شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

در ستایش بینیِ تیز...

 

این سرگذشت یکی از «درخشان‌ترین» و «نفرت‌انگیزترین» نوابغ قرن هجدهم است که به‌گواهی نخستین سطرهای داستان، در «دشمنی با نوع بشر» و «بدسرشتی» و «ناپاکی»، چیزی کم از دیگران نداشت؛ امّا، درعین‌حال، «پهنه‌ی نبوغ و بلندپروازی»‌اش به «قلمرو فرّار و ناپیدایِ بوها» محدود می‌شد. باور کنید داستانی درباره‌ی کوچه و خیابان‌های آلوده و بدبوی پاریسِ قرنِ هجدهم، داستانی‌ست سرشار از «بو» و البته که پرداختن به دنیای شگفت‌انگیز «بوها»، اگر ناممکن نباشد، کاری‌ست بس دشوار. می‌شود خیال کرد که جنابِ نویسنده، «پاتریک زوسکیند»، شامه‌ی تیزی دارد و بوهای خوش و ناخوش را به‌سرعت تشخیص می‌دهد و می‌شود خیال کرد که بخشی از تجربه‌های حسّیِ داستان، بخشی از اظهارنظرهای «ژان‌باپتیست گرونوی»، نتیجه‌ی همین شامه‌ی تیز «زوسکیند» است.

این آدم‌کش قورباغه‌صفت، همه‌ی دنیا را به‌کمک بینی‌اش تجربه می‌کند. برای او، بینی چیزی‌ست مهم‌تر از چشم، مهم‌تر از گوش و حتّا مهم‌تر از دهان. یک بوی خوش، یا ناخوش، روح‌ و روانش را دست‌خوش تغییری عظیم می‌کند و اگر خیال می‌کنید زیاد از حد به بینی‌اش می‌نازد، سخت اشتباه می‌کنید. بینی «گرونوی»، حقیقتاً، چیزی‌ست استثنایی و هیچ بینیِ دیگری را نمی‌شود در جهان سراغ گرفت که این‌قدر «تیز» و «حساس» باشد. بینی برای او چیزی‌ست فراتر از عضوی که بالای دهان و زیر چشم‌ها قرار گرفته؛ این وسیله‌ی کارِ اوست، ابزاری‌ست که به‌کمکش می‌تواند همه‌ی بوهای خوشِ عالم را یک‌جا جمع کند. امّا بوهای خوش عالم، معمولاً، در هزارچیز و هزارجا پراکنده‌اند و کار «گرونوی»، وظیفه‌ای که برای خودش در نظر گرفته، این است که این بوهای خوش را کنار هم بگذارد و به خوش‌ترین بوی عالم برسد. و همین‌جا باید به یک نکته اشاره کرد؛ به این‌که در دنیای او، «جزئیات»، اهمیتی بسیار دارند. «گرونوی»، درست مثل مجموعه‌داری که بهترین‌ها را جمع می‌کند، دست به انتخاب می‌زند و چیزهایی، یا کسانی، در محدوده‌ی انتخاب او می‌گنجند که جزئیات شگفت‌انگیزی داشته باشند. واقعیت این است که «گرونوی» بی‌آن‌که بخواهد مجموعه‌ی شگفت‌انگیزی از بوها را برای خودش تدارک می‌بیند.

امّا یک نکته‌ی شگفت‌انگیز دیگر این است که برای او، فرق زیادی بین بوی خوش و ناخوش نیست و عجیب است که در رفتارهای روزمرّه‌اش هم، تقریباً، اوضاع از همین قرار است. بااین‌همه، در همه‌ی داستان «عطر»، یک حسِ انسانی، یک حسِ تک‌افتادگیِ انسانی هست که دلِ آدم را به درد می‌آورد و می‌شود حدس زد اگر «گرونوی» یک قورباغه‌ی بیچاره نبود، شاید یکی از مشهورترین آدم‌کش‌های فرانسه هم نمی‌شد و شاید این‌قدر به دنیای بوهای خوش و ناخوش علاقه نشان نمی‌داد؛ هرچند از بوی خوش که نمی‌شود دوری کرد...

بعدِ تحریر: مشخّصاتِ کتاب از این قرار است: «عطر؛ سرگذشت یک جنایت‌کار»، نوشته‌ی «پاتریک زوسکیند»، ترجمه‌ی «دکتر مهدی سمسار»، انتشاراتِ «لوحِ فکر»، 1386

بعدِ بعدِ تحریر: در پُستِ قبلی به دو کتاب اشاره کرده بودم، بی‌آن‌که ناشرشان را بنویسم. «راه‌رفتنِ قهرمان» را «نشر چشمه» منتشر کرده و ناشر «شب‌های بنگال» هم «نشر اسطوره» است.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸