شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های سوّمین روز جشنواره‌ی فیلم فجر

   ... ظاهراً به‌چشم آن‌ها که جشنواره‌ی فجر را اداره می‌کنند، این چای و قهوه و شیرینی و کیک و ساندویچ و کتلت و یک همچه چیزهایی‌ست که قرار است مهمانانِ این کاخِ نیمه‌کاره را راضی کند. مسأله این نیست که کارت‌های ورودی روزی هزاربار با این دستگاه‌های پیشرفته چک می‌شوند، مسأله این است که گاهی شروع می‌کنند به پخش فیلم‌ها و بعد خبر می‌دهند که تشریف بیاورید به جهتِ دیدن. این‌جوری‌ست که عنوان‌بندی فیلم‌ها را نمی‌شود دید و همچه که  آدم چشم دوخته به پرده‌ی سینما، رفت‌وآمدِ دیگران را تماشا می‌کند به‌اجبار و آدم‌های بخت‌برگشته هم هاج‌وواج و مبهوتند از این حرکاتِ محیرالعقول، چاره‌ای ندارند جز این‌که بایستند آن‌وسط و همه‌ی سالن را ببینند و یک صندلی خالی گیر بیاورند که وقتِ دیدنِ فیلم گردن‌شان درد نگیرد و احیاناً خشک هم نشود. فرقی هم نمی‌کند که آقای اسحاق خانزادی باشند، یا آقای همایون اسعدیان، یا آقای احمد امینی، یا آقای سروش صحّت، یا اصلاً هر آدم محترم دیگری که فقط خواسته‌اند فیلمی را تماشا کنند. خلاصه این‌که برنامه‌ریزی رسماً در سبدِ علاقه‌مندی‌های جشنواره‌ی فجر نیست و فقط روز اوّل است که خودی نشان می‌دهند و همه‌چی بابرنامه است و بعد که یک‌روز گذشت، بی‌خیالش می‌شوند، یا حوصله‌شان سر می‌رود. باز، این‌جوری‌ست که صدای یک تهیه‌کننده‌ی محترمی همان اوایل پخش فیلمش درآمد و مجبور شدند فیلم را قطع کنند و از اوّل پخش کنند؛ چون هم عنوان‌بندی و صحنه‌های اوّلِ فیلم رسماً نابود شد و هم صدای سالن درست نبود. غیر این‌ها، کاخ اجاره‌ایِ نیمه‌کاره‌ی جشنواره آن‌قدر بزرگ است که یک صندلی به خیلی‌ها رسیده؛ از کارگردان‌ها و بازیگرهایی که صبح تا شب فیلم می‌بینند، تا منتقدهایی که یکی‌درمیان فیلم می‌بینند و روزنامه‌نویس‌های فرهنگی/ اجتماعی/ ورزشی‌ای که نشستن توی کافی‌شاپ و استفاده از اینترنتِ پُرسرعت را به هرچیزی ترجیح می‌دهند. و غیر این‌ها؟ سال پیش هم نوشته بودم که جای بعضی‌ها واقعاً خالی‌ست توی این جشنواره و امسال هم باید همان‌چیزها را بنویسم. «مجید اسلامی» اگر بود، جشنواره قابل تحمّل‌تر می‌شد، شاید حرف‌هایی که می‌زد کمک‌مان می‌کرد بفهیمم کدام فیلم‌ها واقعاً خوب است و کدام فیلم‌ها صرفاً معمولی‌ست و توی این برهوت نباید از دیدنش این‌قدر ذوق‌زده شویم. پارسال «سعید عقیقی» هم بود که امسال نیامده و جایش خالی‌ست. او هم اگر بود، دست‌کم خیال‌مان راحت می‌شد که بزرگ‌ترها هستند و غلط‌های‌مان را می‌گیرند. حیف که نیستند...

   عصر روز دهم [مجتبی راعی]

   «عصر روز دهم» یک‌جور «شاید وقتی دیگر» است که «رسول ملاقلی‌پور» دلش می‌خواست بسازد؛ داستانِ دو خواهر که از هم دور افتاده‌اند و حالا یکی‌شان می‌رود که آن‌یکی را پیدا کند. یک خواهر (مریم شیرازی) پزشکی‌ست ایرانی و آن‌یکی (رحمه) دختر‌ی‌ست که با خانواده‌ی عراقی‌اش زندگی می‌کند و هیچ هم خبر ندارد که اصلاً ایرانی‌ست و مادر و خواهرش در تهران زندگی می‌کنند. مسأله این است که جست‌وجوی خواهر گم‌شده و پیداکردنش، درواقع، برآورده‌کردنِ آخرین آرزوی مادری‌ست که چیزی به آخر عمرش نمانده و مرگش نزدیک است. خب، این از آن داستان‌هاست که نتیجه‌اش یا خیلی‌خوب و سرگرم‌کننده از کار درمی‌آید، یا خیلی حوصله‌سربَر و معمولی. و «عصر روز دهم»، دقیقاً، جزء دسته‌ی دوّم است؛ فیلمی «تلف‌شده» و کم‌جان و کم‌رمق که کم‌کم حوصله‌ی تماشاگرش را هم سر می‌برد. ایده‌ی اصلی فیلم، ظاهراً، همان ایده‌ای‌ست که «ملاقلی‌پور» توی ذهن داشت، امّا نتیجه‌ی کار، قطعاً، آن فیلمی نیست که بشود نشانی از «ملاقلی‌پور» در آن پیدا کرد. به‌هرحال اگر «ملاقلی‌پور» فیلم را می‌ساخت، این جنبه‌ی ملودرامش حتماً بهتر از این‌ها می‌شد و صحنه‌های نیمه‌جنگی و انفجاری‌اش این‌قدر باسمه‌ای به‌نظر نمی‌رسیدند. عجیب است که سربازهای امریکاییِ فیلم حتّا یک جمله‌ی انگلیسی را هم درست به زبان نمی‌آورند و لهجه‌های عجیبی دارند که هیچ ربطی به لهجه‌ی امریکایی ندارد. مسأله فقط ایرادهای کارگردانی نیست، چون فیلم‌نامه‌ی کار هم اصلاً فیلم‌نامه‌ی خوبی نیست و تا جایی‌که یادم می‌آید، «راعی» هیچ‌وقت فیلم‌نامه‌نویس خوبی نبوده و کاش نوشتن فیلم‌نامه‌ی این فیلم را می‌سپردند به یک آدم حرفه‌ای که عنصر «جذّابیت» در داستان را بشناسد. نتیجه‌ی کار، معمولی‌تر از آن چیزی‌ست که باید باشد. حتّا صحنه‌ی عزاداریِ طواریج هم آن چیزی نشده که می‌گفتند و آدم خیال می‌کند این تکّه‌ی مستند را که مردم عزادار عراقی، پرچم‌های سبز به دست، دارند می‌دوند و «یاحسین»، «یاحسین» می‌گویند، باید بهتر از این‌ها ثبت می‌کردند. کاش ضبطِ این تکّه‌ها را می‌سپردند به یک مستندساز که نتیجه‌اش دست‌کم دیدنی و ماندنی می‌شد. حیف که کسی به فکر نبوده...

   پرسه در مه [بهرام توکّلی]

   این آقای «بهرام توکّلی» هم یکی از آن کارگردان‌های نسل جدید است که باید جدّی‌اش گرفت؛ چون آدم فیلم‌دیده‌ی جسوری‌ست که ایده‌های خلاقانه‌ی خوبی هم دارد و اصلاً هم نمی‌ترسد که این ایده‌ها را در فیلم‌هایش خرج کند. از آن کارگردان‌هایی‌ست که، به‌نظرم، سینمای اروپا و سینمای مستقلِ امریکا را ترجیح می‌دهد و نشانه‌های این ترجیح در فیلم‌هایش هم معلوم است. «پابرهنه در بهشت»، فیلم قبلی‌اش، یک داستانِ «برگمان»ی داشت درباره‌ی یک آقای ظاهراً طلبه‌ای که قیدِ خیلی‌چیزها را زده بود و رفته بود توی یک قرنطینه‌ای که ظاهراً محل نگه‌داری از ایدزی‌ها بود و خدمتِ خلقِ خدا را می‌کرد. ولی «پرسه در مه» یک فیلم جمع‌وجور و کوچک و کاملاً شخصی‌ست درباره‌ی یک هنرمند/ آهنگ‌ساز جوان و خوش‌قریحه و اصلاً نابغه‌ای که کم‌کم «قاطی» می‌کند و به‌هم‌ می‌ریزد و با خودش لج می‌کند و خلاصه دنیای کوچکش را کوچک و کوچک‌تر می‌کند. شیوه‌ی روایی فیلم هم خیلی شبیه است به این داستان‌هایی که راویِ داستان از هیچ‌چی برای خودش داستانی می‌سازد و همین‌جور ادامه‌اش می‌دهد. خلاصه که یکی از بهترین فیلم‌های این دوره‌ی جشنواره است تا الآن و باتوجّه به این‌که دوّمین فیلم بلندِ یک کارگردانِ جوان است، می‌شود امیدوار بود که فیلم‌های بعدی‌اش از این هم بهتر باشند. فیلم، یک «لیلا حاتمیِ» خیلی‌خوب دارد و یک «شهاب حسینیِ» خیلی‌خوب که نقش آن هنرمند/ آهنگ‌ساز جوان و خوش‌قریحه و اصلاً نابغه‌ را بازی می‌کند که وقتی می‌بیند نوشتن برایش ممکن نیست و به هر دری که می‌زند بسته است و ذهنش کاملاً قفل شده، عجیب‌ترین کارِ ممکن را می‌کند و می‌زند انگشتِ اشاره‌اش را قطع می‌کند و خب، پیانیستی که انگشتِ اشاره نداشته باشد، قاعدتاً یک‌جای کارش می‌لنگد. خلاصه کنم؛ مدت‌ها بود که توی سینمای ایران چشمم نخورده بود به یک همچه فیلمِ جمع‌وجور و کوچک و کاملاً شخصی‌‌ای که معلوم است روی تک‌تک نماهایش، روی موسیقی‌اش، روی شیوه‌ی فیلم‌برداری‌اش (دوجور فیلم‌برداری: یکی عادی، یکی با سرعتِ پایین) فکر شده و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها شیوه‌ی روایی‌اش. این از آن فیلم‌هایی‌ست که قبل از فیلم‌برداری، توی ذهن کارگردان و روی کاغذ کامل شده و بعد آماده‌ی فیلم‌برداری شده. من که خیلی خوشم آمد از این فیلم...

   هیچ [عبدالرضا کاهانی]

   آقای «عبدالرضا کاهانی» هم دارد خوب پیش می‌رود و فیلم به فیلم بهتر می‌شود. «هیچ» یک سر و گردن بالاتر است از «بیست» و آن جنبه‌های اجتماعی که توی فیلم قبلی‌اش بود، این‌جا خیلی بهتر جواب داده و لحنِ کمدی‌اش هم واقعاً جذّاب است. شوخی‌های فیلم، حساب‌شده‌اند و خودِ داستان هم که، خواسته یا ناخواسته، به‌شدّت نمادین است. داستانِ آدمی (نادر سیاه‌بیشه) که اهل کار نیست و فقط «می‌خورد»، به‌خودیِ خود جذّاب است، امّا ماجرا وقتی جذّاب‌تر می‌شود که می‌فهمیم این آدم تن‌پرورِ همیشه‌گرسنه‌ی بی‌کار و سربارِ خانواده، بدنی شگفت‌انگیز دارد و مدام کُلیه تولید می‌کند و هر کلیه‌اش را دست‌کم می‌شود سی، چهل میلیون تومان فروخت. داستان درواقع همین است: وقتی بی‌خودی پول دمِ دست باشد و کسی هم کار نکند و انگیزه‌ی کار هم نداشته باشد و به‌خاطر پول فکرهای تازه به‌ سرش بزند، آن‌وقت چی می‌شود. اتفاقی که می‌افتد، البته، اتفاق عجیبی نیست: خانه از هم می‌پاشد و هر آدمی ساز خودش را می‌زند و خواسته‌های خودش را دارد. خوردوخوراک که توی خانه مهیّاست، ولی زندگی که فقط خوردوخوراک نیست، هزار چیزِ دیگر هم هست و دور و بری‌های این «آقا نادر»  کم‌کم با این پولی که دوروبرشان را گرفته، خیلی‌چیزها را فراموش می‌کنند و این آغاز ویرانی‌ست. جنسِ «هیچ» و جنسِ تلخی‌اش، خیلی فرق دارد با «بیست». این‌جا از دلِ شوخی‌ها و شنگول‌بازی‌هاست که تلخی بیش‌تر به چشم می‌آید و این شوخی‌ها آن‌قدر جمع می‌شوند و آن‌قدر زیاد می‌شوند که وقتی می‌ترکند، می‌بینیم چیزی جز تلخی داخلش نیست. یکی از حُسن‌های فیلم، قاعدتاً، بازی‌هاست: از مهدی هاشمی گرفته تا پانته‌آ بهرام و نگار جواهریان و احمد مهران‌فر و صابر اَبَر که با نقش‌شان خوب کنار آمده‌اند. لهجه‌ی تُرکیِ باران کوثری هم، البته، بانمک از آب درآمده است. این از آن فیلم‌هاست که اگر فرصتی دست بدهد و دیدارش دوباره میسّر شود،‌ آن‌وقت می‌شود درباره‌اش بیش‌تر از این‌ها نوشت و قضیه‌ی این شوخی‌های تلخش را هم بیش‌تر توضیح داد. کاش زودتر اکران کنند این فیلم را...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸