال عمر کرده و لیوانِ بزرگی چای را توی دست‌ می‌گیرد و خیره می‌شود به آبیِ آسمانی که انگار بدیلِ دریای اوست و هر ابری که می‌گذرد می‌شود بخشی از خیالاتِ او و بعد چشم‌هایش را می‌بندد و چای تلخش را تمام می‌نوشد و لیوان را خالی می‌کند و می‌شوید و می‌گذارد روی میزِ تحریر و شروع می‌کند به نوشتن و همین‌جور می‌نویسد و اعتنا نمی‌کند به ساعتی که سال‌هاست جا خوش کرده روی دیوار و عقربه‌هاش همین‌جور می‌چرخند و انگار عجله دارند برای رسیدن به جایی که معلوم نیست کجاست و کیلومترها دورتر از آن‌جا شعرهایش را روی این تخت‌خواب برای خودت می‌خوانی و کیف می‌کنی از شعورِ شاعر و هوسِ چای تلخ می‌کنی اوّلِ صبح و می‌روی اسبابِ چای صبح را فراهم کنی که می‌بینی تلفن زنگ می‌زند و زنگ که نیست آهنگِ آشنایی‌ست و می‌دانی از کجا آمده و یادت هست کجای موزیکالِ محبوبِ توست و کدام صحنه است که چارنفری دارند می‌رقصند و یک‌جورِ خوب و سرخوشی هم می‌خوانند و آهنگ همین‌جور ادامه دارد که فکر می‌کنی گوشی‌ات را خاموش کرده‌‌ بودی دیشب و از همان‌جا که ایستاده‌ای می‌دانی چه‌کسی چشم‌به‌راهِ برداشتنِ گوشی‌ است و آهنگِ آشنای موزیکالِ محبوب آهنگِ مخصوصِ آدمی‌ست که شبیه یکی از چارنفرِ فیلم است یک‌جور شوخی‌ است بینِ شما که دوست داشته‌اید فیلم را و قوری و چای خشکِ برگاموت را می‌گذاری روی میز و می‌روی سراغ گوشی‌ای که فکر می‌کرده‌ای خاموش بوده و صدای دوست‌جان‌ می‌پیچد توی گوشی و سلام می‌کند و می‌گوید و می‌خندد و شادی می‌کند و می‌گوید آماده باش که توی راهم و باید برویم دیدنِ چیزهای خوب و قشنگی که چارگوشه‌ی این شهر داریم و هنوز قطع نکرده‌ای گوشی را که در می‌زنند و سیمای دوست‌جان را می‌بینی توی آیفون که دست تکان می‌دهد از پایین و چای نخورده سوار می‌شوی و هنوز توی ننشسته‌ای که ضبط را روشن می‌کند و می‌بینی همان آهنگی‌ست که دلت تنگ شده برایش و هنوز همان‌قدر شنیدنی‌ست و هنوز مثلِ سال‌های دور خواستنی‌ست و چه خاطره‌های خوشی را زنده می‌کند و فکر می‌کنی چه دوستِ خوبی‌ست این دوست‌جان که در همه‌ی این سال‌ها دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند و همین‌جور توی شهرِ خلوت می‌‌چرخید و چارگوشه‌ی دیدنی‌اش را می‌بینید و خاطراتِ روزهای رفته را مرور می‌کنید و حرف می‌زنید و می‌خندید و شاد می‌شوید و دوست‌جان به حرف می‌آید که گُشنه است و بیا برویم همان‌ جای همیشگی و روی همان صندلی‌های همیشگی و فکر می‌کنی همیشه همان همیشگی‌ها هستند که روزِ آدم را می‌سازند و می‌رسید به جایی که دوستش دارید و چیزی را سفارش می‌دهید که دوستش دارید و فکر می‌کنید چه روزهای خوشی داشته‌اید با این‌جا و این خوردنی‌ها و این گوشه‌ی دنج و این خلوتیِ صبح و این حرف‌ها و این خنده‌‌ی شیرین و همین‌جور که نشسته‌اید روی صندلی‌ها و فرانسه‌ی خوش‌طعمِ همیشگی را می‌نوشید و شیرینیِ سیبِ بی‌بی را می‌خورید به این فکر می‌کنی که حافظه چیزِ خوبی نیست و هر روزِ هفته کاش صبحِ جمعه‌ای بود که با تلفنِ دوست‌جان شروع می‌شد و روزهای قبلی را پاک می‌کرد و با چرخیدنِ توی شهر و رسیدن به جای همیشگی و سفارشِ چیزهای همیشگی ادامه پیدا می‌کرد و فکر می‌کنی به این‌که همیشه چیزهایی را باید دور انداخت و همیشه چیزهایی را باید نگه داشت و دلت خوش است به این‌که فکر می‌کنی دوست‌جان همیشه ماندنی‌ست وقتی در همه‌ی این سال‌ها دوست‌جان بوده و دوست‌جان مانده و دوست‌جان هم خواهد ماند و فکر می‌کنی انگار همین کافی‌ست برای نفس‌کشیدن در این روزهای نیمه‌ی تابستان که آفتاب عمود می‌تابد...

   بعدِتحریر: یک نوشته فقط یک نوشته‌ست و یک نوشته فقط چیزی‌ست که نوشته شده و چیزی که نوشته شده فقط چیزی‌ست که آن‌را نوشته‌اند...

   بعدِ بعدِتحریر: عکس، صرفاً، تزئینی‌ست.

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠


عرضِ‌حال ـ دو

 

   ... به دردش احتیاج داشت... درد درِ دنیایی را به رویش باز کرده بود که پیش‌تر نمی‌شناخت. درد یا مرگ؟ هرچه بود این رهایی، این بودن در میانِ سایرِ اشیاء و مثلِ اشیاء بودن را نمی‌خواست از دست بدهد. چه نیازی به خدا داشت؟ اکنون می‌پذیرفت که همین است: موجودی ظریف و شکننده که باید منتظرِ لحظه‌ای باشد که درهم خُرد خواهد شد. وقتی این‌را پذیرفت، از همه‌کس و همه‌چیز جدا شد...

  

از داستانِ آه ای گیسوانِ سیاه نوشته‌ی هرمز شهدادی، کتابِ یک قصّه‌ی قدیمی، انتشاراتِ امیرکبیر، هزاروسیصد و پنجاه‌وپنج


  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠


عرضِ‌حال ـ یک

 

... امّا ظرفیتِ جسم تا اندازه‌ای‌ست. و از این مظروف گریزی نیست.

 

از داستانِ پلنگ نوشته‌ی هرمز شهدادی، کتابِ یک قصّه‌ی قدیمی، انتشاراتِ امیرکبیر، هزاروسیصد و پنجاه‌وپنج

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠